چرا مردا و پسرا به زنا و دخترا به عنوان يه وسيله نگاه ميکنن و بعدش که ديدم يکی گفته بود دختراي فراری آدماي پاکی نيستن قاطی کردم، چون ياد يه خاطره افتادم يه خاطره دور. کی گفته که يه دختر فراری حتما بايد خودفروشی کنه چرا ما بايد به ماجراها انقدر سياه نگاه کنيم؟ تا کی ميخوايم به جنس مخالف مخصوصا دخترا به عنوان يه کالا نگاه کنيم،تاکی؟چرا نمي خوايم قبول کنيم بعضی وقتا ممکنه که يه پسر و يه دختر تو تنهايي باشن ولی هيچ کاری نکرده باشن؟ چرا ما به اين فکر نمي کنيم که پاکي يه نفر خيلی مهمه چرا هميشه بدبينی،چرا؟ميدونين يه وقتايي آدم بايد کمک کنه ميدونين آره اگه هر کسی ميديد که دوستم به اون داره کمک ميکنه ميگفت که حتماً ميخواد ازش سو استفاده کنه ولی........ آره هم اون خيلی پاک بود هم دوست من بهش برادرانه کمک کرد چون نمي خواست گير يه گرگ يا بدترش گير حرف مردم بيفته ميدونين دوستمو اون دوستاي خوبی واسه هم بودن آخه چرا بايد اين طوری باشيم ميدونين بعضی وقتا حالم از فکر مردم بهم ميخوره. به خودم ميگم آخه چه جوری به خودشون اجازه ميدن که اين طوری حرف بزنن واقعاً واسه خودم متأسف شدم ميدونين ماها فکرمون خرابه مشکل از توي مغزمونه آخه مامان باباها اگه يه کم مسئوليت حاليشون بود ميشستن توجيح ميکردن که هميشه نبايد بد بين بود يعنی واقعاً اون کسايي که پاکي بقيه رو هدف ميرن تو اون دنيا چی ميخوان جواب خدارو بدن واقعاً چی ميگن؟ خب داشتم ميگفتم واقعاً بايد يه اصلاحه افکار بشيم ماها آخه چرا بايد فکر کنيم هر کسی که تو ي موقعيت خاص بود بايد يه کاری کنه ميدونين وقتی يه همچين کاری ميشه ديگه ماها بهم کمک نميتونيم کنيم اين يادمون باشه که خدا همه رو پاک آفريد پس نبايد بگيم يکی کثيفه چرا نمي خوايم اينو بفهميم که تا يه چيزی رو با چشمامون نديديم باور نکنيم چرا انقدر دهن بينيم ماها چرا؟ ميدونين بعضی وقتا ميگم خدايا اينا خيلی بد تر از قوم حضرت هود يا اون قومايي که عذابشون کردی هستن پس چرا اينارو تنبيه نميکنی؟ امّا زود ميفهمم چه تنبيهی از اين بدتر که آدم نتونه حتی به عزيزترين کسشم اعتماد کنه آره اينا حقشونه که هميشه از اين بترسن که مبادا دخترشون پسرشون مرتکبه کاری بشه،. اينا هميشه حرص ميخورن آره اينا حقشونه.
