امروز يه روز واقعاً خسته کننده بود.از صبح که رفتم دانشگاه فهميدم که چه بلايی سرم اومده و ازصبح تا بعدازظهر داشتم مخ استادو ميخوردم(يعنی از صبح آماده شدم تا تو پنج دقيقه مخشو بزنم)آره کلی زحمت کشيدم تا بتونم هم کار خودمو درس کنم هم کار دوستامو آره سخت بود ولی خب خوب گذشت.راستی از ديشب که ناراحت شدم امروز کلی سعی کردم تا اوضاع رو خوب کردم و بايکی از دوستام صحبت کردم و مطمئن شدم که ديشبو فراموش کرده و خوشحال شدم راستی امروز يکی از دوستامو ديدم که کلی خبرو خاطره از يه جای دور واسم گفت و من ديگه متوجه کل ماجرا شدم و ميخوام بهش يه سری کمکايی کنم تا بتونه دنيای اين آدمارو درک کنه چون کسايی که دامنشون پاکه خيلی سخت ميتونن تو اين جماعت زندگی کنن(نميگم ميخوام اغفالش کنم ميخوام بهش نشون بدم دنيا چه خبره گر چه ديگه الان خودشم فهميده)آره کلاً ديگه عجيب شده اين زندگی واقعاً نميدونم اين ماجرا هم کی به کجا ميرسه ولی بازم اميدوارم.امروز هر کی بهم رسيد هی گفت محمد اميدوار باش و سعی کن خودتو حفظ کنی.اما امروز يه سری خبر بد شنيدم که اعصابمو يه جورايی له کرد.يکی از دوستام نتونسته دکتر قلب بره(اين مهم نيس بلکه اينکه چرا اون تو اين سن بايد اينجوری شه)آره خيلی نگرانشم چون واقعاً دوسش دارم خيلی دوسش دارم.بعدشم تو اين اوضاع حال مادر يکی از دوستای صميميش خيلی خراب شده و من بازم نگرانشم يعنی هم خودش هم مادر دوستش.و يه خبرم اين بود که خواهر يکی از دوستای خيلی صميميم که خيلی ديوونشم يه جورایی بايد عمل شه بهش زنگ زدم و کلی اميدواری دادم که آره بابا نترس هيچی نميشه و حتماً حالش خوب ميشه.آره خيلی دارم عذاب ميکشم اين قلب خوشگلم که يه جور اذيت ميکنه و مشکلات ناجورم که يه جور ديگه.من از بچگی به خونسردی معروف بودم(و هنوزم هستم!!!!)ولی واقعاً ديگه اعصابی واسم نمونده.آره من به يه سری قول دادم حالم خوب باشه پس به قولم عمل ميکنم تا اونا خوشحال باشن و دلشون از من ناراحت نشه.خب فعلاً برم که بايد پروژمو تا شنبه آماده کنم و امتحان بدم چون استاد گفته خب ثابت کن که عرضه داری اين درسو پاس کنی.فعلاً خدا حافظ
سلام ميخوام بگم سلام ولی نميتونم ميخوام بگم حالم خوبه ولی کسی صدامو نداره ميخوام بگم چرا دارين خودتونو اينطوری ميکنين امّا بازم کسی صدامو نداره ميخوام بگم من که امروز خوبم پس چرا شماها ناراحتين چرا؟احساس خاصی دارم انگار کلی مواد خاص بهم تزريق شده احساس ميکنم ميتونم پرواز کنم احساس ميکنم هيچی جلودارم نيس احساس ميکنم همه رو بهتر ميبينم انگار قدرت فکر خونيم بهتر شده يعنی چی؟آخه يه شبه چی شد که من اينطوری شدم؟يعنی واسه هميشه مشکلام تموم شده ولی چرا همه ناراحتن نکنه من........
آره مردن به همين سادگی ميتونه باشه.امروز به اين فکرميکردم و واسه امروز کلی برنامه پيچيده داشتم.امّا يهويی دم غروب برنامه هام بهم ريخت و تا الانم هنوز اعصابم بهم ريخته که چرا اينطوری شد واقعاً کاش يه کم ميشد ماها بتونيم بهتر و درست تر فکر کنيم،کاش.امشب رفته بودم سينما فيلمش با مزه و خوب بود ولی يه تيکه واقعاً ديگه بدم اومد از سينمای ايران چون ماها که اينهمه به بقيه گير ميديم يه خورده اگه به اين فيلما نگاه کنيم ميبينيم که کلاهمون پس معرکه اس آره واقعاً ديگه سينمای ايران بهم ريخته ولی اينا واسه من مهم نبود چون امشب يکی دلش از من شکست و من اينو دوس ندارم(البته خب تقصير خودش بود و اينکه اون اشتباهی فکر ميکرد و من چيکار کنم اس.ام.اسم بهش نرسيده بود واقعاً که چه شانس خوشگلی دارم)آره ولی خب دلشو به دست اوردم و نزاشتم ناراحت شه و واقعاً داشتم ديوونه ميشدم که چرا اينطوری شد ولی خب خدا رو شکر به خير گذشت.آره بعضی وقتا که من به زندگی خودم نگاه ميکنم کلاً همش درسه واسم،آره امروزم يه روز عجيب بود که به خير گذشت ولی امشب من تو خيابون که بودم ديدم واقعاً ديگه داره گند زده ميشه به منطقمون(قسمت شخصيش به فضولای منکرات ربط داره نه من!!!!!)يعنی اصلاً منطقه ما به خلوتی معروفه(يعنی بود!!!)ولی واقعاً امروز حرف دوستمو فهميدم که ميگفت سر منطقمون چه خبر شده.همه عروسک بودن(بزارين تا آخر بگم بعدش بگين که چرا اين حرفو زدم)واقعاً يه عده مينياتور که با چه وضع افتضاحی راه ميرفتن و تابلو بود از برو بکسه منطقه ما نيستن و يه سری عروسک ديگه که با ماشين بابا جونشون امده بودن پی اين عروسکا آره همشون مثه آدمكای خيمه شب بازی شده بودن و واقعاً هر چی از اون دهن.... درمييومد ميگفتن يه سری که نميتونستن راه بگيرن يه مزخرفاتی ميگفتن يه عده هم که منتظر بچه پولدارترا بودن يه حرفايی ميزدن که خب ارزش پايينشونو نشون ميداد.ولی نکته تاسف برانگيز و قابل توجه اينجاس که واقعاً اينا فردا به همسراشون يا بچه هاشون چی ميخوان بگن.ميخوان بگن قبل از تو با هزار نفر پريدم و ارزش زنو پايين اوردم يا اينکه ميخواد بگه به هزار نفر گفتم دوست دارم و خيانت کردم و مردونگی رو انداختم تو سطل اشغال.يا به بچه هاشون ميگن بابات يا مامانت آخرين دوست من بود(البته اميدوارم بعد از اين همه بی بندوباری يه کم به خانواده وفادار بمونن)آره خيلی دردناکه خيلی.اينا با اين کاراشون باعث ميشن تا همه به خيليا بدبين شن و دوستی بين پسر و دختر جنايت معنا شه نميدونم اين ماجرا تهش کجاس ولی هر جا باشه تلخه.راستی امشب خوب تموم شد.
ديشب چند بار از خواب پريدم،قلبم با سرم کل گذاشته بودن که کدوم ميتونه بيشتر اذيتم کنه.آره کلاً ديشب اصلاً نتونستم بخوابم با اينکه خيلی دير از خواب بيدار شدم و ديشب اونطوريها شام نخورده بودم اما امروز فقط شام خوردم اونم يه کم اصلاً حالم خوش نبود.نميدونم چمه،يعنی ميدونم ولی مسئله اينجاس که اينبار مشکلام بهم پيوند خوردن و بايد از يه جايی شروع کنم ولی مسئله اينجاس که واسه از بين بردن يه زنجير بايد اول توش نفوذ کنی ولی اينبار اين زنجير مشکلات خيلی بد بهم پيوند خورده آره خيلی اعصابمو خورد کرده.ميدونين يه بازی مسخره شروع شده که نميدونم کی ميخواد تموم شه ولی خب هر طور شده تمومش ميکنم چون من هيچوقت تسليم نشدم و اينبارم نابودش ميکنم چون هيشکی تا وقتی که من زنده باشم نميتونه خسته يا نبودم کنه چون من محمدم.نگين مغرورم چون خب واقعيته ولی مسئله اينجاس که اينبار امتحان ديگه به اوجش رسيده.و الان من دارم يه جهنمو تحمل ميکنم که از درونمه.اينبار ديگه دارم از تو ميسوزم و مسئله اينجاس که نميشه گفت من تنها بودم چون تو اين آتيش بزرگ خيليها دارن هيزم ميريزن.و الان من مثل يه خاک تشنه ام و يه سری اتفاقا لطف بارون(تورو خدا درس فکر کنين)يعنی الان من دارم واسه باريدن بارون دعا ميکنم ولی خب خدا بايد بخواد.البته هيشکی جز کسايی که اين وبلاگو ميخونن نميدونن من از زندگی نااميدم چون همه منو خندون ميبينن و صدامو خوب ميشنون و هميشه منو ميبينن که دارم يه چيز ميگم : بخند تا دنيا باهات بخنده چون اگه نخندی اونکه هميشه ميخنده پس اون وقت اون به تو ميخنده.آره همه جاهای دنيا يه فلسفه داره که خيلی عجيبه.ميدونين اين سرا سرای جنگه و اونيکی سرا سرای نتيجه جنگ.آره من هميشه به همه ميگم اميدوار باش و خوب به زندگی نگاه کن ولی هيچوقت نتونستم اين دروغو به خودم بگم (البته يکی ديگه هم مثل من وجود داره اونم يه سری مشکلات بی جواب مثه من داره ولی اونم مثه منه)خب آره زندگی اينجورياس من سعی ميکنم بقيه رو اميدوار کنم ولی خودمو...........خب ديگه من رفتم سرتونو درد اوردم ببخشيد.
امروز روز مادر بود.آره من که امروز از خواب بيدار شدم يه سری کارايی کردم که خفن بودن پس نميتونم بگم.آره امروز ميخواستم روز قشنگی واسم باشه چون کلی هم کار داشتم پس نخواستم وقتمو تلف کنم.راستی امروز يه زنگی به يکی از دوستام زدم آره و يه خورده باهم صحبت کرديم.امروز به خيليا تبريک گفتم آره همينطوری بازم زندگی داشت ميگذشت يه سر رفته بودم بيرون ولی خب واقعاً چی بگم که اين تهران درس بشو نيس هنوزم ترافيکو خيلی چيزارو داره ديگه خسته شدم از دست اينا.آره بالاخره اومدم خونه راستی امشب يه جايی دعوت بوديم ولی خب من چون يه کارمهمتر داشتم ديرتر رفتم ولی وقتی رسيدم تعجب کردم که چرا اينا اينطورين.آره هيشکی ازم نپرسيد که کجا بودم يا چرا انقدر دير کردم يا اينجورچيزا.ولی بازم همه علاف نشسته بودن اين سريال مسخره رو ميديدن.آخه من موندم يعنی ماها انقدر احمقيم که نميدونيم دوست پسر دوست دختر بودن بده و اين دوستی پاکه که به نتيجه ميرسه.من موندم آخه مگه همه کسايی که باهم دوستن بايد آخرش ازدواج کنن،اين تفکر مسخره ايه که آدم همچين فکری کنه آدم بايد دوس باشه(البته يه دوست هيچوقت خيانت نميکنه يا سواستفاده)ولی اين اشتباهه که اولين دوست من آخريش باشه يا اينکه بخوام سريعا بگيرمش(البته خب من با يه سريها يه سری فرق دارم پس من شايد از اين قانون مستثنی باشم)آره واقعاً تا کی ما ميخوايم از اينجور فيلما ببينيم که يه خواهر تو کار اون يکی فضولی ميکنه واقعاً متأسفم ولی بد بختی اصلی اونجاس که خيلی از مامان باباها بچه هاشونو مجبور ميکنن اين چيزای بيخودو ببينن.واقعاً واسه همشون متأسفم.راستی امشب يه اتفاق تلخ افتاد خيلی تلخ که رو من يه تأثير بزرگ گذاشت تا تو تصميمم مصممتر شم.نميدونم آخر داستان من تو کجاس ولی اينو ميدونم که تا يه چند وقت ديگه من ديگه تو جهنم نيستم.شايد تو جهنم ابدی باشم يا تو بهشت اين دنيا ولی هيچ جايی واسه من به جز يه جنگل تاريک نميشه خيلی وقته دلم واسه گمو گور شدن تنگ شده ياد اون روزايی که گم ميشدم بخيرياد روزايی که راحت ميگشتم بخير.آره کاش بازم به اون دوران بر ميگشتم دورانی که مشکلاتم مادی بود(يعنی کارای آدما)نه مثه الان که داغونم(البته واسه يه سريها حالم خوبه پس خودشونو ناراحت نکنن)آره تو اون يکی وبلاگم حسابی ترکوندم.برين اگه ميخواين نااميديو ببينين اگه ميخواين طعم عشقو نااميديو فنا رو بچشين برين اونجا ته تهش واسه چند تا کلمش يه ديکشنری لازم ميشه(البته اگه يه کم زبان بلد باشين ساده نوشتم)آره دنيا داره روز به روز به مرگش نزديک ميشه يه روزمياد که همه بايد.......نه ولش کنين چون ماجرا ترسناکه نميخوام ناراحت شين.خب فعلاً خدا حافظ
امروز زد به سرم که بشينم و يه سری چيزايی بنويسم که رو دلم باد کرده.
يه چند روز پيش بود که اشغالايی که معلوم نيس سرو تهشون تو کدوم قبرستونی بوجود اومده حمله کردن به برادرمون تو فلسطين.شروع کردن به کشتو کشتار و آدم دزدی و اين خوکا اصلاً به سن يا قدرت طرف نگاه نميکردن و فقط سينه طرفو ميشکافتن.آره واقعاً چرا همه دنيا خفه شده چرا؟
تا اينکه يه چند روز بعدش برادرای با غيرتشون از لبنان غاصبارو به گلوله بستن و تا امروز نشون دادن که از کشته شدن نميترسن و نشون دادن که عقده شش ساله اسراييليها تا آخر باقی ميمونه.آره مردم لبنان اعم از مسلمانو مسيحی به اسراييل تاختن.ولی اسراييل به اونام حمله کرد و بازم همه دنيا خفه شدن و هيچی نميگن.
