تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

خوب حالا نوبت جمعس ميدونين من جمعه هارو دوس دارم چون هميشه ميدونم جمعه عصرا دلم ميگيره چون هميشه از جمعه عصرا بدم مياد البته همه از جمعه عصرا بدشون مياد چون يه سری که تنبلن ميبينن که روز استراحت تموم شد،اونايی که مثه منن ميبينن که بازم نتونستن تو تعطيلات کارای خوب کنن(تا تعريف از کار خوب چی باشه!)خوب من امروز از صبح که بيدار شدم تا حالا فقط وقت تلف کردم عصرم ميخواستم برم بيرون هواخوری که مهمون اومد و از اونجايی که من آدمه مهمون نوازی هستم خوب نشستم خونه تا حالم کامل گرفته شه آخه يکی نيس بگه واسه چی من انقد خودمو تو خونه زندونی ميکنم(گردش ديشبم 20 دقيقه هم نشد چون کار داشتم)واقعاً چرا؟آره داشتم ميگفتم امروز صبح رفتم يه سر وبلاگ چندتا از دوستان يه سری زدم چيزايی که بنظرم به دردشون ميخوردو گفتم به اين اميد که شايد به دردشون بخوره.اين تنها کار مفيدم بود ميدونين خودمم از دست خودم خستم, ميخوام يه گوشه راحت برم بشينم.ميدونين امروز عصرهمون ناميدی   از زندگی دوباره به فکرم اومد شايد شماها بگين چرا ناميدی تو که هميشه اعتماد به نفست خوب بوده ولی خب من فقط و فقط يه مشکل دارم که اونم خيلی بزرگه و هيچکس نميتونه کمکم کنه جز خدا ولی اين مشکلم به زودی نابود ميشه چون خيلی ضعيف شده جلوم(ميدونين الان بعد از 10 سال جنگ با من ديگه قدرتی نداره) خب آخه نااميدی و مشکله من مربوط به همس و در اصل مشکل من نيست بلکه مشکل بقيس ولی من اينم نابود ميکنم تا نشون بدم که هيچ چيز جلوی من نميتونه قدرتنمايی کنه چون من ارادمو دارم يه اراده که اونقدر راسخه که هيچ چيز جز اينکه بفهمم کارم اشتباهه نميتونه منصرفش کنه.خب از بحث اصلی جدا نشيم آره من ميخوام نااميد نباشم ولی بقيه دارن با کاراشون نااميدم ميکنن ولی مهم نيس مهم اينه که من بالاخره اونارو به راه درست ميارم تا همه کنارهم خوشحال باشيم پس فلان خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

طبق معمول پنجشنبه عصرا که دلم واسه خيابونای شهر تنگ ميشه رفتم بيرون تا يه هوايی تازه کنم(البته با يه نفر کنارم) که دوباره خورد تو ذوقم ديدم بازم همه پی محبتای خيابونی هستن(آخه چرا تو خونه ها محبت نيس که جماعت ميان بيرون دنبالش) يه عده دارن اتو ميزنن يه سری هم دارن ناز ميکشن خوب مهم نيس،منم طبق معمولتر رامو گرفتم رفتم حتی جواب متلکه خواهرای اتوزنو ندادم(نميدونم شايد من بايد يه خورده تو پوشش يا قيافم تغيير ايجاد کنم تا راحت باشم ولی نه چون هميشه همين بوده) آره يکی نيس بگه که هر کی تيپش خوبه يا شايد سوار يه ماشينه حتماً نبايد ناز بکشه(خوب پس بايد چيکار کنه؟(شوخی کردم)) ولی اينم مهم نيس ميدونين اينا هم منتظر يه منجی هستن.دخترا منتظره يه شاهزاده(بيچاره ها) پولدار که سوار يه ماشينه مدل بالاس هستن و پسرا دنباله شاه پريون قصه ها(اينا هم بيچارن) که ازشون فقط خودشونو بخواد ولی هيچ کدوم نيس تا بتونه اونارو از غم نجات بده چون شاهزاده ها خب به فکر اينن که کی بهترو نازتر و پريها به دنبال يه پسرپولدارتر پس هيچوقت نميتونن همديگرو خوشبخت يا حتی خوشحال کنن(واقعاً به چه اميدی اينکارو ميکنن؟) پس دنبال اين منجی ها رفتن بيهوده است.ولی اين ماجرا وقتی امشب داشتم يه فيلم(شبکه يک: کی-پکس ) ميديدم خيلی مهمتر شد چون تو فيلم نشون ميداد يه عده که ديوونه(همه ماها ديوونه ايم، يکی پولو يکی قدرتو يکی چيزای ديگه)بودن به يه نفر که ادعا ميکرد از يه سياره ديگه اومده اميدنجات بسته بودن آره اميد به نجات يافتن..