تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

من حنا رو دوست دارم.

 


اينو امروز تو وبلاگم ديدم،ميدونم کی اينو گذاشته اما ميخوام خودمو به نفهمی بزنم چون نميخوام به يه توهم فکر کنم،نميخوام يه بار ديگه به خاطر يه نفر جديد از تصميمام بگذرم.فقط يه آرزو دارم اونم اينه که کسی که اينو نوشته فقط قصدش شوخی بوده باشه چون نميخوام حنا يه روزی فکر کنه واسم ارزش داره.نميگم واسم بی ارزشه چون هم خودش هم خيليا ميدونن خيلی دوسش دارم.اينم ميدونن که من با خيليا بد تا کردم اما خب اون يه جورايی پارتيش کلفت بود اما ميخوام همه چيز از يادش رفته باشه چون دوباره نميخوام بشينم واسش توضيح بدم که چرا من بدم،چرا من به دردش نميخورم چون نميخوام حتی يه لحظه هم فکر کنه که من دوسش دارم،چون به نفع اون نيس که بخواد يه لحظه هم به من فکر کنه.
نميدونم پارسال چه کسی اون دروغا رو پشت سر من بهش گفت اما خب ميدونم که زود فهميد که همش دروغ بود اما از اينم خوشم اومد که مثه آدمای ضايع نيومد سریع بگه محمد من معذرت ميخوام.شايدم نفهميد که اشتباه کرده چون اون دروغا اصلاً به من نمیومد.نميدونم کی اون حرفا رو زد اما خوب کاری کرد چون باعث شد به خاطر جاه طلبی خودش يه دختر پاکتر بمونه.يادمه روزی که اون حرفو به من زد يه لحظه يخ کردم که چرا اون اين حرفو زده اما زود فهميدم که يه دختر چون منو......خب باشه اينبار از سانسور خبری نيس آره چون منو دوس داشت و فکر ميکرد اين رقيبشه اون حرفو به اون زد اما بازم واسم بی اهميت بود چون من اون موقعها پاک بودم اصلاً ولش کنين نميخوام يادم بياد.اما دوست دارم و هميشه از خدا ميخوام که اين که حنا منو دوست داره يه توهم باشه چون نميخوام هيچوقت به اون بگم با اينکه خيلی دوسش دارم اما نميشه،چون نميخوام يه روزی پشيمون شه چون اونقدر دوسش دارم که نميخوام يه روزی از اين ناراحت شه که چرا حتی يه لحظه ذهنش به من مشغول بوده،آره از خدامه که اينا توهم بقيه باشه.
اين نوشته هم واسه اين پاک نکردم چون قسم خوردم اگه کسی تونست اين تو چيزی بنويسه هیچوقت پاک نکنم.مثه فحشايی که يه سریا نوشته بودن يا اون حرفايی که يه سری از دخترای دانشگاه نوشتن آره اينا واسم مهم نيس چون چيزايی که واسم مهم بودن همشون از بين رفته اين چند تا چيزی هم که واسم مونده ديگه نميخوام بهشون فکر کنم چون خيلی سخته فکر کردن به بعضی چيزا.من رو قسمم موندم و اينم قسم ميخورم که اين من نبودم که اينو گفتم اما ميخوام که خيلی چيزا فقط توهم بوده باشن چون اگه راست باشه......خب راسته ديگه.
پ.ن:شايد بعضی بگن تو بايد اينجا قسمتو ميشکستی.اما نه من قسممو نميشکنم بعدشم حرف بدی نزدم که بخواد اشکال شرعی يا هر چيز ديگه ای باشه.
پ.ن:کسی که اينو نوشت وقتی اينو نوشت،به اين فکر نکرد که من هيچی رو پاک نميکنم اما اينم بدونه که اين کارش خيلی بد بود چون شايد من به خاطر اين يه حرفش تو کلی مشکل بيافتم ولی به جهنم تقصير خودمه که اين اشتباهو کردم پس به درک.
پ.ن:من هميشه از توهم متنفرم.اما خب اينجا خيلی دوست دارم يه توهم باشه چون دوست داشتن اصلاً بازيچه نيس و منم هيچوقت دوست ندارم با احساسات يه نفر بازی کنم،پس خدا کنه اون هميشه ازم متنفر باشه تا من حداقل يه جا وجدانم اروم بمونه.
پ.ن:بعضی وقتا ميگم تقصير خودمه که بعضيا اين کارارو ميکنن اما خب هميشه تقصير من نبوده چون خيلی وقتا اين خبر رسيده که سوتی از طرف ديگه ای بوده نه من .اون وقته که من هم بی تقصيرم هم مقصر چون دوست داشتن که منطق نداره پس اصلاً به درک همه چيز پای من.من جور اين حرفو ميکشم گرچه شايدم از خدام بود که يکی اين حرفو بزنه اما نه من از خدام هست که يه توهم باشه دوست داشتنم.
پ.ن:خب اصلا به درک که چی میشه من که از همه دنیا بریدم پس بزار این اخرین حرفامو از ته دل بگم اره همه درست فهمیدین من حنا رو خیلی دوس دارم اما دوست داشتن یه طرفه نیس پس منتظر میمونم تا اون راحتم کنه یعنی بگه دوسم نداره چون سیلیش بیشتر از نگاه مهربونش ارومم میکنه پس به درک تهش میگه ازت متنفرم اما اینو بدون که من تورو دوس دارم.
پ.ن:اميدوارم که ديگه کسی از اينجور حرفا نذاره تو وبلاگم چون موندنی هستن خب پس چيکارش ميشه کرد ديگه  بزار بمونه.اما من قول دادم سانسور نکنم و اينکه کامل بنويسم خب اينبار يکی نوشت من تفسيرشو نوشتم.اما نظردهی مشروطه چون ممکنه يکی بخواد پيغامشو يواشکی بده واسه همين نميشه همشونو همه ببينن.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميخوام از خيليا معذرت بخوام واسه حرفام واسه کارام.ديگه خستم از دست محمدی که همه زندگيش بوی تعفن ميده.وقتی ميرم دانشگاه وقتی ميام خونه از خودم خجالت ميکشم ديگه نميتونم تو چشای هيچ دختری نگاه کنم،نه منو خجالت دو تا واژه ايم که هيچوقت آرامش نداريم کنار هم.ديگه واسم اهميتی نداره که محمد کيه،از اون موجودی که به هيچی پايبند نيس متنفرم.کاش ميشد ميتونستم با خودم بجنگم اما نه نميشه،اونی که اسمش محمده خيلی اشغاله،خيلی بيرحمه.نميگم تقصير منه که دل خيليا شکست ازم خب چون من از روز اول اگه ديدم کسی ميخواد کنارم نفس بکشه گفتم که........نه هيچی نگفتم متنفرم از خودم چرا من خيلی وقتا به خيليا ظلم کردم خب چی ميشد که اون محمدی که دم از مهرو محبت به دوستش ميزد بعد از شنيدن يه سری حرفا حال اون دختره رو ميگرفت کسی که هميشه از دوستی ميگفت چی شد که بهم گفت از ريختم متنفره؟چی شد که بهم گفت......آره اينا يکی از هزار تا سؤالی بود که از خودشون کردن چون هيچوقت نفهميدن کنار من نفس کشيدن بدترين اتفاقيه که ميتونه واسه يه دختر بيفته نميخوام ديگه يه ماجرا مثه..........خب نه اين يه بارو بدون سانسور ميگم.ديگه نميخوام دختری از خونه فرار کنه ديگه نميخوام بشنوم که محمد الان ميخوام از ساختمونمون بپرم پایين ديگه نميخوام نگاهایی رو تحمل کنم که تو بيمارستان بهم شد چون دوستمو که خودکشی کرده بود رسوندم ديگه نميخوام کسی.........تف به من مگه اين موجود اشغال چی گفت که همتون گولشو خوردين مگه بقيه پسرا بهتون نميگفتن که تو اولينی تو تنهاترينی تو آخرينی؟شايدم نوع نگاهم ناز بود يا تن صدام؟نميدونم چرا هيشکی نتونست جلوم دووم بياره چرا نتونست؟آره من متنفرم از اون پسری که به خاطر شرط بندی با پسرا مخ هر دختری رو ميزد،حداقل تازگيا ديگه اينکارو سعی ميکنم نکنم.ديگه بدم مياد از نگاهايی که بهم ميشه،ديگه نميخوام يکی عاشقونه نگاهم کنه،نه نميگم همه چون يه سريا خب عيبی نداره چون ميدونم که فهميدن حرفامو اما هنوز نگاه يه سريا آتيشم ميزنه نگاهای احمقانه ای که اميدوارن از من يه چيزی برسه متنفرم از کسايی که فکر کردن من يه عاشقم نه همتون اشتباه کردين همتون نميخوام ديگه بگم از اينکه من چه اشغالی بودم.به هر کی رسيدم گفت آخه محمد به تو چه که فعلاً دختره ميخواد پایبندت شه تو کارتو کن اما نه من آدمم نه حيوون نميدونم ديگه الان چی بگم بگم هانیه نگاهم نکن آب ميشم،بگم شادی هنوز چشات ديوونم ميکنه اما نميخوام کنارم باشی چون ميدونم که اگه کنارم باشی همه کارت ميکنن دوستات،نميخوام مهسا ببينمت چون همون يه باری که تو دانشگاه تنها شديم هنوز يادمه که چی شد،ديگه نميخوام نگاهای سنگين اشغالايی مثه آيسان يا مهرنوش روم باشه که فکر ميکنن منم مثه بقيه پسرا واسشون له له ميزنم،ديگه نميخوام شيرين مخمو بخوره بس که حرف زد ديگه دوستام تيکه مينداختن بيچاره بايد چی بده اينکه ديگه داره سيم بکسل ميندازه بابا يه نخ بده ديگه،يا اينکه.....(اين يکی رو هر چی با خودم کلنجار رفتما نتونستم اسمشو بيارم چون نميخوام بازم اون داستانا شروع شه)يا هر اسم ديگه ای ميخوام آدم باشم.ميخوام بشینم واسه خودم زندگی کنم ميخوام تو دانشگاه راحت قدم بزنم ديگه نميخوام يه بار ديگه اين حرفو بشنوم که محمد چرا سراغ هر گروهی از دخترا تو هر دانشکده ايی ميريم اسم تو رو يکيشون هست،ديگه متنفرم که کسی فکر کنه من.......آره فکر کنه من دانشگاهو با هر کثافت خونه ديگه ای اشتباه گرفتم ديگه نميخوام.بيرون دانشگاه اونقدر زندگيم به کثافت کشيده شده ميخوام اين يه جارو حفظ کنم اما اگه امثال بهاره يا مهسا يا شادی يا هانیه يا........هزارتا اسمن به خدا خودم خجالت  ميکشم بس که اخر ترم هزار تا جزوه ميريزن تو کيفم هرکدومم با يه خطی با يه روشی جون خودم من ديگه دارم ميميرم آخه من که قلبم ديگه داغونه به چی اميدوارن اين بدبختا نميدونم حداقل اگه قيافه داشتم شايد ميشد يه خورده اميدوار موند اما......آره ميخوام همشون برن گم شن نه بچه های دانشگاهو نميگم چون اگه حرفی باشه ته تهش به هر کدومشون فقط يه لبخند تحويل دادم جز.......که اونم اصلاً مهم نيس.اما واسم دعا کنين به خدا ميخوام پاک باشم همه رو گفتم گورشونو گم کنن اما هر روز تو باتلاقی که ساختم دارم بيشتر فرو ميرم هر بار که ميام اينترنت کلی حرفای عاشقونه نميدونم چی شده نميدونم شايد سر کارم به خدا به اين راضيم که همشون سر کارم گذاشته باشن اما زهی خيال باطل چون.......خب اينجا يکی مياد که هنوز دوسم داره واسه همين ميخوام ندونه از کجا ميدونم تا اينبار داداششو خودم ببينم نه اينکه منگول بره سراغ دوستم.
پ.ن:نميدونم چرا اين حرفا به زبونم اومد يعنی ميدونما اما دوست دارم اين يکی نباشه چون نميخوام اين حرفو واسه اين زده باشم که......آخه اگه بگم از خودم متنفرم،از اين محمدی که همه ازش فقط استفاده ميخوان بکنن متنفرم،نميگين دروغ ميگم؟خب ميگين ديگه يه عمره از خودم بدم مياد چون ديگه خسته شدم از دست اين پسره.
پ.ن:من هيچوقت دلی رو نشکستم.آره ايراد کار من اين بوده چون هر کسی ازم خوشش اومد نگفتم که من حالو حوصله ندارم،نگفتم که من خيلی بی عاطفم(خب اگه ميگفتم دروغ بود)نميدونم چه مرگمه اما خب ميدونين خب دوست داشتن اصلا زوری نيس مسئله سر اينه که نميشه هميشه دوست داشته باشی.اين اصلاً به اين معنا نيس که بگم بعد از يه مدتی از يه سريا خسته شدم چون هر دختری با من پريد همشون يه حرفی رو گفتن اونم اين بوده که محمد روز به روز محبتش بيشتر شد اما خب هيچکدوم نفهميدن که من فقط دوستشونم اگه حالا قرار بود اتفاقی بيافته خب پيشنهادشو ميدم.واقعاً حيف که اين يه حسرت هميشه به دلم موند آره اينکه يکيشون درست حسابی باشه هميشه البته اين آخريا........اما بازم تف به ادمای حسود،فضول يا اشغالايی مثه....نه نميخوام اينبار اسم ببرم چون اسم اگه ببرم بايد برم سروقتشون.
