تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵ ساعت:  ۱۳:۵۲  توسط:یه کس دیگه
من واقعا موندم چی بگم......
تو مطمئنی خودتی؟؟؟؟؟
محمد امین ختایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی از مطالب بلاگتو خوندم .....خیلیاش ساده و دلنشین بودن!
اما واقعا این تویی؟؟؟؟
مامان بابات فکر می کنن تو.....توووووووو ...تو یه قدیسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
این جملتو که خوندم نیم ساعت داشتم می خندیدم!!!!!!!!!!!!
بهشون بگو یه روز......فقط یه روز بیان یه سر دانشگاه ببینن قداست گل پسرشونوووووووو!!!!!
شرم آوره!!!!!!!!!!
تو که خوب بلدی حرف بزنی.....خوب بلدی بنویسی...!!!
تو چرا؟؟؟؟
تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره...!!!
لازم به ذکره ....من هنوز شک دارم که این تو باشى!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من امروز اين نظرو تو وبلاگم خوندم که خب اينی که اينو زده جزو اونایی هستش که من آدم حسابشون نميکنم يا اينکه ميخواد ديگه آدم حسابش نکنم.
ولی يه نکته جالب وجود داره چون هيچکس جز اينکه من باهاش خيلی آشنا باشم(چه دوست خيلی صميمی باشه چه از اونايی که......) نميدونه من يه قديس نيستم،يعنی واقعاً همه فاميل همه آشناها،حتی اونايی که منو کاملاً از نزديک ميشناسن هنوز خيلی قسمتای منو نديدن.ميدونين خب هر کسی يه عقايدی داره و عقايد همه واقعاً واسه من محترمه بجز اونايی که خب به عقايد من يا يکی ديگه توهين کنه خب اونارو قبول ندارم.
ميدونين من انصافاً پسر با منطقی هستم(برعکس چيزی که خودم ميگم،ولی اين حرف خيلياس!!!)خب شما جای من باشين نميتونين يه کارايی رو بکنين فقط من چند تا پيشنهاد ساده ای که بهم شده رو ميگم ببينين تا کجا اين مملکت به فضاحت کشيده شده:
۱.محمد تو با من دوست باش(يعنی هروقت خواست بزنه تو کلم)اونوقت دوستای منم با تو دوست ميشن(خب اين پيشنهاد يه دختر بودش)
۲.محمد تو فلانی(يه دختره که فکر کنم جز دانشکده ما يه سری ديگه هم دنبالشن)رو ول کن خب من ميگم اين سريا هيچ حرفی بهت نزنن و هر چی تو گفتی قبول تو بشو پادشاه دانشکده(خب اولاً من با اون دختره هيچ کاری ندارم چون کلاس نداره و همچنين من که پادشاه دانشگاهم دانشکده جزوی از دانشگاهه)
۳.محمد تو به فلانی(همون دختر پيشنهاد ۲) بگو از ريختش متنفری،که ازت دست بکشه خب ما هم به کارمون برسيم و در عوض.....(خوب من از قيافه هيشکی متنفر نيستم پس دروغ چرا؟)
۴......ديگه همين ۳ تا که پاکاش بودن واسه همه بسه.
خب فرض کنين واقعاً من بايد چيکار کنم؟واقعاً به اون دختره من چی ميتونستم بگم؟يا به اين پسرا؟ خب معلومه که زدم تو دهنشون تا ياد بگيرن که با من درست صحبت کنن.
خب ميدونين من يه چيزی ميگم يادتون باشه از ۱۰ سالگی به بعد ديگه هيشکی نميدونه من چه جوری زندگی کردم خب آخه ميدونين من از ادمای فضول خوشم نمياد البته نه اينکه به کسی دروغ بگم چون از دروغ بدم مياد ولی خب هيچوقت طوری زندگی نکردم تا کسی شک کنه و اگرم کسی شک ميکرد بلايی به سرش مياوردم تا ديگه شک نکنه.اين درسته که من هميشه سعی ميکنم خوب بگردم ولی واقعا تو دانشگاه با بدترين و ساده ترين نوع پوششم ميام چون اونجا محل درس خوندنه.خب اينم به من هيچ ربطی نداره که هميشه دستم پره جزوس چون خب بقيه منو دوس دارن والا من که نميرم ۷-۸ تا جزوه بگيرم چون عاقلانه نيس که تو جايی که تو چشمی بخوای هم زمان با چند نفر باشی(گر چه حتی تو خفا هم به دلايلی درست نيس).
خب کلاً اينارو گفتم تا بگم من کار خاصی نکردم چون هنوز ميگم به نظر من دانشگاه محل درس خوندن و دوستيهای پاکه.کثافت کارياتون بيرون دانشگاه اونقدر بکنين که خسته شين خب پس اردو يا دور هم جمع شدنا واسه چيه واسه آزادی بيشتره(من نميگم هميشه اينطوريه وهمه اونجا اين كارن اما اونجا ازادين هركاری ميخواين بكنين).خب ميبينين من پسر خوبيم بعدشم چند تا حرفو ميخواستم بزنم:
۱.گل پسرا به من چه که يه سری منو دوس دارن يا اينکه من يه سری رو دوس ندارم خب بعضيا از من يه انتظار زشتی دارن خب پس دوسشون ندارم.
۲.خانوما(ساده گفتم تا دوباره حرف پشت سرم درنيارين)خب به من چه که بعضی خواسته هاتون ناممکنه خب من چيکار کنم مگه هر پسری خوشگل و بامزه(چه خودمو تحويل گرفتم)و خوش صحبت باشه بايد با شما دوست شه؟خوب معلومه که نه.
۳.من يه قديس نيستم ولی خب خواهشن هر کی از من هر چی ديده حاضرم باهاش شرط ببندم که حرف مفت ميزنه چون من هيچوقت کاری نميکنم که بخواد يه روزی خرابم کنه(حتی اون تلفنا تلفنای مخصوص بودن نه دوستام ميدونم درک اين واستون سخته ولی خب من که آدم حسابتون نميکنم)
۴.......خب فکر کنم همينا بس بود.
پس من يه قديس نيستم اما هيچ دليلی بر اينکه من قديس نباشم وجود نداره چون همتون ميدونين که سر زبون ريختن هيشکی به پای من نميرسه پس خب ديگه نظر ندين چون شماها رو چزوندم واسه همين الکی ميخواين به تيپم يا رفتارام گير بدين ولی خب عيبی نداره اگه اينجوری دوس دارين باشه من قبول ميکنم هر چی خواستين بگين هر چی که خواستين ولی خب هم جرات اينو داشته باشين که اسمتونو بگين هم اينکه اگه عرضه دارين خب دليل بيارين.چون من پاک نيستم ولی ثابت کردن اين يه مورد لازمه ۱۰ سال شناخت منه چيزی که حتی مامان بابام و نه هيچکس ديگه ای نتونست.خب اينبار من منتظرم با اسم خوشگلتون وبلاگمو کثيف کنين.من منتظرم.
پ.ن:اگه دختری که خب نترس من با هيچ دختری بد رفتاری نميکنم چون به اندازه کافی تو اين دنيا بهشون ظلم شده پس فقط بهت ميگم چرا؟(شايدم يه دليلی اوردی جلوی همه ازت معذرت خواستم)
پ.ن:اگه پسری خب چون يه مرد واقعی حساب نميشی که بتونی سر حرفت اسمتو بنويسی باشه چون ترسویی ميبخشمت و فقط بهت ميگم چرا دوست داری با من اينکارو کنی؟همين
پ.ن:اگه هيچکدوم نيستی خب عيبی نداره ميبرمت دکتر من آدم نوعدوستی هستم.اگه عملم لازم داشته باشی مطمئن باش دوستانه بهت کمک ميکنم(خب بابا يه مريضيه ديگه چيکار کنم)
پ.ن:خيلی دوس دارم بدونم واسه کی انقدر ارزش دارم که اينهمه واسم وقت گذاشته و اينارو تايپ کرده و خوشحالم که تونستم شادش کنم حتی واسه نيم ساعت.من مهربونم ولی خب
دوس ندارم کسی فکر کنه بی عرضه ام اگه اذيتت کردم ببخشيد(اينم از معرفتم)
پ.ن:......زيادی حرف زدم تا نظرای بعدی منتظر ميمونم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز من بايد برم دکتر قلب.وای که واقعاً فاجعه اس که.....اصلاً ولش کنين.آره رفتم پيش دکتر يه حرفی زد که خوشحال شدم کسی جز خودم حرفشو نفهميد چون خيلی وقت قبلم مجبور شده بودم تنهايی برم ولی اينبار مامانم کنارم بود خب نبايد ميزاشتم مامان بابام بفهمن اصل ماجرارو.همينکه اومدم خونه يه نقش حسابی هم واسه بابام بازی کردم تا اصلاً نخواد از مامانم بپرسه.داداشم که فقط گريه ميکرد اونم خر کردم که اين قرصا موقتين و هيچ خبری نيس تو منو دوس داشته باشی من خوبم.دلم به حال همه ميسوزه ولی واسه اين سه تا بيشتر چون واقعاً به من وابسته ان.امروز به يکی از دوستام هزار بار زنگ زدم ولی نه هيچ خبری نبود.با يکی ديگه هم که صحبت کردم چيزه خاصی واسه گفتن نداشت ولی خب منم نتونستم همه چيزو بگم.امشب يه کم زودتر اومدم توی اينترنت ولی خب زودی رفتمو زودی برگشتم چون من بايد تا صبحا بيدار باشم.آره امروز دلم واسه يه سری خيلی تنگ شده بود آره بروبکسه دانشگاهو ميگم مخصوصا واسه بعضياشون که احمقن که نميخوان به يه صلح پايدار برسيم و هنوز اينو نفهميدن که اگه دوست باشيم خب زندگی به کام اونا شيرين ميشه.راستی امشب يه شب خيلی زيبا بود چون با يکی از صميميترين دوستام کلی صحبت کردم کلی.طوری که واقعاً ديگه بوی سيم سوخته تو اطاقم ميومد ولی خب منو اون خيلی صحبت داشتيم.ولی از شنيدن يه سری حرفا خيلی ناراحت شدم گرچه خودمم اين دردو کشيدم ولی خب من ديگه اون مشکلو واقعاً له کردم ولی اون اول راه بودش.اون يه چيزی رو از من فهميده که خيليا اونو نفهميدن خب ميدونين اون چون يه خصلتی داره که به اين کمک کرد تا اينو بفهمه خب بقيه هم بايد خودشون بفهمن چون تا اخرين لحظه دنيا نميتونن اين يه چيزو ازم بفهمن.خب من ديگه برم دير وقته،آفتاب(همون خورشيد)سلام ميرسونه!!!!!
پ.ن:حرفای دکتر واسم مهم نيس چون خب من حاضر نيستم يه کارايی رو بکنم.ازم هيچی نپرسين چون همه حرفاشو فراموش کردم پس ديگه ديره واسه سؤال جواب.
پ.ن:دلم واسه هم دانشگاهيام به خصوص اونايی که حاضرن سر به تنم نباشه تنگ شده.ميخوام برم از همشون حلاليت بطلبم.(خيلی خنده دار بودش چون من اونارو اصلاً جزو آدما حساب نميکنم)
پ.ن:امشب يکی از اون اتفاقا افتاد که اصلاً انتظارشو نداشتم و واسم خيلی عجيب بودش که.......
پ.ن:چرا همه به من گير ميدن بايد زن بگيرم بابا من که از بچگی گفتم کی به من زن ميده؟ ولی کو گوشی که حداقل اين يه حرفو بشنوه.(خب ديگه .......اصلا ولش كنين)
پ.ن:...........اينو به دلايل واقعاً امنيتی نميگم چون نميخوام به جرم.......(همون امبولانسو اين جور چيزا)توسط فمينيستا دستگير شم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب يه روز تو يه جنگل قشنگ يه درياچه کوچولو بود که يه رود زيبا به اون می ريخت اونجا پر ماهی بودش.اما يه ماهی کوچولو هم بودش که خيلی قشنگ بود ولی برعکس کوچولوييش هم ناز بود هم دل بزرگی داشت.
روزها همينطوری پشت هم ميگذشتن ولی واسه ماهی کوچولوی ما اونجا خيلی کوچيک بود اون عاشق گشتن بودش واسه همين شبا که همه ميخوابيدن اون ميرفت و در خلاف جهت رود شنا ميکرد و تا يه جاهايی ميرفتو بر ميگشت ولی همه گروه فکر ميکردن اون تنبله که زياد ميخوابه چون نميدونستن که اون شب بيشتر ميره گردش.
تا اينکه يه صبحی همه تعجب کردن که ماهی کوچولو بيداره گفتن چه جالب که تو بيداری اون گفتش بچه ها بايد بريم يه جای دور بايد از رود فرار کنيم.اما همه گفتن اينجا که پره غذاس واسه چی بريم آره هی اون پافشاری می کردو بالاخره موفق شد چون با سنو سال ترين ماهی گروه گفتش حتماً اون يه چيزی ميدونه که ميگه حالا بياين بريم بببنيم اون چی ميگه.آره همه ماهيها راه افتادن و شروع به سفر کردن همه.آره رفتنو رفتن تا به يه جایی رسيدن که ماهی کوچولو هيچوقت تا به حال به اونجا نيومده بود آره اونا همينطوری رفتن که يهو ديدن چند تا خرس بزرگ اومدن و شروع کردن به شکار اونا همه پراکنده شدن ولی اونایی که پيرو ضعيف يا خيلی کوچولو بودن زودی گير افتادن آره خيليا کشته شدن ولی کشته شدن بزرگترين وپيرترين خيلی سخت بودش چون ماهی کوچولو فهميد که ديگه هيچ حاميی نداره چون اون بودش که هميشه به حرفای اون گوش ميداد.آره بالاخره تونستن فرار کن و برگشتن به سمت همون درياچه.بالاخره بعد از کلی کشته دادن برگشتن همون جای اول که يکی اومد نزديک ماهی کوچولو گفت همينو مر خواستی؟ اما ماهی کوچولو فقط ميتونست سکوت کنه چون ميدونست حرفاشو کسی باور نميکنه.که يکی ديگه اومد جلوگفتش:اين فقط ماجراجويی دوس داره ولی الان ديگه هيشکی رو نداره اون باعث کشته شدن پيرمون شد اون مسئول کشته شدن اين همس.که يکی که با منطق تربود گفت بزارين ببينيم به چه دليلی گفتش بايد بريم.ماهی کوچولو اينطوری شروع به تعريف کرد:
من هر روز که تا دير وقت ميخوابيدم واسه اين بود که هر شب ميرفتم گردش تا جاهای دور ميرفتم.تا اينکه يه شب چند تا آدمو ديدم که داشتن از يه ماجرايی حرف ميزدن.اونا ميخوان اين رودو به رومون ببندن بعدش هممونو شکار کنن.آره اونا ميخوان هممونو بکشن
که يکی برگشت گفت برو بابا ماها رو گول نزن همه ميدونن که تو خيلی دوس داشتی از اينجا بری واسه همين خواستی به خاطر خودخواهی خودت همه رو به کشتن بدی تو دروغ ميگی چون کو؟ الان که اينجا بازه چرا به خاطر خودت اين همه ماهی رو به کشتن دادی؟ تو بايد بری.آره همه هم صدا گفتن برو برو و ماهی کوچولو هم با دلی شکسته از جمع جدا شد اون رفت يه گوشه درياچه تنها شروع به گريه کرد.آره چون حالا بعد از مامان باباش که تو بچگيش از دست داده بود حالا تنها حاميشم از دست داده بود و تنها شده بود.اما اون به يه چيز بزرگ فکر ميکرد به کاری که قبلاً کرده بود آره اون به ياد......
چند روز بعدش يهو همه ماهيها ديدن که نه هيچ خبری از رودخونه نيس يعنی اون ادما يه سد بزرگ زده بودن تا جلوی ابو بگيرن همه ماهيها پريشون شدن اما ماهی کوچولو بعد از چند روز پيداش شد گفت بياين، بياين دنبال من.اون همه رو تو عميقترين جای درياچه جمع کرد گفت:ديدين من راست ميگفتم.اما همه سکوت کرده بودن چون مرگ تو چند قدمی اونا بودش و ديگه الان فايده ای نداشت هيچی حتی پشيمونی هم فايده نداشت. ولی ماهی کوچولو گفت من يه نقشه دارم که ميگم چيکار کنين شماها بايد برين اما از رود که يکی گفت چرا الکی حرف ميزنی اونو بستن نميشه دررفت که ماهی کوچولو گفت اونم ميگم وايسا و ادامه داد که آره شماها بايد برين اما يه قولی بايد بهم بدین هرگز به پشتتون نگاه نکنين و برای اونجايی که خرسا منتظرتونن شماها بايد از جايی که من ميگم رد شين اما يادتون باشه هرگز نبايد به پشتتون نگاه کنين.خب حالا اينکه چه جوری از اينجا برين.اون يه راهی رو نشون داد که هر شب خودش يواشکی از اونجا ميرفته بيرون و به اونا گفت حتی اگه خرسا شماهارو ديدن بايد از اون سوراخه رد شين اينو بدونين اگه به پشتتون نگاه کنين به پشتياتون خيانت کردين پس فقط با تمام قدرتو سرعت فرار کنين اون اينو گفت و خودش گفت من اخر از همتون ميام کسی منتظرم نشه چون من قبل از اومدن بايد يه کاری کنم.آره ماهی کوچولو که قبلاً از باهوشی و زيباييش گفته بودم خودشو نشون داد و ادمارو به دورترين قسمت درياچه از اون سوراخ کشيد تا بقيه بتونن راحت فرار کنن آره اون حواس همشونو پرت کرد و تا اخرين نفر که بره مقاومت کرد ولی ديگه واسش هيچ توانی نمونده بود.آره اون برای بار آخر رفت کنار سوراخ اما ميدونست که آدما نبايد بفهمن اونا از کجا فرار کردن پس يه لحظه يه تصميم بزرگ گرفتش آره اون خواست کاری کنه تا اونا نفهمن که اب درياچه داره کم ميشه واسه همين خودشو زد به ديوار سوراخه هی کوبيد هی کوبيد تا ديوار ريخت اره اون فقط خودشو گير انداخت تا بقيه بتونن فرار کنن اون با اينکارشم يه کار بزرگ ديگه کرد آره اون کاری کرد تا کسی دستش به بدن اون نرسه واسه همين اونقدر اونجا موند تا از گرسنگی چشاشو بست اونم رفت پيش مامان باباش و حامی هميشگيش يعنی پدربزرگش اونکه هيشکی رو تو اين دنيا نداشت که بخواد واسش نگران شه واسه همين اونم خودشو راحت کرد اما نه به شيوه ترسوها بلکه به شيوه بزرگا اون خودشو گير داد اون واسه کسايی فداکاری کرد که اونو از گروه بيرون کرده بودن وقتی صيادا ديدن هيچ خبری از هيچ ماهيی نيست گذاشتن رفتن و کلی ناراحت بودن.اونا يه کاری کردن تا اون درياچه ديگه نباشه آره اونا سدو خراب نکردن.
چند روز بعد همه ماهيها که نگران ماهی كوچولو شده بودن برگشتن ببينن چی شده اما همشون بهتزده شدن ديگه از اون درياچه هيچ خبری نبود ديگه بوی خوبی تو هوا نبود عوضش اونجا شده بود يه مرداب که خيلی هم زشت بودش و هميشه اونجا يه مرداب موند چون اونجا بايد فقط مقبره يه ماهی کوچولو ولی با دلی بزرگ ميشد که خودشو فدای کسايی کرد که بهش بدی کرده بودن اون به وصيت پدربزرگش عمل کرد يعنی محافظت از بقيه آره اون مرد ولی عوضش هم باعث شد هم جايی که مرد موندنی بشه هم خودش هم اسمش آره اون خيلی بزرگ بودش خيلی بزرگ برعکس جسه کوچيکش.
پ.ن:بخشش و بزرگی و گذشت و آزادگی(چون حاضر شد از گرسنگی بميره ولی حاضر نشد جسمش غذای کسی شه) رو از ماهی کوچولو ياد بگيرين.
پ.ن:سعی کنين هميشه حرف همه رو باور کنين مگه اينکه عکسش ثابت شه.
پ.ن:کاش اين داستانرو خوب بخونين نه سرسری چون همشونو با عشقو علاقه واستون نوشتم.
پ.ن:اگه من خوب نمينويسم حداقل اين پياماشو جدی بگيرين که هميشه از خصلتای خوب ميگم.
پ.ن:........خب فکر کنم واسه امشب بس باشه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يکشنبس.خوبه که حداقل تاريخا هنوز دستمه.امروز يه صدای آشنا داشت قلبمو ميشکافت البته خب شيکافت چون جز قلبم وقتی با کله خوردم زمين.... ولی خب عيبی نداره به زمين خوردن می ارزيد چون خب هر کسی يه سری صدارو دوس داره(ولی بر عکس که هيشکی صدای منو حداقل دوس نداره يعنی همه دوس دارن خفه شم)آره ديگه نميخوام هيچ صحبتی داشته باشم ولی....اه به اين دل که نميتونه پر بکشه.راستی امروز با دو تا از دوستام صحبت کردم که خب يه صحبتی بود ديگه کاريش نميشه کرد چون اونا ازم يه چيزايی خواستن که خب من سعی کردم بهشون بدم.فردا قراره برم دکتر قلب ببينم چی ميگه ولی از الان تقريباً ميدونم چيا ميخواد بگه.ولی يه چيزی ميگه برم اونم زور بقيه اس که همه فشار ميارن والا من که ...عادت کردم ولی خب فردا ميرم براتون ميگم چيا گفت.راستی امشب يهو نصف شبی يکی زنگ زد که صداش منو سرحال اورد ولی همه رو ترسوند چون فکر کردن چيه که ديدن نه با من کار داشتن خب ول کردن امروز با يکی از دوستام کلی صحبت کردم.که خب ديگه خسته شد منم گفتم بره بخوابه تا خسته نباشه ولی خب فردا روز ناجوريه واسم چون بايد يه روز کامل بدون موبايل سر کنم اما عيبی نداره من به همه جور دوری عادت کردم اينم روش.آره امشب کلی داستان نوشتم ولی يکيشو الان تعريف کردم تا بقيشم بعدا بگم.نميدونم از چی بگم از چی بنويسم چون خستم خيلی خستم کاش يه جايی واسم بود تا استراحت کنم کاش يه جايی بود تا سرمو اروم بزارم.ميگن اونجا اغوش مامان باباس ولی نه حتی اونجام منو اروم نميکنه ميگن قبرستون خوبه؟ولی بازم جوابم منفيه چون من ميخوام اين دنيا اروم باشم چون ميدونم اون دنيامم مثه اين دنيام زجر داره چون من قراره رنگ آرامشو نبينم خب اينم يه جور زندگيه ديگه.
پ.ن:زندگی نه مردن نه پس چی آره؟
پ.ن:..........اينو به دلايله امنيتی حذف کردم چون نميخوام کسی سرم داد بزنه.
پ.ن:صبح شده ولی من هنوز بيدارم پس کی ميخوام بخوابم،نميدونم.
پ.ن:خدا کنه فردا بتونم دروغ نگم ولی نه نميشه چون بازم بايد دروغ بگم واسه دل بقيه
پ.ن:........زيادی حرف زدم پس اينم با بعدياش بمونه واسه بعدا!!!!
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يه روز تو يه دشت پهناور يه مترسکی بودش که از يه مزرعه مراقبت ميکرد.بعد از سالها ديگه صاحب اون زمین به خاطر خشكسالی به شهر رفتش و اون مترسک با تنها دوستش که يه گنجشک بود تنها موند.
يه روز مترسک از اون گنجشک پرسيد که ببينم چيه که به اين دونه ها ميتونه همچين قدرتی بده که بتونن اينطوری رشد کنن و بزرگ شن که گنجشک تو جوابش گفت:خورشيد آره نور خورشيده که اينارو اينطوری ميکنه.مترسک پرسيد:کو؟ ميخوام ببينمش گنجشک گفت:آخه تو که پشتت به اونه بايد هر روز سعی کنی يه خورده بچرخی تا بتونی يه روز ببينيش چون واقعاً زيباست.از اون روز ببعد مترسک هر روز يه کم ميچرخيد اما اينا کافی نبود چون زمين سفت بود.مترسک يه روز رو کرد به گنجشكو گفت که اينطوری خيلی سخته گنجشک گفت:خب تو بايد صبر کنی هر بار که بارون اومد يه کم بچرخی.آره يواش يواش بادهای سرد اومدن که نشون ميداد پاييز ميخواد شروع شه گنجشک از دوستش خداحافظی کرد و مجبور شد بره.وقتی اولین قطره بارون به گونه های مترسک نشست اون داشت از خوشحالی بال در مياورد.آره اون هر روز يه کم بر ميگشت تا يه روز يه اتفاقی افتاد اون که صبح از خواب بيدار شد ديد که يه خورده تغيير کرده.اون يه گرمای خاصی رو روی بدنش حس ميکرد يواش يواش گرما بيشترو بيشتر شد آره هوا خيلی گرم شده بود.مثه اينکه اون مترسک بايد حسرت ديدن خورشيد به دلش ميموند آره خشکسالی بدی شروع شده بود اونم وقتی كه تازه اون داشت يواش يواش اميدوار ميشد که خورشيدو ببينه خب ديگه هر کسی يه سختيهايی تو عمرش ميکشه.آره هر روز گرم تر ميشد طوری که مترسک ديگه اميدش داشت قطع ميشد ولی اون هنوز اميدوار بود واسه همين سرشو به اسمون گرفت گفت:خدايا آخه مگه من چيکار کردم که بايد اين همه زجر بکشم،تو که ميدونی همه اميد من به همين يه نگاه پس چرا ميخوای اونو ازم دریق کنی.اون داشت اشک ميريخت ولی مترسک که اشکی ندارن.اون هر روزو هر شب با خدای خودش صحبت ميکرد تا اينکه يه روز احساس کرد يه کم هوا خنک تر شده و سرش به اسمون گرفت تا ببينه اين سايه چيه که بالای سرشه.آره اون ديد که کلی ابر داره بالای سرش مياد خيلی خوشحال شد ولی اون ابرا خيلی دل سنگ بودن تا بتونن يه کم از خودشونو به پای اين بريزن واسه همين گذاشتن رفتن.اونشب بازم مترسک خشک موند برگشت رو به خدا کردو گفت:خدايا حتی اگه من نتونم خورشيدو ببينم گرماشو حس ميکنم.خب شايد تو نميخوای من ببينمش،شايد.....اون حرفشو ديگه اينجا خورد ولی تو آخرش گفت عيبی نداره خدا تا آخر عمرم صبر ميکنم.آره يه چند روزی با اين احوال گذشت ولی مترسک دلسرد نشد.حتی وقتی فهميد که دوستش يعنی گنجشکم برنگشته گفت باشه تنهايی صبر ميکنم تا سال بعد آره اون صبر کرد.
يه روز بازم احساس کرد که يه سايه بالای سرشه ولی اينبار به بالا نگاه نکرد تا الکی ديگه اميدوار نشه.ديد هوا خيلی تاريک شده و کلی بادهای تند شروع به وزيدن کردش.وقتی اولين قطره به صورتش خورد بازم هيچی نگفت وقتی تعداد قطره ها بيشترو بيشتر شد اون سرشو به سمت اسمون گرفتو با تمام قدرتش فرياد زد خدايا شکرت.آره اما اينبار ديگه بارون تندترو تندتر شد مثه باد.مترسک هی به خودش فشار مياورد اون ديگه نميخواست اين فرصتو از دست بده.ديگه بارون نبود که ميامد اين توفان بود که با قدرتش داشت همه چيزو از جاش ميکند اما مترسک از خوشحالی داشت بال در مياورد و دراورد.وقتی توفان تموم شد و اون چشاشو باز کرد.وای اين چی بود که اون ميديد،چه زيبا بود يه قرص طلايی حالا اون ديگه ميدونست که چرا گياها همه تلاششونو ميکنن تا از خاک بيرون بيان و سر بكشن به اسمون تا اونو ببينن.خوبه مترسک ما خورشيدو ديد و از اون دور اين دوستش گنجشک بود که داشت به سمتش ميامد گنجشک کنارش به زمين نشست اما اون دلگير بودو ناراحت چون نميتونست چيزی رو که ميبينه قبول کنه.اما مترسک با همه بزرگيش گفت:گريه نکن دوست من اگه من شکستم عوضش حالا خورشيدو ميبينم.ميدونی تو راست ميگفتی هميشه بايد همه سعيمونو بکنيم و اميد داشته باشيم.خب هر چيزی يه قيمتی داره منم قيمت ديدن خورشيدو پرداختم.مترسک که اينارو ميگفت گنجشک داشت گريه ميکرد و به اين فکر ميکرد که واقعاً چه روح بزرگی تو وجود دوستش هست.
آره مترسک وقتی داشت به ديدن خورشيد فکر ميکرد يادش رفت که ممکنه اون توفان اونو بشکنه به زمين بندازتش از نظر اون عيبی نداشت چون بی منت تونست خورشيدو ببينه آره اون بود که پيروز شد گرچه ديگه هيچی نداشت ولی عوضش همه از عزم اون ميگن و هميشه بزرگ ميمونه و از همه اينا مهمتر هر روز خورشيدو ميبينه و ديگه لازم نيست که گنجشک از زيبایی اون براش بگه.عوضش اون الان به پشت خوابيده و استراحت ميکنه و راحت هر روز خورشيدو ميبينه آره اون قيمت اينو پرداخت کرد کاش ما آدمام ميفهميديم.
پ.ن:اميدو عزمو و ثابت قدمی رو تو خواسته هاتون از مترسک ياد بگيرين.
پ.ن:کاش ماهام ياد ميگرفتيم که بايد خودمون تلاش کنيم نه اينکه از خدا بخوايم همه چيزو واسمون آماده کنه.
پ.ن:کاش اين داستانايی که واستون ميگم بتونه يه کم واستون مفيد باشه.
پ.ن:کاش هميشه يادتون باشه که هر چيزی يه قيمتی داره پس ببينين به قيمتش می ارزه يا نه.بعدش عمل کنين.
پ.ن:...........ديگه زيادی حرف زدم بسه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يادمه همين چند وقت قبل بود که با اون ماجرا وقت خيلياتونو گرفتم.خب حالا ميخوام بگم اون ماجرا مال من بود ولی اينکه بقيه اسما واقعی بودن يا نه بزارين مخفی بمونه.ميدونين اون داستان داستان من بودش و همشم واقعيت محض بودش.و اما اينکه چی شد که اون از من بريد کاری بود که خودم کردم ميدونين من کاری کردم که فکر کنه من بهش خيانت کردم.آره با يکی يه قرارايی گذاشتم که بخواد مثلا بگه تو از زندگيم برو بيرون،از اينجور بچه بازيا.کلاً اون روز جهنمی هر طور بود من مطمئن شدم که اون منو از دلش کامل بيرون کرده.البته من از قبل ميدونستم يکی هست که اونو خيلی دوس داره ولی چون من بودم نميشد.آره بعد از من اون دو تا بهم رسيدن.و الانم ديگه زنو شوهر خوبی هستن چون سارا واسم از خوشيهاشون کلی تعريف ميکرد و ميگفت که خيلی خوشحالن ولی هميشه ميگفت محمد چرا؟ولی من هيچوقت نتونستم بگم چون هيچ مشكلی نبود ولی.......آره من يه تيکه ای اومدم تو زندگی اون ولی به همون تندی که اومدم به همون تندی هم از دلش رفتم بيرون.ميدونين من از يه مشکلی خبر داشتم که اون درکش نميکرد يه مشکل بزرگ که هنوز باهامه.من نميخواستم هيچوقت اون ناراحت شه واسه همين تحمل نکردم که بخواد اون سختيارو ببينه چون اون پسره از نظر من همه چيز داشت هم عاشقش بود هم اينکه ساقی اونو دوس داشت،پسره هم پول داشت طوری که از اون موقع ميدونست که تو کارخونه باباش يا يکی از دفترای....کار داره خب من اين وسط خيلی چيزارو نميتونستم به ساقی بدم و واسه همين ميخواستم که اون بره بعدشم ما از يه گروه خونی نبوديم اونا خيلی پولدارو اهله بريز بپاش بودن ولی نه اونطوری که ما ميکنيم.و کلاً خيلی فرهنگامون فرق داشت.در کل منو اون احتمال از هم پاشيدنمون زياد بود.هنوز يه حرفی هست که اون نفهميد که درست گفتش ولی خب اونو گفت آره منو اون هيچوقت نميتونستيم کنار هم خوشبخت باشيم،البته مشکلات من از خيلی قبل از اون شروع شده بود و هنوزم نميدونم تا کی ادامه داره.آره من نميخواستم اون به آتيش من بسوزه.
پ.ن:من از خود گذشتگی نکردم فقط يه کم منطقی بودم.خب آدم بعضی وقتا بهتره از دلش بگزره.
پ.ن:چون قول داده بودم اينو نوشتم.
پ.ن:خب هيشکی به همه سؤالا درست جواب نداد چون در بهترين حالت يه نفر به سه تا جواب داد.
پ.ن:اين داستانو هيشکی هدفشو نفهميد و نخواهد فهميد چون من نميخوام.
پ.ن:.........ديگه تا همينجا بسه ادامشو نميگم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز خب شنبه بود يعنی در ادامه جمعه.ديگه واسم عادت شده که حالم گرفته شه.امروز خودمو نگاه کردم وای که چقدر..........نه قرار بود ديگه از چيزای بد ننويسم.امروز يه اتفاق جالب افتاد ميدونين امروز يهويی تصميم گرفتم دو تا داستان بنويسم که نوشتمشون.ميدونين امروز کار زيادی نکردم و اتفاق خاصی هم نيافتد(يعنی اتفاق خوب)چون تقريباً هيچ کاری نکردم.امروز  صدای يكی منو بيدار كرد امافقط بيدار كرد چون مجبور شد بره.امروز عصرم همين اتفاق اما با يه نفر ديگه تكرار شد.امشب بايکی از دوستام صحبت کردم درباره خودم يه چيزی فهميدم که خيلی هم خوبه هم بد ولی مسئله اينجاس که بديش و خوبيش خيلی باهم دراميخته و اصلاً جدايی ناپذيرن.آره من امروز فهميدم که چرا بعضی وقتا ناجور مظلوم ميشم چون من....نه اصلاً ولش کنين نميخوام از اين موضوع بگم راستی اون کسايی که هی ميگفتن برم دکتر قلب قرار شد دوشنبه برم(....نميگم چرا خواستم برم.).ميدونين ولی هيچ دکتر قلبی نميتونه بفهمه درد اصلی من چيه...نه من عاشق نيستم مشکل من اينه که قلبم شکسته ولی هيشکی نخواست درستش کنه.ميدونين دلم واسه چند نفر خيلی تنگ شده خيلی ولی يه مشکلی هست که نميتونم الان ببينمشون خيلی دلم پره اونقدر که اگه بخوام خاليش کنم هم خيلی طول ميکشه هم اينکه خيليا ميفهمن که دلمو شکستن و ناراحت تر ميشن نميدونم چرا؟واقعاً چرا خدا بامن اينکارو ميکنه؟امشب رفته بودم پارک و دادشمو برده بودم بازی کنه خودمم رفتم بازی کنم ميدونين خيلی وقته نخنديدم چون قول دادم ديگه الکی نخندم ولی واسه من شاديهای واقعی نمونده هر بار که خودمو به تختم ميرسونم سعی ميکنم فقط بخوابم چون تو سکوت نميخوام باصدام کسی رو از خواب بپرونم يا اينکه چيزی بگم.ميخوام فقط بخوابم فقط خواب،يه خواب طولانی.......
پ.ن:من سعی کردم از شاديها بنويسم اگه نشد ببخشيد.
پ.ن:چرا دوستام دلمو ميشکنن؟
پ.ن:خدا فقط ميگم دوست دارم همين.
پ.ن:دارم از برگشتنم پشيمون ميشم چون......
پ.ن:نميدونم هيچی ندارم که بگم
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