ميدونين همه ماها دنبال منجی هستيم چون ميدونين خيلی از ماها يکی رو ميخوايم تا اون همه کارارو بکنه ولی اين اشتباهه چون همه مونجيهای دينی با کمک خدا و مردمه که پيروز ميشن و حتی مونجيهای خيالی هم از بقيه کمک ميگيرن(مثه نئو تو ماتريکس) ميدونين ماها منتظر منجی نيستيم ماها منتظر يه کسی هستيم تا وظيفه مارو بدوش بکشه و اگرم نتونست لهش ميکنيم ميگيم اين الکی ميگفت منجيه و يه سری که ميخوان بگن منجی کس خاصی نيست بد تر يه منجی بوجود ميارن اونا ميگن خدا کمکمون کن(حتی اگه نگن يه مشکلی هس که اون نميتونه حلش کنه و بايد اونو از يکی بخواد....).خوب ميبينين همه به دنبال مونجين، زمينه اش مهم نيس مهم اينه که ما ديگه داريم فراموش ميکنيم که ما خلق شديم تا سعی و تلاش کنيم که خودمون کاری رو بکنيم ميدونين هيچی بد تر از اين نيس که آدم بخواد تنبلی کنه مثه اينکه فراموش کرديم که چه زحمتی کشيديم که بخوايم زنده باشيم يادمون رفته که اگه اولين کتکو جواب نمی داديم الان راحت بوديم خوب حالام که پي منجی هستيم. ميدونين منجی وجود داره ولی اون قرار نيس بياد تا ما کاری نکنيم تو هر اعتقادی اومده که انتظار يه جا نشستن نيس بلکه انتظار يعنی کاری کنيم تا منجيمون راحت تر پيروز شه.شايد بعضيها بگن پس منجی واسه چيه؟ خب منجی واسه اينه که ما تا وقتی نيومده به اميد اومدنش تلاش کنيم و هنگامه اومدنش به اميد و پشت گرميه اون همه مشکلاتو از بين ببريم. اين منجی که من گفتم ميتونه هم منجی آخرالزمان باشه هم منجی الان ميدونين اگه قرار بود منجی تنهايی کاری کنه اصلاً چرا خلق شديم يه منجی خلق ميشد تا بديهارو نابود کنه خوب پس ما هم نقش داريم.يه نصيحت(با اينکه من خيلی کوچيکم که نصيحت کنم ولی.....):هيچ وقت گوهر وجوديتونو به هيچ ندين.پسرا بدونين اگه يه دختر با ديدن شما همراه زرقوبرقتون بگه دوستون داره دوستتون نيس بلکه.......و همچنين دخترا اگه ميبينين به خاطر ناز بودنتونه که همه جلوتون لوس ميشن اين بده چون ممکنه يه روز از چششون بيفتين(چه يه نفرقشنگتر چه تکراری شدن چه هر چيز ديگه) و.... پس هميشه به خاطر خود طرف باهش دوست باشين يعنی به خاطر وجودش به خاطر فلسفه ای که تو وجودش هست نه بخاطر مادياتی که داره چون يه دوست خوبيشه که ثابت ميمونه نه قيافشو پولش.اميدوارم به حرفم گوش بدين يا اگه مخالفين اشتباه حرفمو بگين خوشحال ميشم.خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خوب ماجرای امروز: ميدونين من امروز ساعت 10 بيدار شدم چون ديشب  تا ساعت 3 بيدار بودم(گر چه اينا مهم نيس).ميدونين من امروز که از خواب  بيدار شدم احساس کردم که ميشه به دنيا يه جور ديگه هم نگاه کرد يعنی فکر کنين ميشه که آدم تنها خلق شده باشه و بايد هر کسی به خاطرخودش زندگی کنه ولی خب اين درست نيست چون زندگی مقدسه وقداسته زندگی به اجتماعی بودنشه خوب ميدونين بعضی وقتا  بهتره آدم يه پارکی چيزی نزديک خونش باشه تا بتونه فارغ از دنيا بره اونجا فکر کنه چون فکرکردن به زندگی مهمه مخصوصا که ماها دستور داريم به زندگی ونشانه هاش فکرکنيم.ميدونين من زندگيم شايد از نظرخيليا رويايی باشه ولی ميدونين  من از بچگی از چيزايی که بشه لمسشون کرد(مثل درسومدرسه، پول, زيباييهایمادی و اينجورچيزا) خوشم نمی اومد واسه همين  هيچوقت درسو دوس نداشتم و هميشه آرزوم بود نمرم بد شه(ولی  نشد) ميدونين من طعم شکستو دوس دارم چون آدمو ميسازه و باعث  ميشه آدم قويتر شه برعکس پيروزی که هميشه باعث ميشه تا آدم فکر  کنه ديگه چيزی جلوش نيست و بعدا بدتر شکست بخوره.به خاطر اين جورديد من به زندگی(يعنی دوس داشتنه شکست نه پيروزی) خوب هميشه پيروز بودم چون نخواستم جلوی مشکلات کوتاه بيام.