ميدونين کسی که با پاکي يه نفر ديگه بازی ميکنه هيچوقت نميتونه بخشيده شه و حتماً يه روز نتيجه کارشو ميبينه.پس بياين بهم قول بديم که فکرامونو اصلاح کنيم که هميشه نبايد بين جنس مخالف فقط حرف کثافت کاری باشه.بياين به هم قول بديم هيچوقت همديگرو تنها نذاريم بياين مرزه جنسارو بشکنيم بياين تا نگيم چون اين دختره کمکش کنم بلکه بگيم چون آدمه کمکش کنم بزارين هر کس خواست هر حرفی دلش خواست بزنه مهم اينه که ما تو دلمون پاک باشه بياين تا واسه هميشه به اين فکر کنيم که هممون آدميم و بايد به نسل بعدم اينارو ياد بديم که آدم بايد پاک باشه ميدونين اگه نگيم که رابطه ساده با جنس مخالف بده ديگه لغتاي کثيفGF وBF وجود ندارن آره بياين تا با هم دوست باشيم چون ما آدميم نه حيوون بياين تا غريزه کثيفو نابود کنيم اونايي که ميگن نميشه واقعاً احمقن چون اين غريزه واسه بقاي نسله نه براي چند لحظه شادو .....بودن پس بياين تا باهم دوست باشيم نه GF وBF
خب اولی جايي بوده که خيليا توش خون بيگناهارو ريختن با اينکه حرامه.دومی جايي هست که توش هيچ ظلمی وجود نداره پس برايه دفاع از مظلوم خونی ريخته نميشه.سومی و چهارمی جايي هستند که کسايي که باياراشون براي دفاع از مظلوم و حق هميشه رنج بردن و حتی کشته شدن چون پيام صلح و برابري و برادري رو با خودشون حمل ميکردن.پنجمی جايي هست که انسانهايي که ميخواستن دفاع کنن از حقشون و يا ميخواستن نشون بدن که چه جوری نبايد زير حرف ظلم رفت و توش صادقانه دعوت خدا رو قبول کردن و رفتن به جايي که توش ديگه کسی به کسی زور نميگه و همه چيز دليلی داره .ششمی جايي هست که هر کی ميره توش ساخته ميشه و ميتونه به آدم حقيقت جويي تبديل بشه. ميبينين واقعاً چه سخنهايي از زبان اين انسانهاي خدا جو خارج ميشه. ميبينين چه قدر اين جملات به هم وابستن ميبينين اين ۶ جا چطور هم ديگرو ميسازن ميدونين چون خدا اين دنيا رو خلق کرد تا واقعييت باشه والا ميشد مثه داستانی بي پايان مثه ساخته دست انسان ولی اينه که جهانو پاينده ميکنه آره اون سری به نام حقيقته که اين دنيارو ميسازه. ميدونين اين که آدم بره دنبال حقيقت و نخواد از اون جدا شه اونوقته که سعادتو ميفهمه ميدونین کسی که ميره دنبال حقيقت نميتونه دروغو ببينه و واسه همين جلوي دروغ و ناحق وايميسته حتی اگه جونشو بگيرن از خودش چيزی به نام راه به جا ميذاره تا بقيه بتونن جای اونو پر کنن تا بقيه بتونن راهشو ادامه بدان . ميدونين هيچوقت اين دنيارو به فريبها نفروشين چون ميتونه آدمو نابود کنه ميدونين حتی هيتلر چرا معروف موند براي اينکه به يه حقيقتی اعتقاد داشت(فقط خداست که ميتونه بگه چی دقيقاً خوده حقيقته)و سعی کرد تا به بقيه ام اون حقيقتو بفهمونه ولی خوب بين حقيقته اون با حقيقتی که ميشد فهميد اشتباهی وجود داشت براي همين واسه هميشه نموند ولی قران چون حقيقتی بوده که هيچ وقت نقض نشد براي همين تا آخر دنيا ثابت ميمونه و هيچوقت تغيير نميکنه پس بايد به دنباله حقيقتی رفت که نقض نشه و با بقيه در ميون گذاشت تا معلوم شه که نسبتا درست هست يا نه .و باید تا پای جون ازش دفاع کرد (گر چه حقيقت هر چه قدر درستر باشه قويتره و هر چه قويتر باشه بهتر ميتونه از خودش دفاع کنه)
ولش کنين آصلا ماها هر چی سرمون بياد حقمونه. خوب امروز هوا گرمو افتابيه منم حال ندارم چون ميبينم که سنگرا خاليه من موندم اين جماعت چطوری ميخوان از کيان اين کشور دفاع کنن نميدونم امّا اميدوارم اگه يه روز جنگ شه مثه امروز سازش نکنيم فعلاً خداحافظ.
