تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

امروز روزحالگيری بود واقعاً چرا ماها اينطوری ميکنيم؟چرا نميخوايم يه بارم به فکر بقيه باشيم امروز اميد خيليا به ياس تبديل شد.بچه ها تو آلمان کاری کردن که هميشه تو ذهن همه بمونه.کريمی گند زد(البته خب انتظارا ازش بالاست)دايی طوری بازی کرد که منم ديگه واقعاً گفتم چرا ۹۰دقيقه بايد تو زمين بمونه،اونم که کار ميرزاپور بود طوری عمل کرد که همه بازم موندن که واقعاً آدم بعد از ۴-۵سال چطوری هنوز نميتونه يه کم پيشرفت کنه.آره اينطوری شد که بچه هايی که واقعاً مکزيکو تو قوطی کرده بودن در عرض چند دقيقه نشون دادن که واقعاً چطوری تجربه تو اين بازيها به درد ميخوره.آره تا وقتی که ما بخوايم با اسمها کار کنيم و از پتانسيلها استفاده نکنيم همينجوری له ميشيم.خدا کنه حداقل جلوی پرتغال اينکارو تکرار نکنيم چون اونا از مکزيکيها درنده ترن،خدا کنه طوری بازی کنن که حداقل اگرم باختيم نگيم که چرا بد باختيم حداقل بگيم خب زحمتشونو کشيدنو باختن.
آره امشب خيليا شالوکلاه کرده بودن بزنن بيرون تا مثه جام ۹۸ فرياد شادی رو به همراه پيروزی فرياد بزنن امّا همه ساکت شدن.تهرون شده بود مثه يه قبرستون تاريکوساکت(طرفای ما که حداقل شده بود)آره هيشکی ديگه به صعود ايران اميد نداره مگه اينکه واقعاً بچه هامون بخوان مثه ملبورن نشون بدن که ايرانی هيچوقت له نميشه ولی خب اينبار يه کار بزرگ داريم يه تيمی به نام پرتغال که واسه به بالا رسيدن به هيچ تيمی رحم نميکنه و ستاره هاشم که بی پايانه.ولی يه مشکلی دارن به نام عصبی بودن کاری که بچه هامون بايد استفاده کنن ولی خب کو گوش شنوا.در کل اميدوارم بچه هامون يه کاری کنن چون واقعاً زشته که فقط تماشاچی باشيم.
امشب من ميخواستم يه کار بزرگ کنم تا شايد از اين ماتمو غم نجات پيدا کنم ولی با اين کار بچه ها همه قاطی کرديم،حال منم بدتر شد.امشب خيليا برنامه هاشون بهم ريخت.من امشبم کانکت شدم و تا صبح بيدارم چون اصلا خوابم نميبره.ميخوام بشينم فقط به اين فکر کنم که چرا واقعاً هيچ بهبودی تو اوضاع من حاصل نميشه.هفته ديگه امتحانام شروع ميشه و من هنوز هيچ کاری نکردم هيچ کار.مثلاً ميخوام اين ترم خوب بشم ولی با اين اوضاع بازم گند ميزنم.نميدونم اون از ترم پيش اينم از اين ترم چرا سرامتحانای مهم من اين بلاها سرم مياد.دوستم حالش خراب ميشه ميبرنش بيمارستان من حالم خرابتر ميشه(همون قلبم)نميدونم خدايا منو ببخش،گناهای نکردمو ببخش آخه مگه من چيکار کردم که خردم ميکنی چرا؟

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

فردا بازی ايران با مکزيکه.خدا کنه ايران ببره تا همه شاد شن کاش.ميدونين ديگه همه کارام شده کاش. بعضی وقتا ميرم جلوی آينه ميگم اين محمد اون محمدی نيس که من ميشناختمش.اون محمد ميگفت اين ميشه و اون اتفاق نميافته اما اين محمدی که الان ميبينم فقط از کاش ميگه وميگه ديگه اميدی به درست شدن دنيا نداره.اون محمدی که من ميشناختم يکی بود که تواناييهاشو تو جاهای خوب مصرف ميکرد امّا اين يکی داره نقشه های شوم ميکشه.آره دارم خيلی متفاوت ميشم دارم به يه موجود ديگه تبديل ميشم و خودم از اين حالت جديدم ميترسم اگه قبلاً يه ذره رحم تو وجودم پيدا ميشد الان ديگه هيچی نيس.اگه قبلاً واسم آدما ارزش داشتن الان همه فقط وسيلن.اگه قبلنا خيليارو ميبخشيدم الان ديگه فقط به سزاشون ميرسونمشون.آره الان دارم به اون لقبايی که بهم دادن ميرسم.البته بيرحمی درس نيس اما من تو خيابون تو دانشگاه تو جامعه ياد گرفتم اگه رحم کنی بقيه نابودت ميکنن پس بيرحم شدم چون زندگی به من رحم نکرد.چون هيشکی کمکم نکرد يه سری که احمق بودن خواستن بگن ما هم مثه توييم الان دارن چوبشو ميخورن.يه عده مسخره ام کردن که زندگيرو اسون بگير اما ناخوداگاه دارن نابود ميشن.آره چرا من بايد اينطوری شم چرا من بايد اين بلاها سرم بياد.چرا بايد منم بشم مثه بقيه؟چرا هيشکی به پاکی آدم فکر نميکنه؟چرا هيشکی به هيشکی کمک نميکنه؟يه عده ميگن دارم فيلسوف ميشم اما اگه انقدر راحته من الان چن ساله فيلسوفم.اگه ميگن بهم بايد صبر کنم پس چرا من سنگه صبوريشون،غمخوارشون باشم؟آره ميدونين شايد من بايد نابود ميشدم چون خيلی داشتم قدرتمند ميشدم،ولی چرا بايد اينطوری نابود ميشدم؟اگه من قدرتم بزرگه خوب عوضش هميشه سر به زير بودم.نميدونم شايد صلاحم اينه که اين روزارو بگزرونم تا هميشه يادم باشه چه روزايی تو زندگيم بوده،شايد.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروزم مثه بقيه جمعه ها واسم يه جمعه داغون بود.يه جمعه گريه دار ديشب حالم خراب شد ديگه قلبم نميکشه داره فغان ميکنه.دکتر بهم گفته بود مواظبش باشم چون ممکنه يه اتفاقی واسم بيافته که باتوجه به سابقه ام يعنی يه مرگ بد مدل.نميدونم تا چند وقت ديگه هستم ولی ميدونم اگه اينطوری پيش برم احتمالاً بيشتر از چند هفته ديگه نميمونم.
آره امروزم دلم گرفته بود خواستم برم بيرون امّا مثه اينکه قراره من تو خونه بپوسم ديگه طاقت ندارم ميخوام برم بميرم چون واقعاً خسته شدم از دست خودم آخه تا کی بايد صبر کنم تا کی بايد خفه شم و هيچی نگم آخه چرا بايد اين قلبمو از دس بدم مگه من عمرمو از سرراه اوردم که بخوام الکی فدای يه آدم ديگه بکنمش(حداقل اگه قدرشو ميدونستن ميشد اين کارو کرد ولی آخه وقتی قدرمو نميدونن چرا بايد مايه بزارم؟)آره ديگه دارم ديوونه ميشم.امروز اولين روز جام جهانی بود طبق معمول احمقا افتتاحيه رو نشون ندادن.نميدونم کی ميخوان اينا آدم شن خدا ميدونه.آره 2 بازی نسبتن خوب بود ولی من هنوز حالم بده نميدونم چمه.امشب مثه اينکه واسه تيم ملی هم شب بدی بوده چون زندی مثه اينکه مصدوميتش جديه.آره همه يه جور مشکل دارن امّا خوش به حالشون که مشکلاتشون قابل حله ولی بعضيا مثه من يه مشکلايی دارن که هيچوقت حل نميشه مگه اينکه خدا دلش بسوزه و بگه بسشه.امشب با يکی صحبت ميکردم که اونم يه مشکلاتی داشت ولی خب اونم مثه من سعی ميکنه بمونه ولی مسئله اينجاس که بزرگترين مشکلی که ميگفت داره مثه کوچيکترين مشکل منه. نميدونم آخرکارمن کجاس.ميدونم چرا اينطوری شدم چون بس که تو خفقان بودم بس که خفه شدمو هيچی نگفتم ولی يهو آزاديمو از دست بقيه نجات دادم آره آزاد شدم اما حالا خدا اختيارو ازم گرفته و نميزاره نفسم بکشم.البته من از خيلی وقت قبل به جبرکامل اعتقاد داشتم(يعنی همه ما مجبوريم يه جورخاص زندگی کنيم)اما حالا اونو تو زندگيم حس ميکنم نميدونم من هيچ وقت زور نگفتم که حالا مجبورم از بقيه زور بشنوم(خدا مجبورم کرده پس نگين ميشه گوش نکرد)ميدونين آدم حتی وقتی ميگن بهش تو اختيار داری بازم مشروطه پس همموم تو يه اجبار گرفتار شديم کاش بشه يه روز بتونم آزادنه نفس بکشم.کاش خدا بهم کمک کنه تا بتونم دوباره پيش خودم سر بلند شم کاش

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روزعجيب بود يه روزی که کلی کلنجار رفتم با خودم.خيلی با خودم کلنجار رفتم.يه جايی دعوت بودم اما نميخواستم برم چون حالم بد بود و اگه ميخواستم برم بايد يه سری کارارو عقب می انداختم و شايد حتی منصرف ميشدم و اين خيلی ناراحت کننده بود و حالمو بدتر ميکرد.آره تو اين اوضاع بودم که يکی اومد بهم يه چيزی بهم بده با ديدن قيافش تصميم خودمو گرفتم گفتم حتی اگه اونجا زير گريه هم بزنم ميرم و مصممانه رفتم گفتم ته تهش حالم بدتر ميشه(که خيلی بدتر شد).آره رفتم و دقيقاً اون اتفاقی که نميخواستم بيفته رو ديدم و داشت گريه ام درميومد و ديگه نميتونستم تحمل کنم. يه چند نفری پرسيدن چمه؟ گفتم ديشب دير خوابيدم،اما اين کلک قديمی بود چون يکيشون گفت محمد اگه تو سه روزم نخوابی مثه اوندفعه هنوز سرحالی،گفتم بابا صابونم رفته تو چشام وحساسيتمم عود کرده واسه همينه که چشام قرمزه ولی کلی گير دادن ولی بالاخره راضی شدن که ول کنن،اما اونی که نبايد ميفهميد اميدوارم متوجه نشده باشه ولی خب بازم اميدواريم بيخود بود چون يه چيزی گفت که نگران شدم(متاسفم که رازه والا ميگفتم)و يه خداحافظی خوب که بازم خوشبختانه کسی متوجه نشد آره وقتی رسيدم خونه تمام اتفاقات پيارسال تا ابان پارسال جلوی چشام فقط رژه ميرفت ديگه دارم واقعاً ديوونه ميشم.نميدونم چمه وقتی ميديدم واقعاً جماعت چه عشقی ميکنن که از فردا جام جهانی شروع ميشه واقعاً غبطه ميخورم به حالشون.اونا چه دلخوشيهای کوچيکی دارن و من چه غمهای بزرگی يکی که چند تا از کوچيکترين غمهامو ميدونست بهم ميگفت محمد واقعاً تو چطوری پيش همه ميخندی طوری که هيشکی نميتونه باور کنه تو چه سختيهايی داری ميکشی،و اگه هرکی فقط يکی از اين غمای تورو داشت ديگه ميزد تو تريپه خلو چل شدن يا يه بلايی سرش ميومد يا اينکه يه بلايی سرخودش مياورد(خوبه اون کوچولوهاشو ميدونست).آره ديگه واقعاً قاطی کردم نميدونم چيکار کنم ديگه زندگيم داره از دس ميره و من هيچکاری نميتونم بکنم چون خدا نميخواد بزاره.نميدونم کی ميشه من بتونم يه باراز ته دل بخند.يعنی من اون روزو ميبينم؟کاش بشه که بتونم يکی از اين نفسامو بی خيال دنيا بکشم کاش.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