مثلاً وقتی موقع مسابقه دو بيشتر کسايی که زمين ميخورن ميگن:(( نه،من بيچاره شدم.)) ولی من  به اين فکر ميکنم که چرا زمين خوردم پس بهتره پا شم ادامه بدم،شايد هنوز دير نباشه ولی اگه نتونستم خب بايد تو مسابقه بعدی خوب جبرانش کنم تا اين از ذهن همه پاک شه وچون ميگم من هيچوقت شکست نميخورم بلکه ممکنه واسه تجديد قوا جلوی مشکلات يه کم عقب نشينی کنم بعدش برگردم بد  لهش کنم.آره اين ديد من بود که صبحی اومدو ديد قبليمو نابود کرد. ميدونين من به اين نتيجه رسيدم که ممکنه کسی با اين جور ديد من پيدا  نشه پس من اونوقت تنهام(که با ديد بالا هيچ نيازی به کمک بقيه ندارم چون هميشه از زندگی خوشم مياد وسختيهارو دوس دارم.) واگه کسی باشه که نظراتمو تائيد کنه خب چه بهتر،چون اگه يه روز يادم بره،اون ميتونه بهم ياداوری کنه.آره همه زندگی همينه همين يه جمله: زندگی يه چيزی هست که مثه بقيه چيزا بايد تحليل بشه تا بشه دربارش حرفی زد.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خوب حالا نوبت ۴شنبس امروز که اومدم دانشگاه ميدونستم که روز قشنگی نيست چون نتونسته بودم خانواده رو راضی کنم که ميتونم برم سفر خوب بچه هام داشتن ميرفتن شمال و منم حوصله ام سر رفته بود. کاش منم آزاد بودمو ميتونستم برم آخه مگه من چيکار کرده بودم که بايد باهام مثه يه زندونی رفتار بشه مگه من آزادی ندارم .خوب اصلا ولش کنين آره ولش کنين امروز که داشتم وبلاگ يکی از     بچه ها رو ميخوندم يه جمله ديدم که منو تا آخر جونم ، تا درونم سوزوند اون جمله اين بود:
چرا مردا و پسرا به زنا و دخترا به عنوان يه وسيله نگاه ميکنن و بعدش که ديدم يکی گفته بود دختراي فراری آدماي پاکی نيستن قاطی کردم، چون ياد يه خاطره افتادم يه خاطره دور. کی گفته که يه دختر فراری حتما بايد خودفروشی کنه چرا ما بايد به ماجراها انقدر سياه نگاه کنيم؟ تا کی ميخوايم به جنس مخالف مخصوصا دخترا به عنوان يه کالا نگاه کنيم،تاکی؟چرا نمي خوايم قبول کنيم بعضی وقتا ممکنه که يه پسر و يه دختر تو تنهايي باشن ولی هيچ کاری نکرده باشن؟ چرا ما به اين فکر نمي کنيم که پاکي يه نفر خيلی مهمه چرا هميشه بدبينی،چرا؟ميدونين يه وقتايي آدم بايد کمک کنه ميدونين آره اگه هر کسی ميديد که دوستم به اون داره کمک ميکنه ميگفت که حتماً ميخواد ازش سو استفاده کنه ولی........ آره هم اون خيلی پاک بود هم دوست من بهش برادرانه کمک کرد چون نمي خواست گير يه گرگ يا بدترش گير حرف مردم بيفته ميدونين دوستمو اون دوستاي خوبی واسه هم بودن آخه چرا بايد  اين طوری باشيم ميدونين بعضی وقتا حالم از فکر مردم بهم ميخوره. به خودم ميگم آخه چه جوری به خودشون اجازه ميدن که اين طوری حرف بزنن واقعاً واسه خودم متأسف شدم ميدونين ماها فکرمون خرابه مشکل از توي مغزمونه آخه مامان باباها اگه يه کم مسئوليت حاليشون بود ميشستن توجيح ميکردن که هميشه نبايد بد بين بود يعنی واقعاً اون کسايي که پاکي بقيه رو هدف ميرن تو اون دنيا چی ميخوان جواب خدارو بدن واقعاً چی ميگن؟ خب داشتم ميگفتم واقعاً بايد يه اصلاحه افکار بشيم ماها آخه چرا بايد فکر کنيم هر کسی که تو ي موقعيت خاص بود بايد يه کاری کنه ميدونين وقتی يه همچين کاری ميشه ديگه ماها بهم کمک نميتونيم کنيم اين يادمون باشه که خدا همه رو پاک آفريد پس نبايد بگيم يکی کثيفه چرا نمي خوايم اينو بفهميم که تا يه چيزی رو با چشمامون نديديم باور نکنيم چرا انقدر دهن بينيم ماها چرا؟ ميدونين بعضی وقتا ميگم خدايا اينا خيلی بد تر از قوم حضرت هود يا اون قومايي که عذابشون کردی هستن پس چرا اينارو تنبيه نميکنی؟ امّا زود ميفهمم چه تنبيهی از اين بدتر که آدم نتونه حتی به عزيزترين کسشم اعتماد کنه آره اينا حقشونه که هميشه از اين بترسن که مبادا دخترشون پسرشون مرتکبه کاری بشه،. اينا هميشه حرص ميخورن آره اينا حقشونه.