پ.ن:هنوز به همون خدايی که ميپرستمش خودمو به خاطر بعضی کارام نبخشيدم،اما تقصير من نبود بعضی اتفاقا اما خب من يه عادتی دارم که بايد يه دليلی پيدا کنم خب من سعی ميکنم هميشه سر خودم خراب کنم مگه اينکه واقعاً بی گناه باشم.خداييش من از بچگی به هيشکی قول الکی ندادم اما بعضی وقتا گير ميکنم تو قولايی که دادم يکيش اين بود که يه کاری کردم که هميشه سرش ناراحتم اما خب من قول داده بودم به يکی بگم دوسش دارم بدترين کاری بود که تو عمرم کردم چون من هيچوقت حرف دلمو نميزنم.اما خب تو اين پست ازادم بگم که.......آره با خودتم آره من تورو دوست دارم.آره اما حيف که يه بار نتونستم تو چشماش اين حرفو بزنم اون باری هم که اومدم تو چشماش بگم نميدونم چرا اونطوری کرد.آره هنوز يادمه که جماعت چه قولايی ازم گرفتن.با اینکه سخته بعضی کارا اما خب انجام دادمشون.
پ.ن:يادم مياد روزايی رو که يه محمدی تو اين شهر بود که خيلی آدم بود اما اون پسره خب يهو حيوون شد اما بازم توبه کرد اما واقعاً به اين حرف رسيدم که توبه گرگ مرگه.آره هنوز يادمه که يهو چی شد که تصميممو گرفتم با يه سريا بازی کنم بازيی که فقط نابودشون کرد،لهشون کرد همونطوری که اونا غرور منو له کردن اما خب اونا منو نشناخته داشتن خورد ميکردن هنوز حرف يکيشون تو گوشمه به درک که مرد!!حقش بود،خب منم بهش فهموندم که اگه اون مرد عوضش من باهات کاری کردم که هر روز هزار بار بگی کاش بميرم اما حيف که...ولی يادمه که خوردش کردم ولی يهو مجبور شدم به همون خوشگليی که پيدا شدم،بايد ناپديد ميشدم اما خب بازم برميگردم هنوز رو زمينو ديوار بعضی کوچه ها نوشته.....خب من يادگاری نمينويسم اما خب.......کاش ميشد من کر بودم بعضی حرفا رو نميشنيدم اونوقت ميشد که بی تفاوت نسبت به بعضی کارا بودم اما من به يه سری بدهکارم بايد ازشون معذرت بخوام اما موندم که چه جوری بگم تا باورشون بشه واقعاً ميخوام بگم منو ببخش به خاطر همه زخمايی که از من به وسيله خودت به قلبت نشست من کاری نکردم فقط بعضيارو فراموش کردم همين.
پ.ن:همه مطالب اينجا ميتونن خالی بندی باشن يا راست.ولی مهم اينه که بهتره نظر ندين که من دروغ گفتم چون خب احمقای زيادی بودن که من حسابی دورشون زدم خب بهتره شماها خفه شين اگه خواستين ميتونين بگين کجاش دروغه تا.....خب اگه از وقتم بيشتر ارزش داشتين وقتمو حروم ميکنم نشون ميدم ولی همه اينا به جهنم مثه کارای جهنميم.خيلی چيزای مهمی تو اين دنيا از ياد رفتن مثه عشق مثه دوست داشتن مثه دوست بودن جاشو فقط هوسو تنفرو خیانت گرفته حالا چه دخمل باشی چه پسر،کاش ميشد آدما يه کم آدم بودن کاش.ولی خب همه اين حرفايی که اينجا زده شد مهم نيستن چون خيلی حرفارو نزدم تا فردا به کسی مديون نشم که حرف دلشو به همه گفتم،اينم مهم نيس که شماها بعد از خوندن اين مطلب چه فکری ميکنين،مهم اينه که من بيشتر از همه از اون گرگه متنفرم که توبش مرگه.آره من از تو متنفرم محمد که همه وجودمو به کثافت کشيدی به هيچ کسی هم رحم نکردی جز......خب اينم مهم نيس مهم اينه که تو يه اشغالی يه کثافت.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز ديگه واسم بود.ديشب يه خواب خيلی خاص ديدم.خوابی که خيلی ارومم کرد چون فهميدم که من چمه،چون فهميدم که هدف چيه اما خب يه مشکلاتی واسه اون خواب هست که نميتونم به کسی بگم چون خيليا جنبشو ندارن.نميدونم شايدم تعريف کردم واسه يه سريا اما نميدونم پس قول نميدم به کسی.خوابه باعث شد يه کم شاد بشم.امروز وقتی رسيدم دانشگاه،رفتم سر اولين کلاس،امروز يه سری اتفاقايی افتاد که فقط دوست داشت بازم بگم توهم بودنشو آرزو ميکنم اما خب مسئله اينجاست که روز به روز ميبينم داره از توهم بيشتر فاصله ميگيره.دلم تنگ شده واسه يکی که خيلی نزديکمه اما خب خيلی دور.يادم اومد فيلم خيلی دور،خيلی نزديکو اما خب امروز معنيشو فهميدم چون دقيقاً احساس کردم که دلم واسه يکی خيلی گرفته.امروز وقتی سر کلاس نشسته بودم يهو رفتم تو يه دنيای ديگه.آره داشتم به يه مسئله فکر ميکردم که طبق معمول رفتم جايی که هيشکی دستش بهم نميرسه آره تو اين حالت بودم که..........يهو يکی انگار بهم يه تلنگر کوچيک زد اما شوت شدم چون ديگه تو جسمم نبودم.باز تو کلاس بعدی بازم رفتم تو فکر اما اينبار ديگه کسی حواسش نبود،راحت فکرامو جمع کردم اما بازم ديدم بهتره همه اين اتفاقا يه توهم باشه چون اصلاً نميخوام هيچکدومشون راست باشه چون دلم واسه يکی خيلی تنگ شده واسه صدايی که هر روز بيدارم ميکرد ميگفت محمد خوبی؟اما خب ميگن هميشه جدايی بهتره تا کنار هم بودن نميدونم چه مرگمه اما ميدونم که حالم زياد خوب نيس.امروز يهويی يه واحد گرفتم تا مشغول باشم تو اونجا هم اعصابم بهم ريخت يه مدارو چند بار بستم اخرش فهميدم که دستگاه منبع تغذيه خراب بوده خيلی مسخره بود ولی يه سری اتفاقای بی مزه هم افتاد اما هيچی واسم اهميت نداره چون دلم واسه خيليا گرفته اما خب بعضياشون الويتشون خيلی بالاس خيلی.
پ.ن:امروز وقتی ميرفتم دانشگاه تو ماشين يه کم به بعضی چيزا فکر کردم اما خب واسم خيلی جالب بود همه حرفا رو ميشنيدم ولی حواسم يه جای ديگه اين دنيا بود.مغزم همزمان چند تا کار ميکرد اما خب ميخوام ديگه به هيچی فکرنکنم چون خيلی داغون شدم.امروز يکی تا منو ديد گفت محمد چه لاغر شدی.انگار اب رفتی اما چه فايده که همه بدنم له شده دارم از غصه دق ميکنم چون بايد دق کنم.
پ.ن:امروز وقتی يه سری اتفاقا افتاد خيلی تعجب نکردم.وقتی دوستم داشت زير لبی به يکی يه سری فحشايی ميداد واسم مهم نبود چون ميدونستم که واسه من خوب شد چون........هنوز دست خودم نيست که بگم دليل بعضی چيزارو من خب حداقل از نگاهای يه آدمی که فقط منتظره تا گیر بده راحت شدم چون اصلاً حالو حسی نداشتم يکی ديگه بخواد واسم ياداوری کنه که من مثه يه دانشجو رفتار نميکنم.نميدونم منظورشون چيه اما خب زياد از اين زر زرا ميشنوم،اما واسم اهميتی نداره.
پ.ن:امروز تو اخرين لحظه ها يه کلاسو اضافه کردم که برم خيلی خسته بودم واسم فقط اين مهم بود که کنار دوستم باشم.کاش ميشد و بعضی وقتا يه کارايی رو کرد اما خب من به خاطر بعضيا مجبورم بعضی کارای بد کنم.                                                                                                                پ.ن:به گذشتم يه نگاهی کردم ديدم نه خيلی خرابه خيلی.وقتی همينطوری داشتم به اين فکر ميکردم که اخرش که چی يهو تو ذهنم يه جرقه زد دلم خيلی گرفته ديگه تابو توانی نمونده واسم اما هنوز ميخوام بجنگمو مقاومت کنم ببينم چی ميشه آره ميخوام ببينم چی ميشه چون هنوز اميد دارم.
پ.ن:ديشب اون خواب عجيبو ديدم با اينکه تازگيا خوابای عجيبی ميبينم اما خب معنياشو ميفهمم اما خب مساله اينجاست که فهميدن معنای بعضياشون خيلی ناجوره اما خب واسه من مهم اينه که نتيجه رو بدونم اصلاً واسم مهم نيس از کجا بدونم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز ديگه واسم بود.ديشب يه خواب خيلی خاص ديدم.خوابی که خيلی ارومم کرد چون فهميدم که من چمه،چون فهميدم که هدف چيه اما خب يه مشکلاتی واسه اون خواب هست که نميتونم به کسی بگم چون خيليا جنبشو ندارن.نميدونم شايدم تعريف کردم واسه يه سريا اما نميدونم پس قول نميدم به کسی.خوابه باعث شد يه کم شاد بشم.امروز وقتی رسيدم دانشگاه،رفتم سر اولين کلاس،امروز يه سری اتفاقايی افتاد که فقط دوست داشت بازم بگم توهم بودنشو آرزو ميکنم اما خب مسئله اينجاست که روز به روز ميبينم داره از توهم بيشتر فاصله ميگيره.دلم تنگ شده واسه يکی که خيلی نزديکمه اما خب خيلی دور.يادم اومد فيلم خيلی دور،خيلی نزديکو اما خب امروز معنيشو فهميدم چون دقيقاً احساس کردم که دلم واسه يکی خيلی گرفته.امروز وقتی سر کلاس نشسته بودم يهو رفتم تو يه دنيای ديگه.آره داشتم به يه مسئله فکر ميکردم که طبق معمول رفتم جايی که هيشکی دستش بهم نميرسه آره تو اين حالت بودم که..........يهو يکی انگار بهم يه تلنگر کوچيک زد اما شوت شدم چون ديگه تو جسمم نبودم.باز تو کلاس بعدی بازم رفتم تو فکر اما اينبار ديگه کسی حواسش نبود،راحت فکرامو جمع کردم اما بازم ديدم بهتره همه اين اتفاقا يه توهم باشه چون اصلاً نميخوام هيچکدومشون راست باشه چون دلم واسه يکی خيلی تنگ شده واسه صدايی که هر روز بيدارم ميکرد ميگفت محمد خوبی؟اما خب ميگن هميشه جدايی بهتره تا کنار هم بودن نميدونم چه مرگمه اما ميدونم که حالم زياد خوب نيس.امروز يهويی يه واحد گرفتم تا مشغول باشم تو اونجا هم اعصابم بهم ريخت يه مدارو چند بار بستم اخرش فهميدم که دستگاه منبع تغذيه خراب بوده خيلی مسخره بود ولی يه سری اتفاقای بی مزه هم افتاد اما هيچی واسم اهميت نداره چون دلم واسه خيليا گرفته اما خب بعضياشون الويتشون خيلی بالاس خيلی.
پ.ن:امروز وقتی ميرفتم دانشگاه تو ماشين يه کم به بعضی چيزا فکر کردم اما خب واسم خيلی جالب بود همه حرفا رو ميشنيدم ولی حواسم يه جای ديگه اين دنيا بود.مغزم همزمان چند تا کار ميکرد اما خب ميخوام ديگه به هيچی فکرنکنم چون خيلی داغون شدم.امروز يکی تا منو ديد گفت محمد چه لاغر شدی.انگار اب رفتی اما چه فايده که همه بدنم له شده دارم از غصه دق ميکنم چون بايد دق کنم.
پ.ن:امروز وقتی يه سری اتفاقا افتاد خيلی تعجب نکردم.وقتی دوستم داشت زير لبی به يکی يه سری فحشايی ميداد واسم مهم نبود چون ميدونستم که واسه من خوب شد چون........هنوز دست خودم نيست که بگم دليل بعضی چيزارو من خب حداقل از نگاهای يه آدمی که فقط منتظره تا گیر بده راحت شدم چون اصلاً حالو حسی نداشتم يکی ديگه بخواد واسم ياداوری کنه که من مثه يه دانشجو رفتار نميکنم.نميدونم منظورشون چيه اما خب زياد از اين زر زرا ميشنوم،اما واسم اهميتی نداره.