۴شنبه يه روزجالب بود.طبق معمول ساعتی خوابيدم که صبح شده بود ولی اينبار ديگه خوابيدمو گفتم هروقت بيدار شدم ميرم دانشگاه ولی بازم زود از خواب بيدار شدم خواستم نرم امّا گفتم قراره برم پس لباسامو پوشيدمو خواستم برم که يهو ياد کارام افتادم اول صبحی شدم مثه برج زهرمار اما رفتم.همينکه رسيدم دانشگاه ديدم هيشکی از بروبکس نيس بد ضايع شدم ولی مهم اين بود که ديدم آره امروز ميشينم راحت تصميمای مهمو ميگيرم ولی بازم تيرم به سنگ خورد چون اصلا نميشه فکر کرد.آره همينطوری که گذشت يه چند نفری اومدن و من فهميدم زياد ضرر نکردم چون يکی از استادامون کلاس جبرانی گذاشته و منم منتظر شدم تا بياد امّا نيومد.ولی خب چندتا کارباحال کردم که بقيه حال کردن ولی خودم بدترافسرده شدم.آره دوباره واسه بچه ها جزوه گرفتم(خداييش اگه ميخواستم از اين راه کسب درآمد کنم تا حالا ميليونر شده بودم)و واسه دلشاد شدن از بعضيا جزوه قبول کردم(خب آخه من حساسم و نميخوام کسی فکر کنه من ازش جزوه نميگيرم)البته يه سريشون گفتن اگه متوجه نشدم يه تماسی چيزی که منظورمو برسونه انجام بدم(اصلاً فکر بد نکنين فقط تو تماس ها از درس صحبت ميشه)آره بعدشم يه سری که ديگه محبتشون گل کرده بود به ناهار دعوتم کردن اما نه حالشونو داشتم نه ميخواستم وقتمو تلف کنم واسه همين خواسته بعضياشونو رد کردم(حالا ممکنه منو بعضيا بيرون ديده باشن ولی ممکنه من با اونا نبوده باشم پس فکربد بازم ممنوع)آره در کل بالاخره به دانشکدمون برگشتم(نگفتم بعد از چند دقيقه تا بعضيا تو کف بمونن که من بالاخره با يه سری ديگشون رفتم يا نه) تا تکليف کلاسو معلوم کنيم که ديدم استاد پيچونده.آره وسايلو جمع کرديمو رفتيم با دوستام بيرون که بريم خونه.تو راه بحثای جالبی شد و راستی يه چيزی امروز من بازم يه کار خارق العاده کردم که همه کف کردن تا بازم يکتا بودنمو ثابت کنم.آره همينطوری ميگذشت که رسيدم خونه ولی قبلش بازم حالم گرفته بود.راستی چرا بعضيا نميخوان آدم شن؟چرا نميخوان بفهمن که دوست داشتن يه چيز پيچيدس؟چرا بعضيا ميخوان الکی خودشونو تلف کنن تا الکی مثلاً بخوان بگن منم هستم چرا؟ولی بازم اميدوارم که اونام عاقل بشن تا اتفاقای بد نيافته،اميدوارم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز من ساعت ۴صبح خوابيدم ساعت ۸ بيدار شدم که برم دانشگاه.ديشب شب عجيبی بود اصلاً خوابم نميومد،نميخوام بگم ديشب واسه چی بيخوابی زده بود به سرم ولی همين بس که داغونم.آره نميدونم واقعاً چرا ماها اينطوری شديم همه نااميدن،همه اعتراض دارن همه ميگن آخه چرا بايد مامان باباها زور بگن بهمون.يکی ميگه من چرا نبايد با عشقم باشم يکی ديگه ميگه آخه چرا من نبايد هرطوری که بخوام بگردم يکی ميگه.......آره هر کسی يه چيز ميگه کاش مامان باباها کتاب انديشمند بزرگ دکتر شريعتی رو ميخوندن.اسم کتاب خيلی قشنگ بود,اگه اشتباه نکنم اسمش بود(مادرها پدرها ما مقصريم)اسم که مهم نيس مهم محتواشه که دقيقاً به قسمتی از زندگی مامان باباها و زور گفتنشون به بچه هاشون ميگه.تو کتاب ميگه هر مادر پدری که زور بگه حتی به نوه هاشم و نتيجه هاشم مديونه چون تفکر مسموم دخالتو اون بوجود اورده.آره کاش يادمون ميومد اين حرفارو نه اينکه هر جا ميخوايم بگيم مثلا روشنفکريم اسم اين بزرگارو بياريم.امروز خيلی حالم گرفته بود خيليا بهم ميگن اينا توهمه ولی همه اينا راسته همه اينا واقعيته حتی اگه بگن من دروغ ميگم به زندگی بقيه نگاه کنن آره اون وقت چی ميخوان بگن.فقط کافی بود به اطراف نگاه ميکردن اگه يه سری خوشبختی و سعادتو زندگی مادی تعريف ميکنن من ميگم دوستام اگه خوشحال باشن سعادته نميدونم ولی بالاخره يکيمون نابود ميشه يا ديدگاه من يا ديدگاه اونا.ولی يه اعتراضم ميکنم اونم اينه که تورو خدا نشينين فقط به افکار مسموم گوش بدين.اگه خيلياتون کتابای فرويدو بخونين ميبينين اون اشتباه نميکرد چون تعريفش از آدم واقعاً مثال زدنيه(يه نگاه کافيه تا بفهمين اون از خيليامون معتقدتر بوده) و اگه ميخوان به اون نظريه اش گيربدن مسئله سر اينه که نميفهمن که اون چی ميگفت آره سعی کنين بدون خوندن حرف خود طرف دربارش قضاوت نکنين

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز دوشنبه بود يه روزحساس يه روز بزرگ ولی يه مشکل بزرگ داشت امروز چون نميخوام ديگه چيزی ازمشکلاتم بگم همينجا بسش ميکنم.امروز روز15 خرداد بود.دقيقاً 43 سال پيش بود که يه عده از مردم اين کشور که ديگه واقعاً از ظلمو بيداد يه سری خسته شده بودن, از شکنجه, از خفقن, از تبعيد اومدن ريختن تو خيابونا تا نزارن يکی از اميد از بين بره چون اين مردم يادشون بود 10 سال پيش چه اشتباهی کردن.ديگه نمی خواستن اين يکی هم مثه دکتر مصدق شه ميخواستن ديگه نزارن کسی صداشونو خفه کنه آره اونا ريختن توخيابونا و اين بارهم مثه هميشه دژخيمان حکومتی مردمو به گلوله بستن.چون فکر ميکردن مردم ميترسن و ميزارن ميرن ولی اينبارهر يه نفری که تصوير خزون ميشد تو بهاراون سال جاش 10 برگ سبز ميشد آره اون روزا بود که شاه نشون داد تا چه حد آدم کثيفيه واسه همين فاتحه حکومتشو خوند با کاراش. آره اين بود که آقای خمينی اسطوره شد چون آزاديخواه بود.مردم اون روزا نشون دادن که ظلم تو ايران پايدار نميمونه.کاش حکومتا عبرت بگيرن از قيامهای مردمی(بازم يه اميد باطل)،بفهمن که مردم اونا رو تخت قدرت گذاشتن خودشونم به پائين ميکشنشون اون روزا ايران مثه امروز اذربايجان شلوغ بود.اون روزا مثه امروز دگرانديشا تو زندان بودن يا منتظراعدام.اون روزا ولی با امروز يه فرقی داشت اون روزا ديگه نمی گفتن چرا ولی الان يه دليل چرت ميارن.آره اين يادمون باشه که اينجا ايرانه سرزمين آزادی, هيچوقت تو اين کشور فرد حاکم سالم نمونده و هميشه يه مجمع بايد حکومت ميکرد تا عادلانه مردم بر مردم حکومت کنن آره مردم ايران هيچوقت ظلم نشنيدن هميشه يه مسجد گوهرشادی بوده يه قيام بزرگ يه جنگ داخلی مثه ماجرای بهارستان يا شايدم ماجراهای امروز باشه آره اين مردم هميشه کشورشونو ميپرستيدن پس يادتون باشه که بايد تسليم باشين.حالا ميخواين گوش بدين يا گوش ندين.فعلاً