الان اوج حملاته ولی هنوز عربا خفه موندن.آخه يکی نيس به اين سوسمار خورای اشغال بگه ببينم وقتی تو عراق يا کويت ميکشتن چرا همش جوش ميزدين امّا هر وقت شيعه هارو کشتن هيچی نگفتين؟واقعاً يعنی چی که يکی از مقامات بالای عربستان ميگه اين کار لبنان ماجراجوييه واقعاً چرا انقدر حماقت واقعا چرا؟
تا کی ايران ميخواد فقط تهديد شه و جواب بده چرا ما نبايد مرزامونو تا اروپا و افريقا گسترش بديم ولی يه کشور ريزه ميزه ای مثه اسراييل حق داره برادرامونو بکشه؟چرا اونا ميتونن اعتراض کنن که ما موشک داريم ولی ما نميتونيم حرفی بزنيم؟چرا سازمان ملل تو کار ماها يا سودان دخالت ميکنه ولی تو کار اسراييل خفه شده؟من يه سؤال از آقای کوفی عنان دارم:
آخه اشغال تا کی ميخوای خفه بمونی؟آخه بيچاره تا کی ميخواد مثه يه کبک سرتو تو برف کنی تاکی؟
ببينم يعنی واقعاً خون پنج تا کشوری که هيچوقت به افتخارات ما نميرسن چرا بايد رنگين تر باشه چرا اونا حق وتو دارن چرا؟ چرا هيشکی به حرف ماها گوش نميده چرا؟ هميشه بايد اين پنج تا اشغال واسه دنيا تصميم بگيرن؟ مگه امريکا نبود که جنگو راه انداخت؟ مگه اين انگليس نبود که با ناوش تو خليج هميشه فارس اومدو به عراق علاوه بر کمکای مادی کمک غير مستقيم نظامی کرد؟مگه فرانسه نبود که به صدام ميراژ ميداد؟توپ فرانسويو که همتون يادتونه.مگه روسيه تانکو اسلحه به عراق نفروخت؟ تازه چينم که اونوقت بيچاره بود والا اونم يه غلطی ميکرد ولی ببينم تازه با اين همه کمک که المانم تو اسلحه های بيولوژيکيش کم نذاشت ببينم کی بود که با اقتدار تو عراق جلو ميرفت؟ آخه اگه ماها يکم مديريت درست تو اين مملکت داشتيم که الان حداقل عراق به چند تا از استانای ما تبديل ميشد.خب پس ما ابرقدرتيمو خونمون هم که برتره و نژاد برترم که ماييم(البته به نظر من همه آدما آدمن ولی اين حرف اونورياس) قدرت برترم که ماييم پس چرا ما حق وتو نداريم؟
پس بهتره اون ساختمونو جمع کنن و جاش مزرعه بسازن چون اونطوری ميشه يه عده سير امريکايی رو سيرتر کرد بقيه دنيام تکليفشونو ميدونن. واقعاً متأسفم واسه کشورايی که خفه شدن و حتی کوچيکترين حرفی هم نزدن.واقعاً متأسفم.
امروز رفته بودم دانشگاه واسه کار هميشگيم ولی نه اينبار واسه يکی رفته بودم که ميخواستم يه سری کار کنم ولی مسئله اينجاس که شماها خيلياتون خيلی چيزارو درک نميکنين.امروز راستی وبلاگمو تو ياهو راه انداختم البته خب شرايط ديدن اون وبلاگ يه کمی سخته ميدونين چون تو اونجا انگليسی مينويسم و مسئله اينجاس که درکتون بايد بالا باشه(نه از لحاظ زبان چون سعيم بر اين بوده که با گرامر ساده و راحت بنويسم ولی مفهوم حرفمه که سخته)آره داشتم ميگفتم اون وبلاگ جديدمه البته خب به اين نميرسه چون بايد از بين يه سری نوشته ها بگردم و چيزايی که توجهمو جلب کنه و اينکه خودم منظورشو بفهمم(که اين مرحله اسونه چون من خوب ميفهمم)و اينکه مناسب شماها باشه.ميدونين امروز من فقط به دو چيز فکر ميکردم اونم روز مادر بودو اون يکی هم نميگم چون لازم نميبينم.راستی امروز يکی از دوستام بهم زنگ زد و منو کلی خجالت داد و کلی باهم صحبت کرديم کلی.آره امروزم يه زندگی باحال بود که می خواست خراب شه.يکی از دوستای قديميمو ديدم ولی ديگه دوسش ندارم(خب دوس داشتن زوری نيس)و نمی خوام ببينمش چون نميخوام گذشته بازم جلوی چشام بياد چون ميخوام زندگيمو بکنم چون نميخوام بازم غم بخورم چون هيچوقت غمهامو يادم نميره. اون طوری نيس شد که حتی دوست مشترکمونم فکر کردش مرده.نميدونم شايد نبايد ميبخشيدمش ولی خب واسه روحيه اش پارسال بخشيدمش و نذاشتم خودشو.........ولی خب اون ديوونه بود و از اولم من دوسش نداشتم چون کسی که به دختر خالشم رحم نکنه من اصلاً ازش خوشم نمياد(بابا يه کم درس شين تورو خدا طرف دختر بوده نه پسر)ميدونين اون فکر ميکرد من از دختر خالش خوشم مياد ولی من نه از اون و نه از دختر خالش از هيچکدومشون خوشم نميامد.بد يه سری اتفاقا افتاد که من فهميدم فعلاً بهتره دروغکی بگم آره ازت خوشم مياد ولی بعدا پشيمون شدم و اون کلی معذرت خواهی کرد و حتی منو تهديد کرد که چه بلايی ميخواد سر خودشو من بياره(سر من که هيچ بلايی نميتونست بياره امّا خودشو نميدونم واسه همين بهش گوش کردم)آره ولی خب من از خدا متشکرم که خدا به دلش انداخت که بخواد بازم سوتی بده ولی اينبار ديگه حتی اگه خودشم بکشه جواب من نه هست. چون من نميخوام ديگه به هيچ دختری فکر کنم(چون بدم مياد از کسايی که خودشونو به من ميخوان بندازن) و اگرم بخوام به کسی فکر کنم خب فکر ميکنم و هميشه سرم پيشش بالاست که تو اولينی،تو تنها ترينی،تو عشق آخرينی.
آره ولی خدارو شکر تونستم بپيچونمش و خوشحالم که شمارمو نداره چون ميدونم که اونوقت صبحو شب واسم نميذاشت.ميدونين من همه رو دوس دارم همه رو به جز کسايی که خيانت ميکنن و اون به دختر خالش خيانت کرد(البته هيچ رابطه ای بين منو دخترخالش نبود و اونم هميشه تو حسرت يه نگاه يا محبت من موند) آره امشب يهويی موبايلم زنگ زد(منظورم از شب نصف شبه) آره همينکه متن اس.ام.اسو ديدم دلم شور زد ولی خب خدارو شکر چيز مهمی نبود و به خير گذشت و من خوشحالتر از هميشه بيدار موندم تا زيبايی طلوعو ببينم.اميدوارم ديگه بتونم اتفاقای تلخو فراموش کنم ولی اگه خدا بزاره چون امروز چند بار خوشحال شدم ولی خوشحاليم داشت نابود ميشد که با اقتدار جلوشو گرفتم.همين
امروز که از خواب بيدار شدم هنوز تو کف شب قبل بودم يعنی هم ناراحت ولی بازم پر از انرژی.آره کلاً ديگه درد قفسه سينه ام واسم عادی شده.ديگه اصلاً بهش توجهی نميکنم نميدونم تا کی اين درد به من اجازه زندگی ميده.امروز رفته بودم بهشت زهرا.رفتم تا به پسرعموم و بابابزرگهام و مامان بزرگم سر بزنم.آره دلم خيلی واسشون تنگ شده بود اونجا که رسيدم گفتم محمد تو که بی معرفت نبودی تو که زود به زود ميومدی چرا حالا ديگه دير کردی؟اما همينکه به خودم يه نگاه انداختم ديدم نه واقعاً نميشد.آره همينکه به خودم نگاه کردم ديدم از اون ساعدای درشت،از اون بازوهای تنومند، از اون دستای تو پر چيزی جز استخون نمونده.آره ديدم وای چه قدر لاغرتر شدم وقتی نگاهی به عکسای عيدم ميندازم ميبينم که......واقعاً چرا؟ آخه خدا چرا اون قدر اذيتم کردی که حالا از بس بدنم ضعيف شده تمام تنم درده تمام قدرتم رفته؟ آره از اون شير تنومند(منظورم گندگيش بود پس نگين خودمو تحويل گرفتم)حالا چيزی جز يه شير زخمی که رو به مرگه چيزی نمونده.آره داشتم ميگفتم اونجا که بودم حسابی دردو دل کردم از دست خيليا ناليدم حتی مامان بابام از دست همه.آره يادمه اون وقتايی که اونا بودن هر وقت اذيتم ميکردن ميرفتم شکايت ميکردم پيششون و حداقل يه کم از طرف مامان بزرگم وبابابزرگهام حمايت ميشدم(البته الان تنها مامان بزرگم حمايت مطکنه ولی من از غمام هيچی نمی گم چون نمی خوام ناراحت شه) ولی با رفتن اونا واقعاً هر کدومشون يه جور کمرمو شکوندن ولی خب من به اميد زنده ام. به اميد يه روز که وقتی خونه ام ميام ببينم همه اينا يه خواب تلخ يا کابوس بوده چون واقعاً خستم ديگه از دست همه خستم خيلی وقتا خيليها ميپرسن چه جوری من هيچوقت از هيچی نميترسم حتی از اينکه شبا توی جنگل تاريک تنهايی بدون هيچ وسيله ای قدم بزنم(و خيلی مثالای ديگه) خب ميگم دليلشو چون من از همه آدمای نااميد نااميدترم اگه ميگن نيروانا اونطوری بود اگه ميگن يه سری از متال خونا يا کسايی که راک ميخونن نااميدن،واقعاً نااميدی من بيشتر از نااميدی همه اوناس من ديگه اميدی به بهتر شدن اوضاع ندارم چون حتی اگه فقط يکی از اون اتفاقايی که ديشب گفتمم هم واسم بيافته بازم نميدونم چيکار ميکنم شايد اون موقع مجبور باشم به خاطر يه سريا خوب نشون بدم واقعاً ديگه خسته شدم از اين نقاب لعنتی واقعاً خسته شدم از اين همه نقش بازی کردن. تو اين عمر کوچولوم واسه همه نقش بازی کردم به جز چند نفر اونم به خاطر اينکه اونا درکم کردن ولی هيچکدومشون اشنا يا فاميل نبودن،اونا يه سری بودن که با يکيشون تو کلاس کنکورو بايکيشون تو يه ماجرای باحال وبايه سری ديگم(که به زور به تعداد انگشتام ميرسن)همينطوری تو يه همچين اتفاقايی آشنا شدم اون دو تايی که اول گفتم تو زندگيم واقعاً مهم بودن و واقعاً همه چيزمو واسه يه لحظه در کنارشون بودن ميدم،واقعاً.آره من همه رو دوس دارم ولی جز چند نفر منو دوس ندارن(يعنی فقط واسه خودم نه چيزايی که دارم يعنی واسه روحم)هيشکی دوسم نداره هيشکی.ميدونم يه روزی که منم ميام اينجا(بهشت زهرا)و واسه هميشه اينجا موندگار ميشم تازه ارزشام معلوم ميشه.نميگم خيلی آدم باحال و خوبی بودم ولی واقعاً هيچوقت واسه هيشکی کم نذاشتم واسه هيشکی.فعلاً خداحافظ
امروز يه کار جالب کردم.صبح که از خواب پا شدم خب پا شدم ديگه ولی اصلاً احساس خستگی نمی کردم با اينکه من خيلی روز قبلش تو ترافيک بودم و من از بچگی از يه سری چيزا بدم مياد يکيشم ترافيکه واسه همين خيلی شب قبلش خسته اومدم خونه(ولی اون کاری که ديشب کردم به همه خستگيهاش می ارزيد و يه جورايی خسته بود بدنم ولی روحم نه, خيلی سر حال اومده بود)آره داشتم ميگفتم کلاً من ديشب فقط ميشه گفت چرت زدم چون اصلاً به اين که خواب نميگن ولی خب همينکه صبح از خواب پا شدم واسه عصرم برنامه ريختم تا عصرمو از دست ندم.آره همينطوری روزم گذشت تا عصر شد عصری زنگ زدم به يکی از بچه ها و باهم زديم از خونه بيرون(ولی به قصد خوبی نه.....)آره من که کلی بد شانسی اوردم و کلی هم به شانس خوشگلم فحش دادم چون اول که سوار ماشين شدم قرار بود از يه مسيری بره که من بگم امّا خب بازم قانون مسخره خانوما ارجحترن پياده شد و آقای راننده مسيره منو به خاطر چند تا خانوم خراب کرد(واقعاً نديد بديد بود چون عوض اينکه جلو رو بپاد همش تو آينه نگاه ميکرد!!!!!)آره حالا فرض کنين من کلی عصبانی از کار اين آقا که ماشين هم خراب شد و منم مجبور شدم يه ربع با سرعت بالا بدوم و دوستمم کلی منتظر من شد و وقتی رسيدم پيشش کلی معذرت خواهی که ببخشيد و وقتی ماجرارو تعريف کردم اول نگاهم کرد بعد زد زير خنده واقعاً خنده داشت.آره رفتيم باهم يه خورده پياده روی کرديم و يه چيزی هم خورديم که گفت محمد واسه امروز بسه چون پام درد ميکنه و من خيلی بد حالم گرفته شد چون تازه 45 دقيقه بود که بهم رسيده بوديم و من عصبانی شدم که گفت حالا چرا ناراحت ميشی به خدا اگه تو نبودی اصلاً نمی اومدم و خواستم خوشحالت کنم چون يه چند باری نتونسته بوديم بيايم بيرون و منم چون خيلی دوسش دارم هيچی نگفتم و قبول کردم چون خيلی دوسش دارم و نميخوام ناراحت شه.آره تا يه جايی باهم خندونو خوشحال رفتيم و از اونجا از هم جدا شديم و من خيلی ناراحت شدم چون فقط اگه رفتو برگشتمو حساب ميکردين بيشتر از کنار هم بودن بود و من ميخواستم بيشتر کنار هم باشيم چون خيلی وقت(حدود يه هفته!!!!) بود که باهم صحبت نکرده بوديم و هم ديگرو نديده بوديم آره اين دوستم امسال کنکور داره و من خوشحالم که از سال ديگه راحت باهم بيرون ميريم و غصه درسم نداريم آخه اون سال بعد کنکور ميده و منو اون از اون به بعد بيشتر باهم ميتونيم بريم گردش(البته اميدوارم که شماها فکر نکرده باشين اون دختره چون اون پسره).آره بعدش اومدم طرفای خونه و تو راه خواستم يه خورده خوشحال شم که به يکی زنگ زدم و باهاش احوالپرسی کردم البته يه احوالپرسی کوچولو ولی نميدونم چرا يه کمی کم صحبت کرديم. آره صدای اون بازم منو خوشحال کرد چون من هميشه محتاج شنيدن صداشم هميشه(محتاج بودن من فرق اساسی با احتياجات شماها داره)و خيلی خوشحال شدم که صداشو شنيدم چون اون تنها کسيه که ميتونه کمکم کنه تا همه غمامو مثه قبلاً فراموش کنم بالاخره هر کدوم ماها يه جايی به درد يکی ميخوريم خب اونم خوب بلده منو خوشحال کنه و دلداريم بده اميدوارم هميشه صداش تو گوشم باشه.آره ولی امشب يه نگاهی به زندگيم کردم ديگه خستم ديگه ميخوام بذارم برم.يکی ميگفت بهم کاش ميشد يه چند وقتی آدم بميره تا بتونه بی خيال اين دنيا يه نفسی تازه کنه ولی من ميگم کاش ميشد من واسه هميشه بميرم چون هيچ جايی ندارم که آرامشمو برگردونه هيچ جا چون واسه کسی که خونه هم واسش جهنم باشه کاری نميشه کرد هيچ کاری.کاش ميشد آدما با يه خواهش بميرن کاش.چون من ميخوام با زنده موندنم ثابت کنم که هيچوقت نميتونه هيشکی ادعا کنه که اگه محمد يه چند وقت ديگه ميموند همه چی خوب ميشد،ميخوام نشون بدم که تا آخرين لحظه هم زندگی من
جهنمه يه جهنم واقعی که فقط الان با يه سری اتفاق خاص و فقط با اون اتفاقا ميشه که زندگيم بهتر شه فقط بهتر. ولی خب يکيش که تقريباً محاله يکيشم که ممکنه ولی اگه اتفاق بيفته خب....و بقيه هم يه مشکلی دارن ولی نميدونم يعنی خوشحال شدن آدم قانعی مثه من انقدر سختو محاله؟نميدونم خدا چيکار ميخواد بکنه نميدونم.