وقتی آخرين برگ درخت انجير افتاد ديگه اميدی به رفتن نمونده بود.چون ديگه هيشکی کنارش نبود حتی وقتی درخت انار داشت اميد ميداد به عاشقا ديگه واسه يه پرستوی تنها هيچی نمونده بود.ديگه قدرت بال زدن واسش نبود آخه ميدونين اين پرستو به انتظار دوستش بود که قول داده بود بره يه دونه پيدا کنه و برگرده ميدونين اين پرستو ديگه اميدی به رفتن نداشت چون دلش شکسته بود،چون هی خودشو سرزنش ميکرد که چرا گذاشت دوستش دنبال اون دونه بره آخه اونا که به يه دونه نيازی نداشتن،آره اون يه چيزو باور نميکرد که اون واسه هميشه رفته هر چی بقيه ميگفتن که اون تورو ول کرده و رفته و اون بهونه بوده اما اون چون هميشه دلش پاک بود باورش نميشد که يه همچين کاری باهاش شده باشه و هی اه ميکشيد.بقيه هی ميگفتن ميميری اينجا تو سرما همه چی يخ ميبنده و نه غذايی هست نه جايی برای پنهان شدن از دست سرما.ولی اون عاشق بود و اين چيزا رو نميفهميد.آره اون پرستو نگاهش به سمتی بود که دوستش رفته بود ولی هيچ برگشتی نبود آره اون تکو تنها بود.بالاخره همه از انتظار اون خسته شدن و همه گذاشتن رفتن و اون تو سرمای استخون سوز زمستون تنها موند واسه هميشه آره واسه هميشه.اون همش نگاهش به اسمونا بود،يواش يواش ديگه برگی نموند تا بتونه از اون در برابر برفا محافظت کنه حتی هيچ درختی ديگه واسه اون سوراخی نداشت انگار همه دنيا اونو ترک کرده بودن البته آره همه دنياش،يعنی اون دوستش اونو ترک کرده بود.آره اون خسته به اسمون نگاه ميکرد و شبو روزو مينگريست اون ديگه سرما رو حس نميکرد اون اونقدر منتظر موند تا پلک زدنم يادش رفت.اون فقط به اسمون چشم دوخته بود حتی هيچ بادی نتونست اونو از جاش تکون بده اون حتی گرسنشم نميشد چون فقط منتظر بود تا دوستش برگرده و فقط به اسمون نگاه ميکرد ولی هيچوقت ديگه نگفت که منم برم نشست منتظر دوستش.اون ديگه پلک نزد تا حتی يه لهظه ام از دست نده ولی خب هيچ خبری نبود.اون منتظر بود منتظر........
يواش يواش ديگه هوا داشت گرم ميشد ولی دل پرستو هنوز سرد سرد بود.اولين گروهی که برگشت گروه دوستای اين پرستوی عاشق بودش اونا خبری رو واسه اين داشتن که اصلاً خوب نبود يه خبر خيلی تلخ اونا فهميده بودن که دوست پرستوی عاشق واسه هميشه اونو ول کرده و رفته.بالاخره قرار شد نزديکترين دوستش بهش خبر بده که چی شده.اما وقتی به سمت اون رفت و هر چی گفت اون پرستو به حرفای اون گوش نکردو فقط به اسمون چشم دوخته بود و هنوزم منتظر بود.اون دوستش نااميدانه برگشت پيش بقيه گفت بچه ها اون به حرفام گوش نميده.اينبار همه دستجمعی رفتن کنارش تا همشون به راست بودن اين ماجرا اعتراف کنن ولی هر کی هر چی گفت اون هيچ جوابی نداد و هنوز به اسمون چشم دوخته بود،و حتی پلکم نميزد......
يهو يکی گفت بسه ديگه تاکی ميخوای ساکت باشی و خودشو زد به اون ولی ديد هيچ تکونی نميخوره ميدونين وقتی اونا به پرستو نگاه کردن ديدن که اون محکم پاهاشو به اون شاخه گرفته و فهميدن اون اول پاهاش يخ زده و واسه همينه که هميشه ثابت مونده و بعدشم چشماش و همه جاش يخ زده ولی سينش يخ نزده چون تا آخرين لحظه اميد برگشتن داشته ولی ديدن که اونجام شروع کرد به يخ زدن و پرستو واسه هميشه به زمين افتاد.آخه همه اميد اون به اين بودش که دوستش برگرده نه اينکه خبری رو بشنوه که.....حتی دلشم يخ بزنه آره وقتی ديدن اون دوستش اومد فقط يه چيز تونستن به اون بی معرفت بزنن اون تا اخرين لحظه قلبش به اميد تو موند اما وقتی فهميد تو بهش دروغ گفتی و بهش خيانت کردی و رفتی پيش يکی ديگه واسه هميشه خداحافظی کردش آره اون قلب کوچولوشم يخ زد.
آره از اون وقته که همه عاشقا فهميدن بايد ساکت باشن و حتی تو زندگی که مثه يه زمستون سرمای بی رحمی داره بايد صبر کردو ثابت قدم موند ولی اين حرفو تا اخرين لحظه ای که اميد به برگشته بايد به ياد داشته باشی چون اگه به يه عاشق خيانت شه خب ديگه دلشم يخ ميزنه و ميميره.واسه دل اون پرستو بودش كه خدا تصميم گرفت همه نامردا و سنگدلای خائنو به سزاشون برسونه آره سزاشون فقط زجر يه عمر مثه حيوون زندگی کردنه چون يه عاشقو هلاک کردن با اينکارشون. کاش يه کم عشق وجود داشت کاش.........
پ.ن:اون پرستو عاشقانه همونجا خشک شد و واسه هميشه سنبل عاشقا موند.
پ.ن:اون پرستو يکی از هزاران عاشقی بود که بهش خيانت شد.
پ.ن:من اين داستانو گفتم چون لازم ديدم که تعريفش کنم.
پ.ن:اگه داستانش قشنگ نيس ببخشيد چون سعی کردم از خودم وبدون فكر كردن باشه نه اينکه بخوام از يه جا کپيش کنم.
پ.ن:به هيچ عاشقی خيانت نکنين چون حتی اگه نفيرنتون نکنه خدا بهتون جواب ميده.
پ.ن:..........زياد شد پس فعلاً خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

بادها که نه اين توفانها هستند که درپی من می آيند
صداها که نه اين ضجه ها هستند که در پی من می آيند
خاموشيها که نه اين تاريکيها هستند که در پی من می آيند
سکوتها که نه اين ترسها و مرگها هستند که در پی من می آيند
.
.
.
مانده ام در قفسی از جنس کلمات،که قفل درش از جنس ندانستنيهاست و کليدش از جنس دروغ
نميدانم بمانم يا پر بکشم ولی با دروغ نه که من زير اين خفت نخواهم رفت.ميشکنم اين قفس را ولی ميفهمم که کاش در ان قفس ميماندم تا بالهايم در بيرون اين قفس نسوزد وقتی بال می گشويم در آسمان هراس ان پايينيها در دلم لذت آزاد بودن را از من گرفته.آنها با تيرهايی که به سويم نشانه رفته اند ميخواهند سينه ام را بشکافند.ای خدا اينان را نابود کنم يا خودم را اينان چرا مرا هدف رفته اند چرا من؟ چرا.......
 
تيری بر  بدنم زخمی زده حال وقت جواب است به سوی انان يورش ميبرم اما چه عجيب است اينان که ميتوانستند مرا در چشم به هم زدنی تير باران کنند چرا حال فرار ميکنند.لحظه ای نگاه به پشتم نشان داد که من شده ام رهبر اينان،اينانی که عمريست بر انان ظلم شده،انانی که عمريست خود را شکسته اند و صبر کرده اند.ديگر دريای سرخی رو زمين پديد آمد که انهايی که در پشت من بودند در ان ميخنديدند به مردگان اينان.اما من نميتوانم مانند انها،اينان را که شکار کرديم بخورم باز اوج ميگيرم.قصد من جنگ با انانی بود که قصد جانم را کرده بودند نه همه.ای خدا شرمگينم که بر اينان تاختم،ای خدا شرمگينم که از قفس بيرون پريدم ای خدا چرا من بايد رهبر اينان ميشدم من که خود برای خود به پا خواستم چرا اينان به نام و قدرت من اين چنين تارومار کردند چرا من؟ چرا.......

خدا برای بار آخر ميخواهم در عمرم بتازم اما نه بر بندگانت بلکه بر اين لاشخورانی که همه را کشتند بدون رحم بر حتی انانی که به گوشه ای کز کرده و پناه برده بودند.ميجنگم با اينان تا اخرين نفرشان يا اخرين قطره خونم.بر ميگردم همانا شنيدن صدای من که اينبار نه برای خودم بلکه به انتقام مردگان و برای خدای خودم برای انتقام بر گشتم.اری هر که هنوز بال نگشوده تسليم چنقال مرگ من خواهد شد،جز يکی.او بزرگتر و قويتر از من است ولی ای خدا بدان که من در قلبم از کسی جز تو نترسيدم پس باتمام قدرت،با اينکه ميدانم بعد ازاين رمقی به جانم نميماند خود را به او ميکوبم.اری او از جنس آتش بود خدا تمام بال و پرم سوخت من فرشته نبودم ولی جهنم درونش روحم را آتش زد وقتی از پشت او به پا خاستم روحم در جهنم او سوخته بود و از جسمم چيزی جز جسم جزغاله ای باقی نمانده ولی خدا خواستم بدانی که من اول به توبه ام عمل کردم و اينانی که با من به قدرت رسيده بودند به وسيله خودم نابود شدند اين آخری هم تو او را قدرت دادی نه من،ولی من نشان دادم که به نام تو پايبند بودم ولی خدا سوختم خدا من به تو پيوستم کاش من هم در ان قفس ميماندم کاش......نه من پشيمان نيستم که قفس را شکستم چون آزادی حق من است ولی من به کاری که مرا برای ان خلق کرده بودی عمل کردم با اينکه جان در راه اين کارم گذشتم ولی به هدف تو رسيدم چون تو مرا برای اينکار برگزيدی...تو..........ولی باز هم نميدانم چرامن؟ چرا.........
.
.
.
توفانها با من فراموش شدند و جای خود را به نسيم پيروزی دادند.
ضجه ها با من فراموش شدند و جای خود را به صداها و فريادهای پيروزی دادند.
تاريکيها با من فراموش شدند و جای خود را به روشنيهای صبح دولت حق دادند.
ترسها و مرگها با من فراموش شدند و جای خود را به خوشيها و شادیهای پيروزی دادند.

ولی باز هم من به فراموشی سپرده شدم ولی اينبار ديگر لاشخوری باقی نذاشتم تا گوشت من غذايش شود تا از نسل او برای انتقام برخيزد.من فراموش شدم و فقط از نام من چند چيز باقی ماند:توفانهای بلا،ضجه های رنج،تاريکيهای منحوس،ترسها از مرگهای وحشتناک. اما هيشکی به اين نگريست که من بودم که اينان را نابود کردم شايد خود مسبب اينان بودم ولی خود نيز نابودگر بودم نميدانم تو چه حکمی بر من ميدهی ولی اين را بدان که حتی اگر مرا در کنار اينان به آتش بيفکنی باز هم ميگويم خدا شکرت که مرا آفريدی. از فراموشی خود نيز گله ای ندارم چون خود از تو خواستم که پس از من هيچ نامی از من نماند ولی خدا فقط يه چيز ميگويم من با تمام وجودم تورا ميپرستم و فقط تورا قبول دارم و هرکه تو تاييدش کنی.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميدونين من از کجای جمعه خوشم مياد از اون تيکش که ميدونم هميشه قراره چه بلايی سرم بياد.يعنی ميدونم جمعه يه روز داغونه و هيچ انتظاری ازش ندارم.امروز يه سری اتفاقا افتاد مثه ديدن همون دوستم كه خيلی نگرانشم ميدونين اون بلده خيلی کارارو ولی مسئله اينجاس که اون تقريباً هيچی نميدونه.راستی امروز يه اتفاق جالب افتاد خيلی جالب ولی بازم امان از بی جنبگی بعضيا.امروز با يکی از بچه هامون حرفم شد،البته نه اينکه بخواد بگومگويی شه چون تو اين حدا نيس که اينهمه آدم حسابش کنم ولی خب يه کم زيادی حرف زد که خب ساکتش کردم.البته چون دوستم بود با صحبت ولی خب من از بچگی از يه چيزی رنج ميبردم اونم حماقت يه سری بودش اين خيلی اذيتم ميکنه اما بازم مهم نيستش،چون ديگه نميخوام زجری بکشم.امشب يکی رو ديدم که براش از يه خاطره قديمی تعريف کردم ولی از چشماش ميخوندم که باور نميکرد.البته من بهش حق ميدم چون هيچ وقت منو اونطوری نديده چون من جلوی خيليا حتی مامان بابام يه قديس به نظر ميرسم و خيليا اينو باور کردن که از من پاکتر و خوبتر کسی وجود نداره نميدونم شايد درست باشه اين کارم ولی خب خودشون خواستن من هميشه گفتم جلوی هر کسی هرطور که بخواد رفتار ميکنم ولی هيچوقت اصل خودمو تغيير نميدم چون نميشه اينکارو کرد چون خيانت به خودمه.آره امشبم تا صبح بيدار بودم.با يکی از نزديکترين دوستام امشب کلی صحبت کردم حتی درباره اون يکی دوستم ولی يه مشکلی داشت گلومو فشار ميداد تا نتونم چيزی بگم ولی گفتم.يه سری چيزارو گفتم که نبايد ميگفتم اما بقيشو بايد ممنون کارتش باشم که تموم شد چون ديگه تحملی نداشتم.امشب خيلی خستم چون دلم داره واسه يه ماجرايی پرپر ميشه خيلی بد دارم خورد ميشم تازه ميخواستم نفس بکشم که.....بازم خدا کارشو کرد يعنی خيلی بده که آدم واسه يکی از دوستاش دلش بگيره و واسه يکی ديگه بمونه که چرا اون اينکارو ميکنه چرا واقعاً خدا چرا؟
پ.ن:امروز مثه بقيه جمعه ها بودش.
پ.ن:نميگم ناراحت يا خستم چون ديگه خستگی واسم معنايی نداره چون......
پ.ن:بازم يه خواهش دارم که واسه دوستم دعا کنين خواهش ميکنم اين يه کارو واسم بکنين.
پ.ن:امروز هر کاری کردم تا خوب بگزره نشد خب شايد خدا يه چيزی ميدونه که اين بلاهارو سرم مياره.
پ.ن:...........بازم زيادی شدن پس حرفای مهم بازم ميمونه واسه بعدا.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميدونين امروز يه روز بازم به اصطلاح خوب بودش من که امروزو فراموش نميکنم.ميدونين امروز به معنای واقعی افتاده بودم ميدونين آخه ديشب که چه عرض کنم يعنی صبح خيلی دير خوابيدم آره تا عصری خواب بودم يعنی اصلاً بيهوش واژه بهتريه.امروز خيلی چشمام به موبايلم بود تا يکی بزنگه ولی نه هيچ خبری نشد.آره امروز يه کم عجيب بود ولی نه ديگه واسم هيچی مهم نيس چون نميخوام به هيچی فکر کنم چون اعصابمو خوردتر ميکنه راستی امروز به يه چيز جالب رسيدم که خيلی جالبو خفنه ولی خب چون خيليا جنبشو ندارن متأسفم.ميدونين امشب يهویی تصميم گرفتيم بعد از اين سرياله(نرگسو ميگم)بريم خونه داييم اينا.بيچاره ها ديگه خوابشون برده بود ولی خب ديگه دعوت کردن محمد اين عواقبم داره ديگه.آره تا نصف شب اونجا بوديم.زمانی که برگشتيم خونه ديگه همه رفتن خوابيدن ولی من تازه نميدونستم که ميخواد يه داستانی واسم شروع شه.هيچی تا کله سحر بيدار بودم ولی حيف که وسط صحبتام دوستم ديگه رفتش يعنی نتونست دوباره بياد و کارتش تموم شده بود،خب اينم يه جور شانسه ديگه.ميدونين کلی باهم از يه سری ماجراها صحبت کرديم که جالبيش سر اين بود که جفتمون ميخواستيم اميدواری بديم که هيچی نشده و زندگی طبیعیه ولی جفتمون حالمون خراب بودش.تازه خوب شد من يه سری چيزارو نگفتم والا ممکن بود.......راستی امروز با يکی ام يه خورده صحبت کردم که اين حرفا چيه؟ ولی خب متاسفم که گوش شنوايی واسه من وجود نداره،آره خيلی درد ناکه،خب من ديگه برم چون چشمام واقعاً ديگه سویی ندارن.
پ.ن:نميدونم چی بگم ولی خدا کنه من اشتباه کنم.
پ.ن:واسه دوستم دعا کردين؟خواهش ميکنم که واسش دعا کنين چون اون هنوز......نه هنوز نه، اون هميشه خوبه پس واسش دعا کنين فقط دعا کنين،مرسی
پ.ن:چرا من بعضی وقتا نميتونم همه چيزو بگم.
پ.ن:خسته شدم خدايا پس کی نوبت منه که.......مرگ نه زندگی رو ميگم سرم داد نزنين.
پ.ن:راستی مرگم ميتونه يه دارو باشه ولی فقط واسه من نه واسه بقيه.
پ.ن:هنوزم ميگم خدايا ازت خواهش ميکنم که هيچ چشمی رو پشت سرم گريون نکنی
پ.ن:.....................بازم زياد شد بقيشو که مهمتر بودنو نميگم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز نصف تهرانو گشتم.و کلی کارای باحال کردم.امروز خيلی حرفا زدم ولی يه چيزی ميخواد شروع کنه به رنجوندن من اما نميزارم اون بتونه منو رنج بده چون اون موضوع دونفرو حداقل هدف رفته يکيش منم يکيشم يکی از دوستام.نميدونم هنوز به اميد توهم بودن اين اتفاقا هستم ولی لحظه به لحظه دارم به حقيقی بودن اين ماجراها ايمان ميارم.خب اصلاً ولش کنين يا واقعيته يا يه توهمه.امروز ديدن يکی از دوستام رفته بودم که خيلی خوشحال شدم از ديدنش.ميدونين يه چند روزی ديگه احساس گرسنگی نميکنم نه من خيالاتی نشدم ميدونين من ديشب شام نخوردم تا امشبم که يه خورده شام خوردم ولی اصلاً احساس گرسنگی نميکردم نميدونم چمه يعنی ميدونم ولی نميخوام اونطوری شده باشه.راستی امشب با يکی از دوستام ديگه اونقدر صحبت کردم که ديگه داشت چشمون ميترکيد بس که خسته شده بوديم آره امشب کلی کار کردم از رفتن به سينما و کارای خوبی که اونجا کردم(مثلاً حالگيری تا بی اعتنايی به يه سری!!!خب ديگه من از بعضيا خوشم نمياد) تا كاری كه ....ولی يه اشکالی تو يه جايی پيش اومده که داره خيلی نگرانم ميکنه چون يکی از دوستام يه مشکلی واسش پيش اومده که من ميخوام کمکش کنم ولی اون داره يه سری اشتباهايی ميکنه که اصلاً به نفع خودش نيس و حتی من ولی من به درک مهم اونه که ممکنه نابود شه اون داره اشتباه بزرگی ميکنه که نبايد بکنه چون......واسه جفتمون خطرناکه آره من ديگه برم بخوابم چون واقعاً چشام داره سياهی ميره فعلاً خداحافظ
پ.ن:امروز مثه اين چند روز اخير سعی کردم خوشحال باشم
پ.ن:کلی تعجب کردم امروز از يه سری حرفا يا اتفاقا
پ.ن:کاش ما آدما يادمون باشه که بعضی وقتا سکوت اصلاً خوب نيس مخصوصا وقتی که يه خطری باشه
پ.ن:واسه جفتمون دعا کنين که......نه فقط واسه اون دعا کنين چون واسه من که ديگه کار از کار گذشته
پ.ن:اگه ميترسين اصلاً فکر کنين من دارم خالی ميبندم اينطوری بهتره
پ.ن:کاش ميشد بشه از يه سری حقايق مثه خيلی از شماها فرار کنم ولی اگه اينا حقيقت باشه واقعاً ظلمه
پ.ن:نميگم چرا من؟ چون خب نميشه گفت ولی چرا يکی از نزديکترين دوستام چرا اون؟مگه اون چه کار بدی کرده که......
پ.ن:واقعاً همه اين دنيا واسم بی ارزشه جز دوستام پس از خدا ميخوام کاری با اونا نداشته باشه اگه با من مشکلی هست خب منو اذيت کن نه دوستامو
پ.ن:.....ديگه زياد شد پس بعدی هارو نميگم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

نميخوام از خوبی يا بدی اين فيلم بگم چون من با يه ديد خاص به ديدن اين فيلم رفتم و از طرفی خب اين فيلم واسه مخاطب خاص ساخته شده بود.البته من که امشب اين فيلمو ديدم يه حسی دارم که نميدونم چه جوری بايد بيانش کنم.ميدونين کاش ما ايرانيا ياد بگيريم که وقتی يکی کنارته و ملاحظتو ميکنه چون ميدونه اگه برگرده بهت بگه خفه شو از سينما ميندازنش بيرون چون به يه دختر خانوم خوشگل گفته خفه شو و هيچ گونه قصد بدی نسبت به اين خانومی نداشته(كه باعث شده من خيلی وقتا سينما نرم)خب همه اينا گناهه آره اين کناری من کلمو خورد و به خدا يه لحظه خواستم برگردم بگم خفه شو،اگرم نميشی من همه کيفمو ميدم بهت برو بيرون ول كن منو فقط از تقريباً دقيقيه ۲۰ فيلم داشت ور ميزد.نميگم فيلم خيلی خوبی بود چون به نظر من فيلم بدی نبود چون يه هدف داشت که بايد متوجهش ميشدين که اگه نشدين خب متوجه نشدين ديگه.ميدونين اين فيلم چند تا جاش تيکه بود و بعضی جاهاش حرفای خفته واز طرفی در نوع خودش واقعا جالب بود.ميدونين تو اين فيلم گفت آدم واسه عشقش هر کاری ميکنه با اينکه ميدونه ممکنه ديگه نبينتش ولی کارشو ميکنه.يا اينکه گفته بود خيليها که دم از عشق ميزنن تا دستشون به هوسشون نميرسه ميگن اه اه چه خوب شد نديدمش.يا از سادگی بروبکس اين ديار ميگفت که به خيلی چيزا دقت نميکردن يا اينکه چشمای ناپاک زياده ولی کيه که بخواد اين چشمارو از کاسه در بياره.من کاری به حرفای دين ندارم چون خيليا از نظر من بيدينن(البته نسبت به دينی که تعريف ميکنن!!!!)ولی خب عقلاتون که ديگه کار ميکنه ميفهمين که ديد زدن يا از اينجور کثافت کاريها اصلاً خوب نيس.نميخوام نصيحت کنم چون اگه من خيلی خوب باشم ميتونم کلاه خودمو نگه دارم تا باد نبره.من البته يکم زود رسيدم سر قرار(همون سينما)ولی مسئله اينجاس که اون چيزی که من ديدم واقعاً داشت اشکمو در مياورد آخه ديگه چرا يه دختر بچه که ۱۳-۱۴سال داره؟اون ديگه چرا؟اون ميخواد از چی بگه؟ميخواد بگه خب من عاشقم يا ميخواد از هوس بگه؟نميدونم ولی هر چی هست من که واسه بابا مامانش خيلی متأسفم حتی واسه خودش كه داره خودشو....(كاش مامان باباها ميفهميدن كمبود محبت يعنی چی كاش...).ميدونين تو اون تيکه آخرشم که يه حرف قشنگ خوابيده بود،يه حرف خيلی قشنگ خيلی.........
ميدونين بهتره چشمامونو يه کم باز کنيم ديگه بسه نابرابريها(آره يه انقلاب اينطوری شروع ميشه)ديگه بسه مثه گوسفند گشتن.راستی امروز ديدم که چه دولت باهوشی داريم ما چه زيبا يه سری مانتوهای گشادو مد کرد به اين ميگن سياست کثيف يعنی اول جوونارو آلوده کن بعد بزارشون تو کف.خب من ديگه برم تا بعد.

پ.ن:فیلمش مخاطب خاص بود و از نظر من خوب!!!

پ.ن:راستی تو نوع خودش اولین

پ.ن:سعی کنین همیشه صادق و پاک باشین.

پ.ن:نمیخوام از خوابم بگم چون هم ترسناکه هم.........یه جاهاییش باید اجازه بگیرم

پ.ن:هیچوقت تو سینما سروصدا به پا نکنین. و همیشه سعی کنین کناریتون ادم باشه چون.........

پ.ن:بازم پاک باشین.

پ.ن:....................