من صبح سر ساعت ۹:۲۷ اومدم جلوي در دانشکدمون که ديدم چند تا از دوستام واستادن پس دور هم جمع شديمو يه سری تصميمات گرفتيم(تصميماتو نميتونم بگم چون از نظر امينيتی درس نيست)خب داشتم ميگفتم آره آماده شديم و از ساعت ۸ تحصنو شروع کرديم.بچه ها يواش يواش اومدنو همه باهم نشستيم زمين. يه خورده که گذشت خيليا متوجه شدن و يه لحظه من چشمم به يکی از انسانهايي افتاد که آدم ننگش ميشه بگه ايرانيه ديدم مارو نگاه کردو رفت بعدش خب وظيفه اين بود که اطلاع داده بشه تا جلوي يه اتفاقه مهم گرفته شه.بله اون آدم از برو بکسه انجمن اسلامی بود و ميدونين تو سايت انجمن پس از لحظاتی نوشته شد تحصن بچه هاي کامپيوتر برای اعتراض به اوضاع دانشگاه خب اين يعنی اينکه اين تحصن مارو سياسی کرده بودن در صورتی که اين تحصن فقط صنفی بود و اعتراض به اوضاع دانشکده خودمون (آخه اگه سياسی باشه کميته انضباطی بد جور درو ميکنه و رحمی وجود نداره و مهم اين بود که بدون اينکه از ما بپرسن اين حرفارو زده بودن)خوب ميدونين اينجاس که آدم بايد هدف گيريش خوب باشه ،خب ما هم تهديد کرديم اگه نکنين تحصن صنفی اونوقت يه تکذيب نامه خوشگل که ميتونه بيچارتون کنه چاپ ميکنيم خب اونام به همين راحتی کوتاه اومدن.خوب آره همين طوری گذشت تا ما ساعت ۱۶ تصميم گرفتيم که تحصنو تموم کنيم و فردا ادامه بديم چون واقعاً واسه بچه ها هيچ نايي نمونده بود چون از صبح تا اون ساعت زيره افتاب گرم بودن(چون انتظامات دانشکده صنايع نذاشت ما از ديوارشون حصير آويزون کنيم ولی خوب با صبرو تحمل بچه ها اين کارم نتيجه نداد )و چون ميتونست خيلی راحت بچه ها پيچيده شن انداختيمش فردا. به چند دليل:
۱.بچه ها خسته بودن و بايد تجديد قوا ميکردن
۲.بچه ها چون هم ناهار هم بستنی و هم کلی آب خورده بودن(در همون محل تحصن)خوب احتياج داشتن يه جايي برن
۳.چون فردا همايش برقه خب مجبورن سریعا جواب بدن چون هم وزيرپست و تلگراف وتلفن ميان هم مهموناي خارجی(خب ابروشون در خطره)
۴..ممکن بود سريعا بيان وبرن و ماجرا راحت سنبل شه
۵. ........(دلايل امنيتی)
خب جا داره در آخر از چندين نفر به خاطر کمکشون تشکر شه:
۱.همه استادانی که کلاساشون تعطيل شد تا ما بتونيم تحصن کنيم.
۲.استاد پور مظفری به خاطر خريدنه آب ميوه واسه بچه ها
۳.دانشکده هاي برق،معدن،نساجی،پليمر،صنايع و تمامه دانشجويانی که با ما احساس همدردی کردن
۴.از همه کسانی که در اين تحصن شرکت کردن تا نشون بدن که ديگه وقت زور گويی تموم شده
من اميدوارم فردا هم مثه امروز بچه ها با قدرت سر مواضعشون واستن و حقمونو(سايت، اردو و چيزايي مثه اينا) بگيريم.
نه ميگم ولی اميدوارم بچه ها کم نيارن و اين يادشون باشه که هدفمون خيلی بزرگه و فقط به اردو ختم نميشه چون ما سايتمونم بايد درست شه چون زشته که ما اينطوری باشيم ببينيم چی ميشه اميدوارم که خوب باشيم خوب.