خب من تا اونجا گفتم که بر ميگرديم خونه(البته اگه باکسی قراری چيزی نداشته باشيم يا اينکه بخوايم کاری کنيم)آره همه که اومديم خونه جلوی تلويزيون وليم تا نصف شب در اين بينم يه سری تلفن ردو بدل ميشه که يه سريش حاوی پيامهای زيباست!!! و اونيکی هام که حاوی خالی بنديو پزدادنو خاليبنديو غيبتو اينجور چيزاس.اون نوع اول رو بيشتر جماعت پسرای اين مملکت مرتکب ميشن و اونيکی هارو دخترا،چون تو اولی پول مهمتره(الان ميزان عشق شده پولو اينجور چيزا کو مجنون يا فرهاد خوشتيپه؟) امّا تو دومی محتوا مهمه چون کلاً قراره که برتری ها ثابت شه يا نقشه هايی واسش کشيده شه يا تفرقه ای ايجاد شه تا قدرتمند تر شيم.
بعد از اين مکالمات نوبت بروبکسو بابا ماماناس که بروبکس اعم از دخترو پسر از پول تو جيبی مينالن(البته هر جنسی به شيوه خودش) آره مامان باباهام که هميشه ميپيچونن چون کلاً به هزارو يک دليل پول نبايد به بروبکس داد آره؟!!!!!! بعدش نوبت قهره. پسرا ميگن ديگه ميرن سر کار و مامانا ميگن نه قربون لطافت دستای پسرم برمو باباها از خداشونه پس ميگن برو(آخه يه نون خورم يه نون خوره!!!)آره و امّا خانوم گلا ميگن به اولين خواستگار جواب ميدن البته همه خوشحال ميشن ولی خوب اونا با بد جنسی ميگن يکی از گريگوری های دانشگاه(يا محل کار يا بروبکس کوچه!!!!کوچه؟!!!!!!!)ازشون خواسته بگن کی بيان.آره مامانا که ديگه خودشونو ميکشن که نه نميشه اين دختر منو بايد يکی مثه براد(از نوع در پيتش)يا تامی جون بگيره و باباهام يه کم حساب کتاب که ميکنن ميبينن کی ميتونه هم وزن اين طلا بده(البته به تعداد سال تولد سکه بهتره چون همه خانوما که روز به روز کوچيکتر ميشن عوض بزرگترشدن و در کل همگی خب لاغرن!!!!)خب پس ميگن باشه چه قدر ميخوای؟ بروبکسم که منتظر اين حرفن يهويی يه چيزی ميگن که مخ مامان باباها سوت ميکشه(البته سوت کشتی نه سوت تقلبی) آره کلاً ولی اينا تقريبا ديگه از مد افتاده چون ديگه هيچ فايده ای نداره چون مامان باباها حرفای امثال منو شنيدن و.......(تو کلاسای اموزشی من شرکت کردن)
آره خب حالا چه پول تو جيب باشه يا نه بروبکس ميزنن بيرون از خونه چون واسه اين جماعت خونه بيلی(صاحب مايکروسافت)کوچيکه آخه همه بچه هامون باحالن و همه جا سرای ايناس!!!!! آره کلاً که اومدن بيرون شروع ميشه برای بعضی اتوزنی واسه بعضيهام مسافرکشی(همون سواری دادن خودمون) بعضيهام که مثلًا کلاس دارن باهم کورس ميزارن(تو اين مسابقه ها هميشه پسرا بازندن به دلايل قلبی و امنيتی!!!!)ولی خب يه سری از بروبکس(البته خب بيشتر دخترا ماشين بابيشونو بيرون نميارن چون پول بابيشون گواهينامشونو گرفته و يه سری پسرايی مثه من)که مثه من يا حال ماشين رونی و شغل خوب مسافر کشی رو ندارن يا اصلاً ماشين ندارن پياده گز ميکنن(البته به صورت تک جنس چون اگه يکی همراهت باشه که خب ماشين مزاحمه چون تصادف ميشه چون حواس که واسه آدم نميمونه!!!)آره همينطوری اينايی که پيادن يا تعدادی از سواره ها ميرن سمت نزديکترين يا معروفترين پاساژا(البته خب موقعی که از تهرانپارسم ميان تا غرب تهرون و بلعکس خب ديگه چی ميشه گفت)آره اونجاس که آدما هر سنی که باشن ميرن رو نمودار(از نوع سنيش) خب همه جوون ميشن (البته قصد توهين ندارم ولی واقعيته)آره خب بعد اينجاس که واقعاً اگه يه روز شما تو اين پاساژها باشی اون وقت نصف شماره هارو داری(البته گريه داره نه خنده دار).آره جماعت بالاخره با خستگی از کار(همون گردش) ميان خونه و مثه برج زهرمار ميرن ميخوابن.چون يه سريا اصلاً هواسشون به اطراف نبوده و يه سری هم الکی شماره دادن و يکی ديگرو از دست دادن اينم از معايب اينکار ولی خب بالاخره خب وقتی سرگرمی های سالم نباشه خب اينجوری ميشه ديگه.ولی کلاً بروبکس باحالی داريم ماها.آره ولی همين بچه ها اگه دستشون به گوشت(همون مورد خوب)نرسه جو ميگيرتشون و ميرن به کار بقيه سعی ميکنن گند بزنن و هی از بدی روزگار ميگن و از بدی جامعه ولی خب واقعاً زشته اين کارا آره من که ديگه عادت کردم ولی واقعاً حتی از اين بدترم شده مثه حالا به دو نفری که باهم قدم ميزنن بدون اينکه بپرسن شايد اون دوتا باهم نسبتی چيزی داشته باشن حمله ميکنن و هر چی ميخوان ميگن و اصلاً واسشون غرور وابروی مردانه يا عفتو پاکی دخترانه اونا مهم نيس واقعاً من خجالت ميکشم جای اونا.
خب حالا که اين جماعت که خونه ميان يه سريشون خوشحالن چون تونستن به مقصود برسن و وای به حال مامان بابا چون اونا تلفنو که برميدارن و صدای طرف مقابلو ميشنون ديگه خدا به داد برسه که 2-1ساعتو دارن تازه موبايلو اينجور چيزا حاليشون نميشه بيچاره مامان باباهام تو کف ميمونن که چرا؟آره کلاً ما ايرانيا اينطوريه زندگيمون هم جاهای تلخ داره هم جاهای شيرين ولی خيليهامون(خدارو شکر که من اينجوری نيستم)جاهای شيرينش فقط زود گذرن و خيلی وقتا جاهای تلخی که بعد از اين ماجراها هس ديگه هيچی نميشه انجام داد واسشون يه سری که تازه هيچ اتفاقی واسشون نميافته فقط قلبشون از خيانت ميشکنه يه سری هم بدتر.کاش ماها يه کم رو کارامون فکر ميکرديم تا هر شب پشيمون از يه سری کارامون نريم بخوابيم(خب البته آدما فکر ميکنن و بعضيها که وجدان ندارن خب آدم نيستن)آره کاش پسر دخترا يه کم به اين فکر ميکردن که محبتای خيابونی اصلاً وفادار نيس(البته دوست بودن خيلی خوبه ولی خيلی از دوستيها جاهای بدو ناپاک زياد داره)و يه روزی بهتون خيانت ميکنه اين يادتون باشه که دوست باشين با هم ديگه ولی نه چون اون يکی جنسش مخالفته يا اينکه پولداره يا ....هميشه باهم دوست باشين بخاطر خود خودش،بخاطر وجودش،بخاطر معنويتش(يعنی طرز فکرو اخلاقو اينجور چيزا)هيچوقت نگين اين فقيره اون اينطوريه بلکه معياراتونو عوض کنينو عاقل باشين(البته من از نصيحت بدم مياد ولی اينا چيزايی هستن که خودم باچشمای خودم تو اين دنيا ديدم که سر يه سری اومده)آره خيليا به نام عشق هزار تا کثافت کاری کردن يا هوس باز بودن ولی سعی کنين نباشين.و همچنين هيچوقت مزاحم هم نشين يا واسه هم نقشه نکشين چون هميشه دست بالای دست اگرم زياد نباشه يکيش هست اونه که حالتونو ميگيره.و مامان باباها(گر چه فکر نميکنم از اين دسته کسی بهم سر بزنه ولی خب شما پيغام منو بهشون برسونين)شماها اينو بدونين هميشه فشار باعث ميشه بچتون ازتون ببره و شماها هستين که با بعضی کاراتون پايه بنای بعضی دوستيهای مخربو بوجود ميارين پس يادتون بياد حرف بزرگارو(مثه دکتر شريعتی)که گفت:مامان باباها شماها مقصريد.پس بياين تا نذارين که نسل بعد ازبين بره بهتره با بچه هاتون رفيق باشين تا حاکم چون ته تهش ممکنه اونا نذارن هيچی از زندگيشون بفهمين،اينو جدی گفتم چون يکيشو من ميشناسم که هيشکی جز خدا نميدونه اون چه جوری زندگی کرد و الان يه عمر که نقش بازی کرده واسه همه و تنهاس(يعنی خيليا برعکس ميشناسنش) ولی اون به اميد کسايی مونده که درکش کنن.آره اون ساکته و هنوزم که هنوزه.......ديگه بسه ولش کنين اونايی که بايد بفهمن اون کيه دو نفرن که جفتشون ميفهمن پس لازم نيس ادامه بدم چون ميدونم اون دوس نداره.آره دنيای همه ماها خيلی کوچيکه ولی ممکنه با کارامون باعث شيم دنيای کوچولوی بقيه هم نابود شه پس مواظب باشيد.آخرش اينو ميگم(با همتونم گوش بدين):
بياين کنار هم زندگی کنيم و باهم بخنديم نه اينکه بخوايم بهم بخنديم يا اينکه برای خنده هامون خنده يکی ديگرو نابود کنيم و هيچوقت زور نگيم بلکه جاش با منطق باشيم(حتی کار دلم با منطقه چون آدم الکی يکيرو دوس نداره باشه؟)و هميشه بهم کمک کنيم بدون اينکه نگاه کنيم اون کيه يا اينکه با من خوبه يا واسه من کاری کرده يا نه بلکه به اين نگاه کنيم که طرف مقابل آدمه و يه روزم ما محتاج اون ميشيم(شايد اين دنيا يا اون دنيا)آره پس بهم کمک کنيم بدون اينکه به اين فکر کنيم طرف کيه يا اينکه جنسيتش چيه مهم دوستيهای بی غرضه و هر جا احساس کرديم هوس داره مياد همونجا قطعش کنيم.فعلاً خداحافظ
ميخوام يه روز عادی رو که خيلی از مردم ما ميگذرونن رو بگم خوب بهش دقت کنين چون اگه همش درس نباشه خيليهاش واسه خيليها درسته(البته به جز کسايی که ميدونن اينجوری نيستن):