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يه زندگی متفاوت يا يه توهم عجيب غريب،کدومشه؟؟؟!!!امروزم خيلی ترسناک بود اتفاقايی که تو عمرتون نديدين.يکيش اين بود عنکبوته تو آب شنا ميکرد واز اونطرف اب رفت بيرون!!!!!!ولی اين مهم نيس چون من بازم ميخوام شاد باشم ميخوام به خوابام اهميتی ندم ولی چرا اون خوابا؟چرا اون آدما؟نميدونم.امروزم تو خونه بودم ولی خب با هميشه يه فرقی داشتم يه کمى خوشحال بودم ولی بازم اون احساس عجيب.نميدونم يه تغييرايی کردم که خيلی عجيبه ولی بازم برام مهم نيس.راستی امروز کلی با دوستام صحبت کردم خيلی باهم صحبت کرديم خيلی.ديروز يکی از دوستام يه چيزی گفته بود که باورم نميشد ولی امشب بهم ثابت شد،آره اونا راست ميگفتن که من ...نميدونم واقعاً اسمشو چی بزارم ولی با اون کاری که من کردم همه دهناشون باز موند.مثه اينکه دوباره قرار قدرتم به خودم ثابت شه،نميدونم شايدم اين توانييها شانسی و يه توهم باشه که خب منم از خدامه که اينجوری باشه ولی......امشب من با يکی ديگه هم صحبت کردم ولی اينبار صحبتام اصلاً هيچ بويی از محبت نداشت نميگم تهديد بود چون من هيچوقت عادت به تهديد ندارم بلکه بعد از کارام ديگه خب ميفهمه که من کی بودم البته يه کوچولوی ديگه به نام "جناب آقای ومپيار" خواسته بود يه شوخيهايی کنه ولی هنوز من اونقدرا ضعيف نشدم که کسی بخواد چيزی بگه و سالم بره خب اونم حقش کف دستش گذاشته ميشه البته به شرطی که معذرت بخواد ميبخشمش ولی مسئله اينجاس که از اين عرضه ها نداره و ميخواد طعم له شدنو از دست من بچشه.آره دونفری که ميخوان لهشون کنم حالا شدن سه تا ولی اينو بايد به ياد ميداشتن که محمد به هيشکی رحم نکرده تو عمرش مگه اينکه دوستش بوده باشه ولی فقط يکيشون ميدونه من چقدر......كه تا نصف شب فقط هی پيغام ميداد که محمد ميخوای چيکار کنی ولی جواب من فقط سکوت بود چون مهلت گذشتم واسش.نگين مغرورم چون اون سه تا ميخواستن با ابروی من و محبتای من بازی کنن که خب جوابشو دارم بهشون ميدم تا واسشون عبرت شه(من هيچ نسبتی با شوكت ندارم!!!). خدا نگهدارتون من برم ادامه کابوسامو دنبال کنم چون دارم يه چيزی رو از بينشون ميفهمم پس خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

اون روزی با يکی صحبت ميکردم يه حرف خيلی جالبی بهم زد.اون بهم گفت محمد بعضی وقتا به آدم بودنت شک ميکنم(چه جالب!!!!!بالاخره يکی فهميد)من برگشتم گفتم خب درست فهميدی مگه من آدمم؟اونکه فهميد دارم سر به سرش ميزارم گفت نه محمد واقعاً بعضی وقتا ميمونم که تو چه جوری يه سری حرفارو ميگی يا يه کارايی ميکنی.با تعجب برگشتم گفتم مگه من چيکار ميکنم؟ گفت کارايی که آدمای ديگه نميتونن بکنن خيلی عجيب ميزنی گفتم پسر جدی نگير همش توهمه منم مثه بقيه، مگه من چی هستمو.....
اون روز گذشت.آره ولی بازم يه حرفای ديگه اى از بقيه شنيدم که روز به روز داره متعجبم ميکنه.يكی ديگه هم يه حرفايی زد که باعث شد بازم من برم تو فکر ولی خب ولش کردم چون من جداً آدمم(اگه ميگين نه بگين چه جوری ثابت کنم که آدمم؟؟!!!!)ولی بازم امروز صبح يکی بهم يه چيزايی گفت که ديگه واقعاً شاخ در اوردم همينطور بعد از ظهری ديگه واقعاً متعجبم کرد.نه اينکه حرفی از خودم باشه چون يه سری حرفايی زد که ميدونين منو خيلی متعجب كرد و از طرفی يه سری اتفاقايی افتاد که اميدوارم فقط يه توهم ساده باشه چون دوس ندارم بازم شروع شه اون اتفاقا من تازه دارم بر ميگردم به زندگی نميخوام دوباره برم تو......
امروز يه احساس بدی که داشتم ديگه شدت گرفت و واقعاً ميخواست اعصابمو بهم بريزه ولی من محمدم و همچنان سر قولمم اينايی هم که اين بالا گفتم هيچی نيس نترسين.چون من ..........
پ.ن:خدا کنه حرفای اونا اشتباه باشه(يعنی اشتباهی يه چيزايی ديده باشن ولی آخه اينا اوليها نيستن!!!!الان ميام ميخورمتون!!!؟؟!!)
پ.ن: خب حرفای پوپکو که ديشب گفت اميدوارم همه شنيده باشين
پ.ن: خب بازم ميگم من يه آدم معموليم
پ.ن: دو روزه که خوابم بهم ريخته،نميدونم ولی من که شام زياد نميخورم يا چيزای بيخود نميخورم که بخواد....نميدونم شايد اين خوابا يه مفهومی داشته باشن
پ.ن:يکی ديگه هم يه سری خوابايی ديده که.........
پ.ن:........ترجيح دادم اينارو جای اين حرفم بگم.
پ.ن: نه من آدمم اونم آدمه همه اينا يه کابوس مسخره بوده که شانسی يه کم درست بوده
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز يه روز خيلی جالب بودش،ميپرسين چرا چون برگشتم چون يهويی تصميم گرفتم نرم.خب ميخوام از اين ببعد از شاديها بگم.امروز کلی با بروبکس خنديدم البته با اينکه اولش کلی اعصابشونو بهم ريخته بودم ولی خب آخرش خوب تموم شد.آره امروز واقعاً يه روز عجيب بودش من ديگه واقعاً يه کار بزرگ کردم چون از امروز ميفهمين چه تغييری کردم.اول صبحی با چند نفر صحبت کردم که خب بهشون حرفامو گفتم و قرار شد شب جواب سوالامو بدن راستی يکی هم بهم زنگ زد که خب کلی باهم صحبت کرديم.امروز خيلی با دوستام حرف زدم يعنی ميشه گفت باهمشون به جز يکيشون که ديشب باهاش صحبت کرده بودم.امشب از وقتی اومدم يه احساس بد داشتم که خب اونم بر طرف داره ميشه ولی اين حس بد خيلی عجيبه.من ديشب تقريباً نخوابيدم همش تو رويا بودم و يه سری چيزايی رو ديدم که احساس ميکنم الان دارم ميفهمم چی شده.يکی دوبار خواستم اين عکسمو عوض کنم ولی يه حسی بهم ميگه نه بزار باشه.نميدونم چی شده يعنی ميدونم ولی خودم دارم ميلرزم از اتفاقی که ميخواد بيافته.البته من ديگه غمگين نيستم اتفاقاً شادم چون يه حس دارم که ميگه فردا خيلی از مشکلاتمو مثه امروز واسه هميشه از بين ميبرم.ميدونين اون نامه خداحافظی يه تصميم بزرگ بود ولی خب نوشتنش تصميم بزرگی بود نه اينکه ميخواستم برم.ميدونين ميخواستم بفهمم که کناریهام کدوماشون واسم ارزش قائلن يا اينکه ميفهمن چی ميگم من وقتی نامه خداحافظی رو نوشتم نميدونستم چی ميخواد بشه ولی وقتی اون خوابو رويا رو ديدم تصميمم يه کم تغيير پيدا کرد.خيليا شايد با خودشون فکر کنن که دارم الکی ميگم که نخواستم برم چون اصلاً رفتنی در کار نبوده ولی مسئله اينجاس که خب من هميشه تشبيهامو دقيق ميکنم اين يادتون باشه.آره امشب يه حرفی شنيدم که نميگم ناراحتم نکرد ولی خوشحاليم بيشتر از ناراحتيم بود چون فهميدم شايد تنها نباشم يعنی يکی هست که ميتونه منو بفهمه(منظورم اينکه يه خانومی منو درک کنه!!! و عروسی!!!!!! نيسش چون حرفای من خيلی فراتر از اين حرفاس)آره ولی ديگه ميخوام برم بخوابم چون واقعاً بهش نياز پيدا کردم خيلی نياز دارم به خواب خيلی........
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يه کار بزرگ ميخوام بکنم البته اون کارو قبل از اين نوشته ام حتماً گفتم و بعد از اين نوشته يه خبر خاصی وجود داره که ميشه گفت يه نقطه عطفه.آره هنوز خودمم نميدونم ميرم يا نه ولی شايدم موندم ولی شايد ساکت شدم شايدم خيلی حرفارو زدم ولی خب همه چيز به امشب به خصوص نصف شبش بستگی داره.هنوز معلوم نيس که اونايی که ازشون يه چيزی رو ميخوام بتونن عمل کنن يا نه ولی حتماً امشب يه نقطه مهمه،هم واسه من هم واسه همه دنيا(خب نگين که نميدونين اسلحه های ايران چيکار کرده با دنيا!!!!!)آره امشب يه شب مهم تو تاريخ زندگی من و دنيا خواهد بود همونطور که با تولدم خيلی اتفقا افتاد ممکنه با اون تصميم عجيبمم يه اتفاق خاص بيافته.ولی يه چيز ميگم باور کنين به خدا قسم که هنوز خودمم نميدونم چی ميشه ولی همين الان از خدا ميخوام که هيچ چشمی رو پشت سرم گريون نکنه چون واقعاً هيچی معلوم نيس چون ديگه باتريهام خراب شدن ديگه دارم مثه يه نفر که داره تو باتلاق غرق ميشه آخرين تلاشامو ميکنم اميدوارم دستم به يکی از اون کمکایی كه بهم ميخواد بشه بگيره ولی مسئله اينجاس که گل نرگس بوش سازنده و التيام بخشه ولی ساقش ضعيفه و اگه نرگسو بچيني تمامه بوشو بهت هديه ميكنه و.......(واسه همين نحيف بودن و از خود گذشتگيشه كه دوسش دارم) دلم نمياد فشارمو بهش بندازم چون ميترسم اونم با خودم ببرم.يا يه گل زيبا هستش که بهش ميگن گل مرداب همون نيلوفرو ميگم اونم زيباست ولی هيچی تو بدنش نيس يعنی فقط وجود زيبا داره و با اينکه خيلی زيباس داره فراموش ميشه ولی واسه من هميشه نيلوفر گل زيباييه با اينکه به هيشکی اعتماد نميتونه بکنه ولی ميخواد با زيباييش به مرداب کمک کنه تا از چشما نيافته تا تنها نباشه واسه همينه که من هميشه دوس دارم گل نيلوفرو ببينم(واسه همين از خود گذشتگيو معرفتشه كه دوسش دارم) اما تا حالا حتی عکسشم نتونستم درست حسابی ببينم ولی ميدونم اگه ببينمش ممکنه ديگه نتونم دل بکنم نميخوام به اونم فشاری بياد چون ميترسم اونم غرق شه واسه همين دستمو زيرش ميگيرم و بالاتر ميبرمش تابتونم تا آخرين لحظه حسش کنم. يا به پرنده ای که داره غرق شدن منو نگاه ميکنه ولی هيچ كاری جز حسرتو غصه خوردن و زيرلب زمزمه كردنو ناراحت نگاه كردن نميتونه بكنه، آره يه فاخته خوشگله(يه پرنده مخصوصه مثه خودم)آخه اون با اون بدن زيبا ولی نحيفش چيکار ميتونه بکنه ولی اميدوارم که بتونه با صداش کمکم کنه ولی فاخته ها خيلی کم ميخونن و تقريباً هميشه تنهان(واسه همين من فاخته هارو دوس دارم) ولی صداشونو ميگن هر کی بشنوه ميتونه قدرت بگيره مثه بوی نرگسو ديدن نيلوفر.آره پس به اميد بوی نرگسو زيباييو خاصيت نيلوفر و صدای نازو خسته فاخته با اون زندگی عجيبش ميخوام سعيمو بكنم تا بتونم از اين مرداب بيام بيرون.البته اون دورا مرغ ماهيخواره قدرتمندی به نام درنا هستش اما من از قاتلا کمک نميگيرم تازه اگرم ميخواستم اون هواسش نبود.البته يه سری ديگه هستن که چون آدمن نميتونن به من کمک کنن چون آدمن و فقط ماديت دارن نه معنويت گلاو پرنده خاموش.آره ميشنوم صدای مردمی که از چيزای الکی حرف ميزنن ولی يکی نيس بگه ای کسايی که فقط از عشق ميگين ولی همتون هوس بازين،ای کسايی که الکی از خدا ميگين ولی همتون بيدينين،ای کسايی که.......اينجا يکی داره غرق ميشه.نميدونم از کی کمک بگيرم چون اين 3 تا نميتونن به هم مادی کمک کنن ولی حتی اگه اينجام بميرم بازم يه خوبی داره حداقل صدای فاخته رو شنيدم حداقل زيبايی و بوی نرگسو حس کردم،حداقل ديدم که نيلوفر بهم نزديک شد خب ولی نتونست کمکم کنه...........
ولی من با ديدن همين 3 تا قدرتمو ميگيرم و خودمو به وسيله علفای هرزی که کنار مردابن بالا ميکشم اونا از بين ميرنو من زنده ميشم اينه تقابل خوبيها با بديها،آره اينجاست که ميگم ديگه شما هوسبازا بهتره از عشق نگين که هر جا کارتون گير ميکنه سالک ميشين ميگين عشق ما عشق زمينی نيس يا اينکه ميگن ما عشق الهی داريم آره ديگه نميخوام حتی قيافتونو ببينم چون فهميدم که نرگس،نيلوفر،و فاخته از همه موجودات بهترن آره حتی از مرغ تنها.حالا که دقت ميکنم ميبينم آره حق درناس که تنها باشه چون فقط به فکر سير کردن اون شيکمشه که هيچوقت سير نميشه و هميشه آخره قصه ها از حرصو طمع زيادی که داشته مرده پس منم ميزارم بميره ديگه کاری ندارم بهش ميزارم اگه ميخواد از من دور شه بره بره به قعر مرداب تا بدونه که اونجا فقط نيستی منتظرشه.
آره امشب ديدم پوپک گلدره(يه يادی ازش بکنين با طلب امرزش)چه راحت رفت،اون شايد حتی فکرشم نميکرد که اينطوری شه ياد يه حرفی افتادم يه حرف قديمی که يکی زده بودو عملی شد ،حرف پوپکم درس دراومد ولی اگه حرف من درست باشه .........نه حتی نميخوام بهش فکر کنم.من قول دادم که خوب بمونم امروز تصميممو گرفتم من ميمونم و ميجنگم ديگه از غم هرگز نميگم حتی اگه شادی پيدا نکنم از شادی ديگران مينويسم.آره از اين ببعد ديگه بسه از غمو غصه گفتن ديگه بسه اهو ناله.ديگه نميخوام به اين فکر کنم که چی ميشه منم ميشم مثه کسايی که دوسشون دارم کسايی که واسم ارزش دارن.کسايی که بهم محبت کردن،کسايی که بهم نگفتن تو بدی،کسايی که پشتمو نشکافتن با چاقوی تهمت با خنجر خيانت،آره از اين ببعد فقط به خوشيها فکر ميکنم خب کاريش نميشه کرد هر چی خدا بخواد همون ميشه،من يادم نميره لطف اون سه تارو کنار مرداب آره هيچوقت فراموش نميکنم.و کسی رو که منو نگاه میکرد کسی کثه اول از همه خواست بیاد کنارم اما من بهش گفتم اون کنار بمونه اما اون اولین نفر بود که شکیباییش تو کنارم امیدامو زنده کرد و بهم فهموند که اون هواسش بوده که کمکم کنه اما میخواسته نفهمم ولی وقتی که اومدم بالا دیدم که اومد نزدیکم گفت خواستم فکر کنی که حرفتو باور کردم ولی من با چشمام منتظرت بودم اره من شکیباییشو دوس دارم و فهمیدم ۴ نفر دوسم دارن نه سه نفر اره خوشحالم که.....برگشتم اره برگشتم

                                                                     ۱۳۸۵/۵/۲۳


پ.ن:اين اسما اصلا اسم دوس دخترام نبوده پس خطر كج انديشی رو به جون نخرين

پ.ن:راستى يه يادی از پوپك بكنين

پ.ن: من ماندگار شدم!!!!!؟؟؟؟؟؟

پ.ن:...........

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب يه روزی بود مثه بقيه روزا چی بگم دربارش.صبح که خواب بودم ديدم هی موبايلم ميزنگه خب فهميدم يکی باهم کار داره که خب خوب شد به موقع يادم افتاد کلی با هم تلفنی صحبت کرديم ولی.........بازم سکوت من
آره همينطوری تا شب علاف بودم بازم از ناهار خوردنم خبری نبود خب بعدش ديدم بابام ميگه بريم خونه مامان بزرگم خب منم گفتم باشه و رفتيم تلپ بازی ولّی خب بازم از غمای من هيچ راه فراری نبود..........آره همينکه رسيدم اونجا يکی زنگ زد و کلی باهم صحبت کرديم،اون از من صداهای شادمو ميشنيد ولی من داشتم يه تصميم بزرگ ميگرفتم تصميمی که خيلی مهم بود.بعدشم يکی رو ديدم کنار اون سعی کردم جدی بخندم چون اون منو يه جورايی ميشناسه ولی اونم فکر ميکنه من يه قديسم ولی من.........بسه ديگه نميخوام حرفامو بخورم
آره يه جايی برگشت بابام يه حرفی زد که خب من هيچی نگفتم چون سکوت من بهترين راه بود ولی باعث شد تا منم مثه کبرای کتاب دبستانمون يه تصميم بزرگ بگيرم.آره مثه هميشه خيليها با اين تصميمم متعجب ميشن ولی تصميممو ميخوام وقتی بگم که فردا جوابش در بياد پس هنوز تو وبلاگم نميزنمش تا نصف شب شه و مطمئن شم هيشکی نميبينتش البته تا صبح فردا که خب يکی ديدش.آره شب که چی بگم نصف شب برگشتيم خونه من مغموم از اين تصميم بدم و بقيه از اينکه مثه اينکه من حالم داره خوب ميشه نه شوخی کردم حالا ديگه مامان بابامم شک کردن که يه چيزيم هست چون من وقتی گرسنه بودم و تو حالت ضعف فشارم ناجور خفن ميزد.آره تصميماتی مبنی بر رفتن من به دکتر گرفته شد ولی من نميرم چون من ميدونم که مشکلم از روانمه و از روحم والا اين جسم که خيلی خفن ساخته شده تازشم من که ميدونم حرف دکتر اينه:
پسرم سعی کن حرص نخوری چون فشار عصبی هر آدمی رو با هر بدنی که باشه ميکشه يا اينکه يه عمر کنار خونه، خونه نشينش ميکنه
و کلاً از اينجور حرفا پس چه فايده که برم.البته بازم از اون ۳ نفر تشکر ميکنم که پی دکتر رفتن من بودن و يا حتی برگردوندن من ولی حيف که اين تصميم خيلی بزرگه و هيچی جلوشو نميتونه بگيره.البته من هميشه همه رو متعجب کردم پس بازم ازم بعيد نيس که اينا يه حرفايی بوده باشه واسه اينکه بفهمم چه قدر دوسم دارن(شوخی کردم من هيچوقت بچه لوسی نبودم)راستی يکی امشب هی بهم ميگفت برو بخواب دير ميشه حيف اون چشاته، مريض ميشی و کلی دلسوزی واسه من ولی من فقط ميتونم بگم منو ببخش که امشب از تصميمم هيچی بهت نگفتم،آخه خيلی بدو زشته و من نميخوام خواب خوشگلو نازت امشب بهم بريزه گرچه نميدونم فردا چه جوريه ولی کاش ديگه هيچ اتفاقی نباشه ولی خب بازم حرف خداس.آره همينطوری داشتم به يکی که ميخواست طبق معمول امارمو بگيره(ديگه خسته شدم از دست کسايی که ميخوان امارمو بگيرن کاش شرط بندی مجاز بود تا سر جونشون باهاشون ميبستم يعنی هر کسی سعی ميکرد و امارمو نميتونست دربياره ميکشتمش تا عبرت شه واسه بقيه) جواب ميدادم که يهو ديدم يکی منو مورد عنايت حرفاش قرار داد گفت محمد تو که نميخوای.....؟که مطمئنش کردم که هيچی نيس و تو برو بخواب که خوب خدارو شکر دروغامو باور کردو رفت خوابيد.البته من بهش راست گفتم که خودکشی نميکنم چون فقط خدا ميتونه منو بکشه،ولی خب اينو دروغ گفتم که هيچ خبری نيس چون ديگه دلم پر از خبرای خرابو داغونه.آره من هيچی بهش نگفتم ولی حيف که نميتونم خودمو خالی کنم چون نميخوام دنيا به کثافت کشيده شه.اگه من هيچوقتی از دل ريش ريشم نميگم واسه اينه که نميخوام شماها واسه من ناراحت شين.شايد بگين پس اين چه دوستيييه ولی خب ........
من امشب خواستم زود بخوابم خيلی زود ولی خب رو تختم تا صبح بيدار بودم چون همش کابوس ميديدم که چه کسايی چه حرفايی بهم ميزنن اصلاً ديگه ذهنم نميکشه خب فعلاً خدانگهدار.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ديگه دستم به نوشتن نميره.ديگه حالو حوصله ندارم حتی واسه نوشتن.نميدونم ميخوام پاک بمونم اما نميشه.دلم بدجوری درد ميکنه،ديگه دست چپم بايد بگم يه چند ساعتی که استراحت ميکنم فقط درد نميکنه طرف چپ بدنم........
نميخوام بنالم اما به خدا ديگه هيچ حرفی نيس کارم شده واسه اينو اون خنديدن يا واسه اينو اون شادی جور کردن.همش تو تاريکی ميشينم،ديگه آدامس نميخرم چون ميدونم آدامس خريدنم يعنی ديگه نميخوام دهنم بو بده،نميخوام کارم به اونجا بکشه.آره ميخوام دستمم حتی به سمت اين اشغالا نره چه برسه ديگه به استفادشون کاش يه قانون کارمو راحت ميکرد ولی حيف که......
نميخوام حرفامو بخورم اما همش درده همش ناراحتيه چی بگم نميخوام کسايی که اينجارو ميخونن بخوان برام دلسوزی کنن.من با هر کی دست دادم ويا کم کمش دوس شدم گفتم که نميخوام برام دل بسوزونی اما همشون يادشون رفته که.........
يادتونه گفتم ميخوام يه سفر برم، يه سفر دور خيلی دور ولی ميدونين اون موقع نشد چون يه سری جلومو گرفتن اما الان ديگه ميبينم نه اشتباه کردم بايد ميرفتم البته هر وقت بخوام کافيه تا بخوام سریع وسيله سفرمو جور ميکنن ولی کاش ميشد بتونم خداحافظی کنم چون بدم مياد همينطوری بزارم برم اما باور کنين مجبورم اگه يه روز ديدين که ديگه اپ نکردم يا هيچی نميگم بدونين من رفتم(چون اونایی كه ميتونن مانع رفتنم بشن نه خبر دارن نه ميدونن كه من.......).........
از الان ميگم منو ببخشين که بی خداحافظی رفتم ببخشين،نميدونم من به هيشکی بدی نکردم جداً اگه بخوان به حق الناس بسنجن من جام خيلی توپه ولی حيف که واسه آدما ماديات مهمه نميدونم شايد من اشتباهی زندگی کردم.خيليها بهم گفتن محمد تا کی ميخوای خلاف جهت آب شنا کنی من گفتم شنا؟ بعدش ديدن که راست ميگفتم من شنا نميکردم من ثابت بودم و اونا نامردانه ميخواستن منو خورد کنن من يه سد بودم(هنوزم هستم)آره اونا هی ميزدن بهم و من هی تحمل ميکردم حتی اونا بدنمو سوراخ کردن تا زودتر بشکنم اما بازم نشکستم ولی اين سد از تو پوسيده ديگه تاب نداره واسه سيل تهمت.تو عمرم هر کی خواست هر تهمتی که خواست بهم زد و من فقط به چشاش زل زدم پرسيدم چرا؟هر کی بهم بدی کرد گفتم:خب عزيزم ديگه چه خبر و بهش فقط خوبی کردم اما خب چه کنم که هيچ قطره ابی نميفهمه که سد چه خوبيهايی بهش ميکنه و نميخواد به هدر بره آره.........
نميدونم نفيرن کی منو گرفت من که هيشکی رو خورد نکردم مگه اينکه به يکی ظلم ميکرد اونم هيچوقت به خاطر خودم نکردم حتی يه بارم انتقام نگرفتم.نميدونم شايد من اشتباه کردم که خواستم يه کم با بقيه فرق کنم.نميدونم چرا هيشکی ازم يه بارم نپرسيد محمد چه مرگته؟همه گفتن چه خبر يا گفتن حالت خوبه به همين سادگی شونه خالی کردن البته من هيچوقت لطف چند نفرو يادم نميره که واقعاً باعث شدن تا الان بمونم ولی خب ديگه ميخوام برم ديگه خسته شدم ديگه هيچی برام ارزش موندنو نداره کسی که مامان بابا نداشته باشه کسی که داداش نداشته باشه کسی که يه عده ميخوان واسش خواهر باشن(با اينکه اون ميگفت دوس باشين واسم چون دوستی با من سخته چه برسه به خواهر بودن)ولی فقط يه دوست يا همدم بودن. موندن چه ارزشی داره؟خدا دستت درد نکنه خوب کاری کردی آره به هر کی هر چی ميگم ميگه نميفهمم.خوبه حتی وقتی حرف خودشونم ميگم ميگن نميفهمم خب خدايا مرسی که منو تنها کردی مرسی که بلايی به سرم اوردی که هيچ کاری نتونم بکنم هر کيو دوس داشتم ازم گرفتی باشه پس من ميرم تا رفته باشم من بهت قول دادم خفه ميشم پس خفه ميشمو......
ميدونم از امشب هی شروع ميکنين کجا ولی بدونين هيچی نميگم اگرم ميخواين اميدوارم کنين بهتره ولش کنين چون بيفايدس چون من اميدوار شدم که اون دنيامم مثه اين دنيامه.نگين کفر ميگم چون ميدونم که بهشت نميرم چون بهشت مال شما آدم خوباس.يکی بهم ميگفت محمد نماز بخون تا خدا باهات اشتی کنه ولی ميخوام بدونم مگه خدا هم با آدما قهر ميکنه؟يکی ميگه محمد گور بابای همه ادما بابا خودتو به...دادی بسه بزار هر کی واسه خودش باشه اما جواب من اينه مگه من مثه اونام.يکی ميگه محمد بزار هر کی که بهت خوب گوش داد اون وقت واسش اين همه خودتو عذاب بده من ميگم من که کاری واسشون نکردم(قيافش ديدنی شده بود)تازه اونا يه کاری ميکنن که خوردم ميکنه،پرسيد چی؟گفتم ناراحتيشون،تازه اونايی که گريه ميکنن ديگه له ميشم.نميدونم به حرف اونا گوش بدم يا نه ولی نه من هيچوقت گوش نميدم چون کرم من هر کسی رو با عملش ميسنجم ولی اينم يه عيب داره هيشکی نتونست ثابت کنه دوسم داره چون به جز سه تاشون که منو از يه غم بزرگ نجات دادن بقيه فقط حرفامو شنيدن ولی اون ۳ تا شنيدن و سعيم کردن بفهمن ولی بازم تو همون اولش گير کردن.نميدونم چی بگم نميدونم چی بخوام نميدونم...........
بقيه هم بمونه واسه بعد،بعدی كه شايد نباشه نميدونم..................
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ادامه جمعه هميشه واسم تلخه چون جمعه ها هميشه عذابم ميکرده مثه زلزله و شنبه ها پس لرزه هاش پشتمو ميلرزوند.آره امروز که از خواب بيدار شدم رفتم دنبال کار يه چند نفری که ازم خواسته بودن.امروز کلی سرم درد ميکرد طوری که نفهميدم کی از حال رفتم رو تختم وقتی به خودم برگشتم صدای آيفون بودش که داشت ممتد ميزد هوا تاريك شده بود يعنی من بيشتر از 5 ساعت رو تختم......کلی آدم زنگ زده بودن کلی پيام ولی من هيچ صدايی رو يادم نيس ديگه حالم خرابه ديگه طاقتم تموم شده.آره بازم که رفتم تو اتاقم افتادم ولی صدای گريه داداشم از خواب منو پروند ديدم بالا سرمه.....بردمش بيرون با اينکه حالم خراب بود حتی نميتونستم صاف راه برم.بردمش يه کم بيرون که موقع برگشتن اونم جوابمو داد گفت محمد تو خيلی بی عرضه ای و.....(واقعاً که نمک نشناسه) آره رفتم يه کاری کنم که يادم افتاد نه من هرگز....وبرگشتم خونه ديدم دادشم ميگه منو ميبری پارک،دلم به حالش سوخت گفتم پاشو بريم بردمش کلی بازی کرد و بد از دو ساعت برگشتيم خونه که تو راه برگشت اينبار گفت مرسی خوش گذشت ولی.......که نزاشتم ادامه بده گفتم خب بدو زنگو بزن تا من برسم چون ميدونستم بازم چی ميخواد بگه ولی ساکتش کردم.رسيدم خونه عوض اينکه ازم تشکر شه واسه گردوندن اين بچه تخس که خيلی هم نمک نشناسه گفتن بچه رو تا اين وقت شب ميبری بيرون نميگی......که من واينستادم صدای در اطاقم همه رو ساکت کرد.آره امروز من حتی ناهارم نخوردم بس که حالم بد بود شامم يه کم کوفت کردم که گير ندن.بعدش اومدم يه کم با دوستام صحبت کنم که يه احمقی زد اعصابمو کامل بهم ريخت ولی خب خودمو کنترل کردم آره تا صبح بازم بيدار بودم ولی صبح بازم بهم ناليدن که محمد چرا اينکارو ميکنی چرا اينهمه بيداری پول تلفنو حساب نميکنی؟ دلم به حال خودم سوخت که حتی واسه چشمام ارزشی قائل نيستن ولی ديگه رفتم بخوابم تا ببينم فردا ميشه بخندم يا نه نميدونم نميدونم چی بگم ولی ميگم خدا تمومش کن يا من تمومش ميکنم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب بچه ها یه خبر بد یکی از هموطنا رفت پیش خدا