بله حالا طبق قولی که داده بودم خاطره جمعه . جمعه که از خواب بيدار شدم گفتم امروز حتماً روز قشنگيه چون شب قبلش به يکی يه چيزايي گفته بودم که يه عمر رو قلبم تلنبار شده بود بله خودمو آزاد کردم گفتم که ..... بعدشم با يکی از دوستام خوش وبش ميکرديم تا صبح ساعت ۵ اون ميگفت که چطوری ميشه يه کارايي کرد منم از خاطرات قبلا ميگفتم از روزايي که بخاطر هم چه سختي هايي رو کشيديم(نترسين پسر بود) آره يادمون اومد چه شب هايي تا صبح باهم با چه کسايي بوديم تا صبح خون ميخورديمو اينجور کارا(نه شوخی کردم من خيلی وقته خون نخوردم اون خون استعاره از خواباي هولناک خونخواريه)بعدش گفتم خوب فعلاً بهتره بريم بخوابيم اونمok دادو رفتيم خوابيديم ميدونين آخه من از خوابيدن خودشم تو شب زياد خوشم نمياد چون ميگم آدم ميتونه بعداز مرگش کلی بخوابه ولی.........خوب داشتم ميگفتم صبحی بيدار شدمو رفتم پيش کامپيوترم که يه خورده ديگه on شم يا کاراي مهمتری انجام بدم آره همين جوری تا عصر سرم شلوغ بود که یه سری هم رفتم با بچه ها فوتبال بازی کردم ولی اونجا يه چيزی ديدم که هنوز تو کفشم ميدونين يه پسر بچه ۳ ساله به نام سجّاد انچنان ديريبلايي ميزد که نميدونين چقد قشنگ بود (ديريبلشو ميگم) ميدونین ۴-۳ تا بچه ۱۱-۱۰ سالرو ديريبل ميکرد قشنگ. بعدش اومدم رفتم گردش تا يه هوايي به کلم بخوره که دوستمو ديدمو اون ماجرا ها اتفاق افتاد.
خب مي خوام الان از يه چيز تازه تر بگم از اينکه چهارشنبه اي چندتااز برو بکسه همدانشکده اي منو کشتن که بايد مهمون کنی مارو واسه اينکه فيزيک شدی ۸.۲۵ آخه مگه من چيم از بقیه کمه که نبايد نمرم خوب شه؟
ميدونين البته فقط من ۸.۲۵(از ۸.۵ )نشدم بلکه يه نفر ديگم ۸.۲۵ شد تا نشون بده برابری بين دخترا و پسرا وجود داره.
ولی به طور کلی اينا مهم نيس اين مهم که آدم بتونه نمره اي که استحقاقشو داره بياره(عجب چيزی گفتم خوب اونوقت که هيچ دانشجويی نبايد نمرش خوب شه چون هممون شب امتحان تازه جزوه ميگيريمو تا صبحم که دعا ميکنيم بعدشم که قبل از جلسه کمی ميخوابيم تا اونجا خوابمون نبره) باشه اگه قرار به خوشحالی باشه منم خوشحال ميشم بچه هارو مهمون کنم(با اينکه ميدونم آخرش ميرم زندون چون چکم برگشت ميخوره ولی مهم اينه که بچه ها خوش باشن)
راستی من امروز دوباره رفتم نمايشگاه کتاب. نميدونين وقتی بچه های کنکوريرو ديدم چه احساسی داشتم. احساس ميکردم که نگاه کن ما پارسال اينجا واستاده بوديمو داشتيم ميگفتيم يعنی ميشه ما دانشگاه قبول بشيم؟ يعنی ميشه رتبمون اينطور بشه؟ کاش يکی اون روزا بهمون ميگفت زهی خيال باطل که تو دانشگاه که نقلو نبات نيس فقط درس هستشو امتحانو کویيزو مشروطيت(چه از نوع سياسيش چه از نوع درسيش) آره ميگفتم تورو خدا يکی بياد بگه اون تو بهشت نيس بلکه يه تمرين واسه جهنمه.