ميدونين کسی که با پاکي يه نفر ديگه بازی ميکنه هيچوقت نميتونه بخشيده شه و حتماً يه روز نتيجه کارشو ميبينه.پس بياين بهم قول بديم که فکرامونو اصلاح کنيم که هميشه نبايد بين جنس مخالف فقط حرف کثافت کاری باشه.بياين به هم قول بديم هيچوقت همديگرو تنها نذاريم بياين مرزه جنسارو بشکنيم بياين تا نگيم چون اين دختره کمکش کنم بلکه بگيم چون آدمه کمکش کنم بزارين هر کس خواست هر حرفی دلش خواست بزنه مهم اينه که ما تو دلمون پاک باشه بياين تا واسه هميشه به اين فکر کنيم که هممون آدميم و بايد به نسل بعدم اينارو ياد بديم که آدم بايد پاک باشه ميدونين اگه نگيم که رابطه ساده با جنس مخالف بده ديگه لغتاي کثيفGF وBF وجود ندارن آره بياين تا با هم دوست باشيم چون ما آدميم نه حيوون بياين تا غريزه کثيفو نابود کنيم اونايي که ميگن نميشه واقعاً احمقن چون اين غريزه واسه بقاي نسله نه براي چند لحظه شادو .....بودن پس بياين تا باهم دوست باشيم نه GF وBF
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امام جعفرصادق(ع):خداوند از بناهاي زمين ۶ مکان را بر گزيد:۱.مسجدالحرام ۲.حرم امن الهي ۳.بارگاه پيامبران ۴.مزار امامان ۵.قتلگاه شهيدان ۶.مساجدی که در ان نام خداوند برده ميشود.
خب اولی جايي بوده که خيليا توش خون بيگناهارو ريختن با اينکه حرامه.دومی جايي هست که توش هيچ ظلمی وجود نداره پس برايه دفاع از مظلوم خونی ريخته نميشه.سومی و چهارمی جايي هستند که کسايي که باياراشون براي دفاع از مظلوم و حق هميشه رنج بردن و حتی کشته شدن چون پيام صلح و برابري و برادري رو با خودشون حمل ميکردن.پنجمی جايي هست که انسانهايي که ميخواستن دفاع کنن از حقشون و يا ميخواستن نشون بدن که چه جوری نبايد زير حرف ظلم رفت و توش صادقانه دعوت خدا رو قبول کردن و رفتن به جايي که توش ديگه کسی به کسی زور نميگه و همه چيز دليلی داره .ششمی جايي هست که هر کی ميره توش ساخته ميشه و ميتونه به آدم حقيقت جويي تبديل بشه. ميبينين واقعاً چه سخنهايي از زبان اين انسانهاي خدا جو خارج ميشه. ميبينين چه قدر اين جملات به هم وابستن ميبينين اين ۶ جا چطور هم ديگرو ميسازن ميدونين چون خدا اين دنيا رو خلق کرد تا واقعييت باشه والا ميشد مثه داستانی بي پايان مثه ساخته دست انسان ولی اينه که جهانو پاينده ميکنه  آره اون سری به نام حقيقته که اين دنيارو ميسازه. ميدونين اين که آدم بره دنبال حقيقت و نخواد از اون جدا شه اونوقته که سعادتو ميفهمه ميدونین کسی که ميره دنبال حقيقت نميتونه دروغو ببينه و واسه همين جلوي دروغ و ناحق وايميسته حتی اگه جونشو بگيرن از خودش چيزی به نام راه به جا ميذاره تا بقيه بتونن جای اونو پر کنن تا بقيه بتونن راهشو ادامه بدان . ميدونين هيچوقت اين دنيارو به فريبها نفروشين چون ميتونه آدمو نابود کنه ميدونين حتی هيتلر چرا معروف موند براي اينکه به يه حقيقتی اعتقاد داشت(فقط خداست که ميتونه بگه چی دقيقاً خوده حقيقته)و سعی کرد تا به بقيه ام اون حقيقتو بفهمونه ولی خوب بين حقيقته اون با حقيقتی که ميشد فهميد اشتباهی وجود داشت براي همين واسه هميشه نموند ولی قران چون حقيقتی بوده که هيچ وقت نقض نشد براي همين تا آخر دنيا ثابت ميمونه و هيچوقت تغيير نميکنه پس بايد به دنباله حقيقتی رفت که نقض نشه و با بقيه در ميون گذاشت تا معلوم شه که نسبتا درست هست يا نه .و باید تا پای جون ازش دفاع کرد (گر چه حقيقت هر چه قدر درستر باشه قويتره و هر چه قويتر باشه بهتر ميتونه از خودش دفاع کنه)
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

وای! واقعاً وای از دسته ما ايرانيها! اخه ماها کی ميخوايم يه خورده ثابت قدم باشيم؟ بله درس حدس زدين بچه ها امروز تحصن نکردن.البته خب چون رئبسه دانشگاه بهمون قول داده که بريم اردو يعنی چهارشنبه هممون تو راهيم خب ولی مثه اينکه يادمون رفته که بايد براي سايتم يه کارايي ميکرديم.بهشون ميگی:چرا اينکارو کردين؟ ميگن:خوب گفتن که کامپيوتر جديد ميخريم. خب آخه مگه اينو تا حالا ۱۰۰۰ دفعه نگفتن پس چرا هيچ نوشته اي نگرفتين (البته من نميگم مبزنن زير حرفشون ولی......)و امّا مگه شماها نميگفتين رئيسه دانشکده بده پس چرا الان دارين سازش ميکنين ؟