اون هیشکی رو نداشت طوری که خیلیا نمیدونن قبرش کجاست

واسش یه فاتحه بخونین جای دوری نمیره.....مرسی

فلان خدا حافظ

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

بازم يه روز فراموش نشدنی.بازم يه روز زيبا،بازم يه روزی که منو به آينده ام اميدوار ميکنه،بازم يه روزی که ميفهمم من تکليفمو دارم ميفهمم،آره امروز يه روز اشغال بود مثه بقيه جمعه ها.کاش بشه يه پنجشنبه بميرم تا جمعه رو نبينم.بس که از اين روز متنفرم.
امروز هنوز از ديشب غمگينو ناراحت بودم ولی واقعاً از وقتی که شب شروع شد فهميدم که بابا ديشبو امروز که خيلی ارومو خوب بودن.اولش کلی با بقيه حرفم شد منظورم مامان بابام هستش و داداش کوچولوم.طبق معمول خب حق با مهدی جونه که حتی اگه منو بکشه بازم مجرم منم.نميگم تبعيض ميزارن چون اهل اين حرفا نيستن ولی خب تقصير خودمه که مهدی رو خودم تربيتش کردم واسه همين الان داره قوی ميشه خب حقم داره دادشه منه،کلاً هر جام که کم بياره من هميشه پشت کاراش هستم خب دادشمه ولی خب مهم نيس چون منو اون حتی اگه ناجورم همديگرو له کنيم سه دقيقه بعدش اشتی ميکنيم.بعدش با مامان بابام حرفم شد آخه يکی نيس بگه آخه خدا من چرا بايد حرف بزنم چرا من نميتونم خفه شم.طبق معمول يه حرفی زدم که از نظر بقيه خب درست نبود و چون همه منطقين کم مونده بود بکشنم که بازم استدلالمو زدم به قران همه ساکت شدن و بحثو عوض کردن خب اينم يه راه پيچوندن و کم اوردنه.بعدش اومدم برم با يکی صحبت کنم که تو سر هم زديم،من هميشه از بچگی يه چيزی ميگفتم ولی خدا هميشه سرم مياورد من ميگم خدا کمکم کن تا به اونايی که دوسشون دارم ياد بدم همه جا مغرور بودن خوب نيس،خب ولی خدا اينو نشنيده گرفته از من،خب فکر کنم بقيه ماجرارو فهميدين.بعدش تو همين ماجراها بودم تو حياط.اها راستی يادم رفت بازم خير سرم رفته بوديم مهمونی و من تو حياط با دوستم صحبت ميکردم که.....يهو صدای در اومد و من ماشينی که اومد تورو شناختم رفتم طبق معمول بهش راه بدم چون اين بيچاره من موندم چرا بهش گواهينامه دادن.آره اول تا من برسم زد گلگير ماشينو....ولی خب خدا رو شکر محکم نزد منم رازدارانه براش قسم خوردم به هيشکی نميگم که اون چيکار ميکرده حالا تو همين اوضاع دادشم از پنجره آويزونه که محمد کيه؟منم هی ميگم برو تو ميام ميگم اون ميگه چرا هی بالارو نگاه ميکنی؟ميگم هيچی اسمون قشنگه!!!!!!آره بالاخره نشستم خودم واسش پارک کردم.اونم پياده که شدم گفت محمد تو چطوری پشت هر ماشينی که ميشينی انقدر خوب توپ پارک ميکنی گفتم خب ميخوای بهت ياد بدم(عجب اشتباهی کردم من ولی دير شدش واسه پيچوندن)گفت چه خوب.حالا من اعصاب درس حسابی ندارم اين ميگه بيا بهم ياد بده بعدش مثلاً خواست مطمئن بشه من لو نميدم به کسی گفت ميدونی:محمد مامان بابام حتی ....(اسمه خواهرش)به اندازه تو نميدونن رانندگی من افتضاحه!!!بعدش سرخيد من گفتم نه تو بلدی فقط يه کم پارک کردنت شايد خوب نباشه اونم من بهت ياد ميدم بعدا باشه؟ که گفت:باشه ولی يادت باشه قول دادی بعدا يادم ميديها(خدارو شکر فعلاً پيچوندمش).آره اونجايی که من رفته بودم خيلی حياط قشنگی داره دوباره اين گير داد که هستی يه خورده حرف بزنيم(ای خدا آخه الانم وقت گير اورد اين،بابا من الان با دوستم دعوام شده بود وای نه!!!!!!)گفتم باشه شروع کرد به صحبت کردن.ميدونين هر دفعه اين با من صحبت ميکنه همه بلااستثنا گوش تيز ميکنن اينم بدبختی شده واسه من که هر بار صحبت ميکنم ميخوان واسم زن بگيرن ای خدا به دادم برس.بله يه نيم ساعت يه ساعتی داشت مخ ميزد من شنيدم دخترا بعضی وقتا کنتورشون از کار ميافته ولی.....حالا بزارين مبانی بحثو بگم تا فکرای خوشگلتون نره جاهای بد بله از درسو مشقو فيزيک!!!!!و چيزای ديگه حرف ميزنيم جالبه نه؟؟؟؟!!!!آره بالاخره مهدی جون داد زدن محمد شام نميای که اون منو ول کرد گفت يه دفعه ديگه بقيه حرفا رو ميزنيم(البته همش از درسو فيزيک!!!!! صحبت نميکنيم ولی خب خيلی وقتا بحثمون سر فيزيکه!!!!!!! من پی ير ميشم اون ماری کوری ای خدا چرا هيشکی نمياد اينو بگيره اين با خانواده من دست از سرم بردارن ای بابا بسه به خدا البته
نه که بد باشه خيلی هم خوبو خوشگلو بدون هر گونه مشكلييه؟؟؟!!!!(مثه اينکه تأثيرشو گذاشته اين مخ زنيا)آره ولی خب نميشه ديگه...)آره بالاخره من تشريفمو بردم بالا حالا نوبت تلويزيون با اين سريال مسخرشه و خانواده با تحليلاشون(البته هدف منم ولی من هيچوقت نميزارم كسی تو زندگيم فضولی كنه!!!) منم که ميرم يه گوشه ای يه خورده فکر کنم هی چراغو روشن ميکنن ميگن محمد تو تاريکی چرا نشستی؟ منم با حالتی بدتر از گريه ميگم خوابم مياد.حالا بحثای بعدی شروع ميشه وای که سرم ديگه داره ميترکه.يهو ميبينم ميگن محمد بيدار شو فکر کردم ميخوايم بريم خونه ديدم نه ميخوان فشارمو بگيرن(ای خدا!!!!!!!!)البته خب فشارمو که گرفتن بازم محمد جون بايد ببريمت دکتر فردا ميريم پيش فلانی من که ميدونم صبح که از خواب بيدار ميشن نه اصلاً يه چند دقيقه بعدش همه چيز يادشون ميره.راستی امشب با يه سری کلی صحبتای به درد به خور کردم...ولی....ولی حيف که بازم مثه هميشه به خاطر دوستام خيلی چيزارو تو خودم ريختمو هيچی نگفتم عيب نداره يه روزم من ميرم(گفتم ميرم نه گفتم ميميرم پس تورو جونه هر کی دوس دارين گير ندين)آره منم يه روز ميرم فعلاً خداحافظ گرچه ميدونم شنبه هم مثه امروز تلخه ولی خب ببينيم چی ميشه.....
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

اول سلام دوم خوبين همتون؟ سوم.....نه نميخوام تيکه تيکه و گسسته حرفامو بگم بزارين پيوسته باشه اين مطلب.
نميدونم کيا درباره من چی فکر ميکنن ولی ميدونم خيليا اشتباه فکر ميکنن خيليا(تقريباً همه ميگم تقريباً چون ممکنه جز خدا يکی پيدا شه يه روزی منو بشناسه)ميدونين من نااميد نيستم.اتفاقاً خيلی اميدوارم به اينکه يه روزی اين بدبختيها تموم شه.ميدونين فلسفه زدن اين وبلاگ اصلاً واسه خالی کردن خودم نبوده چون من اينتو حتی يه پنجاهم مشکلامم نگفتم.ميدونين من اگه بخوام خودمو خالی کنم نه خدا پرستی تو دنيا ميمونه نه هرکی که بشنوه از دين چيزی ميزاره و من نميخوام اينطوری بشه.من خودم خيلی معتقد به خدا هستم ولی خب مسئله اينجاس که خيليا نميتونن خيلی چيزارو بفهمن.من کتابايی رو خوندم که واسه منحرف کردن بودن ولی همشنو له کردم چون دلايلی مياوردم که خيلی خوف بودن.ميدونين من نه ميخوام اينجا خودمو خالی کنم نه ميخوام از نااميدی چيزی بگم چون به نظر من آدم بدون اميد مرده آدم بدون عشقم مرده(هر عشقی چون يکی عشقش به کارای کثيفشه کی چی ميدونه)آره من ميخوام از رنجايی بگم که خوردم ميکنن ميخوام بگم هميشه خداتونو شکر کنين که همه چيزتونو ازتون نگرفته.هيشکی نميتونه درک کنه که من وقتی ميگم حتی يه شونه هم وجود نداره که سرمو بزارم روش گريه کنم حرفم چيه.يه عده ميگن محمد آخر آدمای بی بندوباری مثه تو يا افسردگی از خيانت دوست دختراشه يا ايدز ولی من هيچ کدومو ندارم چون ميدونم جز خدا هيشکی هميشه واسم نميمونه پس هيچوقت از رفتن کسی ناراحت نميشم(يعنی ناراحتی اونجوری والا که دوستام پاره تنمن)بعدشم من يه بارعمرم تباه شد ديگه نميخوام هيچوقت نگران باشم که ابروی مامان بابام بره اينا؟(اگه دوزاريتون کجه منظورم ايدزه)
من خانوادم خيلی مذهبی هستش،نه از اون مذهبيهايی که الان مردمو ذله کردن بلکه از اونايی که سعی ميکنن با دليلو منطق جلو برن.ميدونين من وقتی ميگم مشکل من با خود خداس کفر نميگم چون نميگم من با خودش مشکل دارم چون من به خدا حق هر کاری رو ميدم حق هر کاری.من منظورم اينه که خب خدايا اگه قراره زجر بکشم باشه قبول ولی بگو تا کی؟ حتی اگه بگی تا زمان مرگم ميگم باشه حتی اگه بگی بازم ميفرستمت پيش شاگردت باشه قبول ميکنم ميرم پيش شاگردم ولی بگو چرا؟چون اين حقو واسه اين برات قائل شدم که تو واسه کارات دليل داری و مثه ماها نيستی،پس نااميدم نکن.
اونايی که ميگن من چرا با خدا حرف نميزنم بدونن که من جز تو خواب هر وقت تنها باشم با خدای خودم صحبت ميکنم ولی نميدونم چرا نميخواد حرفامو جواب بده.من همه حرفاشو خوندم تو کتابی که بهمون داد پس چرا خب جواب حرفای خودشم نميده.آره من مشکلم با خدا اينه که چرا باهام حرف نميزنه؟چرا جوابمو نميده؟ نه اينکه با ذاتش مشکلی باشه چون من خيلی کوچيکم مثه بقيه اون خداس من چيم؟آره من نااميد نيستم چون به يه خدای با منطق اعتقاد دارم خدايی که عقلو قبول داره و واسه اطمينانمون از عقل اينهمه از خودمونو انتخاب کرد تا برامون حرفاشو بگن.آره من درسته خيلی غمگينم ولی خب ناشکر يا نااميد نيستم چون ميدونم که هنوز با اوج بدبختيام فاصله دارم.يکی گفت خدا شايد ميخواد بفرستت يه جايی که خودتم حض کنی تو از کجا ميدونی؟ ولی من هميشه ميگم من چه ميدونم بهشت چيه؟ نميگم نيست ولی من چه ميدونم چيه اگه ميگن اونجا حوری داره خب به من چه؟اگه ميگن هر چی ميخوای بهت ميدن خب من از اين تيکش متنفرم چون دوس دارم هر چيزی رو خودم به دست بيارم نه اينکه بهم بدن.اگه ميگن خب در ازاش اين دنياتو فدا کردی من ميگم نميخوام هيچی نميخوام.بعضيا بهم ميگن دنيا دوست ولی مگه من از اين دنيا چی خواستم خواستم محبت باشه،خواستم عشق باشه،خواستم....ولی اينا تو اون دنيا به دردم نميخوره چون من دوس دارم برم جهنم به خداوندی خدا از بهشت متنفرم چون دوس ندارم وقتی داره به من خوش ميگذره به کسی بد بگذره.بعضيا بهم ميگن احمق ولی خب من احمق نيستم ميدونی آخه يکی نيس بگه اگه اونا بدی نميکردن خب شماها خوبی نداشتيد.من ميگم اگه يه ظالم يه مظلومو کشت(حتی به ناحق چون هيشکی بی دليل هيچ کاری رو نميکنه حتی اگه دليلش غلط باشه)خب اگه اون ظالمه نبود خب تو که مظلوم نميشدی پس بهشتو يه جوری اون بهت داده.خيلی حرفای ديگه هم دارم که بزنم اما خدا هم ميگه محمد فقط خفه شو حرفاتو بزار واسه بعد چون من يه کاری ميکنم که بعدا يادت نمونه.باشه خدای من ،من خفه ميشم ساکت ميشم ولی تا کی امثال من بايد خفه شن؟تا کی؟چرا؟تو ميدونی من طوری خلق شدم که حتی بدترين مشکلاتمم منو خسته نميکنه من جسمم خسته ميشه اما تفکرم و روحم هميشه سالمه.آره خدا منو هيشکی نميتونه خفه کنه جز تو خب پس بهم خوبی کن تا خفه شم يا اگرم خوبی نميکنی بدی نکن(البته ميتونی الانم خفه ام كنی ولی......).خب فعلاً من برم تا دوباره بعضياتون منو کافرو اينجور چيزا نکردين،خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز نميدونم اسمشو چی بزارم.ديگه ذله شدم ولی هنوز ميگم من اميدوارم به اينکه يه روزی خدا بس کنه،چون من که هيچوقت تو عمرم کم نميارم خب ميدونين من ميدونم چرا خدا باهام اينکار رو ميکنه ولی حاضر نيستم از حرفام بر گردم چون خدا مگه نميگه آدمارو آزاد آفريده پس من آزادم.امروز با يکی از دوستام کلی صحبت کردم و بهم يه سری چيزارو مثه هميشه سپرد منم مثه بنده مطیع گوش دادم شب هم رفتم يه جايی که پسرعموهامم بودن يه مهمونی دعوت بودم رفتم اونجا اما بازم الکی خنديدم کلی هم خنديدم.آره ديگه نميدونم چيکار کنم ميدونين بعضی وقتا آدم که به پوچی ميرسه چی ميشه دنيا واسش بی ارزش ميشه ميگه خدا ميشه من بميرم؟اما جواب معلومه که منفيه چون تو بايد زجربکشی يکی از دوستام ميگه خدا هر کسی رو که بيشتر دوس داره بيشتر اذيتش ميکنه اما اين حرفش..... نميدونم شايدم درس باشه.امشب اعصابم خيلی بهم ريخت ميدونين من از يه چيزی متنفرم اونم اينه که يه سری چيزارو پنهان کنن و من خودم اونارو بفهمم آره من بدم مياد.ميدونين من صداقتو خيلی دوس دارم يعنی حاضرم بهم بگن به تو چه ولی پنهان نکنن يعنی از کتمان بدم مياد،اين ديدگاهمم واسه اينه که خب من هيچوقت از کارام پشيمون نبودم هيچوقت و اين واسه اينه که من هيچ کاريرو بدون فکر انجام نميدم.امشب يکی بهم گفت محمد به خدا قسم تغيير ميکنی ولی من گفتم نه من فقط نقابمو به خاطر بقيه عوض ميکنم والا من همونم که بودم اون گفتش تو تاحالا 100 تا چهره عوض کردی ولی واقعا نميدونم چی بگم چون ميدونم که حرفام واست بی فايدس.آره من هر چی ازم بخوان همون جور ميشم ازم بخوان بيرحم شم بيرحم ميشم بخوان بخشنده باشم بخشنده و رئوف ميشم اما هر کسی حق داره رفتار منو فقط واسه خودش تعيين کنه شايد بگين بده که آدم هزار رنگ باشه ولی من هزار رنگ نيستم من من بدنم سرخه ولی وجودم به سياهی کامل(مثه وبلاگم که دورنگه)ميدونين من بازی وقتا خيلی بد ميشم خيلی بد کم کسی بوده که با من گشته باشه ولی گريه نکرده باشه به خاطر حرفام يا کارام.ميدونين من بعضی وقتا مثه آينه ميشم يعنی هر کاری که طرف واسم بکنه واسش ميکنم.ولی کلاً امشب اعصابم بهم ريخت چون گريه يكی خوردم كرد خيلی طوری که حتی تا صبحم نخوابيدم ولی وقتی به تختم رسيدم فقط يادمه که افتادم ديگه هيچی يادم نيس.نميدونم از چی بگم چون خسته شدم از غرور ميدونين من غرورارو له ميکنم چه مال خودم باشه چه مال بقيه ولی غرور دوستامو هی ميبرم بالاتر و حمايتشون ميکنم کاش يکی واسه من اينکارو ميکرد.ميدونين من بدترين جوابی که به مردم ميدم اينه:باشه قبول......هر چی تو بگی......يا ميگم ولش کن اين يعنی من خيلی دلم شکسته ولی هيشکی اينو باور نداره.ديگه نميخوام از دست خدا بنالم چون بی فايدس خب حقم ميدم بهتون چون يا اونقدر قدرتمندو با اقتدار نيستين که بدونين جز خدا هيشکی حريفتون نميشه يا اينکه تا حالا خدا طرفتون نيومده.امشب يکی بهم يه حرفی زد که خيلی فكرمو از بچگی مشغول کرده،پرسيد:محمد فلسفه خلقت تو چيه؟ من تو جوابش گفتم خنديدن بقيه و ذله شدن يه سری ديگه.اون خنديد چون منظورمو نفهميد.ميدونين من هميشه خدا رو شکر ميکنم که ميتونم خيلی از دردارو حس کنم و بقيه رو درک کنم ميدونين خيليا فکر ميکنن من تو ناز بزرگ شدم البته درسته ماها شايد هيچ کمبود ماديی يا معنويی تو خونه حس نکرده باشيم چون همه چيز از محبت مامان بابا تا پول آماده بوده  ولی واسه من لذت يه چيز ديگس چيزی که خدا ازم گرفته خيلی وقته ازم گرفته من دارم واسش ميجنگم ميخوام به خدا ثابت شه من با بقيه فرق دارم چون يه چيزی دارم که هيشکی نداره فقط يه چيز ميگم هيشکی تقريباً نميتونه رفتارای منو حدس بزنه.خب من ديگه الان برم
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميخوام امروز از يه چيزی بنالم.ميخوام از دل بنالم با اين کاراش.نميگم عشق بده ولی چرا؟چرا بايد آدما زود عاشق شن چرا نميخوان گوش بدن به بعضی حرفا؟ چرا ميخوان نابود کنن خودشونو؟
امروز با يکی از دوستام حرف زدم درباره خوب بودن يا بد بودن روابط بين دختر پسرا من يه سری حرفايی زدم که از بچگی واسم تکراريه بس که به اينو اون گفتمشون.اونم يه چيزايی گفت ولی مسئله اينجاس که آخرش اعتراف کرد که حرفامون اصلاً در تضاد باهم نبودش.ميدونين واقعاً بعضی چيزا تو اين دنيا بده يکيش اينه که بعضيا هر چی ميخوان سعی کنن يکيرو دوس نداشته باشن ولی دوسش دارن.اون حرف قشنگی زد که خب واقعا يه حرف خوب بودش.من گفتم:خب وقتی تو با صداقت ميگی که واقعاً مثه خواهر برادر بايد باشين و نه بيشتر خب اون بايد قبول کنه حقيقتو ولی اون تو جوابم يه حرفی(با اينکه حرفمو نقض نميکرد)زد:ميدونی شايد زبونی قبول کنه يا اينکه واقعا خب سعيشم بکنه ولی خب دل هيچوقت هيچی نميفهمه و اينکه وقتی وابسته شه چی؟من گفتم:خب بايد بدونه که اين بده دوس داشتن که زوری نيس.اون گفت:خب فلانی(يکی از دخترای دانشکده مون که همه پسرا جز منو يه سری آدمای مذهبی دنبالشن) که اينهمه داره خودشو بهت خوب نشون ميده و اينهمه دوستت داره چی با اينکه ميدونه تو واقعاً ازش بدت مياد و هيچوقت شايد نبخشيش ولی ميبينی چه دلی بسته خب اگه تو با يکی ديگه باشی خب ميدونی لهو خورد ميشه؟من:خب اولاً اون به من چه ميخواست منو از دست نده بعدشم خب من از اول بهش گفتم که من فقط مثه برادرم واسش من چيکار کنم که.....ولّی بقيه حرفامو خوردم چون ديدم اون دقيقا داره راس ميگه ولی خب يعنی بايد همه دوستيها فراموش شه؟ خب اگه اينطوريه که آدم بايد با همون اولی که اشنا ميشه سریع بگيرتش ولی خب نميدونم شايد اين نوع شکست واسه اين بوجود اومده که آدما یه کم زجر بکشن(کار خداس ديگه چی بگم؟!!!!!)آره اين خيلی بده  تورو خدا سعی کنين هيچوقت اينطوری نشينا چون بده و زشت چون اگه واقعاً يکی رو دوس دارين پس بايد واسه نظرشم ارزش قائل بشين و اگه اون نميخواد باهات ازدواج کنه بايد قبول کنی.ولی اگه از من ميشنوين هيچوقت عشق خاموش نداشته باشين هميشه بدون ترس باشين اگه يکی رو دوس دارين برين جلو چون واقعاً روزی ميرسه که پشيمون بشين ميدونين شايد رک بودن زياد خوب نباشه اما ميدونين صداقت خيلی خوبه پس اگه يکی رو دوس دارين همين که بيکار شدين زنگ بزنين بهش يا اينکه اگه شمارشو ندارين خوب يه جوری بهش خبر بدين که عاشقشين(حتی به من البته اگه همچين ارزشی داشتم)آره ميدونين بهتره که همه تکليف خودشونو بدونن چون اگه الان نرين جلو هم عشقش خفتون ميکنه هم اينکه ممکنه دير بشه.اما يادتون باشه طلب عشق از هر بی سرو پايی نکنين(اينو من يه جايی خوندم ولی مگه ادم بی سر زنده هستش؟!!!)يعنی هيچی رو از هيشکی جز خدا يا کسی که باارزشه واستون نخواين و هيچوقتم به پای کسی نيافتين چون شايد ارزششو نداشته باشه.....نميدونم اين تيکش به خودتون بستگی داره که بخواين از غرورتون جلوی عشقتون بگذرين يا نه ولی خب سعی کنين هميشه خودتون باشين و خودتونو هيچوقت دس کم نگيرين چون شما ميتونين بهترين باشين.خب حالا برين زنگ بزنين يا خبر بدين به عشقتون حتی اگه فاميله(که من از اينجاش خوشم نمياد)حتی اگه دختر همسايس(خدارو شکر ما اينجا تو ساختمون همسايه هامون پسر دارن نه دختر ولی خب کوچه.....)حتی اگه يکيه که خيلی جلوش معذبين يا اينکه غرورتون اجازه نميده همين يه بار غرورتو بشکن همين يه بار،منم برم زنگ بزنم........نه من نميتونم چون هيشکی نيس و از يه طرف اگرم کسی بود نميزنگيدم چون الان نصف شبه و.......
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز من صبح زود بيدار شدم(گرچه صبح زودم خوابيده بودم ولی......)راه افتادم به سمت محل قرار که ديدم يکی از دوستام زنگ زدو با کلی اه و ناله گفتش:محمد من خواب موندم نميتونم بيام،که من با کلی زورو زحمت راضيش کردم راه بيافته بياد وخب وقتی موبايلمو قطع کردم يه چند لحظه بد اتوبوس تو يه جای نامشخص خراب شد و من موندمو جايی که نه ماشينی ازش رد ميشد نه ميدونستم کجای شهر مسخره تهرانم(آخه من دوست ندارم بگم بچه تهرونم چون ما واسه خودمون يه شهريم چون ميگن شهرک غرب اما خب ما ميخوايم تظاهرات کنيم تا مستقل شيم!!!!؟؟؟)آره من از اونجايی که به شانس خوشگل و زيبای خودم(البته همه اينا اميدواريهای الکيه)اعتقاد دارم هيچی پياده راه افتادم رفتم سمت غرب تهران تا اينکه رسيدم به يه جايی که ميشناختمش.آره بالاخره با کلی زور و زحمت رسيدم سر قرار البته با نيم ساعت تاخير.آره ديدم که هيشکی جز دوستم نيس گفتم بقيه کوشن؟ که فهميدم 2 نفر مريض شدن و نيومدن.و منو دوستم منتظر اون يکی دوستم شديم بله اون نيم ساعت بعدش اومد.البته در اين بين فقط بگم که واقعاً يه بار تو عمرتون سوار متروی تهران-کرج بشين تا بدونين هتل چيه واقعاً فقط يه پذيرايی کم داشت و اونجا ميشد فهميد که فرق بينه قطارای فرانسوی با قطارای چينی(مگه اونا قطارن!!!!!)چيه(البته از طرف اونام پول واسه تبليغ گرفتما ولی.......).آره بالاخره سه نفری راه افتاديم رفتيم به سمت مکانی که قرار بود من بعد از چند سال دوباره برم توش.بله رفتيم چيتگر ولی يه مشکلی وجود داشت اونم اين بودش که من تقريباً دوچرخه سواری بلد نبودم ولی با زحمت دوستان و تواناييهای من(چه خودمو دوباره تحويل گرفتم!!)من ياد گرفتم ولی خيلی ناراحت شدم چون هم دوستام کلی وقتشون به خاطر من تلف شد و هم اينکه من فهميدم که چه ظلمی  به من شده واقعاً من بايد برم تو تيم ملی با اين استعدادم(البته شوخی کردما جدی نگيرين!!!!)آره کلاً روز خوبو زيبايی بود چون کنار دوستام بودم و کلی باهم خنديديم،آره کلی خنديديم.بعدش اومديم واسه بار دوم سوار دوچرخه شديم رفتيم يه جای خوب وسط جنگل منم تقريباً حرفه ای شده بودم ولی يه کار اشتباه کردم اونم مال ديروز بود چون خيلی پياده رفته بودم اينور اونور پاهام خيلی خسته بود و خب صبحشم نزديک سی چهل دقيقه پياده گز کرده بودم پاهام ديگه نا نداشت و بعضی سر بالاييهارو نميتونستم برم.راستی يه جايی ناجور زمينو شخم زدم و دوستمو صدا کردم همينکه رسيد بهم گفت هر چی پيدا کردی نصف نصف(تورو خدا شانسو ببينين به اينم ميگن دوست!!!!شوخی کردم)بعدش ديد که نه دستام فقط خاليه و دوچرخه ام گليه ولی خودم!!!!خب تاحالا همچين صحنه ای نديده بود دوچرخه داشت گريه ميکرد ولی محمد پاکو تميز جالب بودش.راستی يه جايی يادم رفت بگم که آره دوچرخم شيطون بودش و يه چند جايی مزاحم خواهران گرامی شد البته اونا اول منو مستفيض کردن ولی خب بعدش فکر کنم فهميدن تقصير دوچرخه بود چون والا اگه دست من بود که زيرشون ميگرفتم!!!آره بالاخره برگشتم خونه تو راهم بادوستم يه کم صحبت کردم ولی وقتی رسيدم خونه يه کم خوابيدم تا بتونم الان واستون اين حرفارو بنويسم آره بعضی وقتا واقعاً دنيا سخت ميشه اما امروز من که سعی کردم فقط خوشحال باشم و به هيچی فکر نکنم اما نميشد چون.....اصلا ولش کنين امروز گشتم چون بليد ميگشتم و از دوستامم از همينجا کلی تشکر ميکنم که وقتشونو واسه من صرف کردن چون واقعاً ماهن.فعلاً خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز معمولی بود.امروز ميخواستيم بريم يه جای خوب يه جايی که من خيلی دوسش دارم.آره رفتيم بهشت زهرا چون ميخواستم هم يه ديداری با مامان بزرگم و پسرعموم تازه کنم و هم ميخواستم به هر دوتای پدر بزرگام اين روزشونو تبريک بگم.امروز تو اونجا که بودم يه اتفاق افتاد که چشمامو پر اشک کرد(گر چه هر جايی که رفتيم من گريه های بی صدامو انجام دادم)يه اتفاقی که واقعاً هنوز از عجيبيش تو کف موندم(ازم نخواين چون گفتنش واسم سخته)ميدونين اينبار که اونجا بوديم که شب بود من هميشه تاريکی رو دوس دارم چون آدم ميتونه هر کاری که ميخواد توش انجام بده و از ديد بقيه پنهان بمونه حالا ميخواد کارش خوب باشه يا اينکه کارشون يه کار زشت باشه.بالاخره برگشتيم خونه.من فردا قراره برم يه جای خوب و زيبا اما بازم غصه دارم از اينکه يکی ازم يه چيزی خواست و من بايد انجامش بدم کاش خدا بهم کمک کنه چون اصلاً نميخوام به اين دوستم الکی قول داده باشم.الان خيلی ديره و من بيخواب نشستم ولی يه مشکل هست که بايد زودتر برم بخوابم چون صبح زود بايد برم.خدا کنه فردا روز خوبی واسم باشه ولی خب گفتم خدا کنه يعنی همه چيز من به خدا بستگی داره البته اميدوارم.فردا البته واسه خيلی لحظات خوشحال ميشم اما ميخوام فردا رو به خاطره دو تا از دوستام که به جفتشونم قول دادم يه روز خوبی باشه واسم.نميدونم امشب به وبلاگ چند تا از بچه ها سر زدم از خوندن يه سری چيزا ناراحت شدم اما از خوندن وبلاگ يکی از بهترين دوستام ديگه خيلی خوشحال شدم چون فکر کنم ديگه نميخواد ناراحت باشه و اونم ميخواد تو زندگيش يه تکونی به خودش بده اميدوارم.امشب به يکی از دوستام از يکی از تصميمام گفتم ولی.....ولی اون ناراحت شد خب ميدونين بعضی چيزا ناراحتی نداره آره خب بايد يه چيزو قبول کرد واسه هر اومدن يه رفتنی هم وجود داره فقط يکی زود ميره يکی ديرتر،و هر کی ممکنه يه جوری بره.اما ميدونين کجای رفتنا تلخه؟ اونجايی که موقع خداحافظی ميشه چون يه بدی خاصی داره،خيلی از رفتنايی که بدون خداحافظی باشن ديگه برگشتی واسشون نيس(تقريباً همشون)آره امشبم دلم گرفته اما به خاطره دوستام بازم ميگم باشه به خاطر شماها سعی ميکنم جدی بخندم و جداً خوشحال باشم،چون بهتون قول دادم قول.راستی واسم دعا کنين چون فردا ميخوام يه چند تا کاری کنم که يه سريشون واسه بار اوله ولی من ميدنوم که من ميتونم هر کاری رو انجام بدم مگه اينکه خدا نخواد که اونوقتم تمام سعيمو ميکنم تا جلوی خودم سربلند باشم سربلند،قدرتمند و با اقتدار ولی متواضع.فعلاً خدا نگهدار همتون
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب يه چند وقت قبل از عشق گفتم.از اينکه عشق چه جورياس و با هوس چه فرقايی داره ولی فکر کنم خوب توضيح نداده بودم.ميدونين به نظر من عشق چيز خيلی خوبيه چون باعث ميشه شماها به يه چيزی پايبند بشين و هميشه يه هدف دارين.ولی خب عاشق بودن از يه سری جهاتم خوب نيس چون اگه شما به هدفتون نرسين يا هدفتون به هر دليلی بخواد عوض شه اون وقت نابود ميشين و اين خيلی بده چون ديگه هيچی واستون نميمونه و به نظر من(يعنی در واقعيت)يه آدم بی هدف با يه آدم بی جان هيچ فرقی نداره پس اگه شما هدفی نداشته باشين در اصل مردين.ميدونين هر وقت اسم عشق مياد هميشه تو ذهنا يه دخترو پسر تداعی ميشه ولی اين يادمون باشه قشنگترين عشق،عشق پدرو مادر به بچشه(عشقی که هيچوقت خيانت نداره و ضعيفم نميشه)و کلاً يه چيزی هم هس ميگن بهش عشق الهی(من که منظور اين اصطلاحو نفهميدم ولی...)خب آره ولی من ميرم سراغ ساده ترين عشق يعنی عشق بين يه دختر پسر.ميدونين وقتی دو نفر همديگرو ميبينن عمرا عاشق هم نميشن،خب ميدونين خلقت خدا تو بدن هر موجودی ميل بقای نسلو قرار داده.اون حسه که اولين جرقه رو ميزنه و باعث نزديکی بيشتر ميشه.حالا به تناسب ميزان تفاهم طرفين يا چيزايی ديگه اين دوتا نسبت به هم نزديکتر ميشن يا دورتر،اگه نزديکتر شن تازه ميگن تفاهم.البته من از هيچ دو نفری نشنيدم که بگن ما عاشق نبوديم چون همه واسه کلاس هوسو ميزارن جای عشق(يادتون باشه هميشه تو هر مساله ای احتمال بروز استثنا وجود داره)ولی خب همشون اشتباه ميکنن.ميدونين عشق تقريباً تو روابط پسر دخترا معنی نداره چون احتمالش کمه(يادتون باشه من نگفتم محاله) که يه آدمی فقط طرفو به خاطر خود طرف و صرف نظر از مادياتش دوس داشته باشه و اگرم اينطوری باشه خب هيچوقت با يه نگاه نميشه فهميد که طرف چی بارشه(من که تو اين حسرت سوختم که يه بار درست منظورمو بگيرن!!!!)ولی اگه اين اتفاق بيافته تازه عشق آغاز ميشه.خب از اينجا صورت مساله بزرگی شروع ميشه مساله خيانت.خب ميدونين اصولا خيليها فکر ميکنن که غيرت يعنی فضولی،اعتماد به طرف مقابل يعنی حماقت با اينجور طرز فکرا هيچوقت عاشقی وجود نداره.ميدونين اگه دو نفر عاشق هم باشن تو هيچ شرايطی همديگرو ول نميکنن ولی مسئله اينجاس که خيليا تا يه مورد بهتر گيرشون مياد خيلی چيزارو فراموش ميکنن خيلی چيزا.ولی ميدونين من منکر عشق نميشم چون خودم عاشقم.آره من عاشق مامانم و بابام هستم و داداشم و بقيه کسايی که واسم ارزش دارن.خيليها بهم ميگن يه دختره مياد تو زندگيت اون موقع عشقو ميفهمی ولی مسئله اينجاس که من عاشق همشون بودم و همشونو دوس داشتم ولی خب بعضياشون خواستن ديگه دوسشون نداشته باشم خب منم ديگه باهاشون حرف نزدم چون من هيچوقت به کلمه دوست دختر اعتقادی ندارم چون من با دوستام مثه برادرم و اونا مثه يه برادر يا خواهر.ولی بازم بهم ميگن که يکی مياد ميبينی چيکارت ميکنه منم با خنده ميگم باشه چون ميدونم اونا يه خصلت منو نميدونن من يا.......نه نميگم ميزارم تا هر کسی که خواست بفهمه خودش ازم بپرسه.خب آره من اينو ميگم که عاشق بودن سخته چون اگه از يه عاشق عشقشو بگيرن ميميره مثالشم مرغ عشقه که بدون عشقش.......آره هيچوقت عشقو دست کم نگيرين يا اونو با هوس عوض نکنين نگين من عاشقم چون عاشق بودن خيلی سخته و محدوديت دائمی ايجاد ميکنه.پس سعی کنين يا عاشق باشين يا نگين عاشقم چون نفرين اين کلمه خيليهارو گرفته.فعلاً خدا نگهدار
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز با صدای زنگ موبايلم بيدار شدم يکی که منتظر شنيدن صداش بودم بهم زنگ زده بود و منو حسابی اول صبحی شارژ کرد(نه خير دوس دختر ندارم من.کسی بودش که صداشو با همه دنيام عوض نميکنم چون واقعاً دوسش دارم)آره خوشحالو شاداب من آماده کارام شدم.امروز من کلی نقشه کشيدم واسه کارام واسه حرفام.قبل از اينکه مهمونا بيان رفتم ددر يه سر تو کوچه ها گشتم چون ميخواستم يه کاری بکنم تا شايد از غم يه کمی نجات پيدا کنم ولی.....نه اينبار يه کم با حال بهتری برگشتم خونه چون فکر کنم تونستم کارامو خوب انجام بدم من از خدا يه چيز ميخوام و از اونجايی که يادمه هيچوقت از بچگی هيچی واسه خودم نخواستم جز اين و اميدوارم خدا دعامو مستجاب کنه(شماها هم دعا کنين) آره امروز يه مهمونی حسابی گرفته بوديم.من با پسر عموهام نشستيم کلی گفتيمو خنديديم(البته من طبق معمول)و يه فيلم گذاشتيم ديديم خيلی باحال بود همه کنار هم بهم چسبيده بوديم چون فيلمه ترسناک بود ولی خب من اصلاً از هيچ چيزی نميترسم پس آماده هر اتفاقی بودم.آره فيلم که تموم شد ديگه همه رفتن و ماها هم از هم جدا شديم آره خب همه بايد برن خونه خودشون(گر چه من دوس داشتم بمونن اما نميشد)آره امشب يه تيکه قبل از خداحافظی با يکی خواستم يه سری بحثارو شروع کنم(بحثايی که منو بيچاره کردن!!!!)اما نشد چون طبق معمول من تا ميخوام از اين دنيا بگم همه ميرن خب ديگه نشد ولی کلاً خوش گذشت به همه خوش گذشت به جز.......به من که مجبور بودم الکی خوش باشم خوش نگذشت كاش منم يه روز بتونم بگم امروز به من خوش گذشت(البته اگه خدا بخواد به اون خواهش كوچولوم عمل كنه ميشه)خب فلان خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يه مرد پشت اطاق عمل وايستاده.دل تو دلش نيس چون ۲ تا از عزيزاش الان دارن مرحله مهمی رو تو زندگی ميگذرونن.يهو يکی از اطاق مياد بيرون.اون خندونه و برميگرده به اون مرد ميگه:مبارکه شما پدر شدين.يه چند لحظه بد بياين کوچولوتونو تماشا کنين.آره اون مرد ۹ ماهه که منتظر اين لهظه هستش الان ديگه احساس قدرت ميکنه چون ميدونه که يکی ديگه پشتشه يه فرزند.
ميدونين پدرا هميشه ساکتن خيلی کم ميشه که يه پدر خودشو واسه بچش لوس کنه اما به خدايی که آدمو افريد قسم اگه يه پدر بيشتر از مادر نياز به محبت نداشته باشه کمتر هم نداره. ميدونين وقتی تو ميری تو اغوش پدر مطمئنی که هيشکی نميتونه بهت حتی چپ چپم نگاه کنه.چون اون با تمام وجودش مواظبته.ميدونين بزرگترين چيزی که ميشه به يه پدر داد چيه؟
هيچی فقط بهش بگين پدرم خسته نباشی شايد من کمتر تورو ديده باشم اما ميدونم که چه سختيايی ميکشی تا واسه ما بهترين زندگيرو بوجود بياری.ميدونین هيچ پدر يا مادری بد نيس(دقت کنين گفتم پدر مادر و منظورم فقط شناسنامه ای نيس چون کودک ازاری زياد سراغ دارم و پدر مادرهای ناتنی که خيلی مهربون بودن)ميدونين هميشه پدرا بهشون ظلم ميشه.هيشکی به اين فکر نميکنه که مردها هر چقدر بی محبت تر باشن بازم هميشه يه پدر مهربونترينه.ميدونين يه پدر ميخواد هميشه بچه هاش تو بقلش باشن چون وقتی ازشون جدا ميشه روحش پيش اوناس.به نظر من اگه پدرا مهربونتر از مادرا نباشن کم محبت تر نيستن.ميدونين يه مادر چون زنه کلاً مهربونه ولی يه پدر وقتی بچه اش ميگه اخ خورد ميشه چون ميگه چرا من نتونستم جلوگيری کنم.يه پدر خيلی زود تر خورد ميشه.
من خيليهارو ميشناسم که با باباشون مشکلاتی دارن ولی حاضرم قسم بخورم که هيچ پدر مادری بد نيس چون همه سعيو تلاشش واسه بهبود اوضاع بچشه.ميدونين من کلاً با مامان بابام خيلی مشکل دارم طوری که شايد هيچکدومتون باورتون نشه ولی ۴ روزو حتماً هر چی بگن قبول ميکنم(گر چه کل سال اينطوريه ولی خب من کلاً بچه خوب و سر به راهی نيستم و اذيتشون ميکنم ولی.....)و واقعاً هر مشکلی که داشته باشم هيچوقت نميزارم بيشتر از چند ساعت باهاشون حرفم بشه چون ميدونم منو از ته دل دوس دارن.همه مامان باباها اينطورين فقط بعضياشون راه درست محبتو نميدونن والا مامان بابای بد وجود نداره.
آره ميدونين چه چيزی يه پدرو خورد ميکنه؟ اينکه بچش بهش توجه نکنه.چون يه مرد هر چيزيرو ميتونه تحمل کنه اما يه نگاه لهش ميکنه آره سعی کنين هيچوقت هيچ پدری رو اذيت نکنين چون مادرا دلشون کوچيکه و واسه همين زود ميشکنه و زود درس ميشه همه چيز ولی يه پدر اگه دلش بشکنه ديگه التيام معنی نداره واسش. و واسه هر پدری هيچی از اين مهم تر نيس که بچش قدرشو بدونه.پس من از همتون ميخوام که همين يه روزو هر مشكلی که دارين برين پيش باباهاتون دستشو بگيرين وببوسين يا اگه کنارتون نيس قلبشو با يه احوالپرسی کوچولو خوب کنين(حتی اگه اين نعمت ديگه كنارتون نيس برين پيشش).چون خدا باباهارو دوس داره چون اونا تو غربت واسه بچه هاشون زحمت ميکشن.و يادمون باشه اگه باباها بد شدن تقصير جامعه بوده نه اونا چون اونام مثه مامانا خوبن پس برين يه بوس کوچولو بکنينشون چون همين يه بوس از همه کهکشانا واسشون بيشتر ارزش داره،حتی اگه به روشون نيارن چون هميشه ماديات همه چيز نيس.روز همه باباها مبارک
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز بازم يه روز بد بود.ديگه خسته شدم از اينکه بگم امروز يه روز بد بود،چون ديگه عادت کردم.آره عادت کردم به اينکه خب من واقعاً اينه زندگيم.فردا مهمون داريم و من دوباره بايد نقش بازی کنم و بخندم.اما عيبی نداره خب منم يه جوريم ديگه.امروز يکی از دوستام بهم زنگ زد و باهم يه کم صحبت کرديم.من شب که اومدم تو ياهو ديگه تا صبح بودم و با يکی از دوستام کلی صحبت کردم خيلی بهش از دست خيليا ناليدم ولی اون هی بهم اميدواری داد نميدونم واقعاً چی بهش بگم و هميشه از يه چيزی ناراحتم از اينکه نتونم کاراشو جبران کنم چون خيلی دوسش دارم اون بهم خيلی خوبی ميکنه و واقعاً جای خيلی از بی محبتيهای بقيه رو واسم پر ميکنه و من خيلی دوسش دارم(البته يه چند نفر ديگه هم هستن).آره امشب من بهش از خود قبليم(محمد بد)گفتم و اون ازم خواست که فقط به کارايی که ميگه عمل کنم.امروز يکی از اون روزايی بودش که غرورم واقعاً داشت نابود ميشد بس که خفش کردم ديگه هيچی ازش نمونده البته خب من به خاطر يه سری غرورمو ميشکنم ولی خب يه سری ديگه تاوان اين شکستنارو ميدن.امروز يه لحظه واقعاً ديگه داشتم ديوونه ميشدم چون يکی ديگه قدرنشناسی رو به اوجش رسوند.اما بازم من خودمو کنترل کردم و ميخوام فردا يه کار بزرگ کنم اما از يه چيز نگرانم.من دوباره دارم بد ميشم و نميخوام بد شم چون خب من تازه آدم شدم و ميخوام آدم بمونم ديگه بسه اون کارارو نميخوام ادامه بدم اما بعضيا منو ميخوان مجبور کنن اما فعلاً ساکتم تا روزی که ديگه خسته شم از دست بعضيا اون وقت ديگه هيچی جلودارم نيس هيچی........ولی خدا کنه اون روز فرا نرسه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز در ادامه جمعه بود واقعاً متنفرم از جمعه ها چون تأثيرشو تو زندگيم ميزاره(يعنی تمام روزای زندگيم).البته ميدونم توی جمعه من به آرزوم ميرسم ولی خب اون جمعه هم مثه يه سری جمعه ديگه واسم استثنا ميشه.خب امروز من کلی کار کردم مثلاً چند بار از حال رفتم(چه جالب عجب بدن داغونی دارم)يا مثلا اونقدر عصبانی بودم که يه چندباری واقعاً ديگه احساس کردم که دارم راحت ميشم ولی نه من هنوز در خدمت بشريت!!!و زنده هستم،امروز با يه سری از دوستام کلی صحبت کردم و ديدم که واقعاً خب يه سری هم هستن که نااميد باشن سعی کردم خوبشون کنم و خدارو شکر مثه هميشه اونا دروغای منو باور کردن و قبول کردن که زندگی زيادم سخت نيس(کاش ميشد به خودمم دروغ بگم)امروز با يه سری از دوسام تو يه شهر ديگه هم صحبت کردم البته با اونا تازه دوس شدم ولی خب مسئله اينجاس که خوشحالم که اونا فکر ميکنن من خوشحالو شاد هستم.خوبه که جز کسايی که اين وبلاگو ميخونن هر شب باهم هم صحبتيم نميدونن چه مرگمه البته اينام هنوز اونطوريا نميدونن چون نميخوام با حرفام اونا رو هم نااميد کنم.آره امشب چند ساعتيه که دارم فکر ميکنم به اينکه چرا؟ واقعاً چرا اينطوری شد و کلی با خدايی که بهش اعتقاد دارم صحبت ميکردم ولی بازم بی جواب موندم و هيشکی بهم هيچی نميگفت فقط صدای خودمه تو گوشم.ديگه نگاهم به زندگی منفی نيس چون من که به حرف بقيه گوش کردم و خودمو شادو خوشحال کردم ولی خب اونام متوجه ممنوعيت خنده هام شدن آره اونام ديدن که خب خدا نميخواد بزاره من بخندم.گر چه اين 2 روز واسم بد بوده و ناراحت کننده ولی خب حداقل تونستم حرفامو ثابت کنم و خيليا بدونن که من هيچ كارم مثه اونا بدونن که هممون الکی دلمون خوشه که اختيار داريم و همه اون حرفا الکيه که هيچ اجباری نيس چون هست اونایی که قران ميخونن خب ادامه سوره رو که بخونن ميبينن که گفته خب هيچ اجباری تو دين نيس ولی اگه عمل نکنين تو جهنم حتماً ازتون پذيرایی ويژه ميشه.آره نميدونم بعضيا چرا نميخوان يه حرفو کامل بشنون بعدش نظر بدن اين بده واستون.من نه پوچ گرام نه نااميد بلکه فقط حقيقت زندگيو ميگم اگه اين زندگی همه نباشه خب پس واسم دعا کنين که منم مثه شما بشم.اما نه من حاضر نيستم که آزادی فکرمو بگيرم تا زندگيم اروم بشه ولی جز اين حاضرم از همه چيزم مايه بزارم.آره امشب با دردم رفتم بخواب تو مبلی که روش نشسته بودم ولی آفتاب تقريباً ميخواست طلوع کنه و اون زمانی که من نشستم آفتاب داشت خداحافظی ميکرد آره ميخوام بگم ديگه بهتره به خودمون دروغ نگيم بسه ديگه.ولی من به همه اين دروغو ميگم:زندگی رو اگه اسون بگيری خب اسون ميگذره بابا بقيه رو ول کن خودتو بچسب چرا ميخوای نااميد شی يا نابود سعی کن بخندی تو ميتونی سرنوشتتم تغيير بدی.ولی حيف که همه اينا دروغه حيف.......
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