آره اينطوری تو فکر بودم که 2 تا از بچه هاي دانشگاهو ديدم اول اونا متوجه حضور من نشدن(يکی از معايبه عينک افتابی اينه که آدم 1 متر جلوترشو نميبنه اگه عينکش قلبی باشه و اينکه آدم نديده و نشناخته يه چيزی رو بر خلاف انتظار بپرسه) آره ولی بالاخره متوجه حضور من شدن نميدونم شايد من لباسام خیلی قشنگ بود يا اينکه يه خبری اطرافم بود(منظورم دوستمه البته نترسين يه پسر خوبو سر به زيره جون خودم) ولی نه درست که فکر ميکنم اونو نميديدن چون دقيقاً چششون به من بود اول يه نگاه کردن رفتن بعدش انگار يه چيزی يادشون اومده باشه برگشتن دوباره نگاه کردن بعدش واسه اطمينان بيشتر عينکارو در اوردن(به شيوه کاملاً حرفه اي) يه نگاه به من يه نگاه به خودشون بدش بمن.... همينطوری يه دقيقه داشتن اينکارو ميکردن که يهو ديدم يکيشون اومد جلو و گفت سلام که اون يکی يهو برق گرفتش انچنان دست بيچاررو کشيد و با خودش کشون کشون برد که بعد از چند قدم بيچاره زمين خورد و فکر کنم علاوه بر کنده شدن دستش از داخله(به خاطره کششه زياد) کل استخوناش شکست. بعدش بلندش کردو با هم (خوب بيچاره يا بايد دستشو نجات ميداد يا با من صحبت ميکرد)فرار کردن در همين مواقع دوستم اومد جلو و پرسيد اينا چشون بود؟
گفتم هيچی اصولا وقتی آدم دراکولا ببينه که تو آفتاب سالم راه ميره چيکار ميکنه ؟
گفت: حالا بی شوخی
گفتّم: نه جداً ميگم
گفت: نه آشنا بودن چون يکيشون سلام کرد
گفتم: خوب آخه از بچه های دانشگاه بودن گفت خوب مگه چيکار کرده بودی که ازت ميترسيدن ؟
گفتم : نميدونم
ولی اينا مهم نيس مهم نکته اموزشی ماجراس ابتدا قبل از سلام به کسی از جنبه کناری مطلع باشين و بعدشم اگه مطمئن نبودين خوب ميتونين يواشکی سلام کنين يا اصلا نکنين(البته خوب بيکلسيه ولی خوب از معلول شدن بهتره) يا آصلا سعی نکنين شيطونی کرده و چيزی از کسی بپرسين ميتونين برين از اطلاعات هرچی که خواستين بپرسين( چه راحت)
راستی من امروز فقط واسه دوستم رفتم پس هيچی نخريدم ولی شايد جمعه برم يه چيزی بخرم چون خيلی دلم ميخواد يه چيزی بگيرم.
خوب تا قسمت هاي بعدی خدا نگهدارتون باشه
خوب حالا نوبت يه سخن حکيمانس که من از يکی از بزرگان شنيدم اونم اينه: به جای اينکه به تاريکی نفرين کنی ميتونی يه شمع روشن کنی.
خب ميدونین مسئله اين حرف اينه که تو بايد به جای اينکه بخوايم جلوي اتفاقاته زندگی سرمونو خم کنيم و بگيم اه اينم شانس من دارم,اين چه اتفاقاتیه که تو زندگي منه و اين جور صحبتها بايد جلوي اتفاقات بايستيم و اونارو نابود کنيم چون ميدونين آدمی که اعتماد به نفسش خوب باشه هر کاری رو تحته هر شرايطی درست انجام ميده هر چی باشه بالاخره ماها آدميم و بايد هر کاری رو بتونيم انجام بديم ميدونین به نظر من هر کی که بگه نه اينکار سخته, ديگه تو زندگيش باخته ولی اگه کسی بگه من ميتونم ,خب اون وقت حتی اگه الان نتونه بالاخره يه روز ميتونه چون هيچی جلوي اراده انسان جز اراده خدا نميتونه وايسته و این راز موفقیت ادماس اره امید به شکست نخوردن میتونه ادمو جلوی هرمشکلی پیروز کنه