ولش کنين آصلا ماها هر چی سرمون بياد حقمونه. خوب امروز هوا گرمو افتابيه منم حال ندارم چون ميبينم که سنگرا خاليه من موندم اين جماعت چطوری ميخوان از کيان اين کشور دفاع کنن نميدونم امّا اميدوارم اگه يه روز جنگ شه مثه امروز سازش نکنيم فعلاً خداحافظ.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب بچه ها امروز به عنوان اولين روز تحصن تموم شد،ميگين چرا اولين روز خب چون قراره فردام تحصن کنيم،بازم ميگين چرا خب چون امروز رئيسه دانشکده نيومد و ما هم بهمون بر خورد تصميم گرفتيم فردا رو بترکونيم.خب اصلاً بزارين از اول ماجرا بگم:
من صبح سر ساعت ۹:۲۷ اومدم جلوي در دانشکدمون که ديدم چند تا از دوستام واستادن پس دور هم جمع شديمو يه سری تصميمات گرفتيم(تصميماتو نميتونم بگم چون از نظر امينيتی درس نيست)خب داشتم ميگفتم آره آماده شديم و از ساعت ۸ تحصنو شروع کرديم.بچه ها يواش يواش اومدنو همه باهم نشستيم زمين. يه خورده که گذشت خيليا متوجه شدن و يه لحظه من چشمم به يکی از انسانهايي افتاد که آدم ننگش ميشه بگه ايرانيه ديدم مارو نگاه کردو رفت بعدش خب وظيفه اين بود که اطلاع داده بشه تا جلوي يه اتفاقه مهم گرفته شه.بله اون آدم از برو بکسه انجمن اسلامی بود و ميدونين تو سايت انجمن پس از لحظاتی نوشته شد تحصن بچه هاي کامپيوتر برای اعتراض به اوضاع دانشگاه خب اين يعنی اينکه اين تحصن مارو سياسی کرده بودن در صورتی که اين تحصن فقط صنفی بود و اعتراض به اوضاع دانشکده خودمون (آخه اگه سياسی باشه کميته انضباطی بد جور  درو ميکنه و رحمی وجود نداره و مهم اين بود که بدون اينکه از ما بپرسن اين حرفارو زده بودن)خوب ميدونين اينجاس که آدم بايد هدف گيريش خوب باشه ،خب ما هم تهديد کرديم اگه نکنين تحصن صنفی اونوقت يه تکذيب نامه خوشگل که ميتونه بيچارتون کنه چاپ ميکنيم خب اونام به همين راحتی کوتاه اومدن.خوب آره همين طوری گذشت تا ما ساعت ۱۶ تصميم گرفتيم که تحصنو تموم کنيم و فردا ادامه بديم چون واقعاً واسه   بچه ها هيچ نايي نمونده بود چون از صبح تا اون ساعت زيره افتاب گرم بودن(چون انتظامات دانشکده صنايع نذاشت ما از ديوارشون حصير آويزون کنيم ولی خوب با صبرو تحمل بچه ها اين کارم نتيجه نداد )و چون ميتونست خيلی راحت بچه ها پيچيده شن انداختيمش فردا. به چند دليل:
۱.بچه ها خسته بودن و بايد تجديد قوا ميکردن
۲.بچه ها چون هم ناهار هم بستنی و هم کلی آب خورده بودن(در همون محل تحصن)خوب احتياج داشتن يه جايي برن
۳.چون فردا  همايش برقه خب مجبورن سریعا جواب بدن چون هم وزيرپست و تلگراف وتلفن ميان هم مهموناي خارجی(خب ابروشون در خطره)
۴..ممکن بود سريعا بيان وبرن و ماجرا راحت سنبل شه
۵.  ........(دلايل امنيتی)
خب جا داره در آخر از چندين نفر به خاطر کمکشون تشکر شه:
۱.همه استادانی که کلاساشون تعطيل شد تا ما بتونيم تحصن کنيم.
۲.استاد پور مظفری به خاطر خريدنه آب ميوه واسه بچه ها
۳.دانشکده هاي  برق،معدن،نساجی،پليمر،صنايع و تمامه دانشجويانی که با ما احساس همدردی کردن
۴.از همه کسانی که در اين تحصن شرکت کردن تا نشون بدن که ديگه وقت زور گويی تموم شده
من اميدوارم فردا هم مثه امروز بچه ها با قدرت سر مواضعشون واستن و حقمونو(سايت، اردو و چيزايي مثه اينا) بگيريم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز روز پيروزی ما بر صدايه زور هستش. روزه دفاع از خود در برابر حرفاي بی هدفو معنی.امروز روز پيروزي ما بر چيزی به نام بی منطقی هستش روزی که صداي ما به گوش بقيه دانشجوهام ميرسه اميدوارم فقط کار به خشونت نکشه چون نمي خوام اتفاق بدی بيفته و اميدوارم کسی نتونه از کار ما سواستفاده کنه و اميدوارم اينجا به حقمون برسيم نه اينکه الکی وعده وعيد بشنويمو....... خب من برم واسه تحصن آماده شم.من ميدونم که امروز ما ميتونيم برنده باشيم ولی ......