پ.ن:امروز تو اخرين لحظه ها يه کلاسو اضافه کردم که برم خيلی خسته بودم واسم فقط اين مهم بود که کنار دوستم باشم.کاش ميشد و بعضی وقتا يه کارايی رو کرد اما خب من به خاطر بعضيا مجبورم بعضی کارای بد کنم.

پ.ن:به گذشتم يه نگاهی کردم ديدم نه خيلی خرابه خيلی.وقتی همينطوری داشتم به اين فکر ميکردم که اخرش که چی يهو تو ذهنم يه جرقه زد دلم خيلی گرفته ديگه تابو توانی نمونده واسم اما هنوز ميخوام بجنگمو مقاومت کنم ببينم چی ميشه آره ميخوام ببينم چی ميشه چون هنوز اميد دارم.
پ.ن:ديشب اون خواب عجيبو ديدم با اينکه تازگيا خوابای عجيبی ميبينم اما خب معنياشو ميفهمم اما خب مساله اينجاست که فهميدن معنای بعضياشون خيلی ناجوره اما خب واسه من مهم اينه که نتيجه رو بدونم اصلاً واسم مهم نيس از کجا بدونم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز وقتی زود رفتم دانشگاه،ديدم کلی ادم نشستن پشت کامپيوتراشون دارن با چه سرعتی تايپ ميکنن.دلم به حال همشون سوخت آخه بيچاره ها هممون سرکاريم ته تهش ماهی 5تا گيرمون مياد آخرش مهمه که سهمه هممون چند مترمربع قبره.اما نه خندم گرفت چون زندگی همش غم نيست خيلی جاهاشو بايد بخندی چون حيفه که بخوای غمو غصشو بخوری.امروز يه جا يکی مثه بقيه يه حرفی زد که نميخوام بشنومش،اون گفت:محمد ببين اين حرفا رو بايد کسی بزنه که خودش از زندگی هيچ غمی نداشته باشه.گفت محمد اگه يکی وبلاگتو نخونه ميگه تو چه زندگی ماهی داری.يکی ميگفت محمد تا کسی به نگاهت خيره نشه نميفهمه اين چشا کلی گريه کرده نميفهمه که تو چی کشيدی.يکی ميگفت محمد نگاه کن من نميخوام موهات اينطوری شه بعدش چندتا از موهامو کند سفيد بودن اما من فقط به روش خنديدم چون نميخوام کسی ناراحت باشه اگه من ناراحتم به درک مگه مهمه؟ولی نميخوام کس ديگه ای ناراحت باشه آره ميخوام غمخوار همه شم.يه بار يکی موند چرا اين همه محبت بهش کردم،آره اون کسی بود که هر کاری تونست کرد تا خوردم کنه هر کاری هميشه بهم فقط توهين کرد اما وقتی من فهميدم..........برعکس اون برخلاف فکر همه خودمو  خورد کردم تا بتونم بهش کمک کنم اما يه لحظه هم نزاشتم بفهمه که چی شده آره اون فکر کرد حتماً کارم بهش افتاده اما بازم نزاشتم بفهمه خواستم فکر کنه من احمقم خواستم..........نه بازم ميگم محمد به درک مهم بقيه آدمان.آره همينطوری گذشت تا شب که اومدم خونه رفتم موهامو کوتاه کردم بعدش يه صحنه ديدم که حالمو بهم زد.از خودم که نه از خدا خجالت کشيدم گفتم خدا ببين چی خلق کردی اسمش محمده يه اشغال به تمام معناس کی ميخوای اين يه دونه کثافتو از زمين بندازی يه جای دور؟اما بازم سکوت.ديگه شدم مثه چيزی که ازش ميترسيدم يکی که پارسالو فراموش نميکنه سالی که ميخواست پاک باشه و تا جايی که تونست موند نه خيلی پاک موند خيلی اما سال جديدو ديگه............محمد ازت متنفرم،همين.
پ.ن:يه نگاه به همه واسم بس بود حالم داره بهم ميخوره ديگه قرصامم جواب نميده،دارم خودکشی ميکنم.نگاهای يه نفر آتيشم ميزنه.اما نه همش توهمه.يادم مياد قدرتی که نداشتم،يادم مياد هرجا ميرفتم اروم بودم که کسی شاخم نزنه اما الان کجاست اون علی گراز که بخواد واسم تيزی بکشه؟کجاست اون............حالم از همشون بهم ميخورد به جز يه جا اونم وقتی که بچه پولدارای اشغالو بيخ ديوار رديف ميکردن اما نه همه مردن جز من منم راز زنده موندنم بيرحميم بود با اينکه هيچوقت پليس دستش بهم نرسيد چون من نه تيزی داشتم نه قمه من خودم واسه خودم يه.......نه لات نبودم چون من با پنبه سر ميبرم ،اما کاش يکی الان بود که واسم شاخو شونه ميکشيد حتی دلم واسه حرفای.........اسمشو نميارم چون دوست ندارم فردا بگن اسمشو تو اينجا اوردم نميخوام باز دوباره داداشيشو ببينم چون اينبار ديگه.........گور بابای هرچی آدم لاته.حالمو بهم زدن واسه همين خفتشون کردم خوبم کردم چون من از همشون شاخ تر بودمو هستمو خواهم بود چون اين بدن هنوز ميتونه طعم تيزی رو بچشه کوچولوها برين بخوابين خشونت زياده.(من چاقوکش نيستم ولی خب روش خاصی دارم که زخمش از هر زخمی کاريتره.گرچه افتخار من به شاخ بودنم نيس.)
پ.ن:امروز وقتی داشتم برميگشتم خونه يکی منو شناخت منم اونو.خب گفت محمد چه........خب بحثمون شروع شد با خنده رفتيم جلو.گفت هنوزم مثه قبلنايی.نگاهم جوابشو داد گفت نه بابا هنوز آتيش جهنمی خندم گرفت که اين بدبخت هنوز نفهميده که جهنم جلوی من لنگ ميندازه.يه خورده صحبت از قديما شد يادم اومد که چيکار کردم با اين بيچاره اما خب تقصير خودش بود.کلی باهم خنديديم گفت محمد تو خيلی چيزا بهم ياد دادی اما خب حالا ميفهمم که اون موقعها چی ميگفتی.گفت آره تو راست ميگی که خيليا نميفهمن که تو چی ميگی بعد از يه مدت ميفهمن.گفت که محمد الان کارم شده گرفتن حال کسايی که ميخوان مثه تو شن گفتم خب کجا رسيدی؟ گفت هر چی ميرم جلوتر ميفهمم که تو واقعاً يکی يه دونه بودی تو واقعا کثافتی.گريه اش گرفت گفتم زشته خانومی تو کوچه خيابون گريه ميکنی گفت محمد درسته اون موقع بچه بودم اما هميشه ازت متنفرم که نزاشتی من............خب من وظيفم اين بود که نزارم يه آدم خودشو بکشه گناه که نکردم ولی خب يه جا اونم مثه خيليا طعم بيرحمی منو چشيد خب........خداييش من بيگناهم،خب اون ازم خواست نشون بدم که واسه چی من شدم محمد خب منم بهش نشون دادم اون کلی انتقام گرفت از پسرا اما خب بازم نتونست به من برسه چون من هنوز رکوردم هست تو ياد همه نه فقط خودم.ولی جالب اينجا بود وقتی ازم جدا شد گفت محمد تو شايد خيلی اشغال باشی واسه آدم اما من نفهميدم چه جوری اين آدم واسه دوستاش اين همه خوبه و اينم نفهميدم تو چه جوری تونستی واسه............خب قرار بود نگم سانسور پس نميگم.
پ.ن:امشب يه لحظه يه حرفی شنيدم يه جايی برگشتم نشون بدم که منم ايرانيم.اما خب بيچاره پسره من هنوز نگفته حرفمو گذاشت دررفت بعدش فهميدم مثه اينکه مزاحم يه دختره شده بودن چه جالبه که من هنوز نگفته ببخشيد آقا ساعت چنده؟ بيچاره ها پا به فرار گذاشتن البته شناختمش يکيشون همونی بود که........داستانش طولانيه اما اينو ميگم يه اشغالی بود که يه بار منو تو يه جای تاريک ديده بود خب فهميده بود که من هنوز صدای کمک خواهيارو ميشنوم.اما يه جا ديگه حالم بهم خورد از قباحت اين جامعه.طبق معمول يه فضول از اسمون افتاد کنار من.با اين دختره چيکار داری؟فرض کن اين حرفو تو يه مغازه شلوغ جلوی اون همه ادم گفته.از اونجايی که من بد جواب ميدم گذاشتم اون جواب بده گفتم ميشه لطفاً جواب اين خانومو بدی.دختره حرفی زد که منو برق سه فاز که نه فازش انچنان بالا بود که از سرم پريد.دختره:اولاً به تو چه عوضی!!!!بعدشم دوست پسرمه به تو چه؟؟!!(عجب پررويی بود اگه دستمو......خب حالا که اتفاقی نيافتاد)هيچی فقط ميتونم بگم از اين همه قباحت من خجالت کشيدم منم ياد گرفتم ديگه به هيچ دختری نگم که مداد طراحی چيه،البته تا وقتی که يه دونه باجنبشو نديدم چون خانومی جدی گفته بود چون شمارشو رو بين ور وسايلم ديدم اما خب اونم مثه بقيه سوخت........خودش نه کاغذی که توش شماره بود البته خب اگه بخواد ميدونه من کجام ولی خب خدا کنه خنگ باشه.
پ.ن:دارم ديوونه ميشم از دست همه قاطی كردم.راستی اين بار سانسور نکردم تا بدونين من واسه چی ميگم خيليا ضايعن البته خب از اين ببعد مينويسم مگه اينکه خب.........بعضيا ازم بخوان اسمشونو نيارم.امشب وقتی با يکی از دوستام حرف ميزدم چشمام داشت ميسوخت بيچاره تو حسرت يه بارون مونده ديگه خشک شده اين يه دونه چشمه هم پريده.نفس کشيدنم مثه آدمای دم مرگ شده نفسم که بالا نمياد،قلبی که درد ميکنه.ديگه نميدونم واقعاً تا کجا ميخواد اين دنيا خوشگل شه.يادمه خيليا ميگفتن که محمد تو خوش شانسی اما خب ثابت شده که من از شانس بهره ای نبردم چون خيليا هستن کنارم اما دقيقاً مثه زالو هستن مگه يه سری خيلی كم که اونام دارن منو فراموش ميکنن به زودی نوبت رفتن اونام ميرسه خب بالاخره به قول يکی از صميمی ترين دوستام واسه هر اومدنی يه رفتن هستش اما وقتی من اين حرفو بهش زدم تا سه روز گريه ميکرد که تو حق نداری منو ترک کنی!!!!!
پ.ن:بغضايی که داره خفم ميکنه،قلبی که تير ميکشه،چشمايی که ميسوزه،......کلی اتفاقای مسخره کنار منه اما هنوز من ميگم تا روز اخر به خدا اميدوار باش چون اون بهترينه اما خب بالاخره اونم ميخواد يه امتحانايی کنه.به قول خودم اينبار اينجا مينويسمش تا ديگه نگين تو که هميشه از غمو غصه نوشتی چرا اينو ميگی،آره من ميگم خدا هرکسی رو بيشتر دوست داشته باشه احتمالاً بيشتر اذيتش ميکنه گفتم احتمالاً چون اگه خدا منو دوست داشته باشه خب به خيليا ظلم ميشه.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ديگه واسم اهميتی وجود نداره جز جون يکی دو نفر که اونم خب دارن منو فراموش ميکنن،به درک اين زندگی يه مدت بود واسه گروهای خاصی  شعرو از اينجور چيزا ميساختم ديگه حتی حوصله اون کارارو هم ندارم.بهم ميگن محمد کجايی که بی تو که نميشه سرگروه تويی ولی ديگه حالو حوصله هيشکی رو ندارم ميخوام بدونم مگه من چيکار کردم که اين بلاها سرم اومده؟ديگه  حتی نميخوام بگم خدا باهام لجه.ميخوام بدونم اين زندگی تا کی ميخواد اينطوری پيش بره،نه حتی اينم اهميتی نداره امشب تا نصف شب بيرون بودم تازگيا ديگه کسی منو نميبينه نامه های بيجواب، پيغامای بقيه هم ديگه فقط ميخونمشون.به قول يکی با چراغای خاموش چت ميکنم.امشب رفته بودم بيرون از خونه.رفته بودم يه جايی که بتونم واسه خودم نفس بکشم اما نه حتی اونجا هم نتونست ارومم کنه.عذاب وجدان داره خفم ميکنه.چرا من ساکت موندم؟چرا به دوستم نگفتم هی مواظب  باش؟چرا گذاشتم اون هر کاری ميخواد بکنه بکنه؟حالا دارم نتيجشو ميبينم چون نخواستم خودخواه باشم آره نخواستم.فردا روز جديدی واسه خودشه.هروقت به اين فکر ميکنم که زندگی ميتونه قشنگ باشه يا نه،جوابم معلومه.امروز به يه سری اتفاق فکر کردم ديدم نه هيچ اتفاق خاصی نيافتاده چون اين روزا رو من پيشبينی کرده بودم فقط يه اتفاق ممکنه بيافته که ميتونه واسم غيرمنتظره باشه فقط يه اتفاق.امشب وقتی به اسمون نگاه ميکردم،وقتی ستاره ها رو ميشمردم،به خودم لرزيدم  چون...........اونايی که من از فراموشی نجاتشون دادم نامردونه دارن منو فراموش ميکنن اما بازم ميگم به درک چون منو به هدفم ميرسونه.آره به هدفی که هنوز از بين نرفته.پ.ن:واقعاً زندگی چه ارزشی داره وقتی تو يه بچه پولداری که بقيه اينو نميتونن بفهمن که پولت همه چيزو حل نميکنه.کاش حداقل اون بچه پولداره بودم اما نميدونم پول مگه رنگ خونو عوض ميکنه که من حق ندارم ناراحت شم.خسته شدم از بس مسخرم کردن گفتن مگه بچه پولدارام ناراحت ميشن.اما به خدا از اون پولی که خيليا فکرشو ميکنن من هيچ استفاده ای نکردم من همونطوری زندگی ميکنم که يه........خب خداييش سادس.