صبح با هزار زورو زحمت از خواب بيدار ميشيم.همينطوری که داريم سرمون رو ميخارونيم يه فکری درباره تصميمای امروزمون ميکنيم.آره ميريم سراغ صبحانه چون يادمون ميوفته دير شده سريع ميريمو اين کارمون تموم ميشه.ميزنيم بيرون از خونه ميريم سر کارمون(مدرسه يا دانشگاه رفتنم يه کار حتی علافی)بعدش احيانا تو راهمون ميبينيم يکی رو ميگيم سلام خوبی؟اگه آشنا نباشه شروع ميکنيم با هوا بعدش ميتونه اين گفتگو به يه سری مساله مملکت يا حتی تا سخنای عشقولانه بکشه کلاً اينجور بحثا مسخره هستش ولی خب کاراييه که خيليا ميکنن.آره ديگه به زور ميرسن به سر کار(البته علافا حتی تو خوابم سر کارن)و اونجا که همکارارو ديدن شروع ميکنن به تعريف از ماجراهايی که از وقتی از اونا جدا شدن تعريف کردن و اگرم چيزی گير نياد خوب خاطرات قديمی(کارشون همينه)آره بعدش يه کم سر به سر گذاشتن با ارباب رجوع ها.اونايی هم که يکم اوضاعشون بد نيس هی منشی رو احضار ميکنن(يه کم شعور چيز خوبيه بابا حتماً ميخواد يه سری چيزارو ازش بپرسه تورو خدا يکم فکراتونو درس کنين)آره کلاً همينطوری کار پيش ميره يعنی تا وقت ناهار(و به عبارتی ناهارو نماز)و ميزان بازده شايد به يه ساعت برسه!آره وقت ناهارم که تازه تنها وقتيه که ارباب رجوع هيچ کاری نميکنه چون ميدونه الان همه آزادن(کی آخه آزاد نبودن؟!!!!!)آره بعد از ناهارم که همه خوابشون ميگيره و وقت چرت زدنه الان هر ارباب رجوعی بياد ديگه بيچاره ميشه(البته ارباب رجوع يه استعاره هست از همه کسايی که باتو کار دارن).ولی بالاخره ساعت کاری تموم ميشه البته يادم رفت بگم که غيبت که هيچوقت يادمون نميره.بله همينکه ميرسن خونه همه خستن(واسه چيش معلوم نيس)آره همينطوری وليم جلوی تلويزيون همه برنامه های تلويزيونم که يا سياه سفيده يا فيلمای تکراری يا فيلمای تيکه تيکه آره تلويزيونم هيچ کاری نميکنه.آره اينطوريه که جماعت اصلاً فرهنگ سازيشون صفره البته فرهنگ سرکوبی يا گير بودن به جوونا رو همه مامان باباها که سهله الان ديگه به بروبکس هم سرايت کرده همه بلدن.آره هروقت تو کوچه خيابون اگه راه بری همه بهت يه جوری نگاه ميکنن حالا کافيه احيانا يه خورده تيپت خوب باشه يا اينکه يه کم ارايش(الان ديگه بعضی پسرام ديگه ابرو بر ميدارن يا.....البته خب اينا مشکل هويت جنسی دارن ولی خب.....)داشته باشی البته خوب ارايش داريم تا ارايش(ولی بازم به کسی ربطی نداره کی چه جوريه) ولی خب هر کی بهت ميرسه زير لبی يا تو صورتت ميگه.......آره حالا اگه يکی هم کنارت باشه که ديگه هيچی هزار جور قصه و ماجرا ميسازن دريغ ازينکه يارو کناريت شايد آشنا باشه يا اصلاً دوستت باشه(البته دوست نه اون چيزی که خيليا هزار تا کثافت کاريشونو پای اين دوستی ميريزن)اصلاً به تو چه که اين کيه؟همتون انگار معصومين يا انگار اصلاً هيچ چيز ديگه ای نيس تا بهش گير بدين. واقعاً بد نيس که اينجوريم چون از وقتی که چشم باز کرديم فقط غيبتو تهمتو ديديم انگار نه انگار که اينام آدمن يا ابرو دارن انگار هممون يادمون رفته که همه گناهکاريم پس بهتر خفه شيم وقتی ميخوايم تو کار بقيه فضولی کنيم(البته اشتباه نشه چون من هيچوقت اجازه فضولی نميدم ولی خب خيليا ساکت ميموننو.......)آخه واقعاً به من چه که يکی چه جوری زندگی ميکنه؟ اصلاً هر کثافت کاريی که ميکنه تا وقتی که کارش به کسی صدمه نميزنه به من چه که بخوام فضولی کنم.
اينارو گفتم چون ديگه خسته شدم از بس ديدم که بعضی فضولا به بقيه نصيحت ميکنن.البته خب من اينطوری نيستم که تا حالا کسی بخواد تو کارام فضولی کنه ولی خب اگه يه روزم کسی بخواد فضولی کنه قول ميدم همون روز يه روز بد واسش باشه.بسه ديگه واقعاً بسه،بياين قول بديم به هم که نذاريم ديگه نسل بعد اينطوری شه،باشه؟
خدا ازت ميخوام اينارو هدايت کنی و اگه نشدن حذفشون کنی چون واسه خيليا مشکل ايجاد ميکنن(بازم ميگم نه واسه من چون من زندگيم توپ توپه و هيچ کسی هيچ کاری نميتونه کنه).
راستی بعد از همه اینکارا میگیریم میخوابیم(البته قبلترشم بعدا میگم)
امروزم يه روز باحال بود چون ديشب تقريباً نخوابيدم چون سپيده صبحو که ديدم فهميدم که ديگه موقع خواب گذشته و همينکه رفتم تو تختم ديگه خوابيدم(در اصل بيهوش شدم!!!)و صبحی داداشم اومد بالا سرم بيدارم کرد چون اونکه نميدونست من کی خوابيدم. آره ولی کلاً من ديشب تقريباً 4 ساعت خوابيدم.آره صبح که بيدار شدم کلی کار کردم تا الان که ساعت....آره صبح دادشمو بردم کلاس فوتبال نوشتم بعدشم اومدم خونه تا عصری که يه خورده استراحت کردم.عصری از خونه زدم بيرون و رفتم يه جايی که بار اول بود ميرفتم اون منطقه(ميشه گفت بار اول) ولی چون من از بچگی هيچوقت گم نشدم سر ساعت به جايی که ميخواستم رسيدم(البته زودتر)آره همينطوری يه سری کار داشتم که انجامشون دادم. ولی يه چيزايی ناراحتم کرد اونم فکر بقيه چرا ماها اينجوری شديم؟ چرا هيچوقت به اين فکر نميکنيم که اونی که داريم دربارش ميگيم آدمه و ابرو داره ولی خب بازم مهم نبود چون ديگه عادت کردم بالاخره هر ملتی يه سری چيزای خوب داره و يه سری چيزای بد.ولی مسئله اينجاس که ايرانيا اگه فقط يه کم به خودشون زحمت فکر کردنو بدن ديگه هيچ بديی نداريم ولی خب کيه که اينکارو بکنه.آره امروز عصر يکی از قشنگترين(شايدم خيلی بالاتر)عصرای زندگيم بود چون يکی از دوستامو ديدم که خيلی وقت بود که ميخواستيم همديگرو ببينيم ولی هر بار يه مشکل تازه ولی خب اينبار شد(ديدين ميگم بعضياتون يه خورده بايد اون ذهنای کثيفتونو بشورين،اونطوری که فکر ميکنين نيس!!! متأسفم واستون).کلی باهم حرف زديمو خنديديم آره کلاً خوش گذشت و موقع خداحافظی من تازه فهميدم که بيچاره شدم چون شب بودو من هيچ جارو نميشناختم ولی خب بازم يه خورده فکر نجاتم داد به زور رسيدم به خونه چون هم ترافيک خفه ام کرد هم اينکه مردم چرا نميتونن بگن بلد نيستم آره کلاً داشتم گم ميشدم.ولی بالاخره رسيدم خونه ولی واقعاً اين ترافيک کشنده هست.آره رسيدم خونه به اينترنت وصل شدم يه کم داشتم با يکی از دوستای خيلی خوبم صحبت ميکردم که کامپيوترش قاطی کرد و ديگه نتونست جوابمو بده و از اين طرف خانواده من اجبار واسه خاموش کردن کامپيوتر.بالاخره با ناراحتی کامپيوترمو خاموش کردم و رفتم شام بخورم آره ناراحت شدم ولی خب واسش زدم که چرا بايد برم،اميدوارم اون ناراحت نشده باشه ولی خب از اس.ام.اسش که ناراحت نبود و پيغامی که گذاشته بود هم می گفت که ناراحت نشده(البته اميدوارم).خدا کمک کن تا بتونم زندگيمو حفظ کنم و کسايی که الکی دوسم ندارن رو هدايت کن تا بتونم هميشه به همه کمک کنم.
امروز تو خونه تنها بودم.خيلی دلم گرفته بود چون من تنهايی رو دوس ندارم.امروز يکی از دوستام رفت يه سفر که ميدونم اون سفر واسش ارزش داره خيلی.آره همين طوری زندگی بعضی وقتا واسم يکنواخت ميشه ولی ميدونم که من ميتونم به اين زندگی يه طراوت بدم.ميخوام بدم چون واقعاً اين زندگی به طراوت نياز داره ولی خب مسئله اينجاس که يکی ديگم بايد بخواد کمکم کنه(البته خب خدا جای خودشو داره)چون با کمک اون ميتونم صحرای درونمو جنگل کنم.خب قدرت بعضيا تو بعضی تيکه ها بيشتره يا ميتونن نقش يه کاتاليزگرو بازی کنن واسه همينه که مهمن.خب داشتم می گفتم امروز خيلی دلم گرفته بود يه خورده از شب گذشته بود که خواستم به يکی زنگ بزنم ولی موبايلش خاموش بود، واسه همين واسش يه اس.ام.اس زدم تا اينکه اگه موبايلشو روشن کرد يه صحبتی کنيم چون ميخواستم يه سری حرفای مهمو بهش بگم.آره منو اون بالاخره تونستيم باهم صحبت کنيم.اون يه سری از ديدگاهاشو گفتو منم يه سری و من اميدوار به اينکه اون متوجه منظورم شده باشه(چون اون واسم خيلی ارزش داره خيلی).چون هميشه حرفای من از يه منبع سرچشمه ميگيره.من هميشه معتقد بودم که آدم آزاده و خودش ميتونه واسه زندگيش تصميم بگيره و خوبو بدش کنه مگه يه سری جاها که خدا خب ميگه من اينبار تصميم ميگيرم ولی حتی اونم يه راهايی واسه خودش داره.آره من هميشه ميگم اميدوار باشيم و سعی کنيم مستقل از بقيه دنيا باشيم هر چی به اين دوتا نزديکتر شيم خب قدرتمند تر ميشيم و زندگيمون قشنگتر ميشه(البته من يه چيز ديگه هم واسه زندگی لازم ميدونم ولی اينجا جاش نيس که بگم ولی دوستای نزديکم ميدونن که منظورم از حرفای بالا چی بود.واسه بقيه هم شايد يه روز گفتم).فعلا خداحافظ
امروز رفته بودم دانشگاه.ولی کلاً حالگيری بود چون راننده اشتباهی منو جايی فرستاد که دقيقاً نزديک يه ساعت تو اون افتاب ظهر رفتم واقعاً گلوم داغون شده بود از بس گرما خشکش کرده بود.ولی بالاخره رسيدم.آره همين طوری رفتم نمره هامو ببينم خوب بودن ولی بازم از يه چيزی حالم گرفته شد،اونم اينکه واقعاً استادا چرا الکی به دخترا نمره ميدن دختری که همينطوری نمره اش ۱۸-۱۷ ميشد بهش داده بود ۲۰ ولی يه پسره که ۷۵/۱۹ بود همون نمره رو بهش داده بود(من نمره ام توپ بود و راضی بودم چون از بيست بدم مياد من ۵/۱۹ شدم)آره کلاً خب دخترا دخترن ديگه!