نه ميگم ولی اميدوارم بچه ها کم نيارن و اين يادشون باشه که هدفمون خيلی بزرگه و فقط به اردو ختم نميشه چون ما سايتمونم بايد درست شه چون زشته که ما اينطوری باشيم ببينيم چی ميشه اميدوارم که خوب باشيم خوب.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز رئيس دانشکده يه چيزی گفت که اعصاب همه رو بهم ريخت اون گفت که اردو به علت امکان حادث شدن يه سری اتفاقاته ناگوار کنسله. خب اين اتفاقاته ناگوار که بهش اشاره هم شده بود خيلی توهين به برو بکس بود بخاطر همين طي جلسه اي تصميمی مبنی بر يه تحصن درستو حسابی گرفته شد يه تحصن بزرگ و قرار شد تا ما حقمون(يعنی اردو رفتن،درست شدن سايت و ....)رو نگرفتيم دست از تحصن بر نداريم. خب اين تصميم قرار بود دوماه پيش محقق بشه که نشد خوب حالام بالاخره بد نبود. بله قرار شد فردا صبح تحصن بشه تا ببينيم خدا چی ميخواد(اگه کشتنمون سالروز کشته شدنمونو جشن بگيرين يعنی ۲۵ ارديبهشت)خوب فعلاً خدا حافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

بله حالا طبق قولی که داده بودم خاطره جمعه . جمعه که از خواب بيدار شدم گفتم امروز حتماً روز قشنگيه چون شب قبلش به يکی يه چيزايي گفته بودم که يه عمر رو قلبم تلنبار شده بود بله خودمو آزاد کردم گفتم که ..... بعدشم با يکی از دوستام خوش وبش ميکرديم تا صبح ساعت ۵ اون ميگفت که چطوری ميشه يه کارايي کرد منم از خاطرات قبلا ميگفتم از روزايي که بخاطر هم چه سختي هايي رو کشيديم(نترسين پسر بود) آره يادمون اومد چه شب هايي تا صبح باهم با چه کسايي بوديم تا صبح خون ميخورديمو اينجور کارا(نه شوخی کردم من خيلی وقته خون نخوردم اون خون استعاره از خواباي هولناک خونخواريه)بعدش گفتم خوب فعلاً بهتره بريم بخوابيم اونمok دادو رفتيم خوابيديم  ميدونين آخه من از خوابيدن خودشم تو شب زياد خوشم نمياد چون ميگم آدم ميتونه بعداز مرگش کلی بخوابه ولی.........خوب داشتم ميگفتم صبحی بيدار شدمو رفتم پيش کامپيوترم که يه خورده ديگه on  شم يا کاراي مهمتری انجام بدم آره همين جوری تا عصر سرم شلوغ بود که یه سری هم رفتم با بچه ها فوتبال بازی کردم ولی اونجا يه چيزی ديدم که هنوز تو کفشم ميدونين يه پسر بچه ۳ ساله به نام سجّاد انچنان ديريبلايي ميزد که نميدونين چقد قشنگ بود (ديريبلشو ميگم) ميدونین ۴-۳ تا بچه ۱۱-۱۰ سالرو ديريبل ميکرد قشنگ. بعدش اومدم رفتم گردش تا يه هوايي به کلم بخوره که دوستمو ديدمو اون ماجرا ها اتفاق افتاد.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خوب بچه ها ميخوام امروز از خاطرات خوب بگم از همونايي که همه دوست دارن ميدونين من پريشب داشتم تو يکی از خيابوناي شهرمون قدم ميزدم که ديدم يکی از دوستانم از اون ور داره مياد و چون من همه دوستامو دوست دارم يه گوشه اي خودمو مخفی کردم(چون ميخواستم سوپريزش کنم)بد يهو پریدم جلوشو گفتم سلام اونم گفت سلام دوست خوبم. من ديدم اون تو صداش غم وجود داره پس گفتم بيا که خيلی وقته نديدمت بيا يه کم درددل کنيم گفتش دست رو دلم نذار که دلم بد خرابه گفتم خوب من ميتونم بهت قرصی چيزی بدم: اونم خنديدو شاد تر نشست وره دله من. اون يه چيزی گفت که دلم سوخت ميدونين خيلی بده که آدم فروخته بشه اونم از مدل خيلی بدش. آره داشتم ميگفتم گفت مهمون من هرچی گفتم نه من هيچی نميخورم به گوش نرفت که نرفت(آخه اون هر چی دستش بیاد ميخره ميخوره ولی خوب من به بهداشتم اهميت ميدم) آره اون يه چيزی خريدو خورديم بدش من اومدم خونه خوب معلومه بدش چه اتفاقاتی در نصفه شب افتاد بله کاره من به بيمارستان کشيد و دکترا گفتن که تو داری ميميری بايد دعا کرد واست خوب منم اميدوار به زندگی با مسموميت جنگيدم ولی خوب باعث شد ديروز نتونستم بيام دانشگاه آره اين بود ماجراي شنبه(جمعه رو بدن ميگم)

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب مي خوام الان از يه چيز تازه تر بگم از اينکه چهارشنبه اي چندتااز برو بکسه همدانشکده اي منو کشتن که بايد مهمون کنی مارو واسه اينکه فيزيک شدی ۸.۲۵ آخه مگه من چيم از بقیه کمه که نبايد نمرم خوب شه؟
ميدونين البته فقط من ۸.۲۵(از ۸.۵ )نشدم بلکه يه نفر ديگم ۸.۲۵ شد تا نشون بده برابری بين دخترا و پسرا وجود داره.