امروز صبح که بيدار شدم ديدم ساعت ۷ و چون از خونه ما تا دانشگاه ۱ ساعت راهه خوب منم ديدم تا صبحانه بخورمو اينا ميشه ساعت هفتو خورده ای و ديگه نزديکه ساعت 9 سر کلاسّم که احتمالاً استاد رام نمي ده پس نشستم پشت يه چيزی(ماشين) و آتيش کردمو سريعن گازيدمو رسيدم دم دانشگاه ديدم ساعت ۱۰ دقيقه مونده به نه يهو گفتم ا بزار ببينم که ديدم بله ساعت ۸:۵۰ نيس بلکه ۷:۵۰ پس حالم گرفته شد که اينهمه زحمت واسه هيچو پوچ ولی اومدم تو سايتو طبق معمول دانلود کردن تا ساعته ۹بله ساعت ۹ هم رفتم سر کلاس ديدم تشکيل نشده چون من نرفته بودم سر کلاس و خوب ديگه ما اينيم ديگه(شوخی کردم استاد نيومده بود) در آخر نتيجه اخلاقيه ماجرا : ساعتو خوب کوک کنين تا صبح مجبور نشين زودی بياين که بخواين تصادفم کنين و سعی کنين حتماً ساعتو خوب نگاه کنين تا الکی زود سر قرار نرسين و در آخر اصلا دانشگاه اومدن به چه دردی ميخوره؟
سلام ميخواستم خودمو معرفی کنم ميدونين من يکی از آخرين بازمندگان درکولاها هستم که راز فناناپذيري رو تونستم پيدا کنم.خوب تو اين راه خيلی زحمت کشيدم که نتيجه داد و زنده موندم طوری که حالا حتّی افتابم جلوم کم مياره. خوب حالا من 18 سالمه و دارم براحتی در دانشگاه مورد علاقم يعنی امير کبير جون درس ميخونم و اميدوارم بتونم بد از ۶-۵ سال مهندس کامپيوتره خوبی شم خودشم از نوع نرم افزارش ولی مهم اينه که بتونم تو اين چند ساله از دست شکارچي هاي خون اشاما فرار کنم و در خدمتتون باشم.تا بتونيم باهم نفس بکشيم و اکسيژن دنيارو مصرف کنيم خوب ميدونين منم مثه بقيه خون اشاما نقطه ضعفم قلبمه امّا يه فرقی با اونا دارم اونم اينه مال من خيلی نرمو رئوفه امّا بعضی وقتا به حدی سنگ ميشه که ديگه نميشه کاريش کرد خوب اونوقته که.....ولی نگران نباشين چون من تازگيا رژيم گرفتم و ديگه خون نميخورم.
من به طور کلی از خيانت بدم مياد و هيچوقت نميتونم اينو تحمل کنم ميدونين آخه من تا حالا به کسی خيانت نکردم و ميگم هميشه مزده خائن فقط اشد مجازات گروهه و اين ميتونه از اخراج از گروه باشه تا مردن يا حتّی خونش تا آخر مکيده شدن.ولی نميدونم چرا بعضيا تو اين دنيا بهم خيانت کردن و از اين نترسيدن که يه وقت.....
خوب ولی بطور کلي تر من همه مردمه دنيارو دوس دارم اگرچه اونا از من ميترسن و از جلوم فرار ميکنن و يا از شنيدن اسمم متنفرن ولی خوب من همه رو دوس دارم خيليارو به خاطر اينکه خوب آدماي خوبين و قابل دوس داشتنن و بقيشونم به خاطره اون مايع قرمزه داخل بدنشون.
خوب اميدوارم همتون از حرفام خوشتون بياد چون همشون از قلبم مياد تو کلم و تايپ ميشه تا شماهم بدونين ولی مهم اينه که من نمي خوام کسی از حرفام ناراحت شه پس اگه سوتی دادم خيلی خوشحال ميشم بهم بگين تا سعی کنم ديگه اون حرفارو نزنم يا جبرانش کنم چون من هرچقدرم بی اشتباه باشم بالاخره آدمم و ممکنه اشتباه کنم من تو اينجا از خاطراتم ميگمو از اتفاقاته روزمره تا يه سری حرفايه حکيمانه يا چيزايي که مفيد باشه.در ضمن من خيلی باجنبه ام و ميتونين هر چی دلتون خواست بهم بگين و مطمئن باشين هيچوقت نميام سراغتون(البته به شرطی که الکی الکی حرف نزده باشين)
خوب در آخرم خوشحال ميشم اگه کسی بهم يه خونه اي چيزی بده که ديگه بي خانمان نباشم ميدونين من آخه نه پول پيش دارم نه درامدی واسه اجاره خب ديگه نميخوام سياسی شم پس همينجا قعطش ميکنم اميدوارم بهتون تو وبلاگم خوش بگذره.