آره نمره هام خوب بودن و از اون مهمتر اين بود که همه واحدامو پاس کرده بودم،اين مهمتر بود چون بايد ميرفتم جلو.ولی يه ناراحتی هم اين وسط بود خيليها يه درسای مهمو افتادن و من حيفم اومد چون من حتی دوست دارم کسايی که راضين سرم به تنم نباشه هم قبول شن ولی خب خيليا عوض درس خوندن متأسفانه وقتشونو تلف من کردن(حالا من يا يکی ديگه خوب شد؟) و جای دزس خواستن کل کل کنن که ......آره دلم به حال اونا سوخت بالاخره اومدم خونه.تو راه يه سری کارای زيبا کردم ولی مهمترين کارم صحبت کردن با يکی بود که خيلی دوسش دارم(بابا بسه!!!اسمش ميثم بود پس پسر بود).ولی با يکی ديگه هم صحبت کردم که خب خوشحال شدم صداشو شنيدم چون صداشو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت چون دوستمه.کلاً مثه اينکه زندگيم ميخواد بهتر شه و من اميدوارم به روزای سپيد.يعنی خدا ميشه واسه هميشه تموم شه؟
امروزم يه روز فراموش نشدنی بود،واقعا فراموش نشدنی.امروز اتفاقای اميدوار کننده ای افتاد يه سری اتفاقايی که باعث شد من بازم حالم بهتر شه.نميدونم شايد خدا ديگه ميخواد اين بازی رو تموم کنه شايد(يعنی خدا کنه تمومش کنه)آره امروز ظهرو عصرم خيلی محشر بود خيلی.يعنی واقعاً اگه يه خورده ديگه مثه امروزم باشه حاضرم قول بدم حالم خيلی بهتر و خوب شه.البته خب اون روزای بد تأثير خودشو گذاشته و امشب فشار من به طور عجيبی رسيده بود به نزديکای 22 و ضربانم 120 رو رد کرده بود(واقعا جای شکرش باقی هست که سکته نکردم) با اينکه من هيچی نخورده بودم(يعنی 10 ساعت بود که از وقت ناهارم ميگذشت و در اين بين هيچی نخورده بودم)آره خدا کنه اين ماجرا تموم شه چون ديگه نميدونم چه اتفاقی ممکنه بيافته و نميخوام بقيه بعد از من يادشون بيافته چقدر من سختی کشيدمو فقط بهشون خنديدم ولی توی بدنم از گريه هم گذشته بود آره نميگم نااميدم چون هميشه آدم به دو چيز زنده بودنش بنده يکيش اميده اون يکی هم عشقه(گر چه اينا در اصل ميشه گفت يه چيزن)آره ميدونين وقتی آدم نااميد باشه ديگه هر چقدرم که زندگيش از اين رو به اون رو شه بازم هيچ تغييری نميکنه هيچ تغييری.من هنوز اميدوارم(مخصوصا با اين اتفاقای تازگيا)ولی خدا کنه اميدم به ياس تبديل نشه چون فکر نميکنم ديگه اونوقت قلبم بتپه،ديگه فکر کنم اگرم اون کار کنه ديگه روحم نابود شه.راستی ايتاليا قهرمان شد وزيدان یه هسطوره چون من هميشه باهاش حال می کردم ديشبم ترکوند مخصوصا با اخراجش.من هنوز اميدوارم و بازم يه سؤال از خدا(من اونقدر ميپرسم تا يه روزی خدا جوابمو بده):
خدايا يعنی ميشه اين بازی تموم شه و من اميدواريم به ياس تبديل نشه؟
امروز يه روز نسبتا خوب بود.چون هنوز به يه چيزی اميدوارم و منتظر يه اتفاق بودم منتظر يه خبر خوب ولی امروزم خبری نرسيد.آره امروز که از خواب بيدار شدم احساس کردم که از ديروز اصلاً نگاهم به زندگی يه جورايی عوض شده،حتی انگار درختام باهام حرف ميزنن امروز رفته بودم يه سر بيرون که خيلی زود برگشتم چون يادم افتاد که من اصلاً ديگه بيرون رفتنو دوس ندارم يه کم رفتم پارک کنار خونمون امّا اونجام دلم خسته بود.زودی برگشتم خونه و همينکه رسيدم خونه رفتم يه کم به کامپيوترم سر زدمو از اينجور کارا.از صبح يه چند باری گذرا کانکت شدم تا ببينم آيا خبر مهمی هست يا نه که ديدم هيچ خبری نيس پس رفتم.آره از صبح تقريباً همه کاری کردمو هيچ کاری نکردم.نميدونم چيکار کنم چون دلم واقعاً به هيچ کاری نميره به هيچ کاری.آره ديگه واقعاً ديوونه شدم کاش يکی ميتونست کمکم کنه(خيليا ميتونن ولی خب بعضياشون نميخوان يا حواسشون نيست)آره کلاً دلتنگی بد چيزيه(مخصوصا وقتی تنهای تنها باشی و هيشکی واست ارزشی قائل نباشه بجز.....).آره امروز يه روز کسل کننده بود به جز آخر شبش چون آلمان پرتغالو له کرد.آره ولی حتی اونقدر خسته بودم که نيمه اولشو خوابيدم چون ميخواستم الان بيدار باشمو اينارو واستون بنويسم.بازم مثه هميشه يه سؤال از خدا:
خدا چرا اين بازی رو تمومش نميکنی؟يعنی واقعاً خوشحال شدن من انقدر بدو سخته که نميشه؟
امروز که بيدار شدم يهويی يه سری چيزايی شنيدم که داشت روزمو خراب ميکرد اصلاً يه لحظه قاطی کردم خفن گفتم يعنی خدا فقط يه روز شادی بس بود واسم!!!!!!!
امّا خب من با بقيه يه فرق عمده دارم اونم اينه که تا واقعاً حالم گرفته نشه(البته خدا فقط ميتونه حالمو بگيره و چند نفر که خب خيلی دوسشون دارم خيلی)نااميد نميشم و اميدوارم واسه همين خواستم دقيق ببينم چی شده چون من امروزو ميخواستم خوب شروع کنم پس چرا داشت اينطوری ميشد ولی خدارو شکر که بازم بخير گذشت و اوضاع بازم يه کم بهتر شد،حالا ببينيم واقعاً خدا ميخواد من بتونم خوشحال باشم يا نه.آره من منتظر ميمونم چون دوست دارم انتظارو چون بعضی چيزا واسه رسيدن بهش بايد از همه چيزت بگذری و هميشه صبر کنی،پس منم صبر ميکنم.امروز ظهر بهترين ظهر جمعه ام بود(اگه ازم بپرسن چند تاجمعه خوبو نام ببرم صد در صد اين يکيش هست البته من جمعه هم به دنيا اومدم واون يکی از بدتريناس)يعنی واقعاً حتی عصر جمعه با اون حالگيريش که واسه من داره ولی اينبار اونقدر ظهر خوبی رو گذروندم که هيچ چيزی نتونست خستم کنه هيچ چيز الان ساعت....و من بيدارم احتمالاً امشب ديگه نميخوابم چون ميخوام طلوع رو ببينم حيفه تا الان بيدار بوده باشی و طلوع رو نبينی.ديگه برم بيرون تا طلوع رو ببينم چون مثه اينکه شب سياه منم داره روز ميشه.خدا کنه که اشتباه نکنم و اگه خورشيدم طلوع کرد موقع طلوع کسوف نشه تا حالم گرفته شه چون اينبار شايد اگه غروب بشه ديگه نتونم يه طلوع ديگه رو ببينم چون خيليا اگه افتابشون در نياد واسه هميشه پژمرده ميشن واسه هميشه.طبق معمول از خدا يه سؤال دارم:
يعنی خدا ميشه افتاب منم طلوع کنه چون ديگه دارم يخ ميبندم تو سرمای اين تاريکی. چون غار زندگی من فقط يه سوراخ داره که فقط نور آفتاب ميتونه ازش رد شه و شبو صبحم يکيه پس افتابو بزار ببينم(آفتاب اسم دختر نيس!!!!!!!).يعنی ميشه؟
امروز که از خواب پا شدم حالم خيلی خراب بود.اين بارديگه سر دردم نبود بلکه يه نشونه از بدی اوضاع(نمی دونم تاکی ميتونم اين اوضاع رو تحمل کنم نميدونم کاش زودتر تموم شه کاش.....) طوری که تصميم گرفته شد برم دکتر تا حتماً قلبو بقيه جاهامو يه معاينه کنه ولی يه خورده که گذشت يه کم حالم بهتر شد ولی بازم حالم خراب بود تا اينکه يه خبری رو شنيدم که خيلی خوشحالم کرد خيلی. طوری که سر از پا نميشناختم واقعاً خوشحال شدم چون اون خبر ميتونست زندگيمو قابل تحملتر کنه.آره با شنيدن اون خبر حالم خيلی تغيير کرد طوری که کسی باورش نشد من اون قدر خوب باشم در حالی که صبح واقعاً داشتم ميمردم. امروز بعد از مدتها خنده رو روی لبام حس کردم وخواستم ببينمش پس رفتم جلوی آينه(البته خب هر روز ميرفتم يه نگاهی به خودم مينداختم يعنی از جلوی آينه همينطوری که رد ميشدم فقط يه لحظه نگام به خودم ميوفتاد)ديدم چقدر تغيير کرده چهره ام چقدر ريشم در اومده و موهام که ديگه هيچی بدجور بلندو زشت شده بود يهويی گفتم که محمد برو يه تغييری به اين قيافت بده خيلی داغون شدی آره رفتم موهامو کوتاه کردم(البته مرتب ولی در عين حال خيلی کوتاهتر)آره قيافم از جنگلی بودن در اومد ولی اين تازه اول امشب بود.همينطوری مشغول بودم به کارای خودمو کامپيوترم که يهويی ديدم شب دير وقته و ديگه هيشکی بيدار نيس گفتم الان وقت ديدن فيلم مورد علاقمه.فيلمو گذاشتم عجب چيز باحالی بود(نترسين من مثه بعضيا نيستم اون فيلم چون ترسناک و هولناک بود و من فيلمای ترسناکو اصولا شب ميبينم و سعی ميکنم کسی مزاحم نباشه يعنی بترسه واسه همين اون موقع ديدمش نه اينکه.......) اسم فيلم کنستانتين بود عجب فيلمی بود واقعاً ولی حيف که فقط يه چند تا مشکل داشت اونم اينکه بازم فقط زنا جنی ميشدن و اصولا شيطون زنارو فريب ميداد ولی تو مردا حلول ميکرد واين واقعاً مسخرس نميدونم کی تونست اينو تو تفکر يهود يا مسيحيت بکنه ولی واقعاً يه حيوون بوده که ارزش زنو پايين اورد(گر چه الانم يه عده ميخوان به اسم دين همين بلارو سر اسلام بيارن ولی کور خوندن)يا يه جاييش يه فرشته رو قوی نشون داد ولی اينو همه ميدونن که جلوی قدرت انسان نه جنای داغون قدرتی دارن نه فرشته های کوچولو و يه جام طبق معمول نشون داد نازی هارو جنا کمک ميکردنو اونا بيدين بودن(من نميدونم يهوديا(البته اونايی که تعصب الکی دارن و معتقد به صهيونيسمن) کی ميخوان اينو بفهمن که هميشه رو زمين اضافه بودنو هستن خب)ولی خب قشنگ بود در کل مخصوصا که يه تيکش به انتظار اشاره کرد و تکليف واقعی منتظرارو نشون داد ولی خب فيلمو که ديدم رفتم خوبو راحت خوابيدم چون من اينجور فيلمارو خيلی دوس دارم خيلی چون واقعيت محضن و اتفاق هم ميوفتن ولی چشم بصيرت ميخواد بچه ها.
امروز يه روز از روزای خدا بود.امروز فرانسه نشون داد که هنوز ميتونه حرف بزنه.خوشحالم که فرانسه ميتونه قهرمان شه.آره امروز تقريباً خوب بود ولی هنوز معلوم نيس که چه اتفاقی تو راهه چون هنوز اوضاع به ثبات نرسيده.الان که دارم واستون صحبت ميکنم حالم نه خوبه نه بد ولی خوب يه جوری زندگی ميگذره.امروز قرار بود يه سری کارايی رو بکنم امّا منصرف شدم چون ديدم اصلاً درس نيست.امروز خيلی غمگينتر بودم حالم رو به وخامت گذاشته ديگه اصلاً نميتونم حتی فکر کنم چه برسه به کارای بزرگ ولی کاش يه چيزی بود که اگه اونو انجام ميدادی ديگه غمگين نميشدی ولی خب اين چيز وجود نداره(يعنی تو دنيای مادی و کوچولوی شماها وجود نداره)آره تو اينجور افکارکه غوطه ورم و يه سری هم دارن انرژيمو نابود ميکنن از بس که صحبت کردم واسشون ديگه خسته شدم يه عده نااميدو به زندگی اميدوار کرم(ولی بازم خودم به حرفام اعتقاد نداشتم)يه عده رو سعی کردم ديدشونو نسبت به زندگی و يه سری چيز ديگه عوض کنم ولی خب يه سری الکی قبول نميکردن خب منم گذاشتم تو جهل خودشون بمونن(البته سعی ميکنم واسه نجاتشون ولی.......)آره زندگی سياه شده و فقط يه چيز مونده تا واسه هميشه همه راحت شن و تکليف خودشونو بدونن جنگی که با شروع يه سری اتفاق ميوفته،اتفاقايی که از هولناکيش خيليا در ان واحد ميميرن و عده ای که ميمونن تا جنگو شروع کنند و آنگاه است که جهان به جهنم تبديل ميشود(فقط چند نشانه تا شروع اجازه جنگ مونده و خيليا چشم به نشانه ها دوختند خيليها).اين سؤال جاش اينجاس:کی اين آخرين نشانه مياد تا همه چيز تموم شه؟کی؟
امروز آلمان رفت تا سوم شه.امروز دل پيرو نشون داد که يه لحظه غفلت کافيه تا تيرشو به قلب حريف بزنه.امروز که از خواب بيدار شدم يه کم ول گشتم(البته تو خونه بين تلويزيون و کامپيوتر) آره ديگه هيچی واسم اهميت نداره کاش فقط يه بارديگه طعم خنده رو لبام حس ميشد ولی همش طعم زهرخنده.ديگه نميخوام کامم تلخ باشه ديگه نميخوام.تو اين چند روز وقت نکردم حتی يه کمم به درسو پروژه ام برسم حتی يه کم کاش ميشد يه کاری کنم.آخه چرا خدايا اين مکافات تموم نميشه؟چرا ميخوای اين بازی مسخره که آخرش همش ناراحتيه همينجا راحتو خوب تموم نشه؟چرا خدايا منو مجبور به کارايی ميکنی که ازشون متنفرم؟آخه اينا تاوان کدوم کارمه؟چرا تمومش نميکنی؟آخرين باری که اين جور بازيا راه افتاد يادمه خيليا ناراحت شدن،من به جهنم چرا به بقيه رحم نميکنی؟واقعاً چرا ميخوای اون اتفاقا تکرار شه؟تو که ميدونی من متنفرم از اون اتفاقات چرا دوباره يادم مياريشون؟ چرا دوباره مجبورم ميکنی؟
به خودت قسم که خستم،ديگه نميخوام اين بازيارو ادامه بدم ديگه نميخوام اين زندگی رو چرا ميخوای اينجوری پيش بره؟چرا يه کاری ميکنی که ........؟ کاش يه گوشی بود(البته يکی هست ولی کافی نيس چون خيلی چيزارو نميتونم بهش بگم خيلی چيزارو اه! اه!! البته شايد يه روز جلوی روش بگم شايد ولی ممکنه ديگه دير باشه) تا ارزش شنيدن اين حرفامو داشت.کاش يکی تحمل حرفامو داشت.خدا چرا تنهام کردی؟چرا کاری ميکنی تا بقيه تحمل شنيدن کوچيکترين حرفامو نداشته باشن؟چرا؟
امروز رفتم دانشگاه بچه ها خيلی هاشون اومده بودن ولی اول صبحی دلم ناجور گرفت.همين که اومدم تو دانشگاه دوتا اگهی ترحيم ديدم يکيشون استاد فيزيکم بود بيچاره خيلی جوون بود ولی خب تصادف که جوونو پير نميشناسه خيلی ناراحت شدم.يکی ديگه هم مال يکی از کارمندای انتظامات بود اون بيچاره هم خيلی جوون بود امّا حيف که خيليارو باکاراش اذيت کرد حيف.آره کلا حالم گرفته شد.امروزم يه روز عجيب بود يه سری اتفاقاتی افتاد که اصلاً انتظارشو نداشتم امروز واسه يکی يه سری از کوچيکترين ماجراهای زندگيمو تعريف کردم و واقعا مبهوت شعور بالاش و کلاً فهمش شدم.آره کاش فقط يه چند تا از دوستام مثه اون بودن تا ديگه هيچ غمی نداشتم ولی خب آدمای خوب هميشه کمن.آره زندگی هميشه صحنه کمی هست هميشه جايی هست که آدم ميفهمه اين زندگی با تمام اجزاش مسخره هست.بعضی وقتا به اين نتيجه ميرسم که کاش نبودم يا اصلاً خلق نميشدم،چون من که هيچوقت نتونستم خوشحالی هامو بيشتر از چند لحظه دووم بدم هيچوقت.با اينکه تو زندگيم به خيليا کمک کردم(يعنی تنها جنبه مثبت وجود داشتنم) امّا به جاش واسه خيليا جبران کردم نميدونم شايد فلسفه خلق من اين بود که يه سری با ديدن من عبرت بگيرن يا به وسيله من عبرت بگيرن ولی کلاً مسخره هست چون من هيچ انتخابی نداشتم.بعضی وقتا ميبينم که منم مثه مجردات(همون فرشته ها و........)خلق شدم امّا با يه فرق که خدا اونا رو فقط واسه کارای خوب آفريد و منو واسه خوبو بد.آره زندگی خيلی واسم بی معنا شده ديگه هيچ ارزشی واسش قائل نيستم،ديگه واسم مهم نيس که سرم گيج ميره يا قلبم درد ميکنه صداشم در نميارم تا ببينم چی ميشه،چون مردن بهتر از اين زندگيه.نميگم ميخوام خودکشی کنم چون ميخوام يه قويتر منو بکشه چون حيفه تا لحظه آخر نخوام مقاومت کنم ولی ممکنه هر لحظه بگم من رفتم به جهنم!!!!!!