پ.ن:خيليا گفتن ديگه ننويسم سانسور يا اينکه ننويسم رمزی خب باشه نمينويسم و نميگم.يادش بخير اون روزايی که خيلی از اين بچه پولدارارو مسخره ميکردم که هی اينارو نگاه کن که نميتونن دماغشونو بالا بکشن اما الان ميبينم نه مثه اينکه منم مثه اونام از ديد بقيه بين منو اونا هيچ فرقی وجود نداره جز يه فرقی من خسيسم اونا تيغ خور،خسته شدم از بس شنيدم تو بايد فقط پول باباتو خرج کنی و هيچی نگی و فقط بگی خدا مرسی ميزنی پس کلم خب باشه اينم به خاطر شماها ميگم.
پ.ن:يادش بخير روزی که اون حرفارو زدم چقدر حرف خوندين تو گوشم.يادش بخير از حرفايی که زدين، هنوز گوشام پر از قولاييه که شنيدم خيلی جالب بود حرفاتون.يادش بخير چه حرفای قشنگی ميزدين،خيليا شدن خواهرايی که فقط از خواهر بودن اينو ميدونستن مونثن،يا چه کسايی شدن مثه داداشم اما اونام فقط از داداش بودن فقط مذکر بودن.اه خسته شدم،کو اون حرفای قشنگتون؟کو اون همه قربون صدقه رفتنا؟خب من که ديگه به دردتون نميخورم چرا حالا بازم گير دادين که کنارتون نفس بکشم؟من که فقط از غم ميگم خسته نشدين از اين همه لاوی که ترکوندين؟بسه ديگه من نميخوام.من ترحم نميخوام ناز کردن نميخوام من فقط اينو ميخوام که معنای يکی از حرفامو بفهمين آره يه حرفم،همشنو نميخوام ولی يکيشو ميخوام.
پ.ن:ديگه خسته شدم از بس شنيدم:محمد قرصات ديرنشه....محمد ببينم حرص نخوريها گور بابای همه اونا......محمد چرا اين همه واسه اينو اون دل ميسوزونی.......محمد جون منو قسم بخور کنارم ميمونی........يا هزار جور ديگه از اين حرفا.ديگه نميخوام حرف بزنين يه بار نشد از يکيتون بشنوم محمد حرفت چيه.آره از دوست داشتن فقط يه سری چيزارو فهميدين که زمينی بودن خسته شده اين بالام بس که پرواز نکردم ديگه نميخوام نگاهتون کنم.ديگه نميخوام دست کسی رو بگيرم(ميدونم كه ميگين الان عصبانيم چون اين حرفا به محمد جونتون نمياد اره ميدونم)خسته شدم از بس الکی گفتم عاشقم نه من هوسبازم نيستم اوضاعم خرابه نميخوام به اين فکر کنم که چه قولايی دادم هرکدومتون اومدين جلو فقط گفتين محمد بمون کنارم تا ته دنيا هر چی من از رفتن گفتم از گريه ها گفتين ديگه خسته شدم از دست خودم بس که دروغ گفتم به خودم مگه من چيم که انقدر بهم دل بستين.ميگن دخترا زود عاشق ميشن پس پسرا چه غلطی ميکنين که وقتی ميگم بهتره رو پای خودت وايستی ميگی نه محمد من بی تو يه اشغالم نيستم خب اگه اينطوريه کجايين وقتی دلم شکسته بسه ديگه  نميخوام ريخت خيلياتونو حتی يه بار ديگه هم ببينم.
پ.ن:هفته اول دانشگاه خيلی زودو راحت گذشت.نتيجش فقط ديدن يه نگاه مهربون تر بود که اميدوارم اين دفعه توهم باشه چون خوردن سيلی از اون واسم خيلی خوب تره تا اينکه اونم بگه دوست دارم.يه فاجعه ميشه اگه  اون بازم بخواد...........نميخوام فکر کنم درسته من دوسش دارم خيلی ولی نميخوام به پام بسوزه.هنوز نميتونم با اين کنار بيام که پارسال منو اون تنها توی کوچه،مزاحمت يه چند نفر برق تيزيی که درخشيد اما خب صدای اهو ناله ای که بلند شد.اما نزديک يه ماه بعدش دلم شکست چون  نخواستم بگم چرا با من....؟چون ميدونستم،چون عادت کردم به اينکه کسی قدر کارامو نفهمه اما نه اون موقع محمدش پاک بود به پاکی چشمه اما الان از يه مردابم اشغالتره خيلی فرق کردم نميخوام حتی به صد قدمی من برسه اما خب........خدا کنه اينبار توهم باشه خدا کنه چون ديگه هيچ قدرتی نمونده واسم تا بتونم بهش بگم چرا نه......آره  اينكه چرا ميخوام کنارم نباشه.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

روزا ديگه تموم شدن،اتفاقای ناجور واسم عادی شدن.نميدونم چه خبره دوربرم،گرچه اگرم ميدونستم ديگه واسم هيچ اهميتی نداره چون نميخوام به هيچکدومشون فکر کنم چون ديگه فکرم نميتونه بره جاهای دورو بگرده،خسته شدم از دست همه ميخوام يه کمم به فکر خودم باشم اما نه من اينکاره نيستم.نميدونم چی بايد بگم يا از چی بنويسم اما يه حس ميگه بنويس چون بايد بنويسی.نميدونم شايد ميخوام با نوشتن يه کم سبکتر شم اما نه اينا مهم نيستن.اصلاً ولش کنين بريم سر حرفای اصلی.
امروز که از خواب بيدار شدم رفتم يه جايی.بازم گشتن با ماشين تو اين شهر بزرگ البته بيشتر تو دهاتمون بودم تا تو تهران ولی ديگه دهاتمونم شده يه شهری واسه خودش،وقتی به دره ونک يا فرحزاد نگاه ميکنم يا به قله های ولنجک ميگم نه فقط دهات خودمون باهمه سرسبزيش با خيابونای سوئديش يا امريکاييش.اما چه فايده که من تو اينجا نفس ميکشم ولی وقتی ميرم دانشگاه خفه ميشم از هوای کثيفش،آره واقعاً چه فايده وقتی ميبينی کاخ بعضيارو تو دامنه کوهی که تو کوهپايش يه عده دارن از گرسنگی جون ميدن،واقعاً چه فايده؟
وقتی امروز رد ميشدم از کوچه پس کوچه هامون دلم گرفت وقتی ديدم يه بچه خردسال که عشقش بازی تو پارکاس داره از سرمای زجری که ميکشه ميلرزه اما هنوز داره تو جنگل اسفالت ميگه خانوم آقا تورو خدا فقط يه آدامس بخر.آره حتماً اين همون انصافيه که بهمون قول دادن تو اون دنيا آره اينه برابری بين منو اون بچه.وقتی ميری صفحه حوادث روزنامه ها رو نگاه ميکنی ديگه چشمات خسته ميشن از ديدن واژه دختر فراری يا خوندن خودسوزی يه دختر،کشته شدن از سر غيرتای الکی،ميخونی از نابرابری بين همه فقط يه جا هممون برابريم اون اينه که هممونو تو خاک دفن ميکنن همين.وقتی ميخونم که فلانی اينکارو واسه اينجا اونجا کرد ميخوام فرياد بزنم هی مگه شما سيستانو اباد کردين؟مگه شيرمردا و شيرزنای کردمونو نجات دادين؟آره همش حرفه کو عمل تو همين تهران هنوز ده ونک هست هنوز فرحزاد هست که صد متر اونورترشون گرونترين خونه های تهران ساخته شده،آره اينه برابری.
وقتی امشب تو اخبار نشون ميداد مزار شهدا رو با خودم گفتم آره اينا جنگيدن تا برابری باشه،تا آزادی باشه تا استقلال باشه تا جمهوری اسلامی باشه اما حالا ميبينم که صد رحمت به حکومت اسلامی اسم اينا نام بزرگ اسلامو خراب کرده،خيلی جالبه که پيامبرمون و بيشتر امامامون جزو ثروتمندای عرب بودن اما زندگی اونا رو نگاه کنين زندگی اين جوجه ملاهای تازه به دوران رسيده رو نگاه کنين.همشونم سرو ته يه کرباسن مگه وقتی مارو تو دانشگاه ميزدن مگه وقتی از سر کلاس ميبردنمون جايی که عربم اونجا نی نميندازه آقايون حرفی زدن نه فقط وقتی دستشون از قدرت کوتاه شد همه چيزو علم کردن.آره نگاه کنين اين برابريه که بهمون گفتن اين نه اسلامه نه برابری يادمه شنيدم که ميگن اگه تو سير بخوابی همسايت گرسنه بخوابه مسلمون نيستی پس چشمامون حتماً کوره که نميبينيم چی شده.وقتی نگاه ميکنی به همه جای دنيا ميبينی دولتش واسه جنگجوهاش کلی خرج ميکنه اما شده يه بار يه سری به خانواده شهدا بزنين؟شده جانبازارو نگاه کنين؟خب آره همه کور شديم نميدونم واقعاً چی بگم بهتون.به هر اسمی رسيديم فقط گند زديم بهش حالا ميخواد بسيج با اون ارمانای مقدسش باشه که الان به چه باتلاقی افتاده يا اسم مقدس حزب الله باشه يا اسم امربه معروف.نميدونم يا منو امثال من از دين هيچی نفهميديم يا اينکه اسلام اونی نيس که ما تو کتاب دينيامون خونديم.
امروز خيلی ناراحت شدم وقتی اون بچه رو ديدم وقتی به اونجاها سر زدم.شبم که اون مزارا رو ديدم ديگه قاطی کردم.ميدونين خيلی از ماها کور شديم که سعی ميکنيم تا تو يه چی نفعمون نباشه نبينيمش.امروز يه سری کارايی کردم که خيلی وقتگير بود اما واسم ارزش داشت که اون کارارو بکنم،يه چيزی رو بايد منتقل ميکردم اما واسه تبديل کدش چند ساعت وقت گذاشتم اما کدی که تو اون نوشته بود اميدوارم کشف نشه چون يه تيکه از يه پروژه بود که واسه يکی از دوستام فرستادم اميدوارم اونقدر باهوش باشه که با صدای بلند فکر نکنه چون بهش ياد دادم که چه جوری بشه مثه من،الکی حرف نسازين پشت سرم نه سياسی بود نه اعتقادی بسه اين حرفای مضحک.آره وقتی نگاه ميکردم به چيزی که نوشتم دادم يه چند نفری هم بخوننش تا مطمئن شم از چيزی که ساختم وقتی خوندنش فهميدم که چه عجوبه ای نوشتم،هرکی خوند فقط تعريف کرد ازش اما نفهميد که تو اون نوشته رازايی خوابيده كه ميتونه.......خب سانسور.راستی يه چيزی که اصلاً مهم نيس اما واسه کسايی که ازم متنفرن چرا مهمه خوشحال باشين که دارم ميميرم،آره ديگه حالی نمونده واسم.کاش ميتونستم يه کم راحت بخوابم کاش.........
پ.ن:امروز وقتی نگاهم به کوخايی که کنار کاخا ساخته شده افتاد از اين رو به اون رو شدم.ولی نميدونم کجان اون آدمايی که ميگفتن...........نه يکی ازم خواسته سياسی!!!!! ننويسم.اما دارم روز به روز از همه متنفرتر ميشم چرا آدما ساکت ميشينن نگاه ميکنن به اينا چطور ميشه ساکت موند گذاشت هر بلايی که ميخوان سرمون بيارن.نميدونم خدا اينا رو به راه راست هدايت کنه يا امثال منو به راه راست تر اينا!!!چون من كيی كه هيچوقت هدايت نميشم.