سلام....خداحافظ ،دقت کردين همه روابط اينطوری شروع و همين طوری هم تموم ميشن اما يه سری جاهاس که خداحافظی نداره مثه مرگ.امروز تو ادامه جمعه اشغالم واقعاً خفه کننده بود.ولی من با اينکه الان خيلی ناراحتم ولی از يه چيز خوشحالم اونم اينه که ديگه لازم نيس واسه کسی بگم آره من غمگينم..ديگه اونايی که منو ميشناسن به خودشون اجازه نميدن که فکر کنن دارم لوس ميشم چون ديگه حالا ميبينن که من حق دارم که خيلی جاها ناراحت بشم چون واقعاً با اين اتفاقايی که واسم افتاده ديگه لازم نيس يه سری مسائلو توجيح کنم چون ديگه خودشون ديدن که من بی تقصير بودم.چون ديدن که من سعی کردم خوشحال باشم و شدم اما اين خوشحالی حتی يه روز هم طاقت نياورد.آره امروز يه روز عجيب واسم بود چون واقعاً نفهميدم چرا اين بلاها سرم اومد يا اينکه حتی نفهميدم چرا اين بلارو سرم اورد؟واقعاً هنوز در عجبم.باشه اگه خدا ميخواد من خفه شم خب من خفه نميشم من که از بچگی ميدونستم با اين عقايدم حتما به جهنم ميرم چون طبق حرف خيليا من از دين خارج بودم(البته از نظر کسايی که خيليها مثه ملاصدرا يا حلاجو از دين خارج دونستن حتی به ايت الله قاضی تبريزی هم فرصت ندادن حرف بزنه و مرگ طبيعيش فرارسيد!!!)خب پس من جام حتماً پيش دوستام تو جهنم بودش.خب باشه خدا من بهت قول ميدم خفه شم اما با اون سرطانی که من تو وجود بقيه کاشتم اگه زنده نباشم واسه طرفدارات يه مشکل بزرگ به وجود مياد چرا ابليس؟چرا محمد؟چرا حتی به يه بچه ۱۰ ساله هم رحم نکردی؟ چرا همش غمو غصه؟چرا همش جبر؟ ولی اگه من خفه نشم ميتونم بگم خب اون ابليسه يه اشتباه کردو نخواست بهت مثه بقيه دروغ بگه و سر اعتقادش وايستاد که خب واسش گرون تموم شد يا محمد چون حرف حق زد و چون خواست تورو واقعی جلوه بده و تورو زيبا جلوه بده خب بقيه نفهميدن که اون حقو ميگه و همه حرفاش يه جورایی بهش الهام ميشه(نميگم پيامبرم چون من از همه دنيا گناهکارتر نباشم از خيليها هستم و پيامبرا بيگناهن من اندازه اونام علم ندارم والا بايد ميفهميدم اضافم).اون بچه ۱۰ ساله هم خب همون محمد بودش ديگه.خوب نبايد زيادی يه چيزارو ميفهميد.نبايد ميزاشت ضمير بچه گونش بياد کنار عقل کوچولو ولی قدرتمندش.نبايد ميزاشت که زيادی حرف بزنه يا شايدم زيادی فکر کنه.خب من موندم اگه من نباشم کيه که ميخواد بگه خب خدا صاحب هممونه و هيچ سازنده ای هيچ اختياری به موجودی که ساخته نميده و فقط قدرتايی بهش ميده که اون موجود لازم داره تا وظايفشو انجام بده.خدايا من هر کاری که نکرده باشم حداقل خيلی از پوچ گراها رو به زندگی اميدوار کردم يا اينکه خيليها که نااميد بودنو به زندگی اميدوار کردم. هنوز يادمه اون روزی رو که رفتم پيشش گفتم اگه خودتو ميخوای بکشی خب منم کنارت ميميرم وچقدر باهاش صحبت کردم که وقتی ازم خواست شب پيشش بمونم(نترسين اون منظورش.....نبود) من فقط سرخيدم و اومدم بيرون و تو برگشت ماشينه کوبيد بهم.آره خدا کدوم امتحانتو سر بلند بيرون نيودم که حالا اينه تاوانش؟تو ميدونی من با تمام وجودم ميپرستمت و اينو ميدونی که چقدر دوست دارم(گرچه وظيفمه و منتی بهت نيس)تو ميدونی که من چه حرفايی رو به خودم خريدم تا ثابتت کنم يادم نميره اون روزی رو که دنبالم کردن تا بکشنم چون به نظر اونا من کفر گفته بودم ولی خب وقتی تو دفاع از خودم نشون دادم که خيليها مثه من گفتن خفه شدن.خب خدا بايد چيکار ميکردم که نکردم؟ من کی بوده که يه لحظه بخوام بگم خستم،تا تونستم بنده هاتو ارشاد کردم ولی معلومه که تو ميخوای خفه شم،باشه خفه ميشم ولی خدايا اگه ازم بخوان حرف بزنم همه چيزو ميگم.خدای من ميدونی که من حرفام راسته پس چرا عذابم ميکنی؟چون تنها چيزی که ميتونه دليل عذابم باشه حرفامه.خدا من واسه حرفام از
کتاب خودت يعنی قران استدلال ميارم من هميشه از طبیعتی که خلق کردی دليل ميارم پس چرا ميخوای لهم کنی؟من به اين حرف اعتقاد ندارم که خدا کسايی رو که دوس داری بيشتر اذيت ميکنی چون واقعاً مسخرس کسايی که دوسشون داری خب هميشه کنارتن هميشه به فکرتن.من از اين حرفم بدم مياد که ميگن تو بنده هاتو اذيت ميکنی تا صداشونو بشنوی،چون من خودمو گول نميزنم چون اگه تو بخوای صدای منو بشنوی فقط کافيه به اين نگاه کنی که من هميشه وقتی ميخوابم وقتی بيدار ميشم تا دوباره بخوابم فقط به ياد تو نفس ميکشم و حرف ميزنم و زندگی ميکنم پس هميشه صدامو داری و هميشه همه جا به نام تو همه کارامو واسه رضايت تو ميکنم،پس ميشه بگی کجاس که به يادت نيستم و ميخوای بيشتر صدات کنم؟من حتی وقتی ميخوام به قول بقيه گناه کنم(چون من به گناه اعتقاد ندارم همه چيز خوبيه ولی بيشترو کمتر و هرکاری دليل داره.....)بازم به يادت ميافتم تا اون کارو نکنم پس خدا کجاس که يادت نميکنم؟ پس خدا جوابمو بده تو ميدونی من از همه چيز منظور همه رو ميگيرم پس بهم بگو يا ميتونی مثه بچگيهام عمل کنی چون من هنوز ضميرمو پاک نگهداشتم و کسی که پيغامتو بياره کثيف نميشه.منتظرم خدايا تورو قسم ميدم جوابمو بدی
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

بازم مثه هميشه.کاش ميشد جمعه ای تو زندگی من وجود نداشته باشه.متنفرم از اين روز.هم از عصر جمعه هم.از صبح جمعه هم ازهمه روز جمعه.نميدونم اين چه دليلی داره که خدا نميخواد من بخندم ولی هر چی هس بايد خيلی درد ناک باشه.نميدونم شايد چون من ميخوام مثه بقيه دروغ نگم و هميشه راستگو باشم اين بلاها سرم مياد.من واقعاً متعجبم که خدا پس کجا ميخواد کمک کنه يا حداقل اگه کمک نميکنه خب کارامو خراب نکنه.امروز از صبح که بيدار شدم فهميدم که امروز بازم جمعه اس چون از همون صبحش اعصابم بهم ريخته بود و ديشبم که اعصابم ناجور شده بود ديگه کامل بهم ريخت.آره همينطوری تا عصر اينطوری پيش رفت و عصر ديگه به اوجش رسيد.آخر شب گفتم خب مثل اينکه نه ميخواد اوضاع يه کم بهتر شه ولی نفهميدم که امشب يکی از بدترين شبای زندگيمه.نميدونم خدا چرا اينجوری ميكنه؟ يعنی واقعاً من اونقدر قدرتمندم که هر بار خدا ميخواد قدرتشو نشون بده،خوردم ميکنه؟نميدونم،آخه چرا بايد اينطوری شه؟ خدايا چرا اذيت ميکنی؟آره نميدونم ديگه بايد چيکار کنم.هر کار خوبی تو دنيا بوده تا به سر حدی که قدرتشو داشتم انجام دادم و هيچ وقت هيچ دستی رو ول نکردم ولی خدا دستمو که نگرفت بدتر هلم داد از پشت با خنجر زد تو قلبم.نميدونم شايد ميخواد ازم بشنوه که من از اين زندگی متنفرم ولی هيشکی اينو ازم نميشنوه چون من هميشه ميگم قدرت بالاتر هر کاری بخواد ميتونه باهم بکنه و من مطيعشم.ميدونين خدا هيچ جايی نداره تا بخوای بپرسی چرا؟ نميدونم ولی امشبم ..........نه ولش کنين نميخوام از غم بنويسم نميخوام

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميخوام از غرور بگم.ميدونين غرور دقيقاً مثه يه روغن چراغه يعنی وقتی زياد شه باعث خاموش شدن فيتيله ميشه.آره ميدونين غرور نبايد الکی يا بيخود باشه.يعنی هيچوقت نبايد حماقتو جای غرور اشتباهی گرفت.يعنی هميشه با توجه به موقعيتت بايد خودتو تحويل بگيری،يعنی نه اينکه خودتو دس کم بگيری(که اونوقت با يه جنازه هيچ فرقی نداری)و نه بايد الکی فکر کنی که از دماغ فيل افتادی خيلی بده که خيليا اينطورين خب ميدونين بده چون باعث ميشه دوستاتون از دورو برتون پراکنده شن و...... ميدونين غرور واقعاً مثه روغن چراغه چون اگه خيلی کم باشه شعله خاموش ميشه و اگه زيادم باشه بازم باعث خاموشی ميشه.ميدونين من خيليارو ديدم که فکر ميکردن هيچی نيستن و حسابی بهشون اعتماد به نفس دادم و بهشون فهموندم که شماها از خيليا هيچی کم ندارين به جز اينکه اونا خودشونو باور دارن ولی شماها........ و خيليها رو هم ديدم که الکی به خودشون اعتماد زيادی داشتن البته از اين جماعت زياد ديدم و همشونو حسابی آگاه کردم که حداقل از من پايينترين پس ممکنه از خيليا پايين تر باشين(البته اينجاش تواضع بودش!!!!؟؟؟)آره مسئله اينجاس که من بدم مياد از کسايی که الکی خودشونو تحويل ميگيرن و واقعاً باتمام قدرتی که دارم(اونايی که باور ندارن ميتونن امتحان کنن مجانيه!!!)به معنای واقعی له کردن خوردو لهشون ميکنم،البته خب من يه خاصيت خاصی دارم اوم اينه که اصلاً به خودم زيادی اميد نميدم و هميشه جلوی همه بجز بچه پرروها خودمو خاکی نشون ميدمو متواضع.واسه همين خب هيشکی باورش نميشه که من چه کارا بلدم.اما بازم ميگم غرور بده خيلی بده البته زيادش و همچنين جون هر کی دوس دارين يادتون باشه که آدم بعضی وقتا بهتره غرورشو بشکنه چون ممکنه بعدا پشيمون شه پس سعی کنين بيشتر متواضع باشين ولی در همون حين آماده باشين تا(اگه نا اهل بودش) سر طرفه مقابلو با پنبه ببرين.اينطوری بهتره البته بازم ميگم من کوچيک تر از اونم که بخوام کسی رو نصيحت کنم اما ميخوام گفته باشم تا بعدا نگن محمد چه بد بودش که هيچی نميگفت.فعلاً بريم تمرين نگهداری غرور در برابر بقيه

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب ميخوام امروز به يه پديده بپردازم که از نظر خيليا مسخرس ولی خب با کله ميرن توش.اسم اين پديده خوشگل عشقه.خيلی از بزرگان ميگن عشق با يه نگاه شروع ميشه(البته ببخشيد چون من تا حالا عاشق نبودم و با اين واژه نامانوسم خب نميتونم اينجاشو نظر بدم)ميدونين عاشق شدن به نظر من اينطوری که ميگن خيلی اسونه اما عاشق موندن سخته چون حاضرم قسم بخورم خيليا هوسو با عشق اشتباهی ميگيرن و اين بده چون ميدونين يه عاشق هيچوقت هوسباز نميشه اما يه هوس باز خيلی زود عاشق ميشه ولی پايبندی نداره خب بيچاره حقم داره آخه ميدونين چون با خودش ميگه خب من اين يکی رو بيشتر دوس دارم.ميدونين خيليا هم عاشقن اما نميدونم چرا اين همه به قسمت ماديات هی نگاه ميکنن،تا اونجايی که من شنيده بودم ليلی خيلی زشت بود مجنونم که ثروتشو به باد سپرده بود.اما خب الان حتماً معنای عشق عوض شده.آره من خيليارو ديدم که تا اسم عشق مياد خيلی حرف ميزنن ولی همينکه دوس پسرشون به پيسی ميخوره خداحافظ همه عشقو عاشقيا يا پسرايی که با ديدن يه دختر بهتر همه چيزو فراموش ميکنن.نميدونم واقعاً آخه چرا اينطوری شد؟ ميدونين من از اين ميترسم که يه عاشق باشه که هيشکی قدر عشقشو ندونه و اون دلش بشکنه،ميدونين اگه هروقت دل يه عاشق بشکنه خب دله يه عاشق شکسته و اين اصلاً خوب نيس.ميدونين خسته شدم از بس در گوش همه خوندم بابا عاشق نشين.ميدونين عاشقی بد درديه البته خب ممکنه بعضی وقتا واقعاً دو نفر پيدا شن که قدر همديگرو بدونن ولی توی دنيا واقعاً ديگه بايد شده چون آدم عاشق کمه و خدا هميشه با عاشقا بد تا کرده خيلی بد.اميدوارم هم به عاشقشون برسن اميدوارم ولی خب اميدواری.....هيچوقت فايده نداره.فعلاً خدا نگهدار همه عاشقا