امروز يه روز جالب واسه خودش بود.امروز يه سر رفتم بيرون تا يه هوايی تازه کنم که تو مسير چند تا از دوستان قديمی(دوست نه دوست) رو ديدم يعنی ميشه گفت اونا منو ديدن. آره خيلی تعجب کردن که من تنها تو خيابون چيکار ميکنم(چون من خيلی کم ميشه تنهايی بيرون برم)همينطوری تعجب کردن پرسيدن نکنه محمد قرار داشتی يارو نيومده منم يه خنده با معنی بهشون کردمو حساب کار دستشون اومد.همينطوری داشتيم گشت ميزديم باهم(خب ديدم که اونا که ميخوان باهم باشيم منم که دوس دارم هميشه يکی باشه تا حوصله ام سر نره قبول کردم دعوتشونو)که يه سری حرفايی زده شد فهميدم که اونام تازه الان دارن ميفهمن که من چی بودم ولی خوب نزاشتم پررو شن همينطوری رفتيم که گفتم بابا بياين سوار ماشين شيم و شديمو ....(از اينجا ببعد نميتونم بگم ولی خيالتون راحت باشه من همون پسرخوبم)آره همينطوری با ماشين اونا ورانندگی زيبای من رفتيم تا دم خونه خودمون البته بازم من يادم رفته بود ساعت نبايد از يه ساعتی بگذره ولی خب ديگه من عادت ندارم دوستامو بپيچونم.آره همينطوری گذشت الانم که ساعت....و منم فردا ميخوام صبح زود برم دانشگاه،اميدوارم از خواب پا شم پس فعلاً خداحافظ
امروز يه اف بود که با اينکه شايد کسی که اونو زده بود میخواست واسه خنده بگه اونو امّا اون واقعاً به يه ماجرای زيبا اشاره کرده بود.ميدونین واسه ما آدما تو اين دنيا خيلی چيزا قرار داده شده تا از اونا درس بگيريم.آره مثلاً همه ميگن کلاغ بده امّا کلاغ خوبه چون يه رنگه چون خيلی چيزارو ميفهمه چون شجاعه(چون يکی از حيوونایی هست که عقاب هرگز بهش نزديک نميشه چون ممکنه حتی کشته شه).مثلاً هميشه ما ميگيم که قناری قشنگه ولی حتی يه بارم نشده به يه دستی رنگ کلاغ نگاه کنيم.يا مثلاً خيليها از خفاشا بدشون مياد ولی شده تا حالا يه خفاشو تو دستتون بگيرين،تا حالا شده يه بارم به اين موجود نگاه کنين. نه چون فکر ميکنين مظهر ترسه ولی اونم قيافه قشنگو ملوسی داره(شوخی بود ملوسيش).آره ما آدما ديگه خيلی ظاهر بين شديم و اين بده چون داره همه چيزو از بين ميبره.آره يه کم به حرکت طبيعت نگاه کنيم تا ببينيم چی ميشه.ما هميشه دوست داريم يه لقمه آماده بزارن دهنمون ولی اين يادمون باشه که ممکنه اون لقمه خفمون کنه چون خودمون فقط اندازه گلومونو ميدونيم.آره واقعاً ديگه خيلی بد شديم خيلی.آره بياين عوض اينکه از بدی موجودات ديگه بگيم يه کمم به چيزایی که اونا دارن و ما بايد ازشون درس بگيريم فکر کنيم.آره اميدوارم روزی برسه که همتون بفهمين ما خيلی چيزامونو بايد از بقيه موجودات ياد بگيريم.يه رنگيو شجاعتو از کلاغ و همينطور زيباخواهی رو، تلاشو از مورچه، با وفايی رو از سگ،نجابتو از اسب،قانون منديو انسجامو از زنبور و خيلی چيزای ديگه.آره سعی کنين از نعمت ترکيب عقلو چشم استفاده کنين سعی کنين حتی اگه نتونستين ضرر نکردین چون بالاخره يه روز ميتونين،آره ميتونين
.
ديشب يکی از دوستام گفتش که امروزاستادمون قراره امتحان بگيره هر چی من گفتم بابا من که همون روز گفتم روز کنکور سراسری که دانشگاه راه نميدن،قبول نکرد بالاخره امروز رفتم دانشگاه که طبق انتظارم راهمون ندادن.بعدش اومدم خونه و کار معمولمو تکرار کردم يعنی استراحت و بعدش ناهارو دوباره استراحت و بعدش ديدن يه فوتبال مسخره که طبق معمول پرتغال شانسی بالا اومد.ولی خداييش بازی فرانسه يه چيز ديگه بود واقعاً اين تيم نشون داد که حرف من درباره برزيل درسته و با اينکه داور اسپانيايی يه جاهايی سوتی داد ولی خب مسئله اينجا بود که واقعاً زيدان يه تيمه و هنری هم واسه خودش حداقل يه نصف تيم هست پس همين جوريش کلی برتری داشتن(ويرا و تورامو نگفتم چون چشم شور زياده)تازه ريبری هم نشون داد که خيلی با عرضه هست.آره امروز يه روز عجيب غريبم بود من اصلاً حال نداشتم هيچ کاری کنم.و يه نکته باحال امروز که رفتم جلوی دانشگاه ديدم که يادش بخير پارسال من چه حالی داشتم تو اين موقعها حالی که هيشکی نميتونه درک کنه،من با يه خيال راحت رفتم سر جلسه چون ميدونستم هيشکی انتظار معجزه ازم نداره(چون امتحانای ازمايشی رو.......بی ادب نشين خوب نداده بودم) و تازه چون کلاً من آدم خونسردی هستم واسم مهم نبود که چی ميشه به خاطر همين اوضاع اونقدر خوب امتحان دادم که حتی با 26-27 تا سوال جابجا زدن بازم رتبم خفن شد آره اينطوری شد که من بازم ترکوندم امروز بچه ها ولی يه حال ديگه داشتن اميدوارم هر کسی به حقش برسه.و بازم يه سؤال از خدا:
خدايا چيکار کنم تا دوباره همون خوشحالی رو بهم برگردونی؟چيکار؟
امروز روز بدی نبود.آلمان تونست ارژانتينو راهی خونه کنه تا فردا اگه خدا بخواد فرانسه هم يه حالی به برزيل بده.آره کلاً زندگی امروز يه جورايی جالب بود امروز رفتم خونه مامان بزرگم نشستم پيشش تا باهم يه کمی حرف بزنيم.من مامان بزرگمو خيلی دوس دارم(مفهوم خيلی دوس داشتنو خيليا نميفهمن پس نگين خب اين معموليه)کلی باهم حرف زديمو خنديديم ياد قديما کرديمو مامان بزرگمم چند تا از خاطرات قشنگشو گفتو کلی خنديديم.آره کلاً شب خوبی بود اميدوارم تا صبح هم خوب باشه ولی خب اميدواری ديگه حتمی نيس.يه جورايی ديدگاهم به زندگی ميخواد عوض شه چون ميخوام يه سری کارای جديدی کنم که وقت لازم داره ميخوام از زندگيم دفاع کنم ميخوام از خدا هرجور شده خواهش کنم تا ديگه جلومو نگيره يعنی ميخوام بشم همون محمد قبلی چون واقعاً ديگه نميخوام مثه امشب يهويی ضربان قلبم تو چند لحظه۷۰-۶۰تا بالا بره ديگه قلبمو حفظ ميکنم ولی اين وسط يه مشکله که نميذاره من اينکارو کنم اونم اينه که نميخوام به خاطر خودم يه سری رو ناراحت کنم ولی شايد ديگه چاره ای نباشه چون خسته شدم از اينجور زندگی واقعاً ديگه مسخره شده زندگيم همش ياسو نااميديه.خدا تو ميخوای من چيکار کنم تا اين اوضاع تموم شه؟چيکار؟؟؟؟؟؟
من امروز يه جايی رفتم که تونستم يه کم غمامو فراموش کنم.امروز يه کار خيلی خوب کردم رفتم به يکی سر زدم که خيلی دوسش داشتم اول حالش خراب بود ولی مسئله اينجا بود که اونم خب دلش گرفته بود رفتم ببينمش آخه منو اون همديگرو خيلی دوس داريم و هميشه من محبتاشو فراموش نميکنم.آره خيلی خوش گذشت.خيلی باهم خوب بوديمو خوشحال ۳ ساعت پيشش بودم امّا هنوز ميخواستم بازم کنارش باشم.اما بالاخره خداحافظی کردمو رفتم.راستی امروز تو خيابون يکی رو ديدم که خيلی يهويی شوکه شدم طوری که راه برگشتو گم کردم خوب شد که اون متوجه من نشد والا نميدونستم چيکار کنم.آره امروزم گذشت.ولی امروز يه خوبی داشت حداقل واسه اينکه نذارم کسی غمامو بفهمه مجبور شدم يه خورده الکی بخندم و راستی امشب يکی ان بود که خيلی خوش گذشت صحبت با اون.مسنجرمم يهو پکيد ولی بالاخره اونم درست شد.آره امروز روز نسبتا خوبی بود مخصوصا که الان ساعت......آره خب منم بعضی وقتا ديوونه ميشمو الکی خوش ميشم.
امروز مثه هميشه کابوسم بود که منو از خواب بيدار کرد.ای خدا چرا حتی ديگه تو خوابم آسايش ندارم چرا؟امروز يهويی به دلم افتاد که يه سر بيام اينترنت يکی از دوستای قديميمو ديدم باهم يه کمی صحبت کرديم ولی حيف که يهو کامپيوترش خراب شدو رفت منم يه نيم ساعتی واستادم ولی نتونست بياد بعد از اينکه من رفتم يه نيم ساعت بعدش دوباره اومده بود و همروز یکی بهم گفت بزرگ شو گفت بسه اينکارا ولی کاش تو چشام غصه رو ميديد کاش ميديد ولی تنها اميدم اين بود که يه سری فراموشم نکنن اما خدا به اينم رحم نکرد.نميدونم امروز يه کم تونستم فکر کنم ولی بازم همون نتيجه قبلی،يعنی نميدونم چرا اينطوری ميشه.امروزم ميگم کاش يکی پيدا ميشد يه کم ميتونست اميدوارم کنه يادش بخير چه صحبتايی کردم با خيليا چه کسايی رو به زندگی اميدوار کردم شايد بگين پس چرا خودمو نتونستم چون من هميشه ميدونستم دارم بهشون دروغ ميگم ميگفتم بخند به زندگی بهت ميخنده ميگفتم زندگی زيباس ميگفتم....... ولی همش دروغ بود چون دل خودم پاره پاره بود ميگفتم ببين من چقدر اميدوارم ولی اون موقع داشتم فقط ناله ميکردم.تا جايی که يادمه هر کی خواست سنگ صبورش شدم گوش شنواش شدم ولی حالا......خودم دارم از بين ميرم ديگه نميخوام اميدوار باشم الکی اصلاً ميخوام ول کنم زندگی رو حال قلبم که بدتر شده پس شايد هر چه زودتر بگم خداحافظ دنيای تلخو کثيف من دارم ميرم تا جهنمو اين بارتجربه کنم ولی اونم آتيشش واسم هيچه چون اينجا قوی شدم.من تو اون دنيا فقط يه چيز ميخوام از خدا بپرسم چرا؟واقعاً چرا؟
امروزم آخرين امتحانمو دادم.امروز روزعجيبی بود دلم گرفته بود مثه يه قناری که در قفسش همينکه يه لحظه باز شه ميخواد هر جوری شده بره منم ميخواستم برم بيرون ولی نذاشتن خب نميدونم واقعاً تا کی من اينطوری ميمونم.امروز ميخواستم يه خورده آزادتر باشم ولی خب نشد ديگه مهم نيس.دلم بدجوری گرفته بدجور ميخوام يه نفسی تازه کنم ولی نميشه نميدونم چرا نميدونم. حالم خيلی خرابه ميخوام بذارم برم از اين شهرو ديار ولی جايی ندارم.اون روزايی که همه گريمو ميديدن چرا ساکت موندن؟ چرا وقتی خواستم برم گفتن حق ندارم برم چرا؟چرا خدا با من اين کارو کرد شايد يه جايی دل يکی رو شکوندم ولی تا جايی که يادمه من هيچ وقت به کسی زور نگفتم،به کسی ناحق نگفتم،به کسی تو جمع ضدحال نزدم پس چرا اينطوری شدم چرا؟چرا همش غمو غصه شد کار من چرا همش ناراحتی شد حال من؟اينا خيلی سؤاله يکی ميخواس از غمم کم کنه ولی بدتر حالمو خرابتر کرد چون الکی از کسايی که دلمو شکستن حمايت کرد.نميدونم شايد سرنوشت منم اينه شايد من نبايد بخندم.ميدونين چيه که بيشتر از همه دلمو ميسوزونه اينکه هر وقت يکی ميفهمه(البته به زور)که ناراحتم ميگه مگه بچه پولدارام ناراحت ميشن؟ميگن مگه تو هم مشکلی داری؟ و يه سری حرفای ديگه ولی به خدا جلوی کار خدا با پول نميشه واستاد نميشه غمو با پول نابود کرد(تازه اگرم بشه من که پولدار نيستم).اگه اينجوری فکر ميکنين واقعاً احمقين به خدا خستم نميخوام اين زندگی رو ديگه نميخوام کسی بهم بگه بچه پولدار.کاش هيچوقت به کسی شمارمونو نميدادم تا کسی نميفهميد کجا زندگی ميکنيم کاش.آخه چرا شماها ديگه اينجوری هستين.شايدم اينم خواسته خداس چون خدا ميخواد حسابی فشار بياره شايدم.......