ولی به طور کلی اينا مهم نيس اين مهم که آدم بتونه نمره اي که استحقاقشو داره بياره(عجب چيزی گفتم خوب اونوقت که هيچ دانشجويی نبايد نمرش خوب شه چون هممون شب امتحان تازه جزوه ميگيريمو تا صبحم که دعا ميکنيم بعدشم که قبل از جلسه کمی ميخوابيم تا اونجا خوابمون نبره) باشه اگه قرار به خوشحالی باشه منم خوشحال ميشم بچه هارو مهمون کنم(با اينکه ميدونم آخرش ميرم زندون چون چکم برگشت ميخوره ولی مهم اينه که بچه ها خوش باشن)
راستی من امروز دوباره رفتم نمايشگاه کتاب. نميدونين وقتی بچه های کنکوريرو ديدم چه احساسی داشتم. احساس ميکردم که نگاه کن ما پارسال اينجا واستاده بوديمو داشتيم ميگفتيم يعنی ميشه ما دانشگاه قبول بشيم؟ يعنی ميشه رتبمون اينطور بشه؟ کاش يکی اون روزا بهمون ميگفت زهی خيال باطل که تو دانشگاه که نقلو نبات نيس  فقط  درس هستشو امتحانو کویيزو مشروطيت(چه از نوع سياسيش چه از نوع درسيش) آره ميگفتم تورو خدا يکی بياد بگه اون تو بهشت نيس بلکه يه تمرين واسه جهنمه.آره اينطوری تو فکر بودم که 2 تا از بچه هاي دانشگاهو ديدم اول اونا متوجه حضور من نشدن(يکی از معايبه عينک افتابی اينه که آدم 1 متر جلوترشو نميبنه اگه عينکش قلبی باشه و اينکه آدم نديده و نشناخته يه چيزی رو بر خلاف انتظار بپرسه) آره ولی بالاخره متوجه حضور من شدن نميدونم شايد من لباسام خیلی قشنگ بود يا اينکه يه خبری اطرافم بود(منظورم دوستمه البته نترسين يه پسر خوبو سر به زيره جون خودم) ولی نه درست که فکر ميکنم اونو نميديدن چون دقيقاً چششون به من بود اول يه نگاه کردن رفتن بعدش انگار يه چيزی يادشون اومده باشه برگشتن دوباره نگاه کردن بعدش واسه اطمينان بيشتر عينکارو در اوردن(به شيوه کاملاً حرفه اي) يه نگاه به من يه نگاه به خودشون بدش بمن.... همينطوری يه دقيقه داشتن اينکارو ميکردن که يهو ديدم يکيشون اومد جلو  و گفت سلام که اون يکی يهو برق گرفتش انچنان دست بيچاررو کشيد و با خودش کشون کشون برد که بعد از چند قدم بيچاره زمين خورد و فکر کنم علاوه بر کنده شدن دستش از داخله(به خاطره کششه زياد) کل استخوناش شکست. بعدش بلندش کردو با هم (خوب بيچاره يا بايد دستشو نجات ميداد يا با من صحبت ميکرد)فرار کردن در همين مواقع دوستم اومد جلو و پرسيد اينا چشون بود؟
گفتم هيچی اصولا وقتی آدم دراکولا ببينه که تو آفتاب سالم راه ميره چيکار ميکنه ؟
گفت: حالا بی شوخی
گفتّم: نه جداً ميگم
گفت: نه آشنا بودن چون يکيشون سلام کرد
گفتم: خوب آخه از بچه های دانشگاه بودن گفت خوب مگه چيکار کرده بودی که ازت ميترسيدن ؟
گفتم : نميدونم
ولی اينا مهم نيس مهم نکته اموزشی ماجراس ابتدا قبل از سلام به کسی از جنبه کناری مطلع باشين و بعدشم اگه مطمئن نبودين خوب ميتونين يواشکی سلام کنين يا اصلا نکنين(البته خوب بيکلسيه ولی خوب از معلول شدن بهتره) يا آصلا سعی نکنين شيطونی کرده و چيزی از کسی بپرسين ميتونين برين از اطلاعات هرچی که خواستين بپرسين( چه راحت)
راستی من امروز فقط واسه دوستم رفتم پس هيچی نخريدم ولی شايد جمعه برم يه چيزی بخرم چون خيلی دلم ميخواد يه چيزی بگيرم.
خوب تا قسمت هاي بعدی خدا نگهدارتون باشه

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خوب حالا نوبت يه سخن حکيمانس که من از يکی از بزرگان شنيدم  اونم اينه: به جای  اينکه به تاريکی نفرين کنی ميتونی يه شمع روشن کنی.