پ.ن:امروز وقتی رسيدم خونه هيچ حالو حوصله ای نداشتم که با يه اتفاق بدترم شد.ديگه واسم سوختن گلوم مهم نيست چون اين بدبخت اونقدر توش بغض خفه شده ديگه کارش از مردابم گذشته.امروز چشمام ميخواست آتيش بگيره اما نه اينبار اين گرما مال چشمای تبدارم که ديگه چشمه هاش خشک شدن از بس که قبلاً ابشو به پای اينو اون ريختم،نبود مال اين سرم بود که ميگن چون هنوز پير نشدم پر هواست اما من ميگم ديگه از پيری هم گذشته اين موهام که داره سفيد ميشه خب عقلمم که مثه شماها کار نميکنه پس منم پيرم!!!!!
پ.ن:يادم مياد يه روز يکی ازم پرسيد محمد تو که نميخوای خودکشی کنی؟بهش خنديدم اون روز اما الان که نگاه ميکنم اون بيچاره درست فهميده بود من دارم خودمو زجرکش ميکنم خداييش اين کار من از اونی که خودشو دار ميزنه يا قرص ميخوره يا ميپره بدتره من دارم با بدنم کاری ميکنم که هيچکسی نميکنه.دکترا که هيچی همه ميگن که محمد بسه تا کی ميخوای حرص اينو اونو بخوری هر چی اونا از سکته کردنو اينجور چيزا منو ميترسونن من بدتر ميکنم ديگه قرصام که جواب نميدن چشمام ديگه از سرخی که در بيان بقيه شک ميکنن.بيچاره مامان بابام که به بچشون دل بستن دلم به حالشون ميسوزه چون برادرم که خب نه واسه اونم دلم ميسوزه اما بقيه خيلی اذيتم کردن همشون جز يه چند تاشون که خب اونام دارن از من جدا ميشن،دارن بهم پشت ميکنن خب پس چی بگم اما نه دلم واسه اونا هم ميسوزه حتی واسه کسايی که از من متنفرن چون نميدونم کی ديگه ميخواد سر به سرشون بزاره سرشونو گرم کنه،آره دلم واسه همه ميسوزه جز خودم.
پ.ن:هربار که ميخوابم نميدونم هی از خواب ميپرم.خيلی سردمه،تو خودم غرق شدم.هميشه از خودم بدم ميومد که چرا يه بارم نتونستم بگم منم آدمم با هرکی صحبت کردم فقط از يه چيز گفت تو همون بچه پولدار بيدردی هستی که هيچی جز منافع خودت رو نميتونی ببينی.هربار که واسه هر کسی هر کاری کردم بی منت،آخرش زد تو سرم که حتماً خودتم يه چيزی اين وسط بردی که اين کارو کردی نميدونم واقعاً بايد چيکار ميکردم تا يه بارم يکی منو بفهمه تو اين همه مدت فقط چند نفر هستن که دليلشون موجهه که اونم دليلش بدبختی اين مملکته همين.همشون بهم مديونن اما اون چند نفر خب من جاشون دارم زجر ميکشم اونا از حالم ديگه خبر نگرفتن چون يکيشون سرش به درسش گرمه الان يکيشم که ديگه چيکار کنه که همه چيشو بستن تا نتونه حتی يه سلام برام بفرسته تا جوابشو بگيره بفهمه هنوز زندم اما نميدوم چرا هنوز دل نکندم از اين دنيا ميگم خب شايد يه روزی هم من بتونم واسه خودم نفس بکشم،يه روز نگن که اين محمد يه آدم اشغاله،يه بار تو دادگاه عادلانه محکوم شم نه تو دلايی که فقط بديامو ديدن و يادشون رفته همه خوبيامو چه دلداريامو چه همدرديامو،متنفرم از هر چی آدم قدرنشناسه که همشونم دوروبرمو پر کردن اگه تا الان به اميد يه چند نفری نشسته بودم اما الان ديگه خستم از دست همتون.
پ.ن:اين چند روزه کلی حرف رو دلم خوابيده بود.نميدونم يا من تو توهمم که دارم واسه هرکسی که بتونم کار خوب ميکنم يا بقيه کورنو نميبينن.اما عيبی به اينا نيس چون هر بار که يه کار خوب کردم خدا منو زد نميدونم چرا ولی خب حتماً من نبايد کار خوب کنم شايد بايد بشم همونی که فقط خودش مهمه آره بايد اون بشم اما خب ميزارم ثانيه ای که عزرائيل اومد بالا سرم بعدش ميشم اين آدم.هنوز اميدم به...........نميدونم اين ميتونه منو زنده نگه داره يا نه اما........نه هيچ حرفی واسم نمونده.فقط يه چيز ميگم سعی کنين بفهمينش:من نيستم که رمزی حرف ميزنم اين شماها هستين که ميخواين چيزی رو نبينين خب اينکه هرکی بار اولی که اينجارو بخونه معلومه هيچی نميفهمه جز خاطرات يه ديوونه که خوشی زده زير دلش حالا ميخواد مثه خيليا طعم زجرو بکشه.آره اين من نيستم که رمزی ميگم اين بقيه هستن که چشماشونو به روی حقيقت بستن اگه چشماتونو باز کنين همه چيز اينجارو ميفهمين ولی خب باز کردن چشمايی که خستس و دنبال خوابای خوش هست........نه سخته ولی غيرممکن نيس پس سعی کنين چشماتونو بشورين بعدش بخونين چون رمزايی که من ميزارم هيشکی نميفهمه که کجاست و چی نوشتم.پس با خيال راحت بخونين.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز که از خواب بيدار شدم واسه سحری دلم شور ميزد ولی گفتم نه مهم نيس.بعدش دوباره خوابيدم صبح که از خواب بيدار شدم موبايلمو بی صدا کردم چون بايد ميرفتم يه جايی نميشد موبايلم بزنگه آره کلاً راه افتادم رفتم به سمت مکافاتم.کارم که تموم شد موبايلم بازم زنگ نزده بود تعجب كردم همينطوری تا شب گذشت چند باری خواستم برم سر کوچه از يه چند جايی يه خبری بگيرم اما گفتم چه فايده اگه اتفاقی افتاده باشه بهتره من هيچکاری نکنم چون ممکنه اوضاع بدتر شه همينطوری تا شب گذشت که شب يکی زنگ زد.
من:بفرماييد از اون طرف صدای خش خش خواستم قطع کنم که يهو به دلم افتاد که نکنه........بالاخره صدای طرف اومد سلام محمد منم.......من:خب سلام چی شده؟ یه چيزايی گفت که مخم سوت کشيد با اينکه به اون صدا خيلی اعتماد داشتم اما ترجيح دادم فعلاً بزارم تا ثابت شه که ماجرا از چه قراره.راستی امشب معنای  ثانيه رو فهميدم چون زانوهام خرد شد،چون يه موتوری احمق با سرعتی احمقانه پريد وسط چهارراه که خب بخير گذشتو به معنای واقعی ميليمتری رد شد از دروازه مرگ بالاخره با اون اعصاب داغون رفتم يه گوشه ای.نميدونم واقعاً چرا خدا اين کارارو با من ميکنه نميدونم به کی مديونم که اهش منو گرفته چون من که هيچ بدیی نکردم به کسی نميدونم شايدم ندونسته کاری کردم اما خب به من چه خودش بايد بگه يا اينکه خب خدا من چيکارش کنم من که کوتاهی نکردم.نميدونم خيلی عجيب شده زندگی همه چيز بهم ريخته فقط الان دارم به يه چيز فکر ميکنم که چيکار ميشه کرد هيچ کاری چون وقتی کوزه بشکنه ديگه شکسته،واقعاً بعضی وقتا از خودم بدم مياد که چرا بعضی وقتا حرفامو جدی نميگيرن مگه اون موقعها لحنم شديدتر نيس نميدونم نميدونم چيکار ميشه کرد ولی خدا رحم کنه،فقط همين.راستی امشب به يکی يه سری کارايی رو سپردم ولی ميدونم که آخرش گند زده ميشه اما خب آدم بايد بعضی وقتا از اميدای کوچيکم نگذره.امشب تا نصف شب بيرون بودم پی اينکه ببينم اين اتفاقی که افتاده کی سوتيش بوده ولی نه من همه جا رو حساب کرده بودم.با اطلاعاتی که من داشتم نه هيچ جايی مشکل نداشت ولی خب سوتیی که اين وسط داده شده يه سوتی کوچولو نبوده.اينکه يکی يه جا لو رفت که خب کار يه آدم احمق بود ولی چی؟به خاطر اينکه دوست يکی ميشد بايد کارشو بيجواب ميزاشتم حالا هم که مشکوک ميزنه که دوباره يه کاری کرده بايد بازم ساکت بمونم که هيچی نشه نميدونم صبر تا کی.
پ.ن:حالا يه سريا ميفهمن که من واسه چی انقدر رمزی کار ميکردم چون نميخواستم هيچ روزی برسه که يکی اطلاعاتی داشته باشه که نبايد داشته باشه.آره امشب ديدم که نه خوب ميکنم که هميشه اطلاعاتو طبقه بندی ميکنم خيلی کار خوبی ميکنم چون آدمای فضول،حسود،اشغال و.... تو اين دنيا زيادن که خب نبايد هيچوقت بزاری اسرار لو بره يعنی يا اينکه ساکتشون کنی(که روش من اصلاً تو اين مورد جذاب نيس)يا اينکه چيزی واسه گفتن نداشته باشن(که خب اين ميشه رمز گذاشتن رو حرفای مهم)
پ.ن:امروز يه اتفاقايی افتاد که معنای زمان بندی رو بهتر متوجه شدم يعنی اينکه چه زمانی چيکار بايد کرد.امشب يه سری درسای ديگه هم گرفتم مثلاً اينکه هيچوقت از آدما انتظار نداشته باشم يه کارو بتونن درست انجام بدن.هميشه آدما زيادی خودشونو تحويل ميگيرن ولی هيچی نيستن البته اين مثالو تو دخترا خيلی ديدم که همشون ميگن ما مستقليم،خودم واسه خودم تصميم ميگيرم،مامان بابای من هميشه به حرف من احترام ميزارن اما خب تا الان خيلی کمشنو ديدم که بتونن واقعاً اينکارو انجام بدن اين هميشه يه سؤال واسه من بوده که چرا بعضی دخترا دوست دارن جای پسرا باشن خب مگه مجبورين خالی ببندين که بعدا...........فقط اميدوارم يه همچين دختری هيچوقت يه تيکه از نقشه های من نشه چون من اشتباها رو نميبخشم.
پ.ن:امروز تمام غرب تهرونو گشتم با ماشين واسه اينکه ببينم چه خبرا شده تو شهر نازم.بعدشم تمام دهاتمونو پياده گز کردم يه چند تا چيزو چک کردم و يه سری کارارو انجام دادم اما خب مهم اينجا بود که فهميدم نه من اعتماد به نفسم بالا نيس خداييش يه فرقی با بقيه دارم.ولی خب امشب از خدا يه چيزو خواستم که خدايا به اين قلب من اونقدر صبر بده که بتونم خاليبندی بقيه رو بشنوم بدون اينکه بخوام چيزی بهشون بگم.
پ.ن:زندگی به نظر من هيچوقت جای اشتباه نداره چون بالاخره بايد يادمون باشه که اينجا بازی نيست که تو بتونی دوباره امتحان کنی اينجا فقط يه بار هر اتفاقی بوجود مياد و از بين ميره تو بايد بتونی استفاده کنی.يه بار يکی گفت محمد چرا بعضيا هيچوقت حسرت گذشته رو نميخورن خب با اينکه جوابش به نظر اسون مياد اما سخته فهميدن اين جمله که اونا هيچوقت با گذشته يا آينده کاری نداشتن بلکه حالا رو کار داشتن.خب نميدونم چرا بعضيا تو کاراشون تعلل ميکنن چون به نظر من هر چيز بدی مثل يه ميکربه که اگه هر چه زودتر نابودش نکنی مياد تمام اون چيزو فاسد ميکنه.به نظر من هميشه عضو فاسد فقط بايد حذف شه البته ترميم هم ميتونه کاری کنه اما فقط در شرايط خاص.