امتحانو ترکوندم.اگه استاد واقعاً به قولش عمل کنه بايد بهم خيلی نمره بده چون من اين امتحانو که فکر کنم تقريباً نمره کامل ميگيرم(گفتم احتمالاً چون تو دانشگاه ما نمره کامل گرفتن انگار فقط واسه خداس و تو بايد الکی نمره کامل نشی)آره اين يعنی توپ واقعاً اگه من حالم بد نبود ميخواستم چيکار کنم.تازه نگفتم که تو اين چند روزه که ميخواستم سعی کنم با اين زندگی کنار بيام و همه چيزو واسه هميشه فراموش کنم يه اتفاقی افتاد که حالمو خراب کرد امروز که داشتم فکر ميکردم ديدم که خودمو ديگه داغون کردم ديگه هيچی ازم باقی نمونده.تنها چيزی که الان فقط کم داشتم مريض شدنم بود بايد فردا برم بيمارستان چون ديگه قلبم بد داره اذيت ميکنه بد قاطی کرده.اين اتفاقی که افتاد من هيچ انتظارشو نداشتم و يهويی شد واسه همين خيلی بهم ريختم ديگه طاقت ندارم.امروز يه چيزی از دوستم شنيدم که خيلی عصبانيم کرد خيلی.داشتم قاطی ميکردم که دوستم يادم انداخت که قسم خوردم فقط بشنوم و هيچ کاری نکنم ولی مگه ميشه کاری نکرد مگه ميشه آدم هيچ فکری نکنه مگه ميشه نميدونم من قراره چه بلاهايی سرم بياد الان ديگه آماده ام که هر بلايی سرم بياد چون هيچ رحمی بهم نشد هيچ رحمی.آخه خدا چرا؟
ميخواستم واسه امتحان فردا آماده شم،ولی از بچه ها از سختی اين درس شنيده بودم ولی خب من هميشه ميگم هيچ چيزی سخت نيس مگه اينکه خدا بخواد.خب با اين فکر شروع کردم به خوندن درسی که فقط از ۳۲جلسش ۳-۲جلسه سر کلاس بودم جزومم از خوبی يکی از بچه هامون به دستم رسيد خب ارزششو بهم ثابت کرد با اين مهربونيش(فکر بد نکنين چون من با خيليا فرق دارم)آره نشستم يه دور خوندم جزورو گفتم شايد چون خيلی سخته و من هيچی بلد نيستم فکر ميکنم اسونه ولی وقتی نمونه سوالارو حل کردم بازم ديدم سخت نيس فقط بايد باهوش باشی همين.اميدوارم فردا بتونم امتحانمم مثه الان بترکونم تا ديگه هيچ مشکلی واسم حداقل تو درس پيش نياد.آره سعی کردم امروز حالم خوب باشه ولی امشب با اين بازی هلند واقعاً دلم به حال بعضيا سوخت که فکر کردن هلند باخت ولی تازه اگه اينو باخت هم درنظر بگيريم اين داور بود که سوتی داد نه هلند و پرتغالم که تو قوطی بود شانس اورد،ولی اين يادمون باشه که همشون بچه بودن و اينکه همون بچه ها ميتونن تو يکی دوساله آينده هر تيمی رو بکوبن.آره ديگه برم بخوابم چون فردا صبح امتحان دارم.
چه امتحانی بود امروز اين استاد احمق اصلاً شعور نداره معلوم نيس هدفش چی بود واقعاً يعنی به اين فکر نکرده که ممکنه يه سری نتونن اين سوالارو جواب بدن(گرچه من اين واحدو 100% پاس ميکردم چون قبلاً بايه 10 پاس شده بودم ولی خب آدم بايد به عموم نگاه کنه)ولی خب طبق معمول من ترکوندم با اينکه هم شب قبلش هم دلم ناراحت بود و هم بيشتر از 3-4ساعت نخوابيدم(اتاق تاريک بود پس درس نميخوندم)ولی خب فکر کنم دوباره نمره کاملو گرفتم تا ببينيم خدا چی ميخواد امروز يه کم وقت کردم به زندگيم نگاه کنم سبک سنگين کنم ديدم همه مشکلاتمو تونستم حل کنم جز اين آخريه(البته خب اين مشکل اون قدر گنده بود که نميشه با بقيه عوضش کرد)که داره کمرمو ميشکنه ولی اينم اميدوارم که حل شه چون اگه نشه خب ديگه حتماً زنده نيستم که حل نشده موند.خيليا ميگن چرا اينقدر نااميدم ولی مسئله اينجاس که هيچ کدومشون(جز يه چند تاييشون)هيچی نميدونن آخه وقتی مشکلات کوچولوی اونارو ميبينم که ميگن خيلی بزرگه خنده ام ميگيره ولی خب بالاخره حل ميشه ولی مشکلات من ميتونه کوچيک کوچيکش يه چند نفری رو نابود کنه ويا از زندگی بندازه ولی من الان دارم يه درد بزرگو تحمل ميکنم(تورو خدا نگين عاشق شدم چون ديگه خسته شدم از بس اين واژه رو شنيدم) بدون اينکه دم بزنم يعنی تا کسی اين وبلاگو نخونه اصلاً متوجه نميشه چه غمايی رو دلمه.ولی کاش خدا يه کم بهم کمک کنه فقط يه کم.آخه چی ميشه خدايا اگه يه کم کمکم کنی؟
امروزم مثه هميشه من نميدونستم امتحان تا کجاس.نشستم واسه امتحان بخونم که ديدم بابا همشو بلدم کاش ترم پيش ۵ دقيقه زودتر ميرسيدم اون وقت مجبور نبودم منت بکشم(ولی شايد اگه ميرفتم سرامتحان حالم خرابتر ميشد و سرامتحان داغون ميشدم)ولی اينبار به موقع ميخوام برم بازم گريه ام گرفته من هميشه از جمعه ها بدم مياد چون هميشه دلم ميگيره اصلاً جمعه هارو دوس ندارم ميخوام امتحانامو زودتر تموم کنم تا بتونم يه سرو سامونی به اين اوضاع احوالم بدم ديگه نميخوام بگم حالم خرابه چون ميخوام آزاد باشم ميخوام به هيچی فکر نکنم بعد از امتحانا وقت هست ميشه بهش فکر کرد آره شايد اونوقت بتونم شايدم عمرم نرسه چون قلبم ديگه درد نميکنه بلکه يهويی قفل ميکنه اون موقعم فقط سعی ميکنم ساکت بمونم ولی وقتی که يه خورده حالم جا مياد اين آينه هست که ميگه چشم نشونه قلبمه يعنی حالم خرابه آره خيلی خرابم.ميخوام بگم ياد روزای خوبم بخير ولی تا يادم مياد همه روزام داغون بوده چون نتونستم يه دل سير بخندم.بازم تو آخرش ميپرسم خدا چرا؟
فردا بازم يه امتحان ديگه دارم.احساس بهتری دارم چون ديشب اونقدر خسته بودم که بيهوش خوابيدم و اصلاً وقت نکردم به اين زندگی کسالت بارم فکر کنم.با اتفاق ديشبی ياد يه حرفی از يکی از استادامون افتادم اون گفت هميشه تو هرجايی يه سری چشمايی هستن که دلشون تو چششونه و منتظرن تا تو يه فرصت بيان جلو مثل دويدن تو يه پارک يا گرفتن جزوه.اون حرف قشنگی ميزد ولی به نظر من اشتباهه که آدم بخواد اين جوری باشه(گر چه دخترا خيلياشون اينجورين)ميدونين به نظر من شناخت بايد عميق باشه چون يه دوست با يه آشنا خيلی فرق ميکنه چون دوست يعنی يه تيکه از وجودت(همون تأثيرهمنشين) و اين با يه آشنايی ساده فرق ميکنه،ولی اصلاً ولش کنين ميدونين مسئله اينجاس که خيلی از ماها اگه محبتو تو خونه ميگرفتيم عوض اين که از دوستداشتنی هامون جدا شيم اونوقت دوستيها عميقتر ميشد اونوقت دوست بوديمو رفيق نه مثه الان دوست پسر دوست دختر(اين دو تا از واژه هايی هستن که از بچگی ازشون بدم ميومد) آره مسئله اينجاس.خدايا من فردا امتحانی دارم که به اميد تو هستم چون واقعاً هيچی نخوندم هيچی ولی اون مهم نيس مهم اينه که کمکم ميکنی تو زندگی يا نه؟
امروز امتحانمو دادم.خيلی جالب بود وقتی ديدم قسمت بندی کتابم با بقيه فرق ميکنه و من فقط ۱۵ دقيقه وقت دارم ولش کردم گفتم هر چی باداباد.رفتم سرامتحان و خوبم دادم يعنی فکر کنم اگه استاد منظورمو نفهمه تازه ميتونه نصفه نمريه يه سؤال که ته تهش 1 نمره بوده رو نده.امروز قسمت دوم اون فيلم رو ديدم ديگه کاملاً به خودم مشکوک شدم واقعاً خيلی عجيبه که من يه خورده خيلی باهوش ميزدم(شانس که ندارم ولی خب هميشه احتمال هر چيزی هست)ديدم دقيقاً حدسام درست در مياد ولی کاش ميتونستم يکی از اين حدسای اتفاقی رو تو زندگيم بزنم کاش.امروز يه روز عجيب بود خيلی عجيب يه سری رفتم پارکمون تا يه نفسی تازه کنم ولی ديدم بابا من مثه اينکه شناخته شده هستم چون يه سری سر فوتبال بازی کردن انچنان تشويق کردن که من موندم و يه اتفاق جالب بود که باعث شد يه لحظه يه تبسم بزنم يکی اسممو پرسيد ولی من دوزاريم کج زد اسم خوشگلترمو گفتم اون بد کف کردو يه سری اتفاق ديگه افتادو.......(نترسين من هميشه پسرخوبيم پس فکر بد ممنوع )آره امشبم اينجوری گذشت اميد دارم يه روز حالم خوب شه اميدوار.چون هميشه سؤالم اين بوده که خدايا چرا؟
فردا امتحان نسبتا سختی دارم و مثه هميشه من نميدونستم امتحان از کجا تا کجاس(بايد يه فکری به حال خودم کنم)ولی بازم لطف دوستان مهربون(خدا پدر گراهام بلو و يه سری ديگه مثه مخترع چت رو بيامرزه)من فهميدم تا کجاس.خب بازم شروع کردم به خوندن که ديدم بی خيال درس فوتبال ايرانو بچسب.خب بازم ايرانيا ترکوندن ولی واقعاً دست برو بچه های انگولا درد نکنه که زياد خوب بازی نکردن والا نميتونستيم بگيم حداقل يه مساوی کرديم.اصلا ول کنيم فوتبالو مهم هلندو المانه(البته خب ارژانتين جای خودشو واسه ساعتای سرگرمی و برزيل واسه خوابيدنو استراحت کردن داره) آره دلم گرفته ولی نه مثه هميشه چون اينبار شايد اين آخرين دل تنگيم باشه ولی خب بالاخره زندگی با همه بديهاش و دلخوشيهاش(من دلخوشی ندارم)بالاخره ميگذره و يه روز تموم ميشه مهم اينه که خيليا ميگن زندگی بی ارزشه ولی تو کاراشون ثابت ميکنن که تنها چيزی که ارزش جنگيدن داره همينه(البته کشورو اعتقاد هميشه جزئی از زندگی هستن)ولی واسه من فقط کشورم ارزش داره بايه سری فکرام که کسی نفهميدشون واسه همين خاموش شدم.ميخوام برم يه سفر يه جايی يکی ميخواد صدامو بشنوه ميخواد بدونه من کيم.اون ميتونه منو اروم کنه چون يا عزرائيل جاش مياد يا خودش ميشنوه و ميدونم که اون ميفهمه من چی ميگم پس به اميد سفر می مونمو.......