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز کسل کننده ميتونست باشه ولی خب امروز شد يکی از روزايی که من واقعاً ازش چند تا درس بزرگرفتم.اوليشو صبح گرفتم آره صبح اومدم يه کاری کنم که نميدونستم خدا راضيه يا نه(البته چند روزی بود که ميخواستم بکنم)ولی دلمو به دريا زدم رفتم انجامش بدم اما وقتی اون بلا سرم اومد فهميدم که بهتره من به ندای نااميد قلبم گوش بدم و نخوام يه کار مثبت کنم(آره مثه اينکه به من نيومده کارای خوب بکنم).آره امروز فهميدم که دارم دوباره برميگردم به اوضاع قبليم يعنی يه موجودی که واسش هيچ چيزی ارزش نداره يعنی آدما وبقيه واسش يه وسيله ميشن آره امروز از خدا خواهش کردم نزاره اونطوری بشم ولی مثله اينکه خواست خدا و صلاح من يه چيزديگس شايد به من نيومده آدم باشم شايد بايد يه موجودی باشم که همه دوستش داشته باشن!(البته نه مثه هميشه) ولی خب بازم اين مهم نبود.امروز شبکه 2 فيلم از کرخه تا راين رو نشون ميداد با اينکه با امروز ميشد 7بار که ديدمش ولی بازم هنوز واسم تازه بود و اينکه بازم مثه روز اول(که حتی بدتر) گريه ام گرفت.آره از اين گريه ام گرفت که چه آدمايی واسمون زحمت کشيدن،چه دسته گلهايی پرپر شدن تا منو شماها الان تو امنيت(البته از نظر خارجيش!)و راحت زندگی کنيم.البته من هيچوقت اونارو فراموش نميکنم ولی يه لحظه نگاه کردم به کار اينايی که دارن مسير اونارو منحرف ميکنن.اونا واسه کشورشون جونشونو گذاشتن ولی حالا دارن به نام اونا چه کارها که نميکنن ولی يادشون رفته يه سری به نام جانبازم(بيشتر شيميايی ها) وجود دارن که نميخوان بعد از فوتشون يه گردان تشيعشون کنه بلکه ميخوان الان که هنوز زنده ان يه کم بهشون برسن.آره ما داريم به حرف شهيد اوينی ميرسيم حرفی که خيليارو ناراحت کرد امّا اون گفتش و حيف ديگه نموند تا اون حرفشو ببينه.آره کاش هميشه يادمون ميموند که حرمت سرباز وطن خيلی بالاس حالا ديگه چه برسه به شهيدوجانباز واقعاً مايه خجالته که بعضيا استفاده دروغين ميکنن و اونايی که هم ساکت ميمونن تا اينا هم تحريف کنن هم اونايی رو که اعتراض ميکننو خفه کنن هم چيزی از گروه اول کم ندارن.کاش يه کم فکر ميکرديم(با اينکه فکرش تو اين زمونه گناهه و مثه اينکه حکم به ارتداد ميده)که برای چی گلهامون رفتن پرپر شدن واسه چی اونا بدون چشمداشت رفتن چی باعث شد که همه دنيا نتونه هيچ غلطی کنه چی شد که ما هنوز تو دنيا رکورد داريم که از وقتی ايران بوده شکستو فتح اين کشور معنی نداشته(حتی عربا نتونستن اذربايجانو شمال ايرانو بگيرن يا حتی مغولا)واقعاً چی شد که جوونامون واسه هيچی(يعنی چيزای مادی والا که معنويتش به اندازه دنيا ارزش داشت)رفتن؟اونا تو فکرشون چی بود؟البته يه سری مثه بچه شهيد باکری برگشت يه چيزايی گفت ولی خب مثه اينکه نبايد ميگفت!کاش ميشد فکر کرد که چرا بسيج بوجود آمد چرا اين نهاد مقدس هميشه پر بود از گلهايی که بعدا پرپر شدن کاش.....
ولی الان ديگه وقت اين نيس که ساکت بمونيم چون يه نسل وجود داره که تحريمو به زور يادش مياد چه برسه به جنگ اونا نبايد فراموش کنن شهيد همت چی ميگفت.اونا نبايد فراموش کنن که شهيدا جانبازا رزمنده ها واسه چی شدن حماسه.واسه چی بود که اونا تا دنيا هس بهشون افتخار ميشه چی بود که ايرانو ايران نگاه داشت(نگين سلاحايی که شاه واسه ايران گرفته بود يا ايمان داخلی)آره دليل اين بود که اونا اين خاکو بعد از خدا ميپرستيدن چون اينو از زمان کوروش(و حتی قبل تر) ياد گرفته بودن چون ميدونستن دينی که به خاکو آزادگی و انسانيت ارزش نده دين ساختگيه،دينی که نگه اول مردم بعد بقيه چيزا نميشه بهش اعتماد کرد(اين يادمون باشه اسلام امت اسلامی رو تعريف نکرد بلکه گفت تاجايی که آدم حق جو هس بايد واسشون جنگيد و گفت زمين وطنه نه فقط عربا برادرن)آره کاش همه بشناسن اونايی که تو لباس دين به دين توهين ويا خيانت ميکنن کاش اونا نابود شن کاش ديگه کسی نمونه تا دينمو تحريف کنه(چون فقط قران تحريف نميشه) کاش بتونيم هميشه يادمون بمونه که واسه چی شهيد داديم واسه چی جانباز داريم.به نظر من همه رزمندگان تو يه ارزشن اونايی که اسيب بدنی نديدن روحشون اسيب ديد کسيکه ميديد و ميبينه دوستش داره پرپر ميشه مگه ميتونه ساکتوبی تفاوت باشه آره شهيد اوينی گفت کاش همه رزمنده ها شهيد ميشدن چون اونايی که زنده ميمونن يه روز ميرسه که ميگن کاش ميشد هدفو نگاه داريم و از اينکه جنگيدن پشيمون ميشن.آره بياين نزاريم نسل بعد فکر کنه گلامون فقط جنگيدن بلکه بدونن اونا واسه وطن و خاکشون جنگيدن واسه اين مرزو بوم بود که جنگيدن.ميدونين راز پايداری ايران تو تاريخ همين بود که هميشه نسل بعدی ميدونست که واسه چی قبليا جنگيدن آره پس بياين تا همه دست تو دست هم بديم و هدفو زنده نگاه داريم و نزاريم صدای کسايی مثه فرزند شهيد باکری رو خفه کنن(شهيد باکری عضوهمون انجمن اسلامی بود که تو انقلاب فرهنگی عوضش کردن و حالاکه دوباره خوب شده بهش ميگن انجمن بيدينا آره شهيد همت هم از اينجا بلند شد  و خيلی شهيدای ديگه چه قبل از انقلاب و چه زمان جنگ) آره بياين تا جلوی تحريف اين يکی رو حداقل بگيريم و هميشه قدر سربازای وطنو بدونيم.فعلاً خداحافظ