پ.ن:دلم به حال خيليا سوخت اما هيشکی دلش به حال من نسوخت نميدونم چرا.همه ميگن صبر کن همه چيز درست ميشه اما يه بار نشد يکی بگه خب محمد تو که هميشه ترکوندی اينبار بايد چيکار کنيم سریعا خب نميدونم بهش چی ميگن ولی من ميگم حماقت چون با صبر هيچی درست نميشه مگه يه ادم چند وقت زندست که بخواد الکی عمرشو حروم کنه.نميگم صبر بده اما صبر با ارزش نه اينکه وايستی ببينی حريفت تو شطرنج زندگی چيکار ميکنه تا تو جواب بدی.به نظر من بايد تو کاری کنی که اون مجبور شه به روشی که تو ميزاری جلوی پاش عمل کنه.ولی کو گوش شنوا همه فقط خالی ميبندن که من اينم من اونم يه عمر ضربه بقيه،غم بقيه رو سر اين حرفا خوردم اما چه فايده که همشون تو سری خور شدن اميدوارم اين اخرين بارا ديگه تو سری خور نبينم اميدوارم و سعی ميکنم دلم به اين خوش باشه که من همه کارامو درست انجام ميدم خب اين کار بقيس که بايد مواظب باشن.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

محمد ديشب خيلی کم خوابيده اينو امروز چندبار شنيدم يکی ميگفت خوابيدن کمتر از انقدر ساعت نميشه اما من ارزو دارم بتونم اندازه خوابمو به ساعت برسونم.ديشب خوندن يه مطلب اعصابمو داغون کرد خيلی داغون.ديگه خسته شدم از بس گفتم بعضيا ارزشی ندارن،خودتو ناراحت نکن.امروز ديدم ديگه دارم ميميرم برا همين عصری به خودم يه حال توپ دادم واسه خودم يه خرجی کردم.ياداوری بعضی خاطرات آدمو له ميکنه،بعضی وقتا دست خودم نيس خداييش ديگه کارم شده از غم شنيدن،از غم گفتن،از غم خوندن،از غم............گفتن از غم گفتن نه من که از غم نميگم.امروز يکی ديگه از استادامونو ديدم يه نگاه عجيبی سر کلاس کرد بهم من خودمو زدم به اون راه چون فهميدم که نگاه چه کسی رو دنبال کرده بعدش يه خورده دقت کردم ديدم چه هارمونی زيبايی وجود داره تو حرکات وقتی با يکی از دوستام صحبت ميکردم فهميدم که نه بايد اين بار جدی صحبت کنم با يکی چون اين استاده يکی از دوستامو انداخته چون يه دختره.........نميخوام اين بلا برای بار دوم سرم بياد اون بار استاده هر چی تونست گفت بهم،اشغال منو به چيزايی محکوم کرد که......هنوز آتيشش رو قلبم خاموش نشده.اما خب خيلی زود پشيمون شدم چون يادم اومد که قسم خوردم واسه نکردن بعضی کارا خب پس بهتره يه راه جديد پيدا کنم.من هميشه با ديدن نگاهايی که دلخوشن خيلی خوشحال ميشم،امروز نگاهای با حسرت ديدم،نگاهای متعجب  ديدم،نگاهای............هزارو يه جور نگاه ديدم اما يکی فقط يه نگاه منو ديد نگاهی که...........از بس نفرت توش بود اگه هركی جای اون بود فرار ميکرد.امروز چند تا جا سرمو انداختم پايين،گرچه من نبايد خجالت بکشم چون وظيفم سنگين تره اما خب تا نقشه هامو تموم نکنم نميشه ولی بايد اول يه سری رو مطمئن شم حتی اگه ديدن دارن منو سلاخی ميکنن بايد اونام کمک کنن که لهتر شم اما سخته قبول کردن خيانت به دوستت تو بدترين شرايط اما خب بايد بفهمن که اينو من ميخوام که اون موقع بهم خيانت کنن همه بايد بهم خيانت کنن.چون اين فکر منه نميخوام کس ديگه ای به خاطرش بازخواست  شه.امروز وقتی شنيدم يکی بهم گفت ترسو خودمو به کری زدم اما کناريم شنيد تا من بيام بگم ساکت بمون ديگه حرفشو زد منم مجبور شدم سرمو بالا بيارم................ادامشو نميتونم بگم چون اينبار..........هيچی اصلاً ول کنين.امروز کلاس فارسی خاطره هايی رو واسم زنده کرد،چه ساختمون معارف چه اسما چه نگاهای يه نفر چه دری که استاد بازگذاشت ويه سری کسايی که رد شدن اما ديگه واسم هيچی مهم نيست مهم اينه که من به اهدافی  برسم که ميخوام قبل از دير شدن بهشون برسم اينبار حرف برتری نيس چون اينکه يه سری برترن توش حرفی نيس.امروز ميخواستم يه سری حرفا رو واسه يه سری بزنم اما هنوز ساکت موندم.از اين ببعد ساکت تر ميشم،رو همه حرفام بايد کلی فيلتر بزارم بايد عادت کنم به اينکه تنها فکر کنم،تنها کار کنم چون چيزايی که شنيدم اصلاً خوب نيس،فقط يه خواهش از اونايی که ميدونم دوسم دارين:دعا کنين اشتباهی رخ نده چون اينبار هر اشتباه يعنی از بين رفتن يه سری زندگی.واسم دعا کنين نه واسه من نه،واسه بقيه کسايی که..............بازم سانسور.
پ.ن:دارم به اين فکر ميکنم که چيکار کنم اين اخرين............نميدونم چه اتفاقی ميخواد بيافته.ولی ميدونم که اينبار بايد خيلی محکم برم جلو ميدونم خيليا فکر ميکنن اعتماد به نفسم بالاست اما هنوز رو صورتشون سرخيش هست ولی بازم نميخوان باور کنن احمقا هنوز نفهميدن واسه اونا دارم خطر ميکنم اصلاً به من چه ربطی ميتونه داشته باشه که چه بلايی سرشون مياد اما نه واسه من مهمه که کنارم چی ميشه حتی اون احمقا با اون ترسوييشون واسم مهمن وقتی که داشتن ميومدن سراغشون احمقا يادشون رفت که کی بود که..........خب آزادن  هرطور ميخوان باور کنن به من چه ته تهش له ميشن وقتی ميان جلوی من وايستن.
پ.ن:امروز وقتی شنيدم که استاد فارسی يه سری حرفايی زد خندم گرفت که من که هميشه کلی حرف واسه گفتن دارم اما کدومشو بگم.آخه يادم مياد هروقت حرف زدم يا بيدين شدم يا سياسی يا  ضد خانواده کمترين اتهام بوده نميدونم اگه يه روز بگه امين(اسم من محمد امينه اون خواسته بگه امين) بيا تو بگو حرف دلتو از چی ميخوام بگم؟از اين ميخوام بگم که دارم کلی شعر که همشون ضد خانوادن يا اينکه ميخوام بگم هروقت حرف زدم خفم کردن گفتن زر بزنی ميکشيمت يا شايدم از اين ميخوام بگم تورو به اون خدايی که حاضرم قسم بخورم نمپرستينش باور کنين که من خدا پرستم نميدونم از چی  ميخوام بگم.
پ.ن:امروز يکی زنگ زد بهم يه سؤال کرد که حالمو خراب کرد حالم بهم ميخوره از اينکه کسی بهم شک کنه چون هر کی بهم شک کرد خيلی پست شدم باهاش لهش کردم،نابودش کردم تا بفهمه که نبايد ديگه شک کنه اما خب من به بعضيا نگفتم که از بعضی چيزا بدم مياد خيلی بدم مياد واسه همين دارم له  ميشم،خداييش از چيزی که شنيدم ناراحت نشدم اما به دلم اومد که مجبور شدم واسه بيگناهيم قسم بخورم طبق معمول تأثيرش رسيد به بدنم چون وقتی روزه هستم که ديگه نميتونم قرصامو بخورم.
پ.ن:عصری از هرکی که متنفرم ديدمش.البته يکيشو ميخواستم فقط با دندودنام گلوشو پاره کنم تا جلوی خودم از درد خفه شه خون اشغالش رو زمين پخش شه اما خب اون به موقع تونست فرار کنه از جلو چشمام.يکی رو هم ديدم که ميخواست منو نبينه اما خب من کوهم نه روح واسه همين به من که خورد رفت تو ديوار تا ياد بگيره که من از سر راه هر کسی کنار نميرم.بازم بگين خودخواهم چون نميدونين درباره کيا نظر ميدم،خب آزادين اما يادتون باشه که الکی تهمت زدن عاقبت بدی داره.
پ.ن:امروز وقتی ديدم که مردم چقدر مادی شدن داشتم بالا مياوردم جدی ميگم داشتم بالا مياوردم.وقتی پول مياد وسط مردم دين رو هم فراموش ميکنن.وقتی يه سری فهميدن که من در اصل کيم انچنان به تته پته افتادن که خودم از خودم خجالت کشيدم چون نميخوام کسی از کسی بترسه چه برسه وقتی يکی بخواد از من بترسه.اينو ميگم تا اونايی که از من بدشون مياد خوشحال شن ميدونين يکی از چيزايی که منو ناراحت ميکنه اينه که يکی از من بدش بياد و نخواد بهم بگه چرا،آره برين خوشحال باشين که منو ناراحت کردين اما...........واستون متأسفم که کسايی درو برم هستن که يه تار موشونو با تمام دنيا عوض نميکنم واسه همين دوستامو خيلی دوست دارم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز با مسخره ترين لباسام رفتم دانشگاه يه شلوار پارچه ای،يه تيشرت......،و کفشام و موهايی که مثه اين داغون پسرای امروزی به قول خودشون فشن،يه لحظه که رفتم جلوی آينه خودم خندم گرفت ولی گفتم بزار ببينم کی چی ميگه،البته خب يه چيز مهم بود به نام پول اون سرو وضع من نزديک صد تومن می ارزيد اما خب من اون لباسامو اونطوريا دوس ندارم.وقتی رسيدم دانشگاه يادم اومد که يکی بود يه زمانايی هر چيز جديدی که ميخريد فرداش ميپوشيد منم هميشه به خاطر دلش کاری ميکردم که فکر کنه وای چه چيزای نازی خريده گرچه ميدونستم هميشه بهش ميندازن ولی خب دل شکستن هنر نيس.آره بالاخره رفتم تو دانشگاه.از اونجايی که دير راه افتاده بودم خب کلاس اولو حال نکردم برم.با دوستام يه کم حرف زدم تا کلاس بعدی شروع شه بعدشم رفتيم سر کلاس نشستيم.رفتم اون ته نشستم تا حداقل از نگاهی که ميتونه همه نقشه هامو بهم بريزه دور باشم اما نه اشتباه بود يه  تغيير جا نميدونم چی بگم.بالاخره اين کلاسه هم تموم شد رفتم سر کلاس بعدی خنده دار بود کلاس تا ته پر شده بود اما اينبار خوشحال شدم عوض اينکه بخوام هی به نگاه يه نفر دقت کنم راحت ميتونم يه کم واسه کارام فکر کنم.يهو ديدم يکی از کلاس رفت بيرون يه لحظه قلبم لرزيد ولی يادم اومد که  خودم اينو ميخوام و هميشه اين به نفع منه که با هرکسی تو يه کلاس  باشم جز همين يه نفر چون اعصابمو بهم ميريزه.يه کم مشغول موبايلم شدم حواسم به هيچ جا نبود و از طرفی جايی که نشسته بودم از هيچ جايی ديد نداشت واسه همين وقتی سرمو اوردم بالا يهو يه احساسی گفت محمد برگرد،هيچی برگشتن  همونو..............نميدونم مسئله جبرانه يا دوست داشتن،شايدم يه نقشه باشه اما خب آخه چه نقشه ای ميتونه باشه جز يه کار انتحاری نميدونم ماجرا چيه اما متنفرم از يه تيکه اما ميدونم طول نميکشه تا همه چيز بياد تحت کنترل خودمو دوستام چون يه تيکه از دستم دررفته يه تيکه هم تازه اضافه شده ميمونه کنترل اين دوتا بخش که خب مهم اونی هست که تازه اضافه شده.تو کلاس يه سری اتفاق ديگه افتاد که بازم خب چون فضولايی هستن که اينجا رو ميخونن نميشه گفت.خب بعد از کلاس با تمام سرعت کوبيدم اون سر شهر.خب اين يه تيکه هم چون به خيليا ربطی نداره جز.......كسايی كه نظراشونو هميشه دوست دارم خب اونام ميگم بهشون،بازم سانسور ميشه.آره از اونجا برگشتيم خب سر موقع رسيديم دانشگاه اما خب کلاس تشکيل  نشد.خب من اونجا فهميدم که حکمت خدا اين بوده که من دوباره برگردم تا قيافه يه فضولو ببينم حالم از کسايی که دانشگاهو با جاهای ديگه اشتباه ميگيرن بهم ميخوره.ولی بالاخره برگشتم خونه.وقتی رسيدم خونه خيلی خسته نبودم اما چون ميخواستم شب بيدار باشم خب بايد ميخوابيدم گرچه دست خودمم نبود همه شبو خوابيدم تا ساعت مقرر وقتی بيدار شدم تا بعد اذان بيدار بودم.بالاخره رفتم خوابيدم.خيلی خستم خيلی،گلوم داره آتيش ميگيره اما خب چيکار کنم بايد تحمل کنم هوای کثيف تهرانو.اما يه مشکلی داره پيش مياد که ازش خيلی ميترسم چيزی که رو من تأثير نميزاره اما رو يه سری  چرا تأثير ناجوری ميتونه بزاره بدم مياد از اينکه ميبينم...........نه  حتی نميخوام اسمشو ببرم.
پ.ن:امروز خيليا يه حرفو زدن اما به شيوه های مختلف،يکی گفت محمد ژلت تموم شده؟هرکی يه حرفی زد.....اما يکی يه جا منو ديد حتی نتونستم بگم تف به اين شانس اين از کجا رسيد.گفت محمد معرکه شدی،هم لباسات قشنگن هم موهات اينطوری سعی کن بيای هميشه(کاش ميمردم اما اينو نميشنيدم)اما من فقط تونستم با سکوتم بهش بفهمونم تو يکی خفه.آره واسه همه اين مهم نيس که محمد کيه،مهم اينه که محمد چی ميپوشه،چی ميگه،چيکار  ميکنه،....همين حماقتاس که منو داره خفه ميکنه.مگه من کيم که.......هيچی اصلاً ولش کنين.