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب از اونجايی که من ميخواستم يه سری تغيير تو خودم بدم خب پس تصميم گرفتم که يه سری تغيير بدم.خب اول از همه اون قديما من هميشه تو خيابونا ول بودم ولی امروز من مثه آدم نشستم و مشغول به...خانواده شدم.بله رفتم دنبال کار.هيشکی باورش نميشد که محمد آدم شده باشه ولی خب من هميشه ميگم همه احمقا بايد تا جايی که احمقن سرشون بياد.آره رفتم پارک نشستم مهد کودک راه انداختم آره مگه عيب داره آدم بچه مردمو نگه داره.البته شوخی کردم دادشمو برده بودم هواخوری و خودمم هواخوری ميکردم!!!!!!!آره همينطوری اينور اونور ميپلکيدم که ديدم وای يه اهو داره نگاه ميکنه(خوب بعدش فهميدم آدمه!!!!)آره با کمال زيبايی همچون يه عقاب نزديک شدم آره واسه فرارش دير بود.مخش؟؟؟؟مگه اهوها مخم دارن،ولی يه چيزی تو سرش بود که پريد آره مخش رفت رو هوا.اما من يه خاصيت بد دارم هر کسی رو که خودم به اوج ببرم ولش ميکنم خب همه عقابا اينطورين ديگه.آره هيچی با مخ زدمش زمين و فکر کنم به جامعه انتی پسرا يکی ديگم اضافه شد.آره بيچاره بد ضايع شد.خب بماند که چه جوری چون فرقی نداره.آره اومدم خونه يه خورده سر به سر دوستام گذاشتم فردا هم بايد زود برم ددر ولی خب تا الان بيدارم خب بهتره برم شايد ۳ ساعت خوابيدن کافی باشه.فعلاً خدا حافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يه زندگی تازه،يه صبح قشنگتر،يه نفس راحت،بارون رحمت بعد از کلی سختی کشيدن نميدونم چی  بگم.امروز رفته بودم دانشگاه که يه سری اتفاقايی افتاد که با صلابت و  محکم لهشون کردم چون لازم بود واسه برگشتن.آره امروز شدم مثل محمد پارسالی خواستم يه روز اينطوری باشم.وای که چه روزی بود ديدم نه بابا هنوز من يکی يه دونم آره همينجوری اول صبحی با يکی چت کردم که خب بايد مراعاتشو ميکردم چون قول  داده بودم که مواظبش باشم و بهش چيزی نگم که زيادی  ناراحت شه.آره اون يه جايی ميخواست تقريبا مچ بگيره اما حيف که  ناجورتر فرو رفت.نميدونم چرا بعضيا مغرور ميشن، چون به  نظر من غرور چيز زياد خوبی نيس چون بعضی وقتا آدمو له ميکنه و......مخصوصاً وقتی يکی بخواد جلوی محمد با غرور الکی  حرف بزنه که ديگه هيچی وای وای.راستی لازم نشد برم حالگيری چون اومدن معذرت خواهيو از اينجور مسخره بازيا.خب بالاخره اسم محمد ترس خاص خودشو داره.آره امروز بازم با يکی از دوستام  کلی بيرون گشتيم که خب خوش گذشت.آره ميخوام يه تغيير حسابی  تو زندگيم بدم ولی ترسناکه چون بايد يه تيکه هاييشو واسه بقيه تغيير ندم.راستی امشبم تا صبح بيدار بودم طوری که ديگه چراغ اطاقمو خاموش کردم چون نور اتاقمو گرفته بود.اما ميخوام اينجا يه چيزی بهتون بگم سعی کنين هميشه تصميماتون قاطع باشه ولی منطقی.و هميشه اگه يه تصميمی رو گرفتين هرگز ازش برنگردين(حتی اگه عاشق شدين نزارين هيشکی جلوتونو بگيره چه مامان چه بابا چه هرکی که ميخواد باشه).ميدونين بازم امشب اين سريال مسخره رو ديدم،نرگسو ميگم به خدا من که هدف اين احمقارو نفهميدم.چون اگه اون دوتا همديگرو دوس دارن خب بابا مامانا برن گم شن،اگرم نه خب اين زندگی بهتره الان از بين بره.چون  اگه من جای بهروز بودم ميگفتم بابا ثروتت مال خودت که فکر ميکنی واسه اين دوست دارم و ميزاشتم واسه هميشه با نسرين ميرفتم،به همين خوشگلی نميزاشتم هيشکی تو زندگيم دخالت  کنه.فعلاً خدا نگهدار
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز روز خوبی بود چون کلی کار کردم و الان خوشحالم راستی بهتون گفته بودم که دارم ديدمو عوض ميکنم،خب کردم حالا از اين به بعد هميشه شادو خوشحالم چون دوست دارم شاد باشم.آره ميدونين همينکه من الان زندگی ميکنم خب خوبه،خب بهتره بگم خدا مرسی که اينارو بهم دادی،چون خب چرا حسرت چيزايی که خدا به زور ازم ميگيره رو بخورم چون بی فايده است.آره امروز کلی کار کردم،يکيش دلجويی بود.اونيکيام کم اهميت تر بودن چون ارزش خاصی نداشتن.امروز رفته بودم پارک،کلی بازی کردم،اما بازم امان از جماعت بيجنبه که هی منو زدن،خب ديگه قبول اينکه يکی هی حالتو بگيره سخته.آره اومدم خونه.نشستم شاممو خوردم بعدشم خب خواستم که يه فکری کنم.از امشب ديگه نميخوام فکرای بد بکنم.ميدونين ماها هر کدوممون يه سری مشکلايی داريم حالا اگه بخوايم غم بخوريم که ديگه هيچی.البته اينو بگم من هنوز هم پوچ گرا هستم و اون ديدگاهام تغيير نکرده فقط ميخوام از اين ببعد خب به خودم سخت نگيرم.ميدونين چی شد که من اينطوری شدم،همش به خاطر يه تلفنی بود که بهم شد.با اون تلفن فهميدم که من کی بودم و حالا دارم چی ميشم.خب خودمو زنده کردم.گر چه اين زنده شدن من اصلاً خوب نيس چون خيلی ناجوره.ميدونين ميخوام از همتون معذرت بخوام که با حرفام اذيتتون کردم.ميدونين آخه منو چه به خوب بودن؟ چرا بايد الکی خودمو فدا کنم(من هميشه خودمو فدای دوستام ميکنم اينجا منظورم بقيه جماعته)آره ميدونين برگشتم به قبل.به خيلی قبل آره يه مدتی بود که ميخواستم يه آدم جديد شم اما ميدونين خيليا جنبشو نداشتن پس من برگشتم به محمد.همونی که اوازه اش تا اون سر شهرم رسيده بود(البته بچه معروف بودنم سخته ها)آره ديگه گفتم به من چه که کی چه جوری زندگی ميکنه.فقط يه چيز مهمه هر کی بخواد جلوم وايسته مثه سابق لهش ميکنم به همين راحتی.ديگه تصميم گرفتم نگم لطفاً،چون بسه ديگه خواهش کردن.ديگه صبر نميکنم تا چيزی به دستم بياد بلکه به زور ميگيرمش،چون تعلل بسه.آره از اين به بعد مثه قديما ميخوام قاطع و محکم و با صلابت باشم.چون به من چه که بقيه چه جوری ميخوان زندگی کنن.البته من يه خاصيتم قبلاً داشتم هميشه قدرتمندارو له ميکردم جاش ضعيفارو ميذاشتم(اين خيلی خبر بدی واسه بعضياس ولی حيف که خيليا اين وبلاگو نميبينن)آره اينم ميخوام اجرا کنم فردا قراره برم دانشگاه،بعدشم از اونجا ميرم يه جايی واسه يه سری کارای مهمتر چون من دوباره برگشتم.ميدونين اين تصميمو گرفتم چون هنوز زخمی نشده بودم(ميدونين که يه ببر زخمی خيلی خطرناکه البته من يه کم خودمو زيادی تحويل گرفتم!!!!!)آره برگشتم تا بتونم از زندگيم استفاده کنم.خب ميدونين بعضی وقتا آدم بايد يه سری قراردادارو فسخ کنه چون طرف مقابل نميخواد، مثه حرفايی که با خدا زده بودم.البته هنوز نميخوام برگردم به اون اوضاع فقط سعی ميکنم يه کمی شادتر باشم ولی هر لحظه ممکنه اين فاجعه رخ بده و من بشم همون گرگ سابق چون توبه گرگ فقط مرگه.واسم دعا کنين که خدا اميدوارم کنه و نخوام از اين حالت بيرون بيام چون الان فقط يه کم شادم و خوشحال ولی اگه يه کم ديگه پيش بره نوبت خنده های شيطانيه.البته يکی امشب فهميد که من کی بودم ولی خب هيچ گوسفندی باورش نميشه که زير دندونای گرگ فقط مرگ واسش منتظر وايستاده آره دعا کنين واسم که فقط شاد بمونم و.............فعلاً خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب ميخوام يه سؤال جدی بپرسم.با اينکه ميدونم اين سؤال خيلی جواب دادن بهش سخته ولی خب خوشحال ميشم ببينم شماها چی ميگين.و برام مهم نيس که بعد از اين نوشته چه بلايی سرم بياد واسه همين ميگم بهتون.
خب سؤال اينه: به نظر شماها ما اختيار داريم يا نه؟(منظورم تو زندگی اصليه)
نظر من اينه که هيچ اختياری وجود نداره چون آدما آزاد نيستن.چون اگه تو يه کاری کنی خب خدا هم جوابشو بهت ميده. يعنی اگه گناه کنی ميری جهنم و اين اصلاً اختيار نداره.يه عده ميگن خب من مختارم که اينکارو بکنم يا نه ولی خب يه جوابی وجود داره واسشون،اونم اينه که خب اگه ميگی اختيار داری پس بزن خودتو بکش،چون اختيار داری و خدا حتماً تورو جهنم نميفرسته.ولی مسئله اينجاس که هيشکی اينکاره نيست.البته خب جای شکرش باقيه که حداقل روبات نيستيم مثه فرشته ها.ميدونين من جنها رو بيشتر دوس دارم چون خيلی از خاصيتهای فرشته هارو دارن(گفتم بيشتر چون خب خدا بعضی وقتا واسه فرشته ها پارتی بازی ميکنه)آره ميدونين مسئله اينجاس که هميشه يه سؤال واسه من بوده که چرا......نه نميتونم بگم چون نميخوام سر خيليارو به باد بدم.شما فعلاً به همون جبرو اختيار برسين واسه بقيه اشم صحبت ميکنيم.آره ميخوام اينو بگين آيا با من موافقين يا نه؟ و از همه مهمتر چرا؟

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز حسابی حال گيری بود واسم.ديگه اوج خستگيم اومده سراغم.بعد از نوشتن اون داستان و خوندن بعضی نظرا واقعاً ديگه اعصابم بهم ريخت.ولی جا داره از همه کسايی که نظر دادن يه تشکر حسابی کنم.آره امروزم مثه هميشه از صبح تا شب تو خونه فقط ديوار همدم من بود.تازگيا ديگه ول کردم دنيارو ميخوام ولش کنم بزارم هر کاری ميخواد بکنه.ديگه خسته شدم از بس نازشو کشيدم.بابا ديگه تا کی بايد تحملش کنم.برگشتم گفتم هر کاری ميخوای بکنی بکن چون ديگه دوست ندارم و به جهنم که ناراحت ميشی.گفتم اگه يه بار ديگه جلوم سبز شی ديگه نابودت ميکنم.اونم فعلاً که منو ول کرده رفته پی کارش تا ببينيم بعدا چی ميشه البته با اون شناختی که من ازش دارم ميدونم که مياد سراغم دوباره و سعی ميکنه اذيت کنه.آره واقعاً من موندم چرا دنيا اين همه دوستدار داره(البته اميدوارم که اصلاً حتی واسه يه لحظه هم به ذهنتون خطور نکرده باشه که دنيا اسم دختره چون منظورم اين دنياس)آره امشب قرار بود برم سينما اما يه سوتی دادم که باعث شد امشب بهم زهر بشه.البته واسم مهم نيس چون عادت دارم که نبايد به من خوش بگذره.آره رفتم فيلم آتش بس.کارگردانش فمينيسته(گر چه من از اين واژه متنفرم چون هر آدمی دقت کنين گفتم هر آدمی ميفهمه که به زنا خيلی جاها داره ظلم ميشه تو اين دنيا)برای همين خواستم برم ببينم که چی ميشه فيلمش خوب بود.و مثه بقيه فيلما يه کم مايه طنز داشت تا بتونه يه کم خنده به لب ايرانيا بياره تا يه کم فراموش کنن که تا کی بايد گنجای اين کشور بره تو جيب........(من آخرش يه بلايی سر خودم ميارم ببينين چون تهديدا رو باور نميكنم)آره کلی سعی کردم بخندم ولی........ديشب باورتون نميشه تو سالن بيشتر از فيلم من موبايلمو نگاه کردم چون هی اس.ام.اسو زنگ ميزدن بهم.ولی خب کلاً خوش گذروندم به خودم.ديشب از يه جايی رد شدم که بار آخر اشکمو در اورد.ميدونين من از پارک لاله متنفرم چون هيچوقت واسم خاطره خوبی نداشته.آخرين.....نه ولش کنين چون من قول دادم فقط از خوبيها بنويسم و شاد باشم.آره الان ديگه صبحه و همه بيدار شدن اما من بخاطر قولم بيدار موندم. آره از امشب ميخوام يه کار جديدو شروع کنم کار قبليمو که خيلی وقت بود فراموشش کرده بودم.اره ميخوام برم تو دنيای کل کل کاری که از بچگی باهاش بزرگ شدم.ميخوام بازم برم سر جنگ ميخوام نشون بدم من کيم چون شنيدم بازم يه سری از پسرای دور با دخترای نزديک شروع کردن به شاخو شونه کشيدن پشت سر من(و دوستامو اذيت كردن).گر چه آخرين بار که يادم مياد فقط خون از دماغ اونا ريخت چون فکر کرده بودن من تنهايی هيچی نيستم ولی خب.............شايدم نرفتم ولی خب فعلاًکه اومدن سراغم بستگی داره ببينم ارزش خونريزيرو داره يا نه البته جاسوسم خبر اورده كه...........(نترسين چون من فقط ميشكنم نه اينكه مثه اونا سوسول بازی در بيارم چاقو بكشم).خب فعلاً خدا حافظ

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امشب رفته بودم سينما فيلم آتش بسو داشتم نگاه ميکردم.فيلم جالب و قشنگی بود.آره فيلم حرفای زيادی واسه گفتن داشت گرچه من قبل از ديدن فيلم چون خانم ميلانی رو ميشناختم ميدونستم که چه جور فيلميه ولی گفتم بزار برم چون هميشه قشنگ فيلم ميسازه.آره رفتمو ديدم ولی جاهايی از فيلم اشاره داشت به اينکه آدما اصولا يه شخصيت مخفی دارن که بچه هستش و همه اشتباهاتو اون ميکنه مثه لجبازی و اينجور چيزا ولی خب اصولا لجبازی به اون صورت معنايی نداره.چون به نظر من ما آدم بزرگا بيشتر بهم ميزنیم دنيای کودکانه بچه هارو.من کم ديدم که دوتا بچه به خاطر لجبازی دعوا کنن ولی اگه يه بار بزرگترا فضولی کنن اون موقع قاعده بهم ميريزه و ميشه دعوا .با اينکه من سر فيلم حواسم يه جای ديگه بود و امروز اعصابم يه خورده بهم ريخته بود.ولی چند تا نکته توجهمو جلب کرد که تو فيلم بهش نگاه منفی شده بود.يکيش اين که ما ايرانيها هيچ وقت به اين فکر نميکنيم که يه زن مطلقه تو اين جامعه با اين افکار يعنی......آره اين ديد بد واقعاً زندگيهارو له ميکنه.و از طرفی اشاره به اين شده بود که زيبايی و پولو ثروت واسه يه سری مهمه ولی خب احمقانس چون پسری که پولداره وقتی تو زشت شی خب ميره يه خوشگل خانوم ديگرو......(از صراحتم معذرت ميخوام ولی حقيقته)و آخه يه کم به اين فکر کنين که اصولا زيبايی و پول و اينجور چيزا واقعا به يه مريضی بنده ته تهشم بابا هممون که پير ميشيم ديگه اين طراوتو نداريم که پس تورو خدا ديداتونو عوض کنين.راستی تو يه تيکه به مشکل هموفريت ها اشاره شده بود .اين اعضای گمشده جامعه چرا بايد مخفی بشن؟ چرا بايد يه مامان بابا از اينکه بچه اش مشکل جنسی داره خجالت بکشه؟به خدا اونام گناه دارن اگه يه پسری يه خورده ادا در بياره چرا بايد بهشون بگيم اوا و مسخرشون کنيم؟ چرا اگه يه دختر رفتارای پسرونه داشت بايد بهش بگيم......؟به خدا گناه دارن.اونام آدمن فقط يه مريضی دارن که ميشه حلش کرد ته تهشم تغيير جنسيته به خدا قابل حله.و يه چيزی يادتون باشه ارتميس،فرمانده بزرگ سپاه هخامنشيان(بله ارتميس اسم دختره و اونم دختر بودو....)يه زن بود.ولی چون ميدونست بقيه گوش نميدن خودشو به لالی زد و موقع مرگش بود که فهميدن اون زن بوده.عالم پزشکی ميگه اون يه هموفريت بوده پس بزارين اونام تو جامعه بيان چون ميتونن سازنده باشن تازه اگرم نباشن اين چيزيه که خدا خواسته و دنيا که اختيار نداره خب پس جبرو کاريش نميشه کرد.همونطوری که منو شماها زير يه جور جبر ديگه ايم يکی مثه من خدا باهاش لج داره نميزاره به هر چی که ميخواد برسه و در حالی كه واسش سعی ميکنه كه کامل برسه اما خدا....،يکی اينطوريه،يکی سرطان ميگيره،يکی...... ولی همه اينا خواست خداس و ما حق اعتراض نداريم(چون اگرم اعتراض کنيم بيفايده هستش و تازه ناشکرم ميشيم پس بهتره خفه بمونيم و به چيزايی که بهمون داده ميشه قانع باشيم!!!!)آره ميدونين اين فيلم يه خورده ديد منو نسبتا عوض کرد.چون ديدم..........ولش کنين واسه امروز بسه گرچه ماجرای امروزو کامل واستون صبح قبل از خواب مينويسم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ديگه دارم خسته ميشم تا کی ميخوام رازدار باشم ديگه سينه ام جای رازهای خودمو نداره.خيليا ميگن سعی کنم اميدوار باشم اما جداً سخته.ميدونين اين يه معضل شده که پسرا دنبال خوش گذرونيهای....رفتن و دخترام که بيشترياشون يا نشستن عاشق شدن رمان ميخونن يا دنبال تور کردنن(البته دقت کنين گفتم بيشترياشون)ميدونين بعضی وقتا ميگم نيروانا حرفای قشنگی ميزد.يا حتی بعضی گروهای موسيقی ولی مسئله اينجاس که هر وقت من از حرفای دلم زدم بهم گفتن شيطون پرست بهم گفتن بی دين.ولی هميشه اين من بودم که خدارو واسشون اثبات ميکردم.نميدونم چرا ماها داريم ميريم به سمت سقوط.يه عده هم که ميخوان بگن ماها با بقيه فرق داريم به دنبال منجيهای الکی ميرن و فراموش کردن که منجی اصلی خودمون و خدای خودمون هستش و اونا واسطه هستن(تورو خدا نگين من به امام زمان چيزی گفتم چون من کلی دارم ميگم و هيچوقت قصد توهين به هيچ کسی يا هيچ تفکری رو نداشتم)آره حيف که روزی ميرسه که خيليا پشيمون ميشن از يه سری کاراشون اون روز، روز رستاخيز نيس بلکه تو اين دنياس.آره يه سری ميگن بشين يه خورده فکر کن بسه نااميدی ولی مسئله اينجاس که من يکی بودم مثه شماها اما خدا خواست صبر منو ازمايش کنه.آره من از ۸ سالگی ياد گرفتم از تنها کسی که کمک بگيرم فقط خدا باشه يا کسايی که اون جلوی راه من ميذاره.آره يه عمره با هر اتفاقی که تو زندگيم افتاده جنگيدم.هيچ وقت سرمو پايين نميندازم و هميشه ميجنگم(روزی که من تسليم ميشم رستاخيز دنياس و جلوی خدا هستش يا اينکه وقتی مامان بابام بگن محمد بمير)اما ديگه دارم خسته ميشم تازگيا اين مشکلاتم داره تو جسمم مياد چون روحم ديگه داره تحملشو از دست ميده زده به قلبم و سرم.خيليها ميگن برو دکتر ولی مسئله اينجاس که حتی قويترين خواب اورها تو بد ترين اوضاع بازم پيش من هيچی نيستن.يه سری قرصايی بود که شادی اور بود(اکس نه يه دارو بود)اما اونام هيچ کاری نتونستن بکنن.خيليها منو نميتونن درك کنن چون هر کسی يه شونه واسه سر گذاشتن داره اما من.........حتی يه گوشه واسه راحت مردنم ندارم.امروز بهتون ميگم چمه من از ۸سالگی ديوونه بودم،ميدونين چرا بس که کتابای بزرگارو خونده بودم و ميفهميدم ولی درسخون نبودم چون از کتابای درسی متنفر بودم واسه همين ۵ سالگی که سر کلاس اول بودم ظرف سه ماه همه کتابام تموم شد و چون امتحانام هميشه خوب بود خب واسه همين هيشکی ازم نخواست مشقامو ياد بگيرم(نميخوام بگم باهوشم چون خيلی خنگم که تا الان نفهميدم تو اين دنيا زياديم يا.......)آره من تا کلاس اول راهنمايی فوق العاده بودم يعنی هيچ نمره ای جز ۲۰ نبود هر چی مسابقه بنيه علميو اينجور چيزا بود اول شدم(حتی سال اول كه اشتباهی جای دوميا هم امتحان دادم و هميشه با نمره كامل).ولی همه وقتی سال اول راهنماييمو ميبينن کف ميکنن که محمد چش شد؟آره من از ۱۰ سالگی ديگه اوج بدبختيارو تجربه کردم.خدا از اون موقع منو اذيت کرد ديگه هيچی از وجودم نموند هيچی.ولی بازمن خودمو کشيدم بالا بازم سالهای طلاييمو تو درس نشون دادم تا کسی شک نکنه و نخواد تو زندگيم فضولی کنه(حتی به مامان بابام دروغ گفتم)آره فرض کنين يه بچه ۱۰ سله شروع کنه به پنهان کاری.من سال اول راهنمايی از مدرسه اخراج شدم چون واسه عقايدم جنگيدم و از هيچی نترسيدم(حتی از اينکه
ببرنم به ناکجا اباد)آره من ديگه ديوونه شده بودم خيلی ديوونتر.از اون روزا سعی کردم باهر کسی دوس شم ولی اگه با من نساخت ازش بدون اينکه بفهمه ببرم.آره من راز زندگيمو به هيشکی نگفتم به هيشکی هم نميگم مگه اينکه آدم باشه(الان يه چند نفری دارن به اون درجه ميرسن)فرض کنين تو اوج ناراحتيام به خدا ميناليدم، تو خيسيهای بارون قدم ميزدم تا گرمای اشکامو حس نکنم،ولی هيشکی نديد محمد حتی اخم کنه.به همه خنديدم تا شاد باشن حتی روزايی که چشام از غصه داشت درد ميکرد بازم ميخنديدم ميگفتم مريض شدم.آره هی صبر کردم اما به خدا طاقتم داره از بين ميره.ديگه از اين خسته شدم که بگن محمد تو که بچه پولداری،مگه بچه پولدارام ناراحت ميشن؟ به خدا اگه به اين اعتقاد نداشتم که شايد يه روزی به درد يکی بخورم(که تا الان خيلی خوردم خيليهارو به اين زندگی اميدوار کردم يا.....)حتماً با اين زندگی خداحافظی ميکردم.نه اينکه خودمو بکشم چون خدا ميتونه منو راحت کنه اگه بخوام ولی من ..........سرتونو زياد درد اوردم ببخشيد ولی ميخواستم بگم قصد خود مظلوم نمايی ندارم و واقعاً خيلی خوردم کاش يکی يه کم شونشو بهم قرض ميداد تا سرمو يه کم روش بزارم کاش يكی يه كم به حرفام گوش ميداد كاش يكی ميفهميد حرفم چيه كاش................