خب ميدونین مسئله اين حرف اينه که تو بايد به جای اينکه بخوايم جلوي اتفاقاته زندگی سرمونو خم کنيم و بگيم اه اينم شانس من دارم,اين چه اتفاقاتیه که تو زندگي منه و اين جور صحبتها بايد جلوي اتفاقات بايستيم و اونارو نابود کنيم چون ميدونين آدمی که اعتماد به نفسش خوب باشه هر کاری رو تحته هر شرايطی درست انجام ميده هر چی باشه بالاخره ماها آدميم و بايد هر کاری رو بتونيم انجام بديم ميدونین به نظر من هر کی که بگه نه اينکار سخته, ديگه تو زندگيش باخته ولی اگه کسی بگه من ميتونم ,خب اون وقت حتی اگه الان نتونه بالاخره يه روز ميتونه چون هيچی جلوي اراده انسان جز اراده خدا نميتونه وايسته و این راز موفقیت ادماس اره امید به شکست نخوردن میتونه ادمو جلوی هرمشکلی پیروز کنه

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز صبح که بيدار شدم ديدم ساعت ۷ و چون از خونه ما تا دانشگاه ۱ ساعت راهه خوب منم ديدم تا صبحانه بخورمو اينا ميشه ساعت هفتو خورده ای و ديگه نزديکه ساعت 9 سر کلاسّم که احتمالاً استاد رام نمي ده پس نشستم پشت يه چيزی(ماشين) و آتيش کردمو سريعن گازيدمو رسيدم دم دانشگاه ديدم ساعت ۱۰ دقيقه مونده به نه يهو گفتم ا بزار ببينم که ديدم بله ساعت ۸:۵۰  نيس بلکه ۷:۵۰  پس حالم گرفته شد که اينهمه زحمت واسه هيچو پوچ ولی اومدم تو سايتو طبق معمول دانلود کردن تا ساعته ۹بله ساعت ۹ هم رفتم سر کلاس ديدم تشکيل نشده چون من نرفته بودم سر کلاس و خوب ديگه ما اينيم ديگه(شوخی کردم استاد نيومده بود) در آخر نتيجه اخلاقيه ماجرا : ساعتو خوب کوک کنين تا صبح مجبور نشين زودی بياين که بخواين تصادفم کنين و سعی کنين حتماً ساعتو خوب نگاه کنين تا الکی زود سر قرار نرسين و در آخر اصلا دانشگاه اومدن به چه دردی ميخوره؟


 

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

سلام ميخواستم خودمو معرفی کنم ميدونين من يکی از آخرين بازمندگان درکولاها هستم که راز فناناپذيري رو تونستم پيدا کنم.خوب تو اين راه خيلی زحمت کشيدم که نتيجه داد و زنده موندم طوری که حالا حتّی افتابم جلوم کم مياره. خوب حالا من 18 سالمه و دارم براحتی در دانشگاه مورد علاقم يعنی امير کبير جون درس ميخونم و اميدوارم بتونم بد از ۶-۵ سال مهندس کامپيوتره خوبی شم خودشم از نوع نرم افزارش ولی مهم اينه که بتونم تو اين چند ساله از دست شکارچي هاي خون اشاما فرار کنم و در خدمتتون باشم.تا بتونيم باهم نفس بکشيم و اکسيژن دنيارو مصرف کنيم خوب ميدونين منم مثه بقيه خون اشاما نقطه ضعفم قلبمه امّا يه فرقی با اونا دارم اونم اينه مال من خيلی نرمو رئوفه امّا بعضی وقتا به حدی سنگ ميشه که ديگه نميشه کاريش کرد خوب اونوقته که.....ولی نگران نباشين چون من تازگيا رژيم گرفتم و ديگه خون نميخورم.
من به طور کلی از خيانت بدم مياد و هيچوقت نميتونم اينو تحمل کنم ميدونين آخه من تا حالا به کسی خيانت نکردم و ميگم هميشه مزده خائن فقط اشد مجازات گروهه و اين ميتونه از اخراج از گروه باشه تا مردن يا حتّی خونش تا آخر مکيده شدن.ولی نميدونم چرا بعضيا تو اين دنيا بهم خيانت کردن و از اين نترسيدن که يه وقت.....
خوب ولی بطور کلي تر من همه مردمه دنيارو دوس دارم اگرچه اونا از من ميترسن و از جلوم فرار ميکنن و يا از شنيدن اسمم متنفرن ولی خوب من همه رو دوس دارم خيليارو به خاطر اينکه خوب آدماي خوبين و قابل دوس داشتنن و بقيشونم به خاطره اون مايع قرمزه داخل بدنشون.
خوب اميدوارم همتون از حرفام خوشتون بياد چون همشون از قلبم مياد تو کلم و تايپ ميشه تا شماهم بدونين ولی مهم اينه که من نمي خوام کسی از حرفام ناراحت شه پس اگه سوتی دادم خيلی خوشحال ميشم بهم بگين تا سعی کنم ديگه اون حرفارو نزنم يا جبرانش کنم چون من هرچقدرم       بی اشتباه باشم بالاخره آدمم و ممکنه اشتباه کنم من تو اينجا از خاطراتم ميگمو از اتفاقاته روزمره تا يه سری حرفايه حکيمانه يا چيزايي که مفيد باشه.در ضمن من خيلی باجنبه ام و ميتونين هر چی دلتون خواست بهم بگين و مطمئن باشين هيچوقت نميام سراغتون(البته به شرطی که الکی الکی حرف نزده باشين)
خوب در آخرم خوشحال ميشم اگه کسی بهم يه خونه اي چيزی بده که ديگه بي خانمان نباشم ميدونين من آخه نه پول پيش دارم نه درامدی واسه اجاره خب ديگه نميخوام سياسی شم پس همينجا قعطش ميکنم اميدوارم بهتون تو وبلاگم خوش بگذره.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  |