پ.ن:


(خيلی رمزی بودش مجبور شدم اين يه تيکه رو ننويسم)
پ.ن:ذهنم خيلی مشغوله اما خب من نميخوام نقشه ای که واسش زحمت کشيدم حالا از بين بره.ولی اينجا بايد يه چيزو اعتراف کنم يه اتفاقی داره ميافته که شايد باعث شه يه کم نقشه هام عوض شه اما خب ميخوام اين يه بارو خودخواهی کنم،اينبار ديگه مهم محمد نيس مهم اينه که اون اتفاق خاص بيافته تو اين راه فقط دو نفر مهمن که نميخوام بهشون خش بيافته،خودشون ميدونن که نقشه چيه اما يادشون رفته که...............شايدم يادشون باشه.فقط خدا کنه زودتر معلوم شه که کيا بايد دور گود تماشاچی باشن چون هرکی تو حصار بمونه...........فقط ميتونم بگم متأسفم.
پ.ن:وقتی داشتم برميگشتم خونه خندم گرفت از يه سری اتفاق.چه جالبه که من يه کوچولو به نظر ميام.چه احمقانس که اين منم که...................کاش يه سری آدم خود شيرين ميتونستن زبونشونو نگه دارن تا من مجبور نشم که بخوام الان بازم سانسور کنم خب ميتونين هر قسمتی رو که سانسور شده رو  بپرسين تا بگم.
پ.ن:خب امشب يه تيکه دلم شکست اما خب ميدونين يه تصميم جالب گرفتم گفتم صحبت نميکنم تا اعصبانيتم بخوابه.خب وقتی برگشتم يه چشم سوزان بود که داشت صحبت ميکرد و بالاخره رفت خوابيد تا ببينه فردا چی ميشه.فردايی که ميخواد نقشه هاشو بهم بريزه اما خب ته تهش يه کم تغيير ميدمش يه کم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز با هر زوری بود خودمو رسوندم دانشگاه.گلوم بدتر داره ميسوزه تب ندارم اما چشمام گوله آتيشن.امروز وقتی داشتم ميومدم دانشگاه به يه سری چيزا فکر کردم.ولی خندم گرفت که چرا من بايد يه همچين لطفی به يه سريا کنم؟ البته خب واسه بقيه کاری کردن لطف نيست وظيفست اما خب بعضی وقتا نه نميشه.امروز وقتی رسيدم ديدم در کلاس بستس يه کمی با دوستام صحبت کردم.سعی ميكنم خنده از رو لبام دور نشه چون من وقتی شادم بهتر ميتونم واسه بقيه باشم تا وقتی ناراحتم چون تو ناراحتی سکوت من خيلی آزار دهنده ميشه.وقتی اولين استاد اومد سر کلاس ديدم نه خيلی شادو  خوشحاله.يه لحظه داشت خندم ميگرفت اما يه نگاه خندمو حذف کرد.يه نگاه هست که خيلی ازارم ميده ولی خب نميتونم بگم از اون نگاه متنفرم.ميدونين من از زل زدن هميشه متنفرم اما بعضيا پارتيشون خيلی کلفته.امروز وقتی کلاس اول تموم شد يه اتفاق عجيب افتاد يهو ديدم واحدی که ترم پيش من پاس کردم  چه کلاس شلوغی داره،اين واسم عجيب نبود چون خيليا اين واحدو افتادن اما خب ديدن بعضی قيافه ها خب عجيب نبود چون عجيب يه لغتيه که خيلی کم مياره جلوی اون حس منو يه سری ديگه.اما خب خيلی راحت از يکی پرسيدم اونم خب منو بيجواب نزاشت خب بالاخره آدم بايد هميشه جاسوساشو فعال نگه داره مگه نه؟ (نگين بدم چون تقصير من نبود که اون خواست جاسوس بشه خودشه که منو دوس داره هنوز نميدونم به چيه من دلبسته.به بيريختيم يا فقرم شايدم به يه آدمی که خيلی ضعيفه نميدونم!!!)بالاخره امروز يه کم ديگه گذشت اما يه اتفاقی  افتاد که ميدونم اگه الان بگم خيلی ناراحتم کرد يکی فکر ميکنه واسه دلداريش ميگم اما به خدا خيلی ناراحت شدم آخه به اين سرعت خيلی ناجوره.دو تا کلاس بعدی تشکيل نشد.من اومدم خونه با يه حال داغونتر از داغون.عصری يکی زنگ زد يه کم صحبت  کرديم.بعدشم افطار کردمو رفتم يه جايی که ميخواستم کفش بخرم.طبق معمول ايرانيو دبه کردن خب.......اما از اونجايی که من هيچوقت تو بدقولی رحم ندارم خب يارو يه کفش ديگه جور کرد که خب از قبليه بهتر بود.فردا يه جايی قرار دارم ميخوام با اين کفش تازه هام برم.نه به خاطر اينکه قرار دارم نه واسه اينکه ميخوام فردا يه جور ديگه لباس بپوشم چون............خب دليلش به علت وجود دخترای فضول زياد که اينجا نظرای ناجور ميدن مخفی ميمونه تا بسوزن.امشب يه کم راحت تر سرمو رو زمين گذاشتم چون فردا کلی کار دارم،بايد نصف تهرونو بگردم.فقط اميدوارم حداقل يا حداکثر پيش نياد(اگه اين جمله نامفهوم بود نگران نشين رمزه.).
پ.ن:امروز خواستم خوب باشم خيلی خوبو مهربون خواستم برم دل يکی رو به دست بيارم چون با اينکه نميدونم چرا هی خودشو به من که مثل يه ديوار اهنينم ميکوبيد،ولی من دلشو شکستم خب ميدونين من از خيليا بدم مياد اما خب اونايی که ازشون بدم مياد..........هيچی فقط بگم اون کسايی که فکر ميکنن من ازشون بدم مياد همشون اشتباه ميکنن همشون.راستی من منصرف شدم از اينکه دلشو به دست بيارم چون يکی از دوستام ممکنه ناراحت بشه پس خب اون بياد معذرت خواهی کنه از دوستم اگه اون بخشيدش منم از گناهش ميگذرم(بحث اعتماد به نفس نيست مسئله اينجاس که همه دوستای من از بقيه برترن،يعنی منو بقيه از همه دوستای من پايينتريم.)
پ.ن:اينکه چرا من به بعضيا نميگم از اينکه بهم زل بزنن متنفرم برميگرده به اينکه خب بعضيا پارتيشون کلفته چون نه همه برابر نيستن چون من از همه پايينترم(الکی دلخوشم نکنين خودم ميدونم چيم!!!)خب امروز هم يکی داشت نگاهم ميکرد خب اگه من اشتباه ميکنم مسئله اينجاست که يه نفر نه دو نفر هم نه چند نفر گفتن مرد هرکار ميکنی حداقل بهشون بفهمون که انقدر تابلو نباشن.نميدونم الان داره يه سال ميشه که من ميگم هيچ خبری بين منو اون نيس ولی خب چون باهاش مهربون بودم حتماً اين اشتباه پيش اومده.کاش بعضيا حداقل يه کم از دانشکده بيرونتر هم ميديدن تا الکی قصه تعريف نميکردن واسه هم.
پ.ن:امروز يه تيکه خيلی ناراحت شدم،چون بايد يکی از اين دو راهو انتخاب ميکردم خودم يا دوستم خب بازم شکستم.خداييش اگه دکتر کنارم بود اينبار دستور عمل  صادر ميکرد واسم يه لحظه فقط از کلاس زدم بيرون چون نميخواستم جلوی چشم دوستامو نگاه زيرزيركی.........ولی خب بهتر که شدم برگشتم احمقانه ترين کارم اين بود نگاه يه نفرو قطع کردم رفتم کنار دوستم حرفايی رو زدم که ميدونم اون موقع نشنيدشون اما کاش ميفهميد که صدام توش درد خوابيده.
پ.ن:امروز عصر وقتی از دوستام داشتم جدا ميشدم مثه يه پرنده داشتم بال بال ميزدم ميترسيدم که چيزيش شه ميخواستم حداقل تا جايی که ميشه کنارش باشم حواسم بهش باشه.فقط يه لحظه از خدا يه چيز خواستم خدا کلاس آخريم تشکيل نشه که نشدو تونستم با قلبی نسبتا ارومتر کنار دوستم بريم بيرون سعی کردم بخندونمش اما...............اونو نميدونم چی شد اما من تو بدنم داشت منفجر ميشد.
پ.ن:امشب وقتی تصميم گرفتم فردا کفشامو بپوشم گفتم بزار کاری کنم که همه يه حس خاصی پيدا کنن خب موهای من به اب اشغالی که از شير اب اين شهر مياد بيرون حساسه،وز ميکنه.ميخوام فردا موهامو ژل نزنم ببينم کسی چيزی ميگه يا نه.ميخوام زشت باشم نه خوشگل(تو حسرت موندم که يه بار يکی بد بگه.)نميدونم حالا کو تا فردا صبح.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز اولین روز دانشگاه بود.صبح بيدار شدم هنوز آفتاب در نيومده بود که صورتمو خوشگل کردم.يواش يواش همه رو بيدار کردم.نشستم صبحانمو خوردم.ديشب اصلاً نتونستم بخوابم به جز دو يا شايدم سه ساعت.امروز صبح يهو تصميم گرفتم خيلی خوشگل شم واسه دراومدن چشم يه سری.بعضی وقتا ميشه که.................نه هيچی نميشه.خب همينکه رسيدم دانشگاه يکی از وروديهای جديدو ديدم گفتم واقعاً خدايا چرا بعضيا خيلی خنگن هيچی منو يه ربع دم دره دانشگاه نگاه داشته البته وقتی پشت سرمو نگاه کردم فهميدم نه مثه اينکه همشون خنگن دقيقاً شده بود مثه صف نونوایی پشت من صف بسته بودن.بالاخره خانوم اجازه دادن بريم تو البته خب منم اقدامشو بيجواب نزاشتم نميدونم چرا يهو خيلی محکم خورد زمين!!!!نه من اصلاً تقصيری نداشتما!!!!خب ميتونين باور نکنين.بعدش رفتم دانشکده خودمون بچه ها رو ديدم کلی سلامو خنده باهم کرديم.بعدش رفتم سر اولين کلاس چه استاد با مزه ای بود.کلاس بعدی رو تا عمر دارم سعی ميکنم فراموش نکنم.دقيقا از چيزی که ميترسيدم سرم اومد.سعی کردم اصلاً واسم مهم نباشه ولی خب واسم مهم بودش.آره کلاس سوم هم تشکيل نشد.امروز قيافه های خاصی رو ديدم اما نه هيچکدومشون واسم اونقدر مهم نبود.وقتی يکی داشت خودشو واسم لوس ميکرد،وقتی يکی ديگه ديدم موهاشو مش کرده،وقتی........کلی هستن اما همشون يه چيز مشترک داشتن همشون حالمو بهما زدن همشون.امروز کلی تو دانشگاه گشتم ولی بازم يه حس خاص داشتم انگار يکی تو گوشم داد ميزد محمد امروز يه اتفاق ناجور تو راهه اما سعی کردم به چيزی فکر نکنم تا اينکه بالاخره افتاد ولی سعی کردم با تمام قدرتی که واسم نمونده از کنارش با بی تفاوتی بگزارم که موفق بودم تا حدی.بالاخره به سمت خونه راه افتاديم البته با يکی از دوستام.تو راه کلی خنديديم منم سعی کردم اون اصلاً از حال خرابم چيزی نفهمه چون نميخواستم بازم دلش واسم بسوزه.امروز عصرو شبم به سادگی که نميشه گفت.گذشت چون نامرديه اما هنجرم داشت آتيش ميگرفت اما از يه چيز خوشحال بودم کسی از سرخی چشمام از صدای گرفتم از خستگی تنم از صدای التماس گونم چيزی نفهميد(خب چون من که الان اينو مينويسم ديگه ديره واسه همين فهميدنش مهم نيس.)امشب خواستم به يکی اخطار بدم اما خب من چيکار کنم که نفهميد.امشب خواستم شب بيدار شم با يکی صحبت کنم اما موبايلمو خاموش کردن تا خوابم بهم نريزه آخه من شب خيلی دير برگشتم خونه.امشبم واسه سحری بيدار شدم يه چی کوفت کردمو يه خبری از حالم به يکی دادم و حالا ميرم ميکپم تا فردا صبح.
پ.ن:امروز فهميدم که نه اصلاً خالی نبستم که من واقعاً ميخوام يه بلايی سر دانشگاهم بيارم تا ديگه از اين ببعد همه بدونن که من با هيچکس شوخی ندارم جز دوستام که خب روز به روز دارم از تعدادشون کم ميکنم تا بدونم تکليفمو.