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

شنبه هميشه واسه من يه روزعجيب بوده چون از يه طرف ناراحت کنندس و ازيه طرف خوشحال کننده.ميدونين ديگه نميخوام بگم خستم چون شنبه يه روزه جالب بود خيلی جالب چون من هيچوقت سابقه نداشت که يه روز بيافتم 7 ساعت بيهوش بخوابم.خيلی خسته بودم خيلی حالم خراب بود و نميخوام بهش فکر کنم چون ديگه حالشو ندارم خيلی وقته ميخوام برم بيرون ولی....
ميدونين بعضيا بهم ميگن انقدر به زندگی سياه نگاه نکن امّا مگه ميشه آخه اونا فقط يه نقطه روشن تو زندگيم بهم نشون بدن(که نميتونن)من بهشون 10 نقطه سياه نشون ميدم ميدونين ديگه اميد به زندگی اميد به بقيه واسم مرده اين مشکلم داره نابودم ميکنه نميدونم آخرش اين منم که مثه هميشه پيروز ميشم يا اين بار بايد نابود شدن بقيه رو قبول کنم.
خوب داشتم ميگفتم آره امشب شب قشنگی بود تونستم تا ساعت 4 صبح بدون اينکه کسی مزاحمم بشه راحت فکر کنم ولی بازم به نتيجه نرسيدم.آره امشب شب خوبی بود ولی ميتونست قشنگتر بشه ولی نشد.امروز با يکی از دوستام از وليعصر تا جلوی مجلس(قديميه)پياده اومدم يه سری صحبتهايی کردم که فهميدم خيليا به موقعيت من غبطه ميخورن(نميخوام بگم حسودی چون شايد همه اينطور نباشن) در صورتی که نميدونن منم مشکلات خاص خودمو دارم.واقعاً واسشون متأسف شدم که همه چيزو پولو قيافو(آخه قيافه ندارم نميدونم ولی ميگن چشمم با نگاهش نازه نميدونم مهم نيس) اين که ميبنن که دوروبرم پر دختره يا اينکه سه سوته مخ ميزنم(که اينم اشتباهه چون من با اونا فقط دوستم و بهشون اجازه پيشروی نميدم).آره واقعاً دلم شکست که اينطوری دربارم فکر ميکنن ولی خيلی جالب بود وقتی فقط يه مشکل کوچيکمو گفتم کم اوردو سريع صحبتو عوض کرد و گفت محمد ول کن اين ماجراهای غمناکو نگو آره متأسفانه خيليا فقط خنده هامو ميبينن چون نميدونن من به اين اعتقاد دارم که مشکلات تو ربطی به دوستات نداره(و نبايد ناراحتشون کنی) آره اونا ميبينن من هميشه ميخندم امّا کاش فقط يه بار اه کشيدن منو ميديدن.اصلا ولش کنين داشتم ميگفتم آره در حين قدم زدن اون يه حرفايی ميزد که من از خودم خجالت ميکشيدم چون ميديدم که يه جوونه سر به زير چه جوريا فکر ميکنه و ترسيدم از روزی که طعم خيانتو شکستو بکشه واقعاً چه مردم ساده لوحی پيدا ميشن و اينکه يه سری از آدما ميانو از اين سادگيها استفاده ميکنن و هوسو بجای دوس داشتن بهشون ميدن و آخرشم.......
کاش دوستم و بقيه يه خورده بيشتر رو من فکر ميکردن اون موقع بود که ديگه هيچ مشکلی با من نداشتن ولی حيف که اينکارو نميکنن و نابود ميشن، آره ديروز ديگه واقعاً از خودم بدم اومد وقتی حرفاشو شنيدم ديدم که اين ديد منه که به اون رسيده هر چی سعی کردم بخوام نذارم مثه من بشه يا بخواد اينکاره بشه نتونستم ولی خب اون با اين کارش نابود ميشد.واسه همين بد حال اومدم خونه ولی بعد که با اون يکی دوستم صحبت ميکردم(آخه 3 نفر بوديم) گفت که جات خالی محمد بعد از اينکه رفتی اون گفت:خوبه محمد نگفت يه کاری کنم تا ثابت بشه والا ضايع ميشدم.آره اينو که شنيدم به دو دليل خوشحال شدم يک اينکه خوب شد اين يکی داغون نشد و اينکه اون خالی می بست و هنوز من اسطوره وار موفقم و حرفای اون بی سرو ته بود.راستی يادم رفت يه چيزی بگم امروز به کار معمول پسرا تو آخر ترم مشغول بودم و طبق معمول موفق بودم(همون از يه سری جزوه گرفتن و بعدا سالمتر پس دادن!) آره خب بچه ها فکر ميکنن من دلم به اين چيزا خوش ميشه ولی واسم ديگه عادی شده(و واقعا از بار اولم خوشم نميومد) از بس ترمه پيش جزوه گرفتم و بهم جزوه دادن! نميدونم شايد چون من يه زندگی متفاوت تعريف کردم زندگيم داره اينطوری از هم می پاشه ولی ميدونم آخرش من موفقم چون هيچوقت نابود نميشم يعنی قدرتم باقی ميمونه ممکنه که به خاطر دوستام(مثه الان)ناراحت شم ولی خب من مشکلاتم باقی نميمونن.اميدوارم اين مشکل دوستام بر طرف بشه تا من يه نفس راحت بکشم.شايد بگين چرا خودمو دارم بخاطر دوستام داغون ميکنم ولی مسئله اينجاس که فرقه بين من و شماها(اونايی که اينطوری فکر می کنن) معلوم ميشه.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه جمعه بود مثه بقيه جمعه ها.من هميشه از جمعه ها متنفرم چون هيچوقت جمعه ها به من خوش نمی گذره چون هميشه فرداش بايد برم سر فعاليتهای بيخود ولی شايدم چون جمعه ها واسم هميشه کسالت باره ازش بدم مياد شايدم چون هميشه از بيکار نشستن بدم مياد خب جمعه هم که همه استراحت ميکنن(من موندم آخه جماعت ايرانی مگه توطوله هفته کاری ميکنن که جمعه وقت استراحته).آره شايدم يه دليل ديگه داشته باشه ولی هرچی هس من از جمعه ها متنفرم.امروزم زود از خواب بيدار شدم ديدم همه خوابن البته خب حق داشتن چون ساعت5:53 بود و خب آدم عاقل که اينوقت صبح الکی بيدار نميشه.آره از صبح تا حالا واقعاً ديگه بيچاره شدم از بس فکره اون خواب لعنتی که ديدمو از خواب پريدم ولم نميکنه.نميدونم اگه قراره که من ديگه تو خوابم آسايش نداشته باشم واقعاً به چه اميدی بمونم نميدونم آخه ديگه چرا تو خوابم اذيت ميشم.ميدونين مشکل من از اونجا شروع شد که هيچوقت تو زندگيم طعم شکستو نچشيدم(و نمی چشم چون قبلش يه پيروزی به نام مرگو می چشم) واسه همين اين مشکل چون خيلی گندس داره لهم ميکنه و اينکه ميبينم ايندفعه ديگه خدا کمکم نميکنه دردناکه چون اگه خدا کمک نکنه نميدونم چه اتفاقی ميافته.ديگه حرفام تکراری شده.خودمم خسته شدم از بس ناليدم به همين خاطر فردا ميخوام به اين مشکل پايان بدم اگه خدا کمکم کنه حتماً پيروز منم آخه اون کمک بزرگ نيس ولی لازمه و من نميخوام خودم اينکارو کنم.مشکل من اينه که ميخوام يه بارمشکلو از يه راه ديگه حل کنم ديگه نميخوام به روشهای قبليم متوسل شم چون اين بار واسم مهمه که با يه روش خوب حل شه نه مثه هميشه با نفوذم روی آدما.نميدونم اگه اين کارم هم اشتباه باشه خب بهتر از راهه قبليه.ميخوام اين دفعه پاک باشم و پاک بمونم کل کارم بيشتر از چند دقيقه طول نميکشيد ولی ميخوام اين بار کارم بی نقصوماندگاروخوب باشه (چون هميشه فقط بی نقص بوده نه خوبو پاک) نه مثه هميشه کارخودم.ميدونين تازه اگه اين پروژه هم شکست بخوره اين من نيستم که نابود ميشم بلکه يه سری ديگن که از بين ميرن و من اينو نميخوام چون من بهشون مديونم امّا نميخوام باهاشون به عنوان انسانهای بی اراده رفتار کنم و من جاشون تصميم بگيرم ميخوام اين بارخودشون مستقل بشن چون هميشه که من نيستم ولی خب خدا بايد بهشون قدرت تصميم گيری بده بايد بهشون شجاعت ريسکو بده چون دارن نابود ميشن و من تنها کمکی که ميتونم بهشون کنم اينه که دلشونو قرص کنم و اينکه بخوام خودمو جلوشون سپر کنم تا اونا موفق شن ولی خب ميترسم اينا بعد از اينکه سپرشون پراز تير شد سپرو پائين بندازن و تسليم شن خب اون موقع اون سپر ديگه بدرد نميخوره و سر يه سری اهداف الکی از بين رفته.آره اينه مشکل من يعنی من ميخوام اونا شکست نخورن ولی مثه اينکه خدا ميخواد من مثه هميشه خودم وارد شم که اونوقت ديگه کار اونا ارزشی نداره و منم واسه کارای بی ارزش وقت نميذارم،همين.نگين خودخواهم چون اگه خود خواه بودم به من چه که وقت با ارزشمو واسشون تلف کنم و آخرش اين من باشم که نابود ميشم.آره به اين کار من ميگن فداکاری بدون اينکه خود اونا متوجه شن ولی اگه يه وقتی خودم وارد شم ميشه سو استفاده از آدما در جهت اهداف خودم.به همين راحتی بود که گفتم ولی ما خودمون پيچيدش ميکنيم آره.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميخوام امروز يه اشاره ای به پديده شيطان پرستی بندازم اين پديده ای که نميشه به راحتی از کنارش گذشت.ميخوام امروز يه بررسی کنم تا بدونين همه شيطان پرستها چرا دارن به سمت نامعلومی ميرن.يعنی گروهشون از يه طرف داره از بين ميره ولی چرا از يه طرف ديگه داره گسترش پيدا ميکنه.ميخوام از يه پديده نادر ولی در اجتماع صحبت کنم.(خواهش ميکنم يا تا آخر بخونين يا جلوتر نرين چون ميتونه واستون خطر داشته باشه چون اگه عقلتون نکشه شما هم بدبخت ميشين چون من ميخوام با دليل خودشون شيطان پرستارو بکوبمشون)
خوب يه زمانی بود که يه عده تو قديم اومدن از اجتماع خسته شدن چون ديدن کاردينالا وحتی عده ای از خاخانا(و کسايی که سری تو دين داشتن) دارن حرف مفت ميزنن.به عنوان مثال ميگن شيطان بده چون به آدم تعظيم نکرد امّا هيشکی نتونست توضيح بده که شيطان از امرخدا سرپيچی کرد.همون عده يه سؤال بزرگترم پيدا کردن که خب چرا خدا اونو اينطوری خلق کرد؟اصلا خدا چرا اونو عذاب نکرد؟ چرا گذشت بياد آدمارو گول بزنه؟و يه سری از اين سؤالا. چون تو اون زمان ديندارای واقعی يا مرتد ميشدن(مثه شهيد حلاج و يا ملاصدرا اين بزرگمردان مسلمان)چون ميخواستن دين خدا رو نشون بدن و ديندارای درباری حرفشونو تحمل نميکردن ميکشتنشون،خوب ديگه کسی نبود تا جواب بده چون اونا فقط بلد بودن پول بشمرن.و همينطوری شيطان پرستا زيرزمينی بودن تا رسيديم به دوران حاضر دورانی که اونا تونستن خودشونو نشون بدن پس شروع کردن به تبليغ کاراشون اومدن و خودشونو موجه جلوه دادن.البته خب هر کی قدرتشونو که از شيطان گرفته بودنو ميديد ميگفت پس معبود اونا قويتره(چون اهالی دين قدرتنمايی نميکردن) ولی اينا يادشون رفته بود که خدا نيرويی به بقيه داد که به اينا شيطان هيچوقت نميتونست بده يعنی عقل(اين وسيله خيلی قدرتمنده چون اونا از اين ميترسن).ولی بازم اونا نفوذ کردن و اومدن بالاتر.گروهای کثيفی رو ايجاد کردن و دم از قدرت شيطانی زدن اومدن قيافشونو فرق دادن اومدن زيباترين رنگ دنيا که هيچوقت دو رنگ نميشه رو انتخاب کردن يعنی سياه. ولی بازم نتونستن بلند شن اونا بايد آزاديشونو جلوی مسجدو کليساوکنشت ثابت ميکردن يعنی واتيکان يعنی اندلس يعنی بيت المقدس يعنی مکه. البته اونا تو ايتاليا تونستن از آزادی عقيده استفاده کنن و به نام آزادی عقيده الان بزرگترين گروها تو ايتالياس مهد دين مسيحيت اونا به اسپانيا رفتن تا بتونن جلوی مسجد وايستن اونا به اسرائيل رفتن تا جلوی کنشتها و مسجد بزرگی که الان سه دينو بهم ميپيونده يعنی بيت المقدس رو بگيرن(و صدای عربستان از روزای اول در اومد اونا تو عربا داشتن موفق ميشدن) ولی شکست خوردن.پس اومدن رفتن به فرهنگ جوونايی که اموزش دينی نداشتن نفوذ کردن. خب چه جايی بهتراز محبوبترين ژانر موسيقی يعنی راک ولی اومدن جدا کردن و متال بوجود اومد ولی بازم شکست چون يه عده تو سبک متال اومدن که دينو فرياد ميزدن واسه همينه که الان سبکهای متال به دهها نوع ميرسه چون تفرقه بود.پس فهميدن که بايد يه سپاهی داشته باشن که فقط گوشو دست باشه نه عقل پس اومدن گفتن آدمو قربانی ميکنيم جلوی خدامون تا فجيع ترين حالتو به آدم بدن تا ديگه سخن نورانی نره تو قلباشون.اومدن يه طرز لباس پوشيدن به صورت ترسناک بوجود اوردن و کلاغ يکی از موجودات خود کردن چون آدم وقتی شعور کلاغو ميبينه واقعاً در عجب ميمونه(داره ثابت ميشه بعد از انسان کلاغ باهوشترين موجوده دنياس).آره اونا اومدن از موجودات خشن به نام گروهشون استفاده کردن يعنی جنها در صورتی که هنوز معلوم نيس شيطان چه جور موجوديه(نگين جن چون حتی آيه های قران وديگر کتابهای مقدس به موجودی اشاره ميکنن که از نسلش فقط خودشه).اره اونا اومدن گفتا کسايی که مثه ما باشه کلاس داره ولی اينطور نبود.آره اونا با شکلو شمايل با خشونت آدمارو جذب کردن در صورتی که اونايی که اون سؤالهای بالارو بوجود اوردن اول آدمای خوبی بودن ولی خب بعد معلوم نيس که چی شدن چون هم شيطان پرستا و هم کاردينلاوبقيه اثاراونارو نابود کردن چون يه سريشون جواب اين سؤالارو داده بودن ولی خوب به هرحال نابود شد.آره شما اگه به فيلمهايی که موضوع جنگيری يا از اينجور ماجراها نگاه ميکنين همش ميبينين جن هارو موجوداتی شيطانی نشون ميدن ولی اينطور نيس چون اگه قرار به نفوذ به قلب باشه اينکارو فقط ارواح خبيثه ميتونن بکنن نه جنها.ولی هنوزم واسه جنگيدن دير نيس چون اونام به اميد منجين و مثه ماها اون سری که به خالقشون نزديک شدن قدرتای خفن پيدا کردن(ارشيوروزنامه های کيهانو ايرانو و حتی روزنامه های چپی و خبرگزاريها پره از اين حرفا).ولی ما يه چيز داريم که اونا ندارن اگه يه خدا پرستم(البته از نوع واقعييش) باقی بمونه ميتونه يه جماعتو خداپرست کنه ولی حتی بزرگترين شيطان پرستام جلوی يه خداپرست ساده کم ميارن و سريعا ميخوان بکشنش.