امروز جامو تو امتحان دومی نميدونستم و اين جالبتر شد وقتی امتحان دوم دقيقاً بعد از امتحان اول بود.آره همين طوری يهويی جو گرفتتم و ثابت کردم من محمدم(به قول يکی باهوش،پررو(از جنبه مثبتش)،خوش صحبت(اينو گفتن سرخ شدنم داشت)،.....)خب شمارمو پيدا کردمو امتحانارو مطابق انتظارم بلکه بهتر دادم.همين طوری تو راه يه فيلم ديدم که دوسش داشتم و اونو گرفتم تا ببينمش با ديدنش خيلی ديدگاهم نسبت به دنيا عوض نشد امّا فهميدم که بايد قدر خودمو خوب بدونم چون من واقعاً با بقيه يه سری فرقای عمده دارم،خيلی بزرگ. ديدم مثه اينکه من واقعاً خلق شدم تا ازمايش شم يعنی اتفاقايی که تو اون فيلم افتاد اگه يکيشم واسه من ميافتاد من پيروزميشدم امّا همه شکست خوردن همه.فيلم خيلی خشنی بود امّا دقيقاً به اتفاقاتی اشاره ميکرد که ميشه تو زندگيا بيافته يعنی آدم مجبور باشه يه کاری کنه که بر خلاف عقله و برخلاف عرفه امّا خب دل بعضی وقتا هيچی نميفهمه هيچی.و يه سؤال از خدا:
چرا خدا ميخوای منم مثه خيليا عقلو کنار بزنم و فقط با دلم تصميم بگيرم؟ چرا؟
فردا دوتا امتحان خفن دارم.يکيش سخته ولی مهم نيس،اون يکی هم اسونه ولی مهم خب آخه بايد نمره توپی بگيرم تا ثابت کنم محمد هنوز قلب تپنده ضد خرخوناس(البته ايشالا که ميتونم چون تا الان فقط يه دور جزورو تا نصف خوندم)ولی نميدونم فردا چی ميشه يه تصميمات تازه ای هم گرفتم که موضوعات جديدی رو بوجود مياره ولی هنوز زندگی داغونه امروزم يه اتفاق بد افتاد ولی بازم توجهی بهش نکردم خواستم ساکت بمونم تا ببينيم چی ميشه ميخوام برم يه جای دور خيلی دور.خيليا ميگن عاشقم(ولی هم اشتباس هم احمقانه چون من با اين اوضام اصلاً عاشق نميشم)آره خيليا بچه هستن متأسفانه فکر ميکنن همه چيز دنيا فقط چيزای مادی هستش اميدوارم که اونام يه روزی عاقل شن ميخوام بلند شم ولی دستی ندارم،ميخوام بابدنم با کمک ديوار بلند شم ولی هم ديوار شل بود هم کمرم شکسته آره يادم مياد اون روزی که شنيدم يکی گفت من ميخوام ديگه بلند نشم و همينطوری سينه خيز بجنگم.امّا من مثه اون نيستم من می جنگم با اين زندگی و.......
امروز يه امتحان داديم که واقعاً من فهميدم که استادمون از فوتبال هيچی نميفهمه هيچی.يه سؤالايی داده بود که همه ناله ميکردن نه مثه اينکه نميشه کاريش کرد البته خب من پاس ميکنم ولی ميخواستم نمره ام بهتر شه ولی همچنان اميدوارم به خدا و اينکه بشه يه نمره ای گرفت آره ديگه خسته شدم از دست خودم ميخوام تا آخر امتحانا همه چيزو فراموش کنم ميخوام فقط درس بخونم هفته بعد امتحانام تموم ميشه فقط خدا کنه بلايی سرم نياد تا بتونم فقط درس بخونم و با خيال راحت امتحانا رو خوب بدم ولی اينا اميدن ولی خواهش ميکنم ازخدا که يه هفته بذاره خوب امتحان بدم ميخوام سعی کنم حالم از اين بدتر نشه ميخوام بعد امتحانا يه سفر برم تا بتونم يه استراحتی کنم.چون ميخوام واسه تابستون ديگه داغون نباشم ميخوام تو همين تبستون پايان بدم به همه اين ماجراها ولی خب اول بايد امتحانارو بدم.خدايا کمکم کن،تو امتحانام اذيتم نکن تا امتحانارو خوب بدم.
امروز بازی ايران و پرتغال بود.واقعاً من خوشحال شدم که بعد از هادی ساعی ما يه نفر به نام کعبی داريم که ميتونه جای اونو بگيره و در اين بازی بازم ميرزاپور ثابت کرد نبايد بهش اعتماد کرد اون که گل اول بود سر شوت دکو اصلاً تکون نخورد اونم که پنالتی که برعکس پريد و من شرطو بردم.خوبه اينا که اينجوری بازی ميکنن واقعاً من حس خوبی پيدا کردم چون اگه ما احتمالاً بالا ميرفتيم واقعاً ميتونستيم یه جورایی شگفتی ساز بشيم و رکورد مجارستانو به کمک تيم مقابل بشکنيم(يه بازی ۰-۱۰ برد المانم که۳-۸)ولی بازم فيگو ثابت کرد که هرکی ستاره ميشه احتمال عقده ای شدنش بيشتر ميشه چون اصلاً پنالتی نبود اونم که از رونالدو زد کتف يحيی رو شکوند حيف امروز روز تلخی بود و من يه امتحان سخت دارم که اولين امتحانمه آره بريم ببينيم ما چيکار ميکنيم ولی يه تيکه فردوسی پور خوب گفت:
خدا حافظ برانکو،خداحافظ جام جهانی،خداحافظ.......
و اينکه امروز علی کريمی ثابت کرد که بايد واقعاً يه چند وقتی از تيم ملی بره کنار تا آدم شه کسی که لگد ميزنه واقعاً به چه درد تيم ميخوره کسی که عوض اينکه به بچه ها اميد بده زرزر ميکنه بايد بره گم شه(خب چون خوب بازی نميکنه تا بشه بخشيده شه)اينا واقعاً آيا تو باشگاهاشونم اينطوری بازی ميکنن؟
جمعه:حالم بده چون ديشب داشتم راحت ميشدم امّا هنوز زنده ام.فردا بازی ايران پرتغاله نميدونم کی ميبره اما خيليا الکی اميدوارن مثه من(من به اين اميدوارم که يه روز همه بديهام خوب ميشه اونا اميدوارن که ايران ميبره ولی هممون الکی اميدواريم) ميدونين ديگه از دست همه خسته شدم آخه مگه من چيکار کردم که اين بلاها بايد سرم بياد ،نميدونم.يه سريا ميگن بابا ول کن چرا خودتو عذاب ميدی ولی کاش اونا می فهميدن که مشکلات پيش منن نه من دنبال اونا يا ميدونستن که من از بچگی به فکر اين روزا بودم(خيلياتون ميگين خالی ميبندم امّا راسته)آره از اون موقع ميدونستم که با اين اوضاعی که زندگيم داره پيش ميره واقعاً بيچاره ميشم الان خيلی خستم هم از دست خودم هم بقيه.از خودم خستم واسه اينکه نميخوام به اين مشکلام پايان بدم(به طريق کاملاً ناجوانمردانه)و از دست بقيه چون نميفهمن من چی ميگم و وقتی ميفهمن منظورامو که ديگه دير شده خيلی دير.يه سری ميگن عاشق شدم اما حماقت محضه که کسی فکر کنه من کسی رو دوس دارم يعنی نه که بگم محاله ولی مسئله اينجاس که اگه من يکيرو دوس داشته باشم ميدونم که با وضعيت الانم نميتونم خوشبختش کنم پس فقط بهش ميگم دوسش دارم پس اين حماقته که عاشق باشم.آره همش اميدواريهای الکی همش نااميدی.اميدوارم فردا بچه ها حداقل قشنگ بازی کنن برد مهم نيس(يعنی اگه ببرن که ديگه هيچی ترکوندن ولی من يکی که انتظار معجزه ندارم)
امشب يه جايی دعوت بودم يه چند لحظه خواستم بزنم بيرون يه کم هوای تازه به صورتم بخوره.همينطوری راهمو گرفتم رفتم هوام مثه من حالش خراب بود سردم بود.از تصميمی که ديشب گرفتم ديگه حالم يه کم بهتر شده چون ديگه الان دارم به سمت مرگ ميرم.ولش کنين داشتم ميگفتم داشتم به سمت يه جايی ميرفتم که بهش ميگن کانال.همينطوری که هوا تو موهام ميچرخيد ديگه تو حال خودم نبودم خيلی آب شدم اين چند مدته آره اصلا احساس نميکردم دارم چه اشتباهی ميکنم همينطوری داشتم ميرفتم جلو بی حواس اصلا حواسم به جلو نبود سرم بد درد گرفته بود مغزم از هجوم فکرای داغون داشت ميترکيد آره همينطوری تو فکر بودم که يهو يه صدايی منو به خودم اورد اون صدا گفت:(با فرياد)
مواظب باش!داری چيکار ميکنی؟نيفتی.
آره من تا مرگ فقط چند لحظه فاصله داشتم آره داشتم ميافتادم تو کانال .آره اون صدا منو نجات داد ولی کاش اون اونجا نبود تا شايد من الان راحت بودم.امّا يه لحظه که فکر کردم ديدم بعضی وقتا ممکنه يه اتفاقايی مثه اين اتفاق ميتونه آدمو نجات بده.اون ميگفت نميدونه چرا اونجاس ميگفت يه ندا تو قلبش گفت اونم اومد (گرچه اميدوارم اينو از سر احساسات نگفته باشه چون خيلی زود سرخ شد).آره مثه اينکه خدا هنوز ميخواد من زنده باشم تا ببينم چی ميشه؟ديگه دارم از خودم از همه چيز خسته ميشم.راستی امشب فهميدم که من نسبت به بقيه يه کاری ميکنم که خيلی توپه ولی نميدونم چرا هنوز خدا اين بلاهارو سرم مياره،نميدونم کاش يکی ميتونست بهم بگه.کاش....
امروزم مثه روزای قبل يکم روی پروژهام کار کردم.يعنی يه علافی بيخود.از اينجور زندگی کردن متنفرم يه تصميم تازه گرفتم که يه اتفاقات جديدو تو زندگيم پايه گذاری ميکنه.يه تصميم واسه رها شدن از تيره خاکو آدما.ميخوام از اين نوع زندگی جدا شم.نگين خل وچل شدم چون تصميمم خب حداقل باعث شده يه کم حالم از نامعلومی در بياد حداقل ديگه الان تکليفمو ميدونم.شايد بگين چرا زودتر اين تصميمو نگرفتم خب چون وقتش نشده بود و اينکه اين تصميمی که گرفتم منو به احتمال خيلی زياد نابود ميکنه ولی يه خوبی داره حداقل ديگه ميدونم هر لحظه چمه و اينکه لازم نيس که بخوام ذهنمو مشغول کنم يا اينکه ناراحت باشم چون اينباراين منم که دارم تصميم ميگيرم و اينکه خب طبق معمول از تصميمای من هيچ راه فراری نيس چون من هيچوقت تصميماتمو ول نميکنم.شايد بگين که خودخواهو يه رايم ولی اينطوری نيس من هميشه رو کارام فکر ميکنم و پس اگه اجرا بشن ديگه هرگز از تصميمم تحت هيچ شرايطی برنميگردم شايد بگين خب اون لحظه اشتباه تصميم گرفته باشم(گرچه هيچوقت اين اتفاق نميافته)خب اون موقع تصميممو يه کم اصلاح ميکنم تا درس شه.آره تصميمی که گرفتم اينه:
با اين زندگی بدم بسازم چون هيچ راه فراری جز مرگ يا يه معجزه بزرگ ندارم خب پس چرا الکی به اين فکر کنم که چيکار کنم.وقتی اختيار ندارم،چه فايده؟
وقتی خدا نميخواد چه فايده؟
وقتی من کارام(گرچه درستن از نظر شماها) نبايد انجام بشه چون خدا نميخواد،پس چه فايده؟؟؟؟؟؟؟
بازم رو پروژهام کار کردم امروز تا کاملتر شه حالم خيلی خرابه نميدونم اصلا دارم چيکار ميکنم آخه تاکی من ميخوام نااميدانه به زندگی ادامه بدم ديگه چشام درد ميکنه و قلبم داره وايميسته. نميدونم شايد نبايد اينقدر به خودم فشار مياوردم ولی خب ديگه خسته شدم به خدا دارم نابود ميشم نميدونم واقعاً آخه اين چه بلاهايی هستش که سرم مياد.تازگيا يکی پيدا شده که به حرفام گوش بده ولی اونم نميتونه مثه من بشه چون اونم يه سری مشکلاتی داره که من نميتونم همه مشکلاتمو بهش بگم ديگه نميدونم واقعاً چيکار ميخوام بکنم يه سردرگمی خفن تمام وجودمو گرفته ديگه به زندگی نميتونم مثبت نگاه کنم چون واقعاً ديگه هيچ چيزی اميدوارکننده نيس هيچی. نميدونم خيليا ميگن برم يه سفر امّا الان امتحانا شروع شده کجا برم ديگه خستم ميخوام برم بميرم.ميخوام برم يه گوشه ای که ديگه از اين آدم خبری نباشه کاش ميشد يه جايی تنها باشی ديگه دارم از جامعه کنده ميشم.اون محمدی که هميشه ميرفت بيرون ميگشت(نه از اون گردشای مسخره)حالا ديگه حتی حال نداره از تختش جدا شه.واقعاً خراب شدم خراب.
ديشب که حالمون گرفته شد امروز همينطوری ميگذشت هفته ديگه امتحانام شروع ميشه من امروز يه کم روی پروژهام کار کردم ولی بازم هيچ فايده ای نداشت چون حالم گرفته بود خسته شدم از اين زندگی ميخوام ديگه واسه هميشه پايان بدم به همه قصه ها چون واقعاً مسخره شده کارام.ديگه نميخوام الکی اميدوار باشم واقعاً حيفه اين عمرو زندگی همش بدبختی شده. حال يکی از دوستام خرابه منم از اون بدتر نميدونم ديگه بايد چيکار کنم واقعاً هيچ راهی ديگه واسم نمونده.
ديشب به هزار اميد که به بازی نگاه ميکردم و اميدوار بودم تا تيم يه کاری کنه که برم بيرون ولی بازم اينا گند زدن بازم همه تقصيرا سر بچه ها خورد شد در صورتی که مشکل اصلی برانکو بود واقعاً اين مرد چقدر خنگه! من که نفهميدم تا کی واقعاً ميخوان بهش مهلت بدن تا بيشتر گند بزنه به تيم ملی.هم حال مارو گرفتن هم ابرومونو بردن بايد برانکو بره گمشه من که جاش بودم حتی ايرانم نميومدم. فعلاً خداحافظ