پ.ن:امروز يه سری نگاه تو چشمام ميخواست خرابم کنه واسه همين سریع مسير نگاهمو عوض کردم اما يکی از نگاها نامردونه لهم کرد وقتی تو چشم رفت حتی فرصت نکردم يه خورده پلکامو جمع کنم همون طوری خشکم زد گرچه خب شايد پنج ثانيه هم نشد ولی خب ديدن چشمای من خيلی سخته اما اين بار اين من بودم که نتونستم فرار کنم.
پ.ن:امروز خيليا،خيلی حرفا زدن اما يه سرياشون قلبمو سوزوند چون دوست ندارم اينطوری کسی باهام صحبت کنه.طبق معمول بازم پيش خودم تحقير شدم بدون اينکه کسی بفهمه چی شده محمد تو خودش شکست اما بازم نزاشت حتی صدای اهش در بياد.
پ.ن:امروز تمام سعيمو کردم هيشکی نفهمه حالم خرابه از صبح فقط خنديدم تا همه بگن محمد چه شاده امروز اما حالم خيلی خراب بود تازشم که اون اتفاقه افتاد.شب يه لحظه گفتم سرم ديگه شکست ولی نه مثه اينکه سر من از اون اهن محکم تر بود چون سرم بادم نکرد ولی خيلی درد گرفت.مثه اون دسته بيلی که خورد جايی که قبلاً همه آدما شکسته بودنش شانس اوردم که قلبم سر جاش نبود والا قلبم بازم ضربه ميخورد.
پ.ن:امشب وقتی داشتم برميگشتم چن تا جا خوابم برد اصلاً نفهميدم بعضی خيابونای بزرگو چه جوری رد کردم اما رسيدنم به خونه يعنی اينکه هنوز سالمم.چشمام درد ميکنه مثه سرم اما چيکار کنم اينم يه جور بدبختيه ديگه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز روز خيلی قشنگی نبود چون فردا قراره دانشگاها شروع شه منم بيحالم.فردا چند تا کار بايد انجام بدم يکيش آمار گرفتن از وروديهای جديده بايد ببينم واسه نقشه خوشگلم چند نفر هستن که همراهمن.دلم نميخواد اين ترم تلفات زياد شه مثه ترم پيش که کل تلفات فقط دو نفر بودن ميخوام اين بار کاری کنم که ديگه بدون اتفاقای داغون برنده شيم.ديشب لباسامو خريدم امشب ميخواستم برم کفش بخرم که نشد.امروز وقتی نگاه کردم به يه  سری چيزايی که جاش جز رو ديوار قلبم رو ديوار اتاقمم مونده.امشب وقتی داشتم وسايلمو ميچيدم چشمام به کلاسورم افتاد.يه اسم رو کلاسورم بود که خواستم پاکش کنم چون ديگه نميخوام اسمی رو کلاسورم باشه ولی پاک نشد يادم اومد که خودم طوری نوشتمش که پاک نشه.وقتی به اين فکر ميکنم که چه اتفاقايی افتاده فقط يه دعا ميکنم چيزی که حدس ميزنم اشتباه باشه چون ديگه نميخوام مثه پارسال بشه،ميخوام امسال،سال من باشه ديگه نميخوام يه خورده هم کوتاه بيام ميخوام قدمامو محکم بردارم ميخوام اينبار ديگه بفهمونم برای چی من شدم پادشاه اميرکبير و بهترين دوستم شده ولیعهد من البته اگر به من بود من دوست دارم هميشه اون وزيره باشم که از پشت پرده کارارو درست ميکنه.ديگه نميخوام بزارم اشتباهی رخ بده تو دانشگاه ديگه وقتشه نشون بدم من چه جوری هدايت ميکنم گرچه الان تو دانشگاه سربازامو راه انداختم فقط ميمونه تو دخترا که به موقعش جاسوسامو تو بين اونام راه ميندازم.آره اينبار ديگه از اون رحما خبری نيس مگه اينکه اتفاق خاصی بيافته که بايد من بخوام دوباره نرم شم و اينبارم سخته من نرم شم چون اينبار من سه نفرم نه يه نفر.ميخوام درس بخونم اما اينبار ديگه هر کی بخواد سرشو بالا بياره خودم با گيوتين قطعش ميکنم.
پ.ن:چه جالبه فردا خيليا ميرن دانشگاه همه خوشحالن چون يه جای خوب قبول شدن.يه عده هم بعد از يه مدتی ميفهمن ولی اين مهم نيس.مهم اينه که من اينبار با حس نفرت پامو تو دانشگاه ميزارم شايد اين بار ببر زخمی با خنده سلام کنه اما زخمی که رو تنش نشسته خيلی خطرناکش کرده.شايدم بهتره بگم من شدم همون گرگی که بارون ديده اما نه ميگن گرگا تنها ميمونن اما من اميدوارم هميشه نفس دونفر کنارم باشه.
پ.ن:فردا خيليا رو ميبينم اما فقط تو اين بين يه عده مهمن که خب بايد منو ببينن،فردا همه با ديدن من سعی ميکنن بخندن اما مسئله اينجاس که اگه به چشمام دقت کنن ميبينن که جداً خونی شدن.
پ.ن:امشب اصلاً خوابم نمياد،نميخوام به چيزی فکر کنم ميخوام فردا واسم همه چيز غيرمنتظره باشه اما نه نيس چون ميدونم فردا کيا عاشقانه نگاهم ميکنن(بهتر بود بگم کی نه کيا)و اينکه چه کسايی با نفرت از ديدن اينکه محمد چه پرصلابت تر شده،ازم ياد ميکنن.
پ.ن:وقتی يادم مياد مهر پارسالو و ابانو ميگم تف به تو محمد.چيکار کردی با اين بدن؟هر بلايی تونستی سرش اوردی.وقتی به دستم نگاه ميکنم،وقتی به ديوار اطاقم نگاه ميکنم،وقتی به ضربانای قلبم فکر ميکنم ياد غمو غصه هام ميافتم،ياد اين ميافتم که محمد چيکار کرد تو بارونا،يادم مياد چه دلايی رو از نو ساختم اما هر کسی رسيد بهم محکم کوبيد به شيشه عمرم يادم مياد چه خفتايی کشيدم سر کارايی که نکردم......اصلاً ولش کنين نميخوام دوباره يادم بياد.
پ.ن:مثه سربازايی که ميخوان واسه جنگ برن آماده شدم.لباس رزم که نه ولی لباسای قدرتمو پوشيدم.دارم به اين فکر ميکنم که خدا کنه اين تن بتونه تا عصر تحمل کنه سختيارو چون نميخوام به هيچوجه عصرم خراب شه.يکی نيس بگه محمد تو چرا انقدر..............خلو ديوونه ای؟خب ديگه اين يه راه واسه پيچوندن حرفامه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز که از خواب بيدار شدم کلی منتظر زنگ زدن يه نفر بودم اما خبری نشد.راستی امروز رفته بودم پشت فرمون يه ماشين بيچاره يه تيکه يه جوونی يه اشتباهی کرد ديگه من قاطی کردم،تموم شد ديگه يه دنده تخته گاز بابا با مهدی چسبيدن به صندليها حالا اين ديگه محمد بود که يه خيابون خوشگلو با پيست فرمول يک اشتباه گرفته خب وقتی ديگه لايی بازی شروع شد زود تموم شد چون حالش رفت تو قوطی البته مال منم رفت چون پدر اظهار داشتن تا يه ماه ديگه بازم ماشين بی ماشين.هيچی يه چند جا ديگه هم يه کارايی کرديم و بالاخره برگشتيم خونه.بعدش رفتم يه خورده لباس خريدم.يه کمم بيرون بودم.تا اينکه شب که نه نصف شب برگشتم خونه.طبق معمول اومدم پای کامپيوتر تا صبحم سرو کله زدم باهاش.امشب به اين فکر کردم که پس فردا ميرم دانشگاه اما نه دانشگاه واسم مهم نيس چون عصرش کلی کار دارم اون مهمتره.جالبه که دنيا چه عجيب غريب شده اتفاقای جالبی ميافته اونايی که کاملاً بهت اعتماد دارن بهت شک ميکنن و اونايی که نبايد اعتماد داشته باشن تا چه حدی بهت اعتماد ميکنن.امشب تصميم گرفتم واسه يکی يه سری کارايی کنم چون يادمه اون يه کمکی بهم کرده بود و اين نامرديه که آدم کمک خواهر سابقشو فراموش کنه من يه جا بهش مديونم چون يه کاری کرد که کار من سریعتر راه بيافته يعنی کارم يه روز جلوتر افتاد خب منم بايد کمکش کنم تا گول يکی از شاگرد کوچولوهامو که نه گول يه اشغالو نخوره.امشب تا خود صبح با دوستام صحبت کردم.حيف که خسته بود رفت والا ميخواستم حرفای جديد بزنم اما خب عيبی نداره من عادت کردم که خدا هميشه منو بندازه زمين و هروقت ميخوام حرف بزنم خفم کنه،خب خداس ديگه هر کاری کنه من ميگم باشه.
پ.ن:خير سرم ميخواستم امروز اونقدر ارومو يواشو خوب برونم که بابام ديگه ماشينو بهم بده اما خب يه کورس چند تا لايی يکی دوجا کل کل با بقيه.و اما يه جا ارتيست بازی که نه خب من ماشينو جمع کردم اونا گازانبری داشتن ميومدن تو شکم من.خب بابا گفت آفرين محمد خوب ميرونی اما هنوز زوده که ماشين دستت باشه.
پ.ن:بهم ميگن تيره نپوش،جاش رنگای شاد بپوش بعد که شاد ميپوشم ميگن چرا انقدر جيغن اين رنگا.يکی نيس بگه بالاخره من بايد چه کنم خسته شدم بس که هی تغييره قيافه دادم.اما خب من که پول ندارم لباس بخرم بزار هر چی ميخوان بگن.
پ.ن:بعضی وقتا از خودمم بدم مياد که چرا من با هر کسی صحبت ميکنم يه بار نشد طوری که ميخوام بشه کسی که ميخوام مخش زده نشه ناجور آويزونم ميشه،کسی هم که ميخوام اخطارامو بفهمه نميفهمه نميدونم خدا به داد اينا برسه من که نتونستم کاری واسشون کنم جز اينکه مجبور شم خودم جاشون تصميم بگيرم اين راه اخر بود.
پ.ن:يکی از بچه هامون رفته.اصلاً حالو حوصله ندارم.يادش بخير چقدر سر من حرف شنيد ولی يه بارم نشد که بگه من ديگه محمدو دوس ندارم چه ساده بود بيچاره هميشه دوسش داشتم اما در حد يه خواهر اما مثه اينکه اون يه کم با من فرق داشت اون نامه ای که قبل از رفتنش نوشت آتيشم زد فهميدم که از جايی زده که نتونم جلوی رفتنشو بگيرم.ديدنش موند تا سال بعد اگه زنده باشم.يادش بخير صحبتا از اين شروع شد که اون ميخواد منو تور کنه اما اون جدی حرف ميزد من با شوخی البته اون ميدونست که من سر به سرش ميزارم اما دل که حرف منطقی نميفهمه اميدوارم اونم بشه مثه من.
پ.ن:پس فردا ميخوام برم قبرستون منظورم همون دانشگاهه.به اين فکر ميکنم که چه جالب بود پارسال با چه ذوقی رفتم دانشگاه.البته ذوق من از يه چيز ديگه بود چون از بچگی روز اول مدرسه فقط يه جذابيت واسم داشت شناختن نقطه ضعف بقيه.اما اينبار........امسال که برم دانشگاه ديگه مثه هميشه نيست چون پارسال يه پسر سالم بودم الان با يه قلب.....البته پس فردا ميتونه جذاب باشه اما نه به خاطر صبحش به خاطر عصرو شبش.متنفرم از همه دانشگاه به جز دوتا پسر، شايدم بيشتر شن.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز معمولی بود.يکی از دوستام رفته بود يه جايی که من آرزو داشتم کنارش باشم ولی خب عادت کردم به اينکه خدا ميگه اگه بميری هم بايد زجر بکشی.غصه زياد شده نه اين حرف من نيس حرف بقيس من که به زندگی اميدوارم و ميدونم همه چيز خوب ميشه همه چيز.ميخندم به اينکه چقدر ميشه زندگی رو زيبا تصور کرد چقدر ميشه به خودت دروغ بگی.امروز ميشه گفت من بيدار نبودم چون تازگيا نميدونم چی شده که هی ميخوابم يعنی اميدوارم چيزی که فکر ميکنم نباشه.من گفتم از اين ببعد ميخوام شاد باشم و به هيچی فکر نکنم و جالبه که تازگيا زياد خوابم مياد هربارم که ميخوابم خوابای خوشگل ميبينم خوابايی که خيلی دوسشون دارم!!! نميدونم آخه من  چه گناهی کردم که تو خوابم هی زجر بايد بکشم.خدا فقط يه سؤال ازت ميپرسم به نظرت واقعيت دنيا کافی نبوده که حالا ديگه خوابمم ازم گرفتی؟ ببينم شايد من باي