خب حالا جواب اون سؤاليه بالا:
اولاً خدا اونو خلق کرد چون مارو خلق کرد شيطان از خيلی از ماها بهتره چون اون حداقل هيچوقت همنوع هاشو نکشت(همشون توسط فرشته ها به امرخدا به طرز فجيعی نابود شدن و همين يکی اسير موند چرا شو از خدا بپرسين-يکی از کتابای يه شيطان پرست بزرگ)چون خدا هيچ موجودی رو که بتونه وجود داشته باشه جلوشو نميگيره چون قراره خدا باشه.و جالبه که شيطان يکی از ضعيف ترينای همنوعاش بود واسه همين بهش رحم شد پس بايد بالاتريهاشو ميپرستيدن نه اونو و جالب اينجاس که اونام مثه ما فسادو بپا کرده بودن و همشون به بقيه موجودات زور ميگفتن حتی به جنها(يه دليل ديگه واسه نامعلوم بودن جنس شيطان چون جن به جن نميتونه زور بگه)آره اين بود جواب اينکه چرا شيطان خلق شد.و اينکه چرا همانجا خدا نابودش نکرد چون شيطان به حدی بالا رسيده بود(چون اختيار داشت خيلی مهمه) که حتی ميگن ممکنه از جبريل هم بالاتر رفته بوده باشه.تو بالا بودنه مقامش همين بس که ميتونست آيندرو ببينه وجز سر خدا همه جای آدمو کاويده بود کاری که هيشکی نتونست بکنه ولی خب اونم يه موجود بود که خلق شده بود و فهمش از خدا پائين تر بود که نفهميد شايد اون چيزی که اون توهست ممکنه آدمو از اون بالاتر ببره.ولی مسئله سر تعظيم کردن نبود چون تعظيم مال خداس اينکه ميگن سجده درس نيس بلکه همون حيرت از خلقه واحترام به مخلوق خداس.شيطان با فرشته ها که خالی از يه سری درکو فهمن فرق ميکنه ولی خدا ميخواست بهش نشون بده که اون به خاطره خدا عبادت نميکرد بلکه يه دليل ديگه داشته.خدا شيطانو به خاطر غرورش و عجبش و رياش از درگاهش بيرون کرد خدا ميدونست از اين نسل موجود جديد عده ای بيرون ميان که بازم فساد ميکنن امّا خواست اينبار خود همون موجودات تائيد کنن حکمشو(اين آخرين درجه رحمو مهربونی و عدالته چون نيازی به تائيد ما نبود)آره خدا بهش مهلت داد تا بتونه آدمای خوبو از بد جدا کنه.والا اينو همه ميدونن که هنوز شيطان فرصت بازگشت وتوبه داره و اين مهلت واسه اينه که شيطان بتونه دو تا کارو بکنه يک نشون بده چرا يه سری بدن و اينکه شيطان کار خودشو بسازه يعنی اونقدر بد شه که خدا ديگه بخششو کنار بذاره و بفرستتش به جايی که حقش بود چون اونم آخرين بازمانده اون قوم کثيف بود.آره اينکه شيطان تعظيم نکرد زشت نبود بلکه به امرخدا عمل نکرد بد بود واسه همينه که نابودی رو به جون خريد(البته شايد يه روز توبه کرد و اون موقع وای بر حال آدمايی که اين موجود رو ميپرستيدن)تاواسه هميشه نابود شه.آره شيطان پرستی نيس که با بزرگانش قدرت داده بلکه اون قدرتا کوچيکترين چيزی هستن که شيطان درکش نکرد والا ديندارای واقعی که خيلی بيشترشو دارن آره شيطان پرستا محکوم به نابودين چون هيشکی نتونست جلوی قدرت دين وايسه کاش ميزاشتن تا مدرکی از جنگها ميموند از جنگهايی که آدمای ديندار بدون کمک موجودات معنوی بر شيطان پرستا که کم کمش قدرت شيطان(قدرتی که خدا بهش داده بود)پشتشون بود تمامشونو تارومار کردن . ميدونين خدا فقط به دل اونا مهر نزد بلکه به دل خيلی از ديندارای ظاهری هم مهر زد آره اونا کوچکترين گول شيطانو خوردن يعنی جاه ومقامو گرفتن.اونام شيطانو ميپرستيدن يعنی کاش اونو ميپرستيدن چون پستی رو پرستيدن تا کارشون بدترشه.آره متأسفم واسه کسايی که يه گروهو بدونه کاراش ميبينن يا فقط به ظاهرميرسن والا همه نابودن جلوی قدرت عظيم.
اينارو گفتم چون ديدم يکی منو با شيطان پرستای احمق اشتباه گرفته بود و يه سری اراجيف تو اين وبلاگم گفته بود اون يادش رفته بود که اگه اون ميگه يه روز شيطان پرستا قلب خدا پرستارو با فرشته هارو در ميارن خدا پرستا اونارو نميکشن بلکه نور به قلبشون ميدن اگه قلبشون گوش نده خب به سودشونه که ديگه نباشن چون عناد حکمش نابوديه نه سازش چون يکی از دو تا نظرمخالف هم ميتونه درست باشه.آره امّا يه حرف درست زده بود :((صدای ناله هايی از بين خدا پرستان مياد و صدای ناله هايی از بين ماها(اول اينجا منو با خودش گرفته بود) بلند ميشه اون وقته که جنگ در حال اجراس و ما در پناه شيطان مياييم)) آره صدای ناله آدمايی که لباس دينو به تن داشتن ولی دينو به هر چيزی ميفروختن موقعی که جهنمو ببينن فرياد تاسف ميکشن و در بين شماها يا به وسيله سرورتون نابود ميشين يا به وسيله دست توانمند ماها که در پناه خدای خدای شماها(يعنی الله) هستيم.کاش واقعاً کاش يه چندتاازحرفای شيطانو ميديدين تا ميفهميدين که خداتون هنوز خدای بزرگ و عادلو مهربانه ماهارو ميپرسته واقعاً واستون متأسفم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز از صبح که بيدار شدم تا شب که ميرم ميخوابم واقعاً علاف بودم ديگه از اين زندگی خستم چون واقعاً ديگه هيچ ارزشی نداره و مهم نيس که کی بهش پايان ميده آره به اين ميگن سير شدن از زندگی.امروز خواستم برم بيرون که ديدم حتی حال تا پارک نزديک خونمون رفتنم ندارم چه برسه به گردش.ديدم که خيلی خستم الان ديگه دست خودم نيس يهو خوابم ميبره و يهو از خواب ميپرم ديگه حسابی داغون شدم از بس به اميد خوب شدن اوضاع نشستم ديگه خستم.ميدونين الان کارمن دقيقاً فقط به يه اتفاقی که خواست خداس مربوط ميشه ولی نميدونم خدا چرا هنوز هيچی نميخواد اميدوارم که يه روز خدا يه کاری کنه.من مسه کسايی نيستم که حل همه مشکلاتو ميندازن به خدا و خودشون از مسئوليتا شونه خالی ميکنن ولی واقعاً ديگه هيچ راهی واسم نيس تازه اگه خدا اون اتفاقو بوجود بياره من بايد از بين غرورخودم و يه چيزديگه خودمو با غرورم له کنم ولی حاضرم حتی اينکارم بکنم ولی اون نتيجه لازم پيش بياد و بتونم نفس بکشم،بتونم زندگی کنم و خيالم راحت باشه.ولی هميشه بين آرزوها و واقعيت به اندازه عمل فاصله هست حالا تا عمل چی باشه يه جا فقط از تو حرکت کافيه ولی بعضی جاها کمک مستقيم خدا هم لازمه.اميدوارم خدا کمکم کنه اميدوارم.يعنی کاش خدا بخواد از اين حال بيرون بيام چون ديگه تحملم داره تموم ميشه.تا کی تلخند تا کی گريه هايی که پشت لبخندها مخفی شده نميدونم تا کی ميتونم خودمو نگه دارم و بدون اينکه کسی(جز با خوندنه اين نوشته ها) متوجه غمم بشه اين ماجراها تموم شه چون واقعاً ديگه دارم له ميشم.کاش مثه خيليا بعضی چيزارو نمی فهميدم اون موقع راحت ميتونستم زندگی کنم بدون اينکه ناراحت شم ولی خب الان ديگه اينه زندگی من پس بايد اميدوار باشم که خدا يه روز بهم کمک ميکنه و اين منم که بازم سر بلند مثه هميشه بيرون ميام.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز ۴شنبس.مثه بقيه ۴شنبه هاهم واسم پرازاميده هم يه روز کسالت بار. تازگيا ديگه از زندگی واقعاً سير شدم حتّی ديگه واسم ارزش نداره که بروبکسه بسيجی دانشگاه بهم چی ميگن چون ديگه حالو حوصله هيچ کدومو ندارم.مخصوصا که تازگيا هم ياشارو گرفتن هم عابدو دزديدن ديگه اصلاً حالو حوصله ندارم.نه اينکه فکر کنين ترسوام امّا واقعاً پشتم شکسته و ديگه هيچ اميدی به بهتر شدن اوضاع ندارم هيچ اميدی.ميدونين هممون بديم چون کارای خودمونو تقصيراون يکی ميندازيم واقعاً چرا؟چرا ما از انسانيت فاصله گرفتيم؟ حداقل اونايی که ادعا ندارن مثه من راحتن  ولی شماها چی؟واقعاً جای تاسفه که ديگه ما دنيا رو ول کرديم. نميدونم يا من خيلی روحم بزرگه(که فکر کنم خيليا مثه منن پس مال من اگرم قراره بزرگ باشه اونقدرا بزرگ نيس) و يا اينکه شماها ديگه از حيوونام پست تر شدين. آخه تاکی ميخواين ببينين که دارن بهمون زور ميگن و هيچ اعتراضی نميشه(تورو خدا نگين که فقط به انجمن ظلم شده چون خيلی وقته که آدما قانون جنگلو اجرا ميکنن)واقعاً تا کی؟آره ديگه خستم چون اميدی به خوب شدن ندارم و ميخوام برم يه جای دور که بتونم يه کم استراحت کنم ولی کو جايی که بشه راحت استراحت کرد به جز سينه قبرستون.امروز تنها کاره مثبتم(به نظرخودم) رسوندن جواب به بقيه تو امتحان بود،همين ديگه فکرم کار نميکنه زندگيم داره مختل ميشه آخه چرا من؟ چرا دوستای من؟ واقعاً خدايا چرا اين بلاها سرم اومد نميدونم شايد اينا تاوان يه گناهه ولی ميخوام اون گناهو پيدا کنم که چرا به پای اون داره زندگيم ميسوزه.اخ که شايد ميشد اون گناهو پيدا کرد و جبرانش کرد نميدونم شايدم يه نفرين باشه امّا من که کاری نکردم به جز خوبی به آدما. نميدونم شايد يه روز فهميدم.شايدم خدا ميخواد صبرمو ازمايش کنه ولی کاش يه امتحانه ساده تر ميبود تا ميشد انجامش داد ولی اين بلاهايی که سرم اومد واقعاً عجيب بود.نميدونم چرا ولی هر چی هست باعث شد تا من متوجه شم که چقدر تنهام و چه قدر ممکنه آدم بيچاره باشه يا اينکه آدم چقدر راحت صداش خفه ميشه. ميخوام يه دعا کنم:
خدايا اون بلاهايی که سر من اومد سر هيچکس ديگه ای نيار چون من له شدم پس به بزرگيه خودت اين عذابو به کسی نده چون نميتونه تحملش کنه و ممکنه يه لحظه بخواد بياد پيشت و ازت بپرسه چرا ولی همه که نميدونن که با خود کشی ميرن جهنم و ممکنه بنده هات نابود شن پس رحم کن
آره زندگی ميتونه ساده باشه(مثه زندگی خيلی از آدما و حيوونا)و ميتونه به قدری پيچيده باشه که هيچکس نتونه حلش کنه.اگه پسراوناسيس خودشو کشت چون فکر ميکرد به همه چيز رسيده من دق ميکنم چون به هر چيزی که خواستم رسيدم امّا خدا اونو از چنگم در اورد بااينکه قدرشو ميدونستم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز قرار بود امتحان داشته باشيم ولی دوباره پيچيد.دوباره که رفتم دانشگاه سعی کردم خودمو کنترل کنم و ظاهرو حفظ کنم چون معتقدم که مشکل من مشکل بقيه نيس و نبايد دوستامو ناراحت کنم آره رفتم سر کلاسمو اينور و اونور تا ظهر رسيد و من هنوز علافو بيکار ميگشتم.سر در گم بودمو ناراحت آخه ديگه طاقتم داشت تموم ميشد ديگه نميتونستم خودمو نگاه دارم بخاطرهمين زدم بيرون رفتم محيط دانشگاهو گشتم تا شايد بتونم حالمو بهتر کنم ولی بازم فايده ای نداشت دلم تنگ بود و گريه ميخواست ولی بازم خودمو نگاه داشتم اومدم انلاين شم که ديدم يکی از دوستام انه خب طبق معمول سلام کردمو احوال پرسی.نميدونم چی شد که حرف به يه جاهايی رسيد که ترسيدم ناراحت شه امّا گفتم محمد تو از خدا می خواستی يکی کمکت کنه خب حالا وقتشه. يه جا خواستم بپيچونمش چون فهميدم ناراحت شده ولی اون با زيرکيش نزاشت اون ازم خواست خودمو خالی کنم نزاشت فرار کنم خب منم يه تيکه هايی از غمهامو گفتم(البته طبق معمولتر طرفمو شناختم يعنی فهميدم آدميه که گوش ميده وميفهمه يعنی خودشم يه مشکلی مثه من داره) اونم تا آخر گوش داد و يه سری چيزايی گفت که منو مطمئن کرد ولی هنوز مشکل اصلی من سرجاشه البته من حتماً اين مشکلم مثه مشکلات قبلی نابود ميکنم ولی اين بار بايد خودم يعنی تنو جسممو بدم(کاش اين کافی بود) و اميدوار باشم هدر نميره تا بشه. خب من تمام سعی و تلاشمو ميکنم چون اگه همينطوری هم بخواد پيش بره نابود ميشم داغون ميشم ولی من دوستمو نجات ميدم و نميزارم اونم مثه من نابود شه چون اگه منم يه دوست مثه خودم(يا همين دوست تازم)داشتم اونوقت ديگه اينطوری نمی شدم و کارم به اينجا نمی کشيد نميدونم واقعاً چرا کارم به اينجا کشيد.يعنی ميدونم ولی آخه اون کاری که من کردم خب تو اون لحظه بهترين کار بود ولی نميدونم شايد نبايد اون کارو ميکردم ولی خوب کردم چون اون لحظه هم مثه الان واسم فقط دوستم مهم بود آره دوستم.مهمه کاش فقط چند نفر مثه من يا حداقل بااين ديده من بودن تا ديگه دنيا تو لجن فرو نميرفت ولی نيستن ديگه همچين آدما.کاش يه روز هممون عاقل بشيم و نذاريم که يکی ديگه واسمون تصميم بگيره بلکه خودمون بيايمو واسه خودمون و آيندمون تصميم بگيريم و به هم کمک کنيم تا هممون به اهداف خوبمون برسيم.کاش همه کاشکی ها يه روز به حقيقت می پيوستن تا يه دنيا واسه زندگی سالم ميموند ولی حيف که بيشترکاشکی ها کاشکی موندنو....................

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز دوشنبس دلم خيلی گرفته وهيچ هم صحبتی واسم نيس.اه که چرا من تنها موندم.چرا هيشکی از من حمايت نکرد چرا هيشکی نمی خواد يه خوردم به فکرمن باشه آخه چرا ما انقدر بدبختيم چرا نمی خوايم اينو به خاطر بسپاريم که ماها واسه هم خلق شديم نميدونم شايد به قول بعضيا سرنوشت منم اينه که هميشه دلم بشکنه و هيچ وقت نبايد بتونم از ته دل بخندم نميدونم آخه اين ديگه چه بلايی بود که سرمن اومد.امروز خواستم تمام غمهامو فراموش کنم چون بايد ميکردم چون امروز يه کارمهم داشتم.آره رفتم يه جايی درونمو خواستم خالی کنم که ديدم شلوغه باز طبق معمول گريه های بی صدامو کردم و بقيه غمهامو تو خودم ريختم.آره خودمو نتونستم خالی کنم ولی از يه نظر خوشحال بودم چون تونستم به چند نفر کمک کنم و واسشون نمره بگيرم از استاد ولی چه فايده که امروزم خنده هام مثه هميشه از گريه های پشت نقاب دلم بی صداتر بود نميدونم چرا من چرا من بايد اين بلاها سرم بياد شايد مصلحت خداس ولی نميدونم چه کنم.ديروز خورد شدم حرفايی شنيدم که لهم کرد خوردم کرد آره خواستم بزنم زيرهمه چيز آخه چرا من ولی بازم خودمو واسه دوستم فدا کردم گفتم غرورم به درک ،وجودم به درک گفتم گريه های بی صدا به درک گفتم معصوميتم به درک مهم دوستمه اون نبايد نابود شه.آره بازم دارم خودمو فدا ميکنم ولی اينبار ديگه هيچ کاری نميشه کرد واسم چون دارم ميميرم الان حالم خيلی خرابه.ميتونم بگم اين اتفاق ميتونه بدترين اتفاق زندگيم باشه چون شايد نتونم از اين اتفاق بيرون بيام چون شايد ديگه واسم چيزی نمونه آخه من غرورمو دوس دارم ولی تا کی تا کی جلوی آدما لهش کنم مگه اونا يه بارم نشستن بگن محمدم آدمه انقدر اذيتش نکنين آره نميدونم اين تاوان کدوم گناهمه.مگه قرار نبود هر کسی هر کاری کرد اون بلا سرش بياد پس می خوام بدونم اين تاوان کدوم گناهه تاوان کدوم گناه؟امروز تو دلم با خودم گريه کردم ولی بازم بس نبود ميدونين آخه من خيلی تودارم طوری که حتی نمی ذارم مامان بابام بفهمن من دارم ميميرم ولی خوب بعضی وقتا بهشون ميگم ولی چه فايده که اونام کاری نميتونن بکنن.دلم واسه صداهايی تنگ شده که يه زمان اميدم بودن يه زمان سرمو ميذاشتم کنارشون بهشون راز دلمو ميگفتم  ولی الان يه سريشون رفتن پيش خدا يه سريشونم با دنيا يکی شدن مثه بقيه آدما.الان تنهام هيشکی نيس کمکم کنه آخه چرا خدايا يهو تنها شدم چرا؟ آخه غم من تا کی؟تنهايی تا کی؟بی همزبونی تا کی؟گريه های شبونه تا کی؟از حال رفتن توکلاسا تا کی؟الکی از خستگی کم خوابی گفتن به جای غم دل تا کی؟سنگ صبور بقيه بودن در حال خورد شدن تا کی؟ نميگم پشيمونم از کمک کردن چون ميدونم يه روز يکی مياد کمکم اسمشو نميدونم امّا اگه فرشته خدا باشه اسمش عزرائيله شايد اون بتونه دردمو دوا کنه.شايدم اسرافيل باشه يا جبرئيل ولی همشون يه پيامو دارن پيام آزادی ولی گفتنش فرق داره.نميدونم شايد يکی بياد بتونه يه کم سبکم کنه ميدونين يه اشکال آدما اينه که فکر ميکنن آدمای بزرگ(گر چه خيليا اشتباهی منو گنده کردن) غمو ناراحتی ندارن يا نيازی به همدردی ندارن ولی غمه اونام مثه شخصيتشون گندس. اميدوارم هنوز به زمانی که ندای يه نفر سبکم کنه اميدوارم

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

اه امروز يکشنبه بود يه روزخسته کننده ديگه دارم برميگردم به اوضاع مهر پارسال نااميدی داره وجودمو پر ميکنه نميدونم ميدونين يه هم درد يه هم راز تا کجاها خوبه ولی من هيشکی جز خدارو ندارم تا به حرفم گوش بده.خيلی خستم ناراحتم دلگيرم ميدونين موقعی که تو خونه حتی مامان باباتم نتونن بهت کمک کنن خيلی ناراحت کنندس آره من تنهام نه هيچ دوستی دارم تا بتونم سرمو رو شونش بذارم بگم خستم تا اون بگه محمد تا منو داری غم نداشته باش.من هميشه  شونمو به همه قرض دادم امّا هيشکی نگفت محمد بيا حالا تو سرتو بذار بيا من دلداريت بدم.ميدونين من مثه خيليا مشکلم دخترنيس چون ماشاا... دوروبرم پره ولی يه دوس (پسر يا دختر واسم يکيه)يه رفيق  که منو فقط به خاطر خودم بخواد ندارم .هيشکی رو ندارم تا بتونم بهش مشکلمو بگم.بگم که چطوری الان چندساله دارم خورد ميشم ميدونين ديگه واسم زندگی ارزش نداره هيچ ارزشی.ميدونين خستم نااميدم ميدونين من خيليارو برگردوندم به زندگی ولی مسئله اينجاس که به خودم نميتونم دروغ بگم نميتونم بگم روز سفيدم هس چون  الان 10 ساله تو شب سياه غرقم ديگه نميخوام به چيزی فکر کنم چون خيلی بدم مياد.آره يه عمر پای همه واستادم به خدا هيچوقت رفيق نيمه راه نبودم ولی اه از دست بقيه من واسه يه سريا از جون مايه گذاشتم واقعاً از جون ولی اونها واينستادن تا از سختيهايی که تو عمرم کشيدم شنون.نميدونم شايد تقصيرمن بود.شايد اين حرف اشتباس که آدم پشت دوستش هميشه وايميسته بدون اينکه چيزی ازش بخواد ولی خب اونا با من چی کردن؟ به خدا ديگه از آدم بدم مياد ميگم آخه واقعاً چرا خدا شماهارو تو زمين گذاشت ميگم کاش آدم وحوا اون کارو نميکردن تا شايد الان ديگه ماها نبوديم و اون وقت من الان انقدر بد بخت نبودم.نميدونم خدا به پای کدوم گناهم اين عذابو به جونم انداخت نميدونم.کاش يکی ميومد به من کمک ميکرد به خدا حاضرم هر چی ازم بخواد (به جز چيزايی که نميتونه مال من باشه) بهش ميدم به خدا ميدم ولی بياد به حرفم گوش بده و بتونه  کمکم کنه.نه همون شنيدن حرفام بسه اگه کمکم نتونست بکنه مهم نيس ولی به حرفام گوش بده نميدونم من چرا تنهام واقعاً بعضی وقتا فکر ميکنم من تنها آفريده شدم آره شايد من تنها خلق شدم چون هيچ چيزمشترکی بين اخلاقيات من با بقيه مشترک نيس نميدونم شايدم من خيلی مهربونم ولی خوب اگه مهربونم فقط ميخوام آدما يه کم با من مهربون باشن آخه چرا من هميشه مشکل همه رو مشکل خودم ميگيرم ولی هيشکی يه خوردم به مشکلات من توجه نکرده چرا؟ راستی امروز اومدم له کنم خودمو امّا خدا گفت فعلاً صبر کنم چون ميخوام بد له شم صبر کردم نميدونم دارم چيکار ميکنم امّا ميدونم آخرش يا خل وچل تر ميشم يا دق ميکنم.ميدونين ديگه پارکمونم نميتونم برم خيلی وقته خودمو خالی نکردم خيلی دلم شکسته.امّا اميدوارم يه روزی اين نفرين تموم شه يا اينکه نکنه يه روز يکی از بس که منو اذيت کرد يهو نفرين خدا شاملش شه. نميدونم چيکار کنم يا ميکنم.فقط کمکم کنيد

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز که اومدم خونه خيلی خسته بودم چون جمعه رو حسابی ترکونده بودم.کامل ديگه نااميد شدم ديگه زندگی واسم ارزشی نداره.نميخوام حرفای تکراری بزنم ولی به خدا ديگه نااميدم همه فقط ميخوان ازم استفاده کنن هرچی اومدم واسه امتحان فردا درس بخونم حالش نبود خيلی خسته شدم خيلی.آخه مگه يه آدم چقدر تحمل داره چقدر؟ به خدا منم آدمم يه حقايی دارم کی ميخواين يه خوردم به فکر من باشين البته ميدونم به کسی ربطی نداره که من خوردم ولی خب آخه همه اون دوستيا کجا رفته؟ميدونين نشد يه بار يکی بگه محمد چرا بعضی وقتا ميره يه گوشه ای يواشکی کز ميکنه چرا هيشکی نفهميد گريه های شبونمو.چرا هيشکی نجواهامو باخودمو خدام نشنيد چرا هيشکی يه خورده با من صافو ساده نشد چرا؟ آخه تا کی بايد صبر کنم تا کی؟ ميدونين فردا قراره يه کار بزرگ بکنم ولی خب آخه چرا بايد فردا من خورد شم چرا من هيچوقت نميخوام به بقيه بفهمونم که منم آدمم منم حق زندگی دارم چرا نشد يه بار باهاشون مثه خودشون رفتار کنم تا کی بايد رحم کنم تاکی بايد ببخشم تاکی؟ ميدونين فردا قراره خودمو له کنم از الان عزا گرفتم که چيکار کنم تا بهش بر نخوره تا نگه محمد آدم  بی معرفتو بيشعوری بود ولی به نفعشه خودش ميفهمه ولی اميدوارم عاقل باشه چون والا خودشو نابود ميکنه.فعلاً خداحافظ

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز جمعس ديشب کلی گريه کردم چون ديگه زندگی واسم ارزش نداره ديشب حرفايی رو شنيدم که کاش می مردم کاش نمی شنيدم.آخه مگه من چی هستم که نميتونم نفس بکشم چرا بايد بلاهايی سرم بياد که نتونم کاريشون کنم،چرا بايد اتفاقاتی واسه دوستامو خودم بيفته که نتونم کمکی کنم چرا؟ميشه مثه بقيه آدما(البته از نظر من و امثال من اونا آدم نيستن) بگم به من چه من که نميتونم مشکلشو حل کنم امّا اونا دوستامن و من ميتونم يه کارايی کنم امّا اونوقت خودم(با اينکه مهم نيستم) و اونو به باد ميدم آخه چرا خدايا بايد طوری امتحان شم که راه فراری نباشه واقعاً چرا؟
ميخوام بگم بسه ديگه اه و ناله ميخوام بگم ميخوام دنيا رو تغيير بدم امّا يه مشکلی هس اون وقت نميتونم به مخالفام دوستانه بگم بايد اونارو له کنم ولی اونام آدمن.اه ديگه خسته شدم از اين زندگی،ديگه نميخوام زنده باشم چرا اين دنيا شده دنيای بده و بستان چرا ديگه واسه هم ديگه مفتی خوبی کردن شده ديوونگی؟
آره اين ماجرای اين چندوقته من بود امّا من نااميد نيستم ميخواستم اينو بدونين که من يه کسی نيستم که تو خوشيه و ميگه نااميد نباشين بلکه زندگی من از خيليا بدتره ولی اميدوارم به روزای خوبو قشنگ(گرچه با اين اتفاقات اخير فقط مردن واسم يه روز قشنگه چون وجودم خورد شده)آره ميگم شايد يه روزی اين شب سياه تموم شه.شايد قراره خدا بهم يه چيزی بده که اين قيمتشه يا شايد قراره من با زندگيم سرمشق خيليا بشم يا شايد قراره که من با حرفام بتونم خيليارو به زندگی برگردونم(کاش ميتونستم يه کم خودمو دلگرم کنم کاش)شايد من قراره يه روز به يه جايی برسم که اگه اين روزارو نگذرونده باشم قدرشو ندونم(گر چه من تو هيچ شرايطی شکرکردنه خدارو يادم نميره چون ميگم شايد اين اتفاق بد يه مصلحتی داشته باشه)نميدونم شايد اين زندگی من باشه تا خيليا نتونن بگن اه اين چه زندگيه آره شايدم اينطور باشه.شايدم.......

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروزم يه روزی بود واسه خودش.امروز من تونستم بعد از يه خورده خواب راحت بلند شم.خيلی وقت بود که نتونسته بودم بخوابم ميدونين يه اتفاق ناگوار تمام وجودمو شکست تمام وجودمو نابود کرد(ببخشيد که نميگم چون ممکنه بعضيا از اون اتفاق يه برداشت بد کنن ولی اگه ميخواين کامنت بذارين ميگم) آره به خدا آخه آدم تا کی بايد ساکت بمونه.امروز نشستم به کارام توهفته اخير نگاه کردم ديدم آفرين بر من که تونستم تعدادی از برادرا و خواهرای دينيمو هدايت کنم و حقيقته ناب اسلامو به جای مزخرفاتی که باهاش مغز اينارو شسته بودن بذارم .آره اين کار واسه من افتخار بود که تونستم نشون بدم دينی که من باتمام وجود قبولش دارم يه دين منطقيه نه اون دينی که بعضيا ساختن تا کارای خودشونو توجيح کنن.آره حالا داشتم ميگفتم نشستم نگاه کردم با خودم سبک سنگين کردم ديدم نه خيلی وقته که گناهی نکردم(گناه کوچولو رو هممون ميکنيم منظورم گناهای نابخشودنی مثه تهمت زدن يا خورد کردن يه نفره)پس چرا اين بلا سرم اومد .البته ديگه دارم عادت ميکنم چون الان خيلی وقته که اين احساسو دارم که دارم امتحان ميشم اين شهريور که بياد ميشه ۹ ساله که من نخنديدم(يعنی از ته دل شاد باشمو يهو يه بلايی سرم نياد) آره شايد باورتون نشه امّا تو اين چند ساله يه روز خوش نداشتم.غم از دست دادن خيليا(چه فاميلا چه دوستايی که جونمو واسشون ميدادم) و از دست دادن خيلی چيزا مثه زندگی.نميدونم اگه الان بگن شايد به خاطر کارامه که اين بلاها سرم مياد ولی اونوقت که بچه بودم اونوقت چی؟ درسته من هميشه از هم سنهايم خيلی بيشتر درک داشتم ولی خوب اين بازم دليل نميشه چون من به هيشکی بدی نکردم اگه بدی هم کرده باشم به خدا به خاطر عمل خودشون بوده و الا من هيچوقت هيچ بديی نميکنم بلکه مثه يه آينه بديهارو برميگردونم .ولی شايد همه اينا يه امتحان واسه ايمانم به خدا باشه ولی مهم نيس چون حتی اگه تا آخر عمرمم طول بکشه بازم صبر ميکنم تا روزی که خدا بگه ديگه تموم شد ميتونی بخندی.ميدونين اون بلاهايی که سرم مياد چيزايی هست که هميشه ازشون ميترسيدم و ميخواستم که خدا اون بلاهارو سر کسی نياره ولی خوب سرم اومد مهم نيس بازم صبر
ميکنم و ميگم خدايا شکرت همينو بس.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز روز بی دينی افرادی بود ادعای دينداری دارن.وای بر شما جماعت گمراه که نام دينو بد ميکنين مثه اينکه يادشون رفته که ديگه روزگار زورگويی به نام دين تموم شده ديگه خبری از قدرت کاردينالا يا ملاهای حکومتی نيست.الان ديگه همه ميدونن که دين چيه ولی شما گمراهان........
آه از دست کسانی که ميانو از مقدسترين تريبون(تريبون مسجد) به بقيه ميگن بی دين،منافق وخيلی چيزای ديگه مثه اينکه اينا يادشون رفته اون تعاليمی رو که ميگه اگه به يه مسلمون بگی بی دين و دليل کافی نداشته باشی وای بر حالت که بی دين ترين فردی.آه از دسته کسايی که ميان ميگن ما مناظره ميخوايم امّا همشون يادشون ميره که آدم ساعت 11-10 نميره نماز بخونه تازه وقتی هم که ميگی در خدمت باشيم ميگن نه کار داريم آخه تا کی فرار از مناظره(اينوکه ديگه خودتون خواسته بودين).آره ميدونين شماها اسم اسلامو واسه کسايی بد ميکنين که به انسانهای راستين دسترسی ندارن و الا شماها رو همه ميشناسن ميدونن تعريف و قرائت شماها از دين يه چيز بی منطق و بيخوده ميدونن که شماها هدفتون تحريف دين به نفع خودتونه ولی زهی خيال باطل چون تا وقتی امثال آيت الله طالقانی(خدا روح پرفتوحشو به ديدارخودش نائل کنه)زنده هستن هرگز اين دين منحرف نميشه.آره شماها خيلی وقته نابود شدين يعنی کسايی که آدم فروشن نابود ميشن.ميدونين شماها فرهنگ مقدس بسيجو نابود کردين،اين شماها باکاراتون بودين که به بدنه حزب الله ضربه زدين ولی اين پيکرها ضربه نميخورن چون انسانهای ديندار همان دست قدرت خدا هستن که شماها رو به سزای کاراتون ميرسونن.به اميد روزی که ديگه قرائت بدی از دين تو ذهنا نمونه و روزی که بشه اونايی که راه برگشت دارن به حقيقت ناب هدايت شن. و السلام علی من اتبع الهدی