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز خيلی خسته بودم ديشب بازم تا طلوع بيدار بودم واسه همين تا نزديکيهای ظهر خوابيدم نميگم نميدونم چی شده چون ميدونم.امروز يکی از دوستام بهم زنگ زد باهم کلی صحبت کرديم. بعدشم آخرای شب بازم با يکی ديگه از دوستام صحبت کردم بعدشم بايکی ديگه.ولی به هيچ کدومشون نتونستم درد اصليمو بگم، چون واقعاً دردناکه و ميترسم قلب کوچولوشون تحمل اين همه عذابو نداشته باشه.آره بازم کلی خودمو کنترل کردم بعدش با اون که خداحافظی کردم رفتم که بخوابم چون خيلی خسته بودم و واقعيتش واسه صحبت با اون بود که تا اون موقع بيدار مونده بودم.ديروز کلاً بالا پايين زياد داشت ولی خب خسته کننده بود.بعد از مدتها تونستم برم يه کم تاب بخورم(هيچی به اندازه تاب خوردن فکرمو اروم نميکنه)اما مثه اينکه زيادی حواسم نبود چون خيلی بالا پايين ميرفتم و کم مونده بود جماعت سکته کنن چون دستمم ول بود ولی خب با خيالی اروم پايين اومدم.آره بازم با مامان بابام حرفم شد.ميدونين ميخوام يه چندتا چيزو بهشون بگم اما اونا نميخوان خب منم نميگم.البته من بهترين مامان بابای دنيارو دارم ولی خب خيلی مهربونن و اذيت ميکنن مخصوصا که...... ولی آره اينطوری که بوش مياد من دارم يواش يواش راحت ميشم.ميدونين چرا؟ نه نميگم چون نميخوام بازم بقيه بخوان بگن محمد يعنی چی؟ امروز آخرين قسمت اين داستان رو نوشتم.وقتی داشتم بار اول اين داستانو مينوشتم واقعاً خورد شدم چون هی ويرايشش کردم تا جاييش مشکلی نداشته باشه و خلاصه باشه چون اين ماجرا خيلی طولانی بود خيلی چيزارم نگفتم تا از دردناکيش کم شه با اين حال يه سری بهم تو ياهو پيغام داده بودن خالی بند اين يه قصه بوده.اما نه واقعی بوده چون شماها خيلی سختيهارو نديدين نميتونين يه سری چيزارو باور کنين.ولی خب واسه من مهم نيس که کسی حرفامو باور کنه يا نه چون خب هر کی به حرف من گوش نکرد بعدا.......نه ولش کنين خب واسه امروز بسه من ديگه رفتم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب اول از همه مرسی از نظراتون و يه چيزی ميگم که دوس دارم بعضيا يادشون بمونه اين داستان ميتونه مال من باشه يا ميتونه مال يکی ديگه باشه ولی هر چی که هست کاملاً واقعييه کاملاً.خب تا اونجا رسيديم که اون شب منو ساقی کنار هم بوديم و البته صبحش که کنار هم بيدار شديم تا شبش بازم باهم بوديم(البته تو ماشين خوابمون برد پس الکی فکرای بد نکنين!!!!!)حالا بريم ادامه ماجرا:
صبح(تو ماشين):
من: ساقی خانوم نميخوای بيدار شی؟
ساقی:بزار يه کم ديگه بخوابم اصلاً حال ندارم
من با تعجب نگاش کردم که يهو مثه اينکه دو زاريش افتاد(اون موقع تلفنا هنوز کارتی نشده بودن) به خودش اومد.
ساقی:ااااا محمد تويی وای چه شب قشنگی بود تا کی بيدار بودم؟
من:من نميدونم ديدم تو خوابت برده ديگه ساکت شدم گرفتم خوابيدم.
ساقی:حالا نميشد ديشب خونه ميمونديم؟
من:ساقی ميدونی که نه درست بود و نه من حاضرم شب جايی بمونم
ساقی:باشه حالا که ديشب خوش گذشت.....
يهو يادش اومد چی شده بود ديشب زد زير گريه.
ساقی(با گريه):آخه اون اشغال چرا بايد يه همچين بلايی رو سرت مياورد؟ تو که هيچوقت دستتم به دستش نداده بودی؟
من:خب نميدونم شايد خدا ميخواسته که اينطوری بشه
ساقی:خب بايد بريم دکتر
من:نميتونم چون نميخوام مامان بابام بفهمن بعدشم ميخوام اين چند سال آخر عمرمو راحت بدون دوا درمون طی کنم درمونی که نداره
ساقی:خب عوضش بيشتر ميتونی کنارم باشی.ای خدا واسه تو که کاری نداره که اين هيچيش نشه
من:نميدونم اما بايد معجزه شه
ساقی:خدا کنه له شه.خدا کنه کثافت بره زير تريلی
من:ساقی من هيچوقت نفرين کردنو دوس ندارم خدا کنه اون سر عقل بياد
ساقی که ديگه گريه امونشو بريده بود:آخه چرا تو؟چرا عشق من؟چرا......
من:ساقی گفتم که بهم دل نبند
ساقی:جون من فردا ميريم دکتر
من هم که فکر نميکردم بتونه به اين زودی دکتری پيدا کنه گفتم باشه و فقط اگه تا چند روز ديگه تونستی چون دارم از ايران ميرم.ولی همون شب زنگ زد گفت فردا ميريم دکتر.منم با تعجب گفتم باشه.
پس فردای پارتی(مطب دکتر):
دکتر:خب آقا محمد چی شد که اين مريضی رو گرفتی؟
من هم سير تا پياز ماجرا رو گفتم.
دکتر:آخه چرا؟ تو که اينجور آدمی نبودی چرا اينطوری کرد؟ خب حالا بگو ببينم زخمت چه جوری بوده؟
من:چند وقت قبلش زخمی شده بود.و ميشه گفت داشت خوب ميشد که اون طوری شد.
دکتر:ببينم احيانا خونی بود کنارش؟
من:آره منم شستمش
دکتر:خب من يه پيشنهاد دارم با توجه به اينکه اين جايی که تو ازمايش دادی و مدتی که از زمان انتقال ميگذشته.چون فکر نميکنم به اين زودی آشکار ميشد چون اونجا مطمئن نيس اينجايی که ميگم برو يه ازمايش بده چون ممکنه زخم قديميت به دادت رسيده باشه و اون خونش به خونت نرسيده باشه.امتحانش ضرری نداره تازه اگرم منتقل شده باشه انشالا که درمون فايده ميکنه چون بعضی وقتا ممکنه خواست خدا شفای آدم باشه.
من:باشه آقای دکتر
ساقی که تا الان اروم بود يهو با يه صدايی تقريباً شبيه جيغ گفت:يعنی آقا دکتر محمد ممکنه اصلاً مريض نباشه؟
دکتر:آره ممکنه اصلاً دعا کنين واسش چون اينجا که خونش خوب خاصيتايی داره و ممکنه خدا هر کاری کنه.
بعدش رو به من کرد گفت: واقعاً محمد جان بهت تبريک ميگم که همچين دخترخاله خوبی داری مثه يه خواهره واست
اونجا من فهميدم که اون خودشو جای دختر خاله من جا زده بود تا ابروم نره و من فهميدم که اين دکتر از اون دکترايی هستش که چند ماه به چند ماه وقت ميده.ولی بازم حيف که.......
آره من فردای اون روز با ساقی رفتم ازمايشگاهی که دکتر گفته بود.
چند روز بعد(ازمايشگاه):
بازم ساقی با اصرار اومد باهام(البته تا ديدمش فهميدم چه اشکايی واسم ريخته).آره گفتم نتيجه فلانی رو ميخوام يارو نگاه کردو داد بهم.ساقی از دستم قاپيدش و با يه نفس عميقو با نام خدا بازش کرد.ميدونين يهو ديدم ساقی زد زير گريه.
من:خب پس بريم ديگه.
ساقی:يه لحظه وايسا......محمد
من:چی شده؟ ديگه ديدی که همه چيز تموم شد
ساقی:نه تازه شروع شد
من:ساقی من ديگه نميمونم چون بهم بد نگاه ميکنن و من اينو دوس ندارم
ساقی:غلط ميکنن ......
من وسط حرفش:خب حالا هر کاری ميکنن بالاخره.....
اون وسط حرفم:نه محمد تو پاکی
من واقعا چشمام داشت ميزد بيرون: چی؟
ساقی:اين ميگه تو پاکی
من همينکه اينو شنيدم از دستش گرفتم باورتون نميشه چندبار چکش کردم اما من بودم آره اون نتيجه مال من بود اما چرا من پاک بودم. آره دقيقاً همون روز ساقی دوباره برام وقت گرفته بود.رفتيم پيش دکتر.
دکتر:به به ميبينم که شما دو تا خوشحالين خب پس خدارو شکر که فقط يه اشتباه بوده.
من:اما آقای دکتر ببينم بهتر نيس يه بارديگه ازمايش بدم؟
دکتر:نه اونجايی که من فرستادمت اشتباه نميکنه.راستی گفتی اسم اون ازمايشگاه چی بود؟
من:واسه چی آقای دکتر؟ من شکايتی ندارم
دکتر:لازم نيس
بعدشم يه روزنامه داد دستم که توش نوشته بود ازمايشگاهی که من توش ازمايش داده بودم به علت مراقب نبودن و اشتباهات زيادی که مرتکب شده بود.صاحابش فرار کرده بود و اونجا هم پلمب شده بود(بيشتر ازمايشايی هم که اشتباه بود مال مريضيهای خونی بوده واقعاً .....).
من:خب آقای دکتر راستی چی شده که من نگرفته بودم؟
دكتر:خب ميدونی تو گفتی اونم يه کم مزمزه کرده بود واسه امتحان تو خب پس يه کم ماده هم تو بدن اون رفته بود،واسه همين چشمش خوب کار نميکرد و وقتی اون زخم تورو روشو کنده بخاطر برقی که زخم داره(يه چيزایی گفت که من نميفهميدم)فکر کرده خون داره مياد خب يه خورده از اون خونی که داشته رو تو ريخته و ولت کرده رفته ولی اون خون از تقدير خدا تو بدنت نرفته و حالا کلاً که پاکی از چی ناراحتی؟(اينو با خنده گفت)
اما من از اين ناراحت بودم که حالا ساقی ناجور ديگه داره به من ميرسه و اين اصلاً خوب نبود چون........
آره گفتم:نه آقای دکتر خيلی هم خوشحالم
دکتر:خب پس خداحافظ
ما هم خدا حافظی کرديمو رفتيم.البته يه چند روز بعدش من ازمايش دادم و خوب خدا رو شکر سالم بودم و واسم مهم نبود چرا سالم موندم چون خدا خواسته بود و دعاهای ساقی نتيجه داده بود.اما الان يه مشکل بزرگ وجود داشت ساقی.
چند هفته بعد(خونه من):
منو ساقی ديگه داشتيم اون ماجراهارو فراموش ميكرديم و من منتظر يه موقعيت تا به ساقی بگم منو ول كن.موبايلم زنگ زد.ساقی بودش.
ساقی:الو سلام محمد
من:سلام خوبی؟
ساقی:نه محمد،حالم خيلی خرابه.
من:چرا مگه چی شده؟
ساقی:تورو خدا به دادم برس حالم خيلی خرابه من الان.....هستم ميتونی بيای دنبالم يه کار مهم باهات دارم.
من فکر کردم داره خودشو لوس ميکنه ولی نميدونم يه حسی تو بدنم گفت بگم:باشه اومدم همين الان
ساقی:گفت مرسی
منم زود آماده شدم رفتم پيشش.
ظهر(تو ...........):
همين که رسيدم ديدم کز کرده.رفتم کنارش گفتم خانوم تحويل نميگيری؟
اما ساقی جواب نميداد.همينکه سرشو بلند کردم ديدم دهنش تقريباً کف کرده و از دماغش خون اومده.سریع بلندش کردم ديدم سرده اونجا يه چند نفر بودن ازشون کمک خواستم.هر جوری بود بهش يه چيزی داديم يه کم برگرده  بعدش که يه کم به هوش اومد گفت محمد و دوباره از حال رفت يه جوری رسونديمش بيمارستان.اونجا زير نگاهای تلخ مردم داشتم ديوونه ميشدم که يکی پرسيد شما کيشين؟ برگشتم به فحش بکشمش که ديدم پرستاره گفتم:يه غريبه يه اشنا نميدونم بگين چشه؟
پرستار:نميشه بايد به نزديکاش بگيم
ديگه واقعاً داشتم کفری ميشدم گفتم: بگين چشه تورو خدا بگين
پرستار:آقا جان نميشه
من:بابا نامزدشم بگين زنم چشه تورو خدا بگين تازه دختر خالمم هست
پرستار:خوب بهتره دکتر بهتون توضيح بده
رفتم سمت دکتر به زور از زير زبونش يه چيزايی کشيدم بيرون.ميدونين گفت مثه اينکه يه مدت خيلی روش فشار بوده و اذيت ميشده استرسو اينجور چيزا.يهویی  فشارش بالا رفته تمام رگای بينيش ترکيده بعدش چون بدنش خيلی ضعيف شده بوده از حال ميره و ميره تو حالت شوک و اگه يه کم ديرتر رسونده بودينش شايد ديگه.......
بقيه حرفشو خورد.اون روز هرطوری بود ساقی رو به خونشون رسوندم(البته بعد از دو سه تا سرمو امپولو اينجور چيزا)آره اونکه رفت خونشون من ديگه داشتم ديوونه ميشدم آخه چرا خدايا چرا؟
ولی خب اين تازه اول ماجرا بود چون من به حرف دکتر شک کردم مخصوصا که فقط يه درمانگاه ساده بود اونم كشيك.واسه همين موقع خداحافظی گفتم ساقی فردا ميبينمت. فردا رفتم باهاش بيرون.
عصر(تو ماشين پيش ساقی):
من:خب حالت بهتره؟
ساقی:اگه تو خوب باشی و کنارم بمونی باشه.
من:خب ساقی ببينم ديروز چی شد؟
ساقی:من از مدرسه داشتم بر ميگشتم و تنها بودم که يهو ديدم سرم داره گيج ميره و بخاطر همين رو اون نيمکته نشستم.و همون سردردی که يه چند وقته دارمش اومد سراغم.بدش نميدونم چی شد از حال رفتمو بعدش تو بغل تو به هوش اومدم و........
من که از شنيدن کلمه سردرد بدم مياد:خب سر دردت از کی شروع شده؟
سقی:نميدونم احساس ميکنم يه چيزی تو سرم مياد بعدش ميره تو تمام بدنم فکر کنم به خاطر درس خوندنو اينجور چيزا باشه چون من زياد درس ميخونم(با خنده)يعنی خرخونم
من:نه ببين بهتره يه دکتر بريم
ساقی:ااااا نه محمد من که بچه نيستم بخوام برم با مامان بابام ميرم
به هر زوری بود راضيش کردم پيش دکتر خانوادگيشون بره
چند روز بعد(خونه من):
يه چند روزی بود که ساقی بهم زنگ نزده بود و اين واسم عجيب بود هروقتم ميزنگيدم يا اشغال بود يا کسی جواب نميداد.دلم بد جوری شور ميزد.ديگه حتی مدرسه رفتن واسم سخت بود و اصلاً حالو حوصله نداشتم.که بالاخره ديدم خونه زنگ ميزنه(چون موبايل زياد دستم نبود و اصولا تو خونه من بيشتر تلفنارو جواب ميدم بهش گفته بودم خونه بزنگه اگه کارم داشت)آره ديدم شماره ساقی افتاده.سریع برداشتم.
من:بله بفرماييد
يه صدای سنگينو ناراحت:الو سلام آقا محمد هستش؟
من:خودمم بفرمايين
همون صدا:منم ساقی
صداش به طرز عجيبی ناراحتو غمگين بود طوری که انگار يه زن ميانسال داشت باهام حرف ميزد.
من(با نگرانی):ساقی چی شده؟ چرا ديگه نزنگيدی؟
ساقی:.............
من:تورو خدا بگو بابا دارم ميميرم از نگرانی چرا جوابمو ندادی؟
ساقی:..................
من:ساقی تورو خدا يه چيزی بگو من دوستتم مگه نميگفتی عشقتم پس چرا بهم هيچی نميگی؟تورو خدا يه چيزی بگو
ساقی:ميخوام واسه بار آخر تو عمرم ببينمت.
بعدش زد زير گريه و تلفنو قطع کرد.منم نگران لباسامو پوشيدم رفتم دم خونشون.
شب(جلوی خونه ساقی):
وقتی ديدمش ديگه هيچی از اون زيبايی نمونده بود و خيلی عصبانی و بد نگاهم ميکرد.
من گفتم:چرا؟
ساقی گفت:ميدونی محمد من از اولم تورو دوس نداشتم.ميدونی من بايد يه جوری خودمو از اين خونه جهنمی نجات ميدادم.خب واسم پول مهم بود و اصلاً هيچی مهم نبود و ازطرفی تو هم که هيچی کم نداری هم خوشتيپی هم پولدار آره ميخوام اين اعترافو کنم.
من:خب تموم شد؟
ساقی:آره ميخوام برم چون فهميدم تو به اندازه ای که من ميخوام پولدار نيستی و از طرفی يه پسرس که ميخواد بياد دنبالم اون خيلی پولداره تازه ميخوايم باهم بريم خارج
من:خب حرفت تموم شد؟
ساقی که از اول که اين حرفارو شروع کرده بودبيشتر سعی ميکرد چشم تو چشم نشه به من گفت:آره..............منو فراموش کن و ببخش.
من:خب ميدونی ساقی هر چقدر که بقيه خب دروغ ميگن تو نميتونی بعدشم تو چشمام نگاه کن.
بعدش چونشو گرفتم گفتم: تو اين چشما رو ميبينی؟ به من نميتونی دروغ بگی.بگو دکتر چی گفت.
ساقی:نه ولم کن چرا سيريش ميشی بابا ازت متنفرم اصلاً بيا اينم هديه ات
من:نه اون مال تو.بگو دکتر چی گفت
ساقی:به تو چه بچه پرروی کثافت بسه نميخوام تو اصلاً از خيلی چيزا هيچی نميفهمی.بيشعور ميگم ولم کن
من:باشه پس باهم از اين دنيا ميريم
تا بخواد کاری کنه ماشين از جاش کنده شده بود.واقعاً ديوونه وار تو اتوبان ميروندم خيلی وحشيتر از دفعه پيش.
ساقی گفت:باشه ميگم باشه ول کن
من تو اولين خروجی رفتمو يه جای اروم نگاه داشتم.بد جوری زد زير گريه طوری که دلم داشت ميگفت چيه چون پيشونيش......
ساقی روسريشو عقب کشيد...... نه از اون موهای قشنگ هيچی نمونده بود هيچی(جز.......)با سرم زدم تو فرمون چشمام واقعاً داشت سياهی ميرفت.برگشتم گفتم: ساقی چرا؟
ساقی:نميدونم شايد نميشه شايد اين عشق منو تو نفرين شدس شايد منو تو نبايد باهم ميبوديم.محمد دکتر گفته چند ماه ديگه زنده ام.نميخوام اين آخر عمری رو تو بيمارستان با مرگ دستو پنجه نرم کنم.نميخوام تورو، برو از پيشم نميخوام زشت شدنمو ببينی.نميخوام خورد شدنمو ببينی نميخوام...........
بد جوری ضجه ميزدو گريه ميکرد طوری که هنوز صداش تو گوشمه.آره همه چيزو گفت.خب منم فقط شنيدمو اشک ريختم.بهش گفتم پياده شو بريم اين يارو پارکه.اسمش هنوز يادمه ولی جاشو يادم رفته چون اون موقع واقعاً احمقانه ميروندم.
شب(تو پارک):
ساقی سرشو رو شونم گذاشت.
ساقی گفت:محمد بهم قول بده واسم گريه نکنی.بهم قول بده فراموشم ميکنی.بهم قول بده واسم ناراحت نکنی خودتو.چون دوستت دارم ديوونتم نميخوام ناراحتيتو ببينم........
منم که ديگه واقعاً خورد بودم داشتم ناله هامو پيش خدا ميکردم برگشتم:ساقی يادته تو مرده منو زنده کردی؟يادته منو ول نکردی؟يادته دعات مستجب شد؟خب حالا جون من برو ادامه درمانت.هر روز ميام پيشت واست هر شب دعا ميکنم تا خوب شی.
ساقی:محمد آخه همه جام له ميشه نميخوام زشت شدنمو ببينی.نميخوام دکتر ميگه اميد چندانی نيس
من:خب نگفته که اميدی نيس پس جون من ادامه بده بعدشم تو هميشه واسه من نازی چون واسه من درون تو مهم بود که هميشه زيباست و من دوسش دارم.پس قول بده از فردا ادامه ميدی.........
آره اونشب کلی حرف باهم زديم و وقتی بلند شديم خيس خيس بوديم اما گرمای وجودمون ميگفت که از بارونی که سرمون ريخت نبوده بلکه از اشکامون بوده
آره از فرداش ساقی رفت ادامه درمان اما هيچ درمانی جواب نميداد يادم مياد روز آخر دکتر گفت:اون داره مقاومت ميکنه اما بی فايده اس چون هيچی ازش نمونده،ما هر کاری تونستيم کرديم.
يادم نميره اونروز تا جايی که تونستم خودمو جلوش نكه داشتم. زدم بيرون و گريه کردم.خيلی گريه کردم اما حرفی زدم که حتی سنگم آب ميکرد:گفتم خدايا اينه عدل؟اينه خوبی؟اينه قدرت تو؟خدا چرا اينکارو ميکنی؟خدا چرا نشون نميدی که چه قدرتایی داری؟خدا به خودت قسم دلم داره ميشکنه خدا گفتم ازم جداش کن ولی نه اينطوری.خدا............
اون شب موبايلم داشت زنگ ميزد و من تو يه جای تاريک ديدم نصف شبه مامان بابام داشتن از نگرانی هلاک ميشدن خودمو به خونه که رسوندم رفتم خوابيدم فرداش گوشی رو باخودم بردم.رفتم به سمت بيمارستان مدرسه رو يه چند وقتی بود که ميپيچوندم واسه همين ديگه رفتم.
صبح(بيمارستان):
رفتم بخشی که ساقی توش بود که يکی از پرستارا که منو زياد ديده بود اومد سمتم.من ديگه هيچی نشينيدم چون چشماش خيس بود و من از حال رفتم. بعد از يه چند ساعتی که به هوش اومدم ديدم کلی سرم بهم بستن.يهو صداشون کردم يکی اومد گفت بپر پريسارو خبر کن يارو به هوش اومده.چند دقيقه بعد همون پرستاره بالا سرم بود.
عصر(رو تخت بيمارستان):
ديدم اينبار اومده بالاسرم ميگه:بابا يه خورده صبر ميکردی من يه چيزی بگم چرا يهو غش کردی؟
من:خب چه فايده اون که ديگه رفته، نه خدا.......بعدش زدم زير گريه که يه صدا منو به خودم اورد
صدا:محمد نميخوای برگردی ببينی کی اومده؟
برگشتم نه باورم نميشد چيزی رو که ميديدم باورم نميشد ساقی بود.
ساقی:محمد جون بابايکم تحمل ميکردی نکنه منتظر اين بودی من برم بری با يکی ديگه باشی؟
زدم زير گريه:تو نميدونی من بدم ولی چی شده؟
گفت:دکتر گفتش که يه معجزه شده.من دارم خوب ميشم يهويی تومور شروع به کوچيک شدن کرده و خونم داره پاک ميشه.
انگار همه دنيارو بهم داده باشن خوشحال بودم ولی بازم از يه چيزی نگرانو ناراحت........اون نبايد بهم دل ميبست نبايد.......
گفتم خب پس که اينطور که خواستم از جام بلند شم ولی هنوز بلند نشده افتادم که پرستاره گفت بابا حالا صبر کن حالت هنوز خوب نيس.
آره اون روز گذشت و روز به روز حال ساقی بهتر شد.و يه روزی هم اون از بيمارستان مرخص شد.اول يه مهمونی گرفتن.قبل از اون مهمونی من سعيمو کردم بگم ولی خب ساقی واقعا ديوونه من بود آره من هر چی ميگفتم بهانه ميگرفت که محمد تو مال منی.ميدونين اما خب يه اتفاقی افتاد که اونو از من جدا کرد اين خوب بود چون واقعاً حيفه که يه دختری که من اولين دوستش باشم حروم من بشه نميدونم، ولی ميدونم الان خوشبخت شده و کلی هم ميخنده و واقعاً منو فراموش کرده البته دست يه سری ديگه هم درد نکنه ولی خب آخر ماجرا اين شد كه ساقی منو ول کرد ۲ ماه بعدش با يکی ديگه نامزد کرد پارسالم ازدواج کردن الانم.......خوشبخته کلاً از سارا خبرارو شنيدم ميگه عاشق اونم هستش و سارا يه چيزی گفت که خيالمو راحت کرد يه حرف از ساقی که نميدونم پيغام بود يا چی ولی خب خوب بود و باعث شد من راحت بشم.
ميدونين هر داستانی يه پايانی داره اما يه داستانایی نه. ببخشيد که کلی اذيتتون کردم و آخرشم نگفتم چه جوری از هم جدا شديم ولی مسئله اينجاست که نميشد واقعاً نميشد بگم چی شده منو ببخشين.سعی کردم تا جايی که ميشه خلاصه کنم والا بايد يه رمان مينوشتم(گر چه شايد يه روزی اينکارو بکنم واسه کل زندگيم که چند جلد ميشه)خب حالا اين چند تا سؤالو ازتون ميکنم:
۱.از اين داستان خوشتون اومد؟
۲.به نظرتون تا چه حد واقعيت داشت(البته همش راست بود اما ميخوام بدونم تا چه حد ميتونين بد بختی رو باور کنين)؟
۳.به نظرتون اين داستان من بوده يا نه؟
۴.به نظرتون چه جوری شد که ساقی منو ول کرد؟ و چی بهم گفت؟
۵.......
تا داستانای بعدی فعلاً خدا نگهدارتون باشه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز اصلاً نميتونستم از جام بلند شم چون خيلی خسته بودم.نميدونم چم شده خيلی ناراحتم.همه کسايی که ميرن سفر خوشحالو شارژ برميگردن ولی من چون اصلاً خوشحال نبودم فقط با خستگی برگشتم.خيليا ميگن ديدمو به زندگی عوض کنم ولی کدوم ديد؟ من از اين دنيا متنفرم،پس چه جوری ميتونم ديدی نسبت بهش داشته باشم؟ دنيايي که منو از ۸ سالگی فقط اذيت کرده هر جام جلوم کم اورده با جرزنی رفته از خدا کمک گرفته.خب ميدونين من بدم مياد از اين دنيا چون بی حسه،چون واسش چيزای معنوی ارزشی نداره.چون معنای عشقو تنفرو نميفهمه چون آدمارو به حيوون تبديل کرده و من آزادیمو ميخوام ولی نميتونم.ميدونين ماها دقيقاً مثه يه آدم اهنی هستيم که بايد طبق داستانی که خدا ميخواد پيش بريم(يعنی هيچ اختياری وجود نداره هيچ اختياری)يعنی هيچی به هيچی ميدونين پوچی بد چيزيه که هر کس بهش مبتلا بشه بهتره احمق باشه چون اگه نباشه هيچ جوری نميشه نجاتش داد.البته من با خيليا بحث کردم ولی خب هيچکدومشون فلسفه منو نتونستن بشکنن.نميگم من خدای فلسفم ولی خب اين فکر من بد جوری اذيتم ميکنه.ميدونين به نظر من آدم به هيچ چيزی نبايد اعتقاد داشته باشه جز چيزای مسجل و حتمی مثه وجود خدا و اون دنيا.اما مسئله اينجاس که همه از هر چيزی حرف ميزنن ولی پای عمل که ميرسه من تکو تنهام.ميدونين اين همه جنگ تو اين دنيا واسه اينه که هيشکی به حرفش پايبند نيست.آره کلاً اينه دليل يه سری از کارام.بعدش داشتم ميگفتم امروز با يکی از دوستام کلی صحبت كردم ناراحت شدم واسش اما چه فايده.امشبم تا صبح داشتم فيلم نگاه ميکردم ولی گفتم الان بيام اينارو بگم بعدش برم بخوابم.آره بچه ها سعی کنين يه کم واقع بين باشين همين.البته ببخشيد امروز اينقدر بيخبر بود چون هيچ کاری نتونستم بکنم چون خيلی خستم،خيلی ناراحتم،خيلی داغونم،خيلی بی حوصلم خيلی.........
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب به اينجا رسيده بوديم که  ساراو ساقی منو دوستمو به يه پارتی دعوت کردنو ساقی شمارشو بهم  داد که حتماً یه زنگی بهش بزنم. خب حالا ميريم به ادامه داستان توجه کنيم:
شب قبل از پارتی(خونه من):
خب به يکی زنگ زدم چون مطمئن بودم خودش بر ميداره.
يه صدا پشت تلفن:بله بفرماييد
من:سلام عزيزم. خوبی؟
يه صدا پشت تلفن:ااااا! سلام مرسی خوبم تو چطوری؟
من:خوب خودتو ناز نکن.بريم سر اصل مطلب من فردا پارتی ميام.
يه صدا پشت تلفن:بيا خوشحال ميشيم.
من:خودتو لوس نکن ميدونی که من بدم مياد.
يه صدا پشت تلفن:خب باشه بابا.برنامه چيا داری واسه من؟(با  چه نازی گفت)
من:خب يه سوپرايز توپ دارم.
يه صدا پشت تلفن:ااااااااا راس ميگی خب من چی بپوشم يا  چيکار کنم؟
من: باز لوس شديها خوب معلومه يه لباسه توپ چون ممکنه امشب آخرين بارت باشه که دوستتو ميبينی.
يه صدا پشت تلفن:چرا؟!!!!!!!!!!
من:خب مگه اذيتت نميکرد؟
يه صدا پشت تلفن:خب چرا ولی...........
من:چيه عاشقشی؟(با بد جنسی)
يه صدا پشت تلفن:خب ميدونی محمد
من:خب ميدونستم باشه پس من نميام.
يه صدا پشت تلفن:نه محمد ميدونی که من به تو نياز دارم.
من:خب آخه اگه من بيام...............
يه صدا پشت تلفن:نه بيا جون من بيا نيومدنت خيلی بده چون جز من يکی ديگه هم بهت نياز داره
من:باشه ميام بابا شوخی کردم اما خب من ميخوام يه کادو  بخرم که يه جوریه، مشکلی که نيست؟
يه صدا پشت تلفن:نه خب ميدونی........
من:ااااااااا خب باشه خودم يه کاريش ميکنم تو نگران نباش  واسه آينده ات بده
يه صدا پشت تلفن:باشه خب خودت ميای يا باهم بريم؟
من:نه من خودم تنها ميام تنهام بر ميگردم.
يه صدا پشت تلفن:(با تعجب)مگه ماشين داری؟
من:نه بابا ولی ميام ديگه اونجا ميبينمت بايد قطع کنم خداحافظ
يه صدا پشت تلفن:خب ميخوام فردا بتونم کامل بهت افتخار کنم محمد قربونت فعلاً خداحافظ(يه ماچ ابدارم تهش)
خب اين بود مکالمه من با دوستم(متأسفم واسه کسايی که فکر کردن من با ساقی اينجوری صحبت کردم)
خب بعد از اون يه زنگی هم زدم به ساقی تا بدونم چيکارش ميشه کرد.
ساقی:الو بفرماييد
من:(صدای فوت)
ساقی:هو مگه مرض داری شب ميزنگی خونه مردم فوت ميکنی؟ شمارتم افتاده ضايع الان ميزنگم حالتو ميگيرم بچه پررو.
من قطع کردم چون ميخواستم اون بزنگه و پول مکالمه واسه اون بيافته اگه زيادی صحبت کرد.(خب البته اون خونه ای که بودم تازه فروخته بوديمش و خالی بود واسه همين ميخواستم اگرم زنگ زد فقط اون شماره رو داشته باشه).
تلفن زنگ ميزند.
من:بله بفرماييد.
ساقی:سلام خانوم اين بچتون نميگه اين وقت شب مگه آدم مزاحم ميشه.....
من:(وسط حرفش)من پسرما
ساقی:ااااا پس خودت بودی خجالت نميکشی؟
من:ميدونين يه چند روز پيش يه خانومی به نام ساقی شماره داد گفتش بهش بزنگم.اسم من هم محمده.
ساقی:محمد تويي؟
من:شما؟
ساقی:خودتو لوس نکن مسخره.خيلی بدی. چرا اذيت ميکنی؟
من:خب باشه ساقی ببين من الان بايد برم هزار تا کار دارم زنگ زدم بگم يه کادو بخرم که شبيه خودت باشه و خيلی خوب.
ساقی: ممد جون چيه؟(با چه نازی گفت)
من:سوپرايزه ميخوام خودت ببينيش.البته خيلی گرون بود ولی خب ارزش داشت واست بخرم.
ساقی:خب باشه.راستی محمد تو دوس داری چی بپوشم چون ديگه تو  کوچه نيستيم.(با يه لحنی گفت که .......)
من:خب يه سر همی بپوش چادرم سرت کن چون من اينجوری دوست  دارم.
ساقی:ااااااا مسخره نکن باشه خودم يه چيزی ميپوشم که خودت تو کف بمونی.
من:باشه کارو بار دارم تا وقتی هم که موبايلو پس نگرفتم حال نميکنم بزنگيها.چون جواب نميدم.
ساقی: خب آخه دلم واست تنگ ميشه
من:خب عوضش فردا شب يه دل سير منو ميبينی تا هروقتم بخوای  کنارت ميمونم
ساقی:اين اخريه خرکردن بودش ديگه؟
من: من هيچوقت دروغ نميگم پس مطمئن باش تا هر وقت بخوای  کنارتم هر جا که بخوای.(خب منم آخه دل دارم!!!!!)خب ديگه من برم چون کار دارم فردا همديگرو ميبينيم.
ساقی:خب باشه مواظب خودت باش.
من:خوب خدا حافظ
تلفنو قطع کردم.
روز پارتی(تو يه مغازه):
من:خب آره اين خوبه.
مغازه دار:مطمئنی؟ واسه کی ميبری؟
من:تولد يکی از دوستامه
مغازه دار:خب مبارکه اما.......
من:من اينو ميخوام اگه فروشی نيس ميرم يه جای ديگه
مغازه دار:بابا حالا چرا قهر ميکنی باشه اينو ببر ولی خب.باشه اصلاً ولش کن.
آره کادوی مخصوص ساقی رو گرفتم.
شب(پارتی):
پشت آيفن:سلام محمد تويی؟
من:سلام منم باز کن که دارم ميام پيشت.
ساقی:بيا
در باز شدو من رفتم بالا.همين که در باز شد ديدم به به!! نه بابا  مثه اينکه از گروه خونی ما نيستن. دخترا با يه نگاه خاصی نگاه  ميکردن که داشتن آدمو ميخوردن(حالا اين عيب نداره)و پسرا انگار که متوجه اوضاع شده بودن با يه نگاهی که انگار ميخوان رقيبو بکشن نگاه ميکردن.اول يکی از دخترا اومد جلو گفت:سلام چرا دم دری؟ نکنه از ماها خوشت نمياد؟(با چنان نازی گفت که خواستم بکوبم تو چشمش مگه خودش داداش يا بابا نداره؟!!!!)که خب به جواب دادن من نرسيد چون ساقی اومد جلو(وای که اونشب مثه يه قو زيباتر شده بود مخصوصا با اون لباس نازش با اون جماعت ....  کاملاً فرق داشت) ساقی گفت:خب محمد جون خوش اومدی عزيزم.(با  اين کارش فهموند که تيرتون تو سنگه اين پسره دوست پسر خودمه) آره بعدش که ديد همه کف کردن(البته خب انصافاً ساقی از همشون  قشنگ تر بود و در اصل خيلی ناز بود.)گفت خب عزيزم بيا تو ديگه  بده ها(يه چشمک هم چاشنيش کرد)خب همين که اومدم تو يهو ديدم داره مياد جلو دستشو باز کردو گفت:محمد جونم مرسی از  هديه ات.همينکه ديدم نه مثه اينکه داره بقلم ميکنه هديه رو سریع تو بقلش جا کردم گفتم بابا نميخواست انقدر دستتو باز کنی کوچولوست.که گفت:اااااا حالا يه بقلش ميخواستيم بکنيما.گفتم جلوی جمع زشته واسشون بداموزی داره(با يه چشمک خوشگل که کوتاه بياد)مگه نه بچه ها؟ آره اينطوری خانوم ول کن ما شد واسه چند دقيقه و گذاشت يه دور همه منو ببينن با چه ذوقی هم منو معرفی ميکرد(هنوز که يادم ميافته دلم به حالش ميسوزه)آره کلی هم منو پز ميداد که نگاه کنين اينطوريه اونطوريه.آره بالاخره منو يه گوشه نشوندو يه خورده حرف زديم(البته چند تا سؤاله معمولی)که بچه ها شروع کردن به زدنو رقصيدن که من به مشامم يه بويی رسيد که خاطره خوشی ازش ندارم.برگشتم گفتم:ساقی جون ببينم احيانا که تو اهل الکل يا اينجور چيزا که نيستی؟
ساقی:نه من اهل اينجور چيزا نيستم ولی اگه تو بخوای شايد همين يه بار باشم.
گفتم:نه نميخواد.بقيه چی؟
ساقی گفت:خب بابا يه کمش که عيبی نداره(چشماشم خمار کرد که  مثلنی بگم باشه ولی خب من محمدم)
گفتم:ساقی فقط چند لحظه فرصت ميدم والا ميزارم ميرم. ساقی فکر کرد شوخی ميکنم ولی وقتی ديد پا شدم
ساقی:محمد اااااا بابا چرا امل بازی در مياری؟
گفتم: يا من يا.......
ساقی:باشه بابا تو هم هی از دوست داشتن من سواستفاده کن ولی اگه من بگم مسخره ام ميکنن ولی باشه.
اول رفت به سارا گفت.سارا اومد سمت من و گفت:محمد هر چی بگی باشه ولی جون من اين يکی نميشه
من:خب باشه پس من ميرم
سارا:آخه بابا مگه چه مشکلی هست؟
من:خب من مجبور نيستم توضيح بدم
که ساقی پريد وسط گفت:خب بابا من رفتم بگم
من افتادم يواشکی دنبالش.رسيد به اون يکيا يه چيزی گفت که ديدم زدن زير خنده.ديگه گفتم هر چی شد به درک رفتم جلو.گفتم چی  شده؟
يکيشون گفت:محمد جون اين دوستتو بابا راه بنداز.تا الان که دوست پسر نداشت تورو هی پز ميداد.حالام چون خودش از اينجور چيزا بدش  مياد اومده جلو ميگه من بام مياد جمعش کنين.بيا اينو بگير بده بخوره شايد ساقيش تو باشی قبول کنه. بعدش يه گيلاس داد دستم  ولی من دستمو ول کردم افتاد زمين شکست.
گفتم:خب ميدونی اينجاس که من يه لحظه نگاه خوشگلو ناز ساقی رو به  هزار تای شما نميدم.خب بالاخره نجابت بايد با......(جای واژه اش سکوت کردم)يه فرقايی داشته باشه.ميدونی مسئله سر خوردن نيس  چون آدم هر چيزی رو ميتونه بخوره ولی خب ببينم آدم که سرشو تو چاه توالت نميکنه که(هم ساقی هم اونا سرخ سرخ شده  بودن ولی هر کدومشون به يه دليل)آره ميدونين واسه اينه که من يه موی ساقی رو با هزار تای شماها عوض نميکنم چون بالاتر از  قشنگيش نجابتو پاکيشه ميفهمين؟يا باز دوباره بکنم تو مختون گرچه مطمئنم اين اشغالا هيچی تو كلتون نذاشته.
اينو که گفتم ديگه ساقی گفت:بريم محمد الان ميکشنت
ولی دختره فقط يه صدايی از خودش در اوردو رفت دستمال بياره تا  گند کاری منو تميز کنه.
آره رفتيم دوباره تو سالن ساقی کلی بهم قشنگتر نگاه ميکرد ولی حيف که من ميدونستم اين آخرين شبيه که همديگرو ميبينيم چون........  آره خب کلی اونشب به ساقی خوش گذروندم خواستم حسابی خوش باشه.بعد از شامم يه کم زديمو رقصيديم که من به ساقی گفتم:ساقی اينجا يه اطاق خالی هس ميخوام يه کم باهات خصوصی تر صحبت کنم.ساقی ناجور سرخ شد اما گفت باشه(کاش ميزد زير گوشم).
خب شبه ديگه(اطاق):
من به ساقی نزديک شدم طوری که راحت هرم نفسمو تو صورتش حس  ميکرد.گفتم:ساقی خيلی دوست دارم
ساقی:خب منم خيلی دوست دارم
خواست بقلم کنه اما نذاشتم زياد نزديک شه،گفتم:ساقی نه
ساقی سرشو پايين انداختو گفت: خب پس چرا اومديم تو اطاق؟ محمد تو که شنيدی تو اولی منی و من تورو خيلی دوست دارم
من:خب به خدا منم ميدونم. فکر ميکنی از روز اول دوست نداشتم؟ولی يه مشکلی هست يه مشکل بزرگ منو ببخش سعی کن منو....
ساقی:چی ميگی محمد تو همه اميد منی تو عشق منی
من(ديگه نتونستم گريه امو کنترل کنم):ساقی تورو خدا......بين تو ماهی من به دردت نميخورم من با کلی دختر بودم نميگم اتفاقی بينمون بوده چون هيچکدومشون انقدر بهم نزديک نشدن ولی.............تورو خدا ول کن
ساقی: خب همه پسرا اينطورين تو که تنها نيستی.خب اگه من بگم عيب نداره چی؟
من:ساقی حتی اگه تو بخوای من نميتونم کنارت باشم نميتونم بزارم حتی بهم دست بزنی
ساقی:خب يه ذره که باهم بوديم اگه ازم خوشت اومد خب باهم ازدواج ميکنيم
من:ازدواج؟!!!!! نه ساقی نه
ساقی:چرا؟تو مگه نميگی دوسم داری چرا؟
من:ساقی بزار اين يه راز واسم بمونه
ساقی:جون من بگو
من(با گريه):تورو خدا قسمم نده.
ساقی:محمد اگه يه لحظه ازم ببری نفسم بريده ميشه و به خدا يه بلايی سر خودم ميارم.
من:ساقی بچه نشو خيلی تلخه
ساقی:اصلاً ميدونی يه کاری ميکنم که ............(از سرخ شدنش فهميدم چی بوده منظورش)
گفتم:باشه بهت ميگم.نشوندمش کنار تخت چيزی که آماده کرده بودم واسه موقع ضروری بهش نشون دادم.
ساقی:اين چيه؟ گفتم:بخونش گفت:خب ازمايش خونه.گفتم: درست نگاه کن.خوب که دقت کرد يهو ديدم خشکش زده.آره غش کرد رو من.دويدم بيرون که آب بيارم که يهو متوجه اوضاع شدم ولی مهم ساقی بود(چون شنيدم ببين پسره از ساقی چی ساخته نگاه کن چه جانمازی آب ميکشيدن و......).بالاخره با يه خورده آب پاشی رو صورتش به هوش اومد همين که به هوش اومد گفت:محمد چرا؟زد زير گريه ولی اروم.گفتم:ساقی تقصير من نبود.گفت:پس چطوری گرفتيش؟ گفتم:يه دختره چون.....بود ازم يه چيزی خواست خب منم قبول نکردم خب اونم تو يه فرصت تو ماشينش چيزخورم کرد و علاوه بر زخمی که رو دستم گذاشته بود يه نامه هم تو جيبم بود که توش نوشته بود:من بايد انتقاممو از همتون بگيرم.
ساقی ديگه کم مونده بود جيغ بکشه گفت:چرا؟تو که هيچ کاريش نداشتی؟تو که بهش دستم نزده بودی
گفتم:خب هميشه ترو خشک باهم ميسوزن ولی خب اه يکی بالاخره ميگيرتش
آره اونشب من اين بلايی رو که 6 ماه پيش سرم اومده بود بهش گفتم کم مونده بود پس بيافته يهو گفت محمد خودم ميبرمت بهترين دکتر.خودم درمانت ميکنم
گفتم:منو ول کن برو دلبند من نباش.
که يهو يه صدايی اومد: بابا خسته نشدين مگه دارين چيکار ميکنين؟
بعدش صدای خنده اومد.زدم از اطاق بيرون و گفتم چتونه شماها؟ شايد تو اطاق تاریك هر کاری بکنين اما همه که خوک نيستن.بيا بريم ساقی تا اينا اون فکرای اشغالشونو بريزن بيرون.
که يکی از بين جماعت گفت بابا هم صدای جيغش اومد هم که از قيافه شلو وارفتتون معلومه بابا بسه.
اومدم يه چيزی بگم که ساقی گفت محمد به خاطر من بزار هر چی ميخوان بگن بگن.حالا نوبت کادوهاس.
همين که ساقی کادوی منو باز کرد خشکش زد(يادم رفته بود تو اطاق بهش بگم بازش نکن)بعدش همه زدن زير خنده ولی ساقی برگشت گفت خب خوبه من خوشحالم اتفاقاً خيلی نازه.
که من پريدم وسط و گفتم خب ميدونی ساقی چون منم فکر کردم تو مثه اينايی اين کادوت بود اما کادوی اصليت اينه.و وقتی کادوی اصليشو دادم سارا که چشماش از حدقه زده بود بيرون يعنی همه کف کردن که....... ساقی گفت:محمد آخه...... گفتم:قابل تورو نداره
آره اونشب من تا طلوع با ساقی تکو تنها بوديم.کنار هم کلی گريه کرديم(ميگم مثل فيلمای هندی شدها).صبحم از هم جدا شديم ولی ساقی شمارمو خواست خب منم بهش دادم اما اينبار موبايلم.
خب قسمت بعدی ماجراهای جدا شدن ما دوتا از همه ولی بخونينش چون به دردتون ميخوره خيلی چون بايد بدونين که همه چيز پولو ثروت نيس و واقعاً بعضی مريضيها ميتونه همه چيز آدمو ازش بگيره.فعلاً خدا حافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب من ديشب بازم پشت کامپيوترم خوابم بردش ولی فقط يه ساعت خوابيدم.امروز هم بايد نقش بازی کنم که خوشحالم که باهاتون اومدم سفر،ديگه خسته شدم از اين نقاب خوش خطو خال.بالاخره پس از کلی تاخير راه افتاديم به سمت يه منطقه جنگلی و دنج البته کلاً ۳۰ نفری ميشديم. بين راه يه چيزی خورديمو بالاخره رسيديم.خب من دلم تهران جا مونده بود واسه همين هر چی سعی کردم خوشحال باشم نميشد.ميدونين يه جايی همه تو ماشين خوابيدن منم از فرصت استفاده کردم يه عينک افتابيو يه خورده خالی شدن.آره اونجا خيلی قشنگه حداقل آدمای اونجا يه کمی صفا دارن مثه خيلی از شماها(چون من اينطوری نيستم ولی خيليا........)محبتو انسانيتو تو سطل اشغال ننداختن آره ميدونين سخت گفتن بعضی چيزا ولی خب ميدونين من عاشقه طبیعت دست نخورده ام مثه اونجا.يه تيکه دوييدم ولی وقتی زير پام خالی شدو حس پروازو تجربه کردم خيلی حال داد ولی خب همه موندن که چه جوری صافو سالم به زمين رسيدم(خب آخه من عادت دارم که منتظر هر اتفاقی باشم و از طرفی زمين زياد سفت نبود واسه همين با کف پا فرود عاليی داشتم)آره خيلی به بچه ها خوش گذروندم ولی خودم.....کاش ميتونستم يه کمم دله خودمو مثل دل بقيه شاد کنم،نميدونم...... بقيه ميگن محمد بدون تو اصلاً هيچ جايی حال نميده هر جا که تو باشی يعنی خوش گذشتن(نگران نشين پسرا بيشتر ميگن تا دخترا!!!!!)آره کلی خندوندمشون ولی حيف که خودم ناراحت بودم يه تيکه همه رو پيچوندم رفتم يه تيکه ای تنهايی خلوت کردم که يهو ديدم هوا گرگو ميش شده و همه داد ميزنن: ممممممممممممحححممممممدددددد كجایی؟
آره طفلکيا(البته از ۴ساله تا ۶۰ ساله همشونو ميگم) منو نميديدن ولی خب اول يه خورده خودمو ساختم و پاشدم که يهو يه چند نفری پا به فرار گذشتن و حتی منتظر نشدن که من بعد از دست تکون دادنم بگم اومدم،بله درختی که پشتش بودم با دستای من باعث شده بود فکر کنن خرسم.آره کلی خنديديم دوباره ولی خب بين قهقهه اونا با تلخند های من يه دنيا فاصله بودش.ديگه عادت کردم الکی خوش باشم واسه بقيه چون اينطوری بقيه کمتر گير ميدن که محمد شاد باش.آره کلی به همه خوش گذروندم با شوخيهام با خندوندنها با هر کاری که ميشد ولی بازم يه روز تلخ واسم بود چون ميخواستم تهران بمونم و بتونم راحت باشم اما خب من هميشه خودمو فدای بقيه کردم.آره بالاخره شب دير وقت برگشتيم و ماشينم تو راه پنچر شد خوب لاستيکشو عوض کرديم ولی يه اتفاقی داشت ميافتد که (واسه بعضيا خيلی بده بگم ولی  ميگم به شرطی که قول بدين تو نظراتون بهم بد نگين چون واقعيتارو بايد قبول کرد)ميتونست واسه هميشه راحتم کنه.آره موقع عوض کردن چرخا من يه کم زيادی ديده نميشدم(البته اونی که داشت بهم ميزد کور بود يا خواب چون من چسبيده بودم به ماشين)آره يه کاميون هيجده چرخ داشت........ولی خب نتونست وظيفشو خوب انجام بده و به موقع منو ديد و نتونست منو.......خب آره ديشبم زنده موندم ولی باورتون نميشه اصلاً نترسيدم و بعد اينکه رد شد يه نگاهی کردم که فرشته مرگم ازم داره دور ميشه.البته کسی که منو ديد وقتی اومد جلو فقط بقلم کرد گفت محمد ديدی داشت چی ميشد؟ گفتم خب داشتم.....مهم نيس گفت محمد!!!!(پسر عموم فقط اون لحظه رو ديدو بقلم کرد دلم به حالش سوخت)آره من عادت دارم به نمردن مگه يه بار که اتوبوس کيفمو از پشتم زد برد يا اون تريليه که.......خب ول کنين فعلاً که زنده هستمو منتظر شنيدن حرفاتون پس خوشحال باشين.فعلاً خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز هم يه روز بود با يه شب. بايکی از دوستام رفتم بيرون و باهم کلی گشتيم.آره شايد الکی خوشم من ولی خب همين يه ذره خوش بودنمه که تا حالا تونسته منو سرپا نگه داره.آره امشب در اصل واسه دوستم رفته بودم والا حتماً از خونه بيرون نمی اومدم.ميدونی اون گردشم بهم خوش نگذشت چون از دروغکی خنديدن ديگه خسته شدم(تورو خدا ول کنين اصلاً من الکی نااميدم ولی جون هر کی دوس دارين ديگه بهم نگين بسه)آره کلی گردوندمش تا جايی که ديگه واقعاً خسته شد بيچاره حق داشت چون ۴ ساعت بود که داشتم ميگردوندمش و اصلاً واسم مهم نبود که چی ميشه چون ميخواستم دوستم خوشحال باشه آره کلی باهم گشتيم ياد گذشته کرديمو خنديديم امّا حيف که همه اين خوشحاليها با خدا حافظی از اون به پايان رسيد خسته و ناراحت برگشتم به جهنم(همون خونه) بيرون با اينکه شام نخورده بودم و اينکه ناهارو صبحانه ای هم نخورده بودم اما اونقدر ناراحت بودمو غصه خورده بودم که سير باشم.آره اين يه سؤال هميشه به قلبم مونده که چرا من نميتونم يه چند ساعتی خوشحال باشم بدون اينکه بعدش ناجور ناراحت شم چرا خدا با من اينکارو ميکنه؟آره اصلاً ولش کنيم من ديگه خسته شدم از سؤال کردن چون هيچ جايی هيچ کاری نکردم که همچين چيزی حقم باشه.هر جايی که تونستم خودمو فدای اينو اون کردم بدون اينکه اونا بهم خوبی کنن حتی بدياشونم با خوبی جواب دادم.هر کی ازم هر چی خواست اگه در مورد خودم بود واسش انجام دادم من از هيچکاری نگذشتم و هر کاری که ميشد کرد کردم، ولی خب خدا هميشه حال آدم خوبارو ميگيره (البته من آدم بدم واسه همين ميخوام بدونم چرا؟)آره اصلاً ولش کنين الان ديگه نميخوام بخوابم چون دو سه ساعت ديگه ميخوام برم سفر يه سفر يه روزه که از الان غمهاش داره خفم ميکنه چون نميخوام برم امّا مجبورم چون ازم ميخوان که برم.ميخواستم امروز يه کاری کنم ولی يکی الان قسمم داد که نه تو اونکارو نميکنی آخه چرا؟چرا ازم قولو قسم گرفت چرا؟ميتونستم کاری کنم که.......ولی نشد.راستی یه اس.ام.اس بهم زده شد که خلم کرد.فعلاً خدانگهدار
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميخوام واستون يه خاطره تعريف کنم اسما ممکنه واقعی باشه و ميتونه نباشه پس نميخوام چيزی بشنوم و اين داستان ميتونه مربوط به من باشه و ميتونه نباشه (البته اگرم مال من باشه به کسی ربطی نداره)پس نميخوام نظری بدين كه توش توهين باشه،مرسی:
يه عصر زيبا(تو خونه):
يکی بهم زنگ زد گفت محمد بهت نياز شديدی هست ميخوام ببينمت.
يه نيم ساعت بعد(تو ماشين طرف):
خب من کنار دوستمم.آره فهميدم کار مهمش چی بوده زد رو  ترمز،يه دو نفر ديگم پريدن بالا.حالا نوبت منه که  يه چيزی بپرسم اينا کين؟خب معرفی ميکنه خل وچل(عجب احمقيه منظورمو نگرفت!!!!)اين ساراس اينم که دخترخالش ساقی.خب بعد از معرفی گفتم خب خوبه که فهميدم اينا چه اسمای قشنگی دارن(البته بايه لحنه مسخره)گفتم خب من ميرم عقب پيش ساقی ميشينم تو هم پيشه دوستت سارا جون(بازم باهمون لحن خوشگل)بشين.خب با فاصله بسيار رفتم عقب نشستم پشت دوستم.خب ساقی خواست صحبتو شروع کنه منم (کاملاً با يه لحن سردو بيروح)گفتم:من حالو حوصله تورو ندارم پس نزديکم نشين و اينو بدون که اگه نزديکتر بيای اونقدر خلو چلم که با لگد از ماشين ميری بيرون(چون داشت ميچسبيد بهم).خب ناراحت شدن سارا به دوستم گفت: عزيزم اين دوستت چرا اينجوريه مگه دختر نديده(يه نگاه داغون وعصبانی از دوستم).گفتم نه الان اعصاب ندارم والا من خوش صحبتم گفت:چرا؟ گفتم خب ساقی قشنگه و كلا حيفه گير من بيافته.خب سارا خانوم خوب خر شدن و گير دادنو ول کردن.
چند دقيقه بعد(بازم تو پشت ماشين):
بعد از چند دقيقه که خسته شدم از صحبتای ديوونه کننده دوستم با سارا و حرفای ناز ساقی كه داشت مخ ميزد،من يه پيشنهاد خوشگل دادم  گفتم خب شماها که حرفاتون قشنگه بياين پشت منو ساقی بشينيم جلو تا ساقی يه کم روندن منو ببينه.دوستم گفت محمد مگه تو گواهينامتم اوردی؟ گفتم من واسم گواهينامه ارزش نداره و از نوجوونی ماشين ميروندم البته بدون اينکه بابام بفهمه(بازم با لحن مسخره).آره  سارا که ميخواست يه حالی بهم بده(يعنی ضايعم كنه) و بتونه بيشتر با دوستم خصوصی صحبت کنه!!!!!کمک کردو گفت بذار ببينيم آقايی چيا بلده (باخنده گفت ولی بيچاره فکر کنم تا چند روز کابوس ميديد از دست  من)آره جاهامون عوض شد ساقی هم با من اومد جلو و مثل يه عاشق كنارم نشست.
يه غروب خوشگل(جلوی ماشين):
خب ساقی خوشگله لم داده ميگه:محمد(كه صد تا محمد از نازی صداش از كنارش در ميومد)
منم گفتم:جونم بگو
ساقی:واقعاً تو ماشين رونيت خوبه؟(بعدش اروم گفت نكنه ضايع شی ميخوای بريم عقب؟(بيچاره ديوونه شده بود))
من(با صدای بلند):همتون کمربندارو بستين؟
دوستم نتونست چيزی بگه چون ساقی با تمام وجود تو صندلی فرو رفته بودو سارا سفيد تر شده.دوستمم....... خب بابا من که سرعتم زياد نبود ولی خب فکر کنم اونا از ۱۵۰-۱۶۰ ميترسن(البته اين آخرين باری بود که به خاطر ساقی نگاه کردم بعدش ديگه فقط گاز دادم).خب خدا رو شکردوربينی مارو نگرفت.آره خب يه کم که روندم ديدم همه ساکتن گفتم :سارا شما دوتا ديگه هيچ حرفی باهم ندارين؟ ديدم بيچاره سکته كرده گفتم ساقی خب دست فرمونم چطوره؟ بيچاره هل کرده گفت: محمد قربونت منو هر جا هر وقت هرطوری خواستی ببر امّا بدون ماشين يا اينکه من پشت فرمون باشم منم دستی کشيدم گفتم يکی بياد پشت فرمون من خوابم مياد ميخوام بخوابم.
شب شده(عقب ماشين کنار ساقی):
نطق سارا شروع شد(كاش بازم پشت فرمون بودم) که من خودمو به خواب زدم.ساقی (مثه اينکه باورش شده دوسش دارم) معترضانه ميگه : بسه بابا مگه نميبينين محمد جونم خوابيده؟(نه بابا ول كنه ما نيست) خب اونام يه کم ساکت تر نطقای عاشقانشونو ادامه ميدن.حالا نوبت ساقيه که از خواب بودن من استفاده کنه ولی پشيمون شد چون همين که نفسشو حس کردم خيلی سریع و ناجور برگشتم البته خب ديگه واسه جمع کردنمون دير شده بود و صورتمون طوری که نفسش(حالم بهم خورد)به صورتم ميخورد به طرز زشتی نزديك هم بود طوری كه حتي سارا برگشت ببينه چه خبره و دست ساقی کنار صورتم(البته با فاصله)و با يه نگاه خوب و عاشقانه ولی اون سرخ رودرروی من خشكيده بود و هيشكی انتظارشو نداشت كه منو ساقی...... آره هان نه خب ارنجم خورده بود تو شيکمش.بيچاره نفسش  درنميومد.دلم به حالش سوخت بيچاره، اونطور که بعد از برگشتن نفسش گفت فقط ميخواسته تو خواب منو.......خب ولی خب از شانسش  من با ارنج تو شيکمش رفتم خب عيب نداره عوضش ياد گرفت که  ديگه حداقل به من زياد نزديک نشه(البته زدنش تقريبا عمدی بود). آره قرارشد بريم رستوران،يه رستوران گرون بازم نگاه خشمگين دوستم به من که اين  پيشنهادو چرا دادم.
 شب(تو رستوران):
همه دارن شام ميخورن الا من.ساقی با ناز ميپرسه:عزيزم چرا نميخوری تو که هيکلت بزرگه نکنه رژيمی؟من گفتم: نه قيافه شما دوتارو که ديدم اصلاً اشتهام کور شد،بس که واقعاً اصلاً هيشکی شبيهتون نيس.سارا كفت:مرسی من فکر کردم منظورت اينه که زشتيم.من با خنده گفتم:خب منم منظورم اين بود.همه برگشتن چون سه نفر داشتن خفه ميشدن(خب موقع غذا نبايد آدم ضد حال بخوره)آره منم بهشون هی ميگفتم هی سفارش بدين بياين دارين خفه ميشين آره کلاً خيلی سفارش دادن.خب حالا نوبت حساب کتابه خب من دستشویی دارم.دوستم با هزار اميد ديد که پيچوندمش.آره تو دستشويی يهويی پيچوندمشون رفتم بيرون.
بازم شب(بيرون رستوران):
با موبايل زنگ زدم به دوستم گفتم بيا بيرون گفتش يعنی چی حساب نکردم که.سرش داد زدم همین الان بيا بدون اينكه بگی.اونم اومد گفتم خب الان سارا جونو صداش کن داشت احمق دوباره ميرفت تو که گفتم با موبايل بهش بزنگ بگو من حواسم نبود اومدم بيرون اگرم بخوام بيام تو بايد وروديه دوباره بدم شماها حساب کنين ما با شماها اون بيرون حساب ميکنيم.بعد از قطع کردن جفتمون خنديديم دوستم ميگفت محمد تو يه اشغال به تمام معنايی بيچاره ها اگه پول  نداشتن چی؟ گفتم دارن ويا ميان الان اوناهاش اومدن. سارا عصبانی بود که چرا اينجوری کردين گفتم خب بابا تو دوست داری پول وروديمونو بده بريم تو ديد نميشه گفت باشه خب پس بياين بالا.گفتم بابا ماها دوستيما حالا اگه نداديم بعدش داد بزنين، مگه نه ساقی جون؟ ساقی گفت محمد راست ميگه.بعدش در گوش سارا يه چيزی گفت(خب من گوشام تيزه و اونا احمق بنابراين شنيدم که گفت تو که ميدونی هفته بعد پارتیه، تولدو کادو پس از دستشون نده ديوونه کلی پولدارن اون دوتا ۵۰  تومن که اين حرفارو نداره وايسا اونشب ازشون ميگيری.مگه نشنيدی محمد چه جوريا هديه ميده؟ اينجا بود كه فهميدم همش عاشقی نيس البته بعدا فهميدم اينو واسه خفه كردن سارا وحفظ من گفته ومنو به خاطر خودم دوس داشته)سارا چهره اش باز شد وگفت خب آره راستی بچه ها بريم.
آخر شب(تو ماشين):
ساقی آويزون منه که محمد دوسم داشته باش من تورو خيلی دوس دارم تو خيلی نازی(عجب احمقيه ها کی به اين گفته من خرم)آره تو ماشين يهويی واسه عوض كردنه بحث با صدای بلند گفتم خب راستی بچه ها ساقی تولدش کيه چون ميخوام واسش  يه چيز خوشگل بخرم فقط ساقی نفهمه ها.باخنده برگشتم گفتم ساقی تو که چيزی نشنيدی؟گفت نه(با خنده)بعدش سارا گفت خب منو ساقی تولدمونو باهم گرفتيم ميخوايم شما دوتام بياين و خب ما دوست داريم دوست پسرامونو پز بديمو اينجور چيزا منم با کمال ميل قول دادم که حتماً ميايم.ساقی که فکر نميکرد به همين راحتی منو ببينه دوباره سعی کرد خودشو بهم بچسبونه،خب منم گفتم اگه اينکارو کنی هيچوقت ديگه منو نميبينی گفت شمارتو بگو گفتم شمارمو دادم دست بابام بس که دخترا مزاحمم بودن با تعجب نگام کرد گفت يعنی من اوليش نيستم گفتم خب مگه تو دوستمی؟ هروقت يه هديه که مثله خودت خوشگلو با ارزش باشه بهت دادم اونوقت خب دوستمی بذار تا جلسه بعد اونجا که بيشتر همديگرو ديديم ميگم تو چندوميشی ولی خب الان با هيشکی نيستم قبليام هيچوقت دوستام نبودنو واسشون هيچی نگرفتم اما تو رو دوس دارمو اينجور چيزا که يه خورده به تور کردن خودم اميدوارش کنم.آره کلاً اونشب بدون اينکه پول بديم بهشون رفتيم خونه هامون منم با دوستم صحبت کردم قرار شد که بريم پارتی(خب احمق نفهميد که اون شب شب آخر منو ساقيه چون واسش برنامه دارم)
خب به نظرتون من چه جوريام؟(البته خب اين داستان ممكنه مال من نباشه)واينكه چه اتفاقی ميافته؟
 خب تا قسمت بعدی که ماجرای رفتنم به پارتيه خداحافظ

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز يه روز خاص واسم بود شايد تا عمر دارم اين  روزم رو فراموش نميکنم(البته من تقريباً هيچ روزی رو فراموش  نميکنم اما ديروز واقعاً يه روز خاص بود)آره صبح که از خواب پا  شدم هنوز تأثير ديروز از بين نرفته بود گنگو منگ بودم(هی من هيچی تو خونم وارد نشده بود منظورم ناراحتی از دل شکستن بود) آره اصلاً حال هيچ چيزی رو نداشتم ظهری يکی از دوستام زنگ زد ولی خب مجبور شد سریع قطع کنه و بره يه جايی(واقعاً  دلم به حالش ميسوزه اون از منم بد تره واسه دوستاش واقعا ماهه)آره همين اتفاق واسه کامل داغون شدن بس بود.ديگه کامل تو قوطی سير ميکردم و اصلاً ديگه حالم دست خودم نبود آره  ديشب خواستم يه سری کارايی کنم امّا خب نميشد.به اون دوستم زنگ زدم(همونی که باهاش يه خورده حرفم شده بود)آره خواستم  مثلا از دلش در بيارم که بدتر گند زدم تا شب واقعاً ديگه  همه جام درد ميکرد(از من ميشنوين به هيچی عادت نکنين)آره بدجوری  همه جام درد بود گفتم بايد بزنم زير حرفم اينطوری نميشه خب يه بار که عيبی نداره آره رفتم سراغ کار قبليم يه دوپينگ حسابيو توپ،يه دل کامل از عذا در اوردم ديگه بيخيال دنيا شدم ولی  مثل اينکه زياده روی کرده بودم چون تا الان هنوز تأثيرش تو بدنم هست.ولی خداييش چه حالی داد بعد از اين همه مدت دوباره اينکارو کردن خيلی توپه گرچه خيليا ميگن هيچی مثه بار اولش حال نميده ويا مثه باره اول نميشه  اما واسه من توهمش(روياش!!!!) هميشه يه اندازه حال داده طوری که واقعاً دارم بهش عادت ميکنم(ولی نبايد بکنم چون واسه بدنو خودم ضرر داره!!!!)آره حسابی ترکوندم از همه دنيا بريدم شب نشده بود که شروع کردم تا شب ديروقتم کارم تموم شد.انگار همه دنيا رو بهت داده باشن خيلی حال داد.آره ميدونين من چيکار کردم غرورمو له کردم زير پام. جلوی دوستام من هيچوقت مغرور نميشم(ببخشيد که تيرتون به سنگ خورد  چون خون من پاک ترين خون دنياس!!!!)آره اين بود ماده ای که به من سرخوشيمو داد زنگ زدم به دوستم هر چی از دهنم دراومد بهش گفتم(البته منظور اعترافو يه سری چيزای ديگس نه فحش)آره يه کمی حالم بهتر شد چون واقعاً داشتم نابود ميشدم و بايد يه نجاتی ميدادم خودمو ميدونين من دلم خيلی تنگه.واسه خيليا گريه دارم از نبودن خيليا دلم گرفته نميدونم شايد اين يه مدت خستگيش واقعاً بتونه با يه اتفاق ساده برطرف شه اما  مسئله اينجاس که اون اتفاق کوچولو احتمال وقوعش کمه(نترسين به خدا عاشق نشدم)آره راستی امشب بايکی از دوستام يه کمی صحبت کردم ولی نميدونم چيکار ميکنم يعنی واقعاً دارم احساس ميکنم جسم خودمم داره ميره زير اراده بزرگ خودم فقط روحم مونده.دارم احساس ميکنم تو خالی شدم ولی خب سعی ميکنم به خاطره کسايی که بهشون قول دادم حالم