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

بازم دعوا اما اينبار ديگه صبر به پايان رسيده و خائنين لو رفتن. نشريات و خبرگزاريهای خودفروخته هم نتونستن کاری از پيش ببرن. اونايی که ترسوهستن فکر کردن دانشجواز چاپ شدن عکسش ميترسه نميدونن کسی که ميگه به نام خدا ديگه حتّی دنيا با همه قدرتشم از پسش بر نمياد چون اون فرد به قدرت برتری که کمکش ميکنه اعتقاد داره.آره امروز روزی بود که انهايی که خدارا ميپرستدند و جز جلوی او سر خود را پائين نياورده بودند با شنيدن ندای حق دانشجويان خود را به جمع رساندند تا آنها هم وظيفه خود را ادا کنند.آره امروز نشون داد که انهايی که ادعا ميکردن خدا پرستن جلوی خدا پرستانه واقعی شکست خوردن.اونايی که به مسلمانان انگ منافق بودن ميزدن شکست خوردن.آره اونايی که ميگفتن بياين مناظره چی شد که جلوی منطق الهی کم اوردن و در رفتن چی شد کاش يادمون می ماند که امام حسين(ع) تو دشت کربلا چه می فرمود يکيش اين بود:"هيهات منا ذله" و ديگری اين بود:" اگر دين نداريد حداقل آزاده باشيد"
ای خدا چرا بر قلب اينان مهری زدی که از درک حقيقت ماندن.چرا خدای من به اينا شجاعتی ندادی تا جلوی زورگويان بايستند و حق را بپذيرند چرا؟ چرا انسانهای ترسو را آفريدی تا همينکه فرياد عدالت خواهی رو شنيدن به کنجی فرار کنن و درسو امتحانو بهانه واهی خود کنند چرا؟
کاش ما حقيقت هارو می پذيرفتيم کاش

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز قرار بود انتخابات انجمن اسلامی برگزار شه که به دلايلی نشد و يه سری دعوا شد که واقعاً نشون داد که کيا منافقنو کيا دروغگوهستن.من متأسفم واسه کسايی که يه جريانو منحرف ميکنن.واقعاً متأسفم واسه ترسوهايی که الکی هروقت باهاشون حرف ميزنی دم از آزادی و اسلامو حقيقت جويی ميزنن امّا يادشون رفته که اون خدايی که ميگن ماها بهش اعتقاد نداريم اونارو معلوم ميکنه و مکرو حيله هاشونو به زمين ميزنه و چهره کريه واقعيشونو نشون ميده.متأسفم واسه ترسوهايی که برای جمع کردن حمايت ميان يه حرفايی ميزنن امّا همينکه ازشون حمايت ميشه ميزنن زير همه چيز(منظورم بعضی از بچه های شوراهای صنفی دانشکده هاس) امّا اونام شکست خوردن چون ابروشون جلوی بچه ها ميره(چون الکی امتحانو بهانه ميکنن امّا اصلا دانشگاه نميان).و واقعا متأسفم واسه کسايی که خدا به قلباشون مهر زده اونايی که ميرن جهنم بزرگ ولی به منو دوستام ميگن نامسلمون مگه اونا نماز خوندن دوستامو نديدن(بر فرض اينکه من بی دين باشم از نظر اينا ولی من از بچگی ميتونستم وجود خدارو ثابت کنم همونی که اونا هنوزم نميتونن ثابتش کنن و ميگن خدا عذاب کنندس در صورتی يادشون رفته لغت با عظمت بسم الله الرحمن الرحيم) اونايی که به ما ميگن وطن فروش بيان جلو تا ببينن که کی وطن فروشه. کاش امريکا ميگفت از وطن پرستی دينی ماها ميترسه يا از قدرتو ايمان پوشالی اينا.آره واقعاً من ميگم خدا خوب تو قران فرمود که خدا بزرگترين نابود کننده مکرهاس. کاش خدايا بتونم اين افتخارو داشته باشم که از پيکر زخمی شده دين مبينم دفاع کنم.کاش بتونم به دل تاريک اينا نفوذ کنم و بهشون بفهمونم تو خدای خوبيها هستی نه اينکه تو عذاب کننده بی منطقی کمکم کن خدايا کمکم کن.به خدا تا پای جون واميستم پای حرفم حداقل اون وقت به آرزوم(يعنی کشته شدن در راه دفاع از دينم) رسيدم آره اين آرزوی منه اينکه بتونم از حقيقته دينم دفاع کنم و خواهرانو برادرانمو بيدار کنم نذارم عده ای که ميخوان کلاً همه جوونای ايرانی رو نابود کنن ازشون سو استفاده کنن آره ميخوام بگم اين مهم نيس که کی بره توی انجمن اسلامی يا هر جای ديگه مهم اينه که ما بدونيم حرفمون حقه همين.ميدونين اين دعوا بين دانشجوهای بسيجی و ديگران نيست بلکه بين زورگويانی که تو هرجايی نفوذ کردن و حق طلبانه. والا همون انجمن اسلامی هم تو اساسنامش مشکل دينی وجود داره پس بياين تا حقيقتو نجات بديم نه اينکه بخوايم انجمنو بدست بگيريم. والسلام علی من اتبع الهدی

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروزم روز خدا بود همين.يه روزکسالت باره ديگه يه روز خسته کننده(بخاطرکارادما).ميدونين امروز يهو يکی از استادا اومد امتحان بگيره ولی خب بازم دم خودم گرم که ترکوندم و امتحانو يه هفته عقب انداختم.امروز تو دانشگاه بازم يه تريبون آزاد ديگه برقرار شده بود که طبق معمول مخالفانش(خب هميشه مخالف بی منطق هست) اونو به هم ريختن امّا اينم مهم نيست(چون ميگن سياست مهم نيست با اينکه هست) بلکه اين مهمه که چرا واقعاً چرا بعضيا به خودشون اجازه ميدن به يه قوميت توهين کنن آره منظورم اون کاريکاتور بيمزه و زشته روزنامه ايران بودش.آخه چرا توهين ميشه به قوميتهای ايرانی،ميدونين يه سری از اين جماعت يادشون رفته که ترک،لر،بلوچ،کرد و بقيه هم وطنام ايرانين و قوميت فارسی حرف زنای بی لهجه يه قوم کوچولوان آخه چرا بايد توهين شه به مقدسات(اينم مقدسه آره شخصيت يه قوم مقدسه)خب من ضمن محکوم کردنه اين اتفاق ميگم خدا به مسئولان اينکار رحم کنه.آره امروز تريبون دوتيکه شد عده ای ريختن برای دفاع از مردم اذربايجان و عده ای هم دعوا کردن به خاطره چيزايی که فردا تو انتخابات انجمن اسلامی معلوم ميشه.فعلاً خدا حافظ(زيادی سياسی شد).

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز شنبه اس من خوشحالم و شاد چون شنيدم قراره امروز کامپيوترارو بيارن اميدوارم راست باشه ولی خب اميدوارم فقط همين. ميدونين ما آدما همه چيزمون فقط اميدواريه همين ميدونين اگه اميدو ازمون بگيرن ديگه هيچی نداريم هيچی.ميدونين همه ماها يه روز ميايمو ميريم امّا ازمون فقط کارمون باقی ميمونه.ميدونين فرداها هيشکی نميگه محمد چه شکلی بود قيافش بلکه ميگه چه کارايی کرد(کاش اون روزا واسم دعا کنن نه نفرين) آره ميدونين هممون فقط يه عمليم که ميتونه باقی بمونه يا نه فقط خاک شه. پس بياين دستمانو تو دست هم بذاريمو به هم کمک کنيم.ميدونين خيانت بده،دروغ بده مخصوصا وقتی يکی ميخواد کمکتون کنه آره مخصوصا اون موقع خيلی بده اينکه آدم صادق نباشه بياين تا بهم کمک کنيم نه اينکه بر هم کمک کنيم آره ديگه خسته شدم از بس خيانتو بدی ديدم بعضی وقتا ميخوام بميرم يعنی برميگردم ميگم :
خدايا آخه چرا به چه اميدی من بايد به اين زندگی که فقط يه عده انگشت شمار دوسم دارن و اونام نميتونن کاری واسم کنن چرا بايد زنده باشم يعنی چرا بايد به اين زندگی خفت بار ادامه بدم چرا؟
آره من ديگه می خوام بميرم آخه من بايد چه کار کنم. جز اين بوده که من همرو دوس داشتم و دارم حتی اگه بهم بدی کنن با خوبيام خجالتشون ميدم آخه چرا بايد سرنوشت من انقدر بد باشه،چرا؟ ديگه خسته شدم من موندم آخه چرا من بايد انقدر اذيت شم که از خدا اينو بخوام که خدايا به اين زندگی کسالت بارم پايان بده.چرا؟

لينك مطلب  توسط Last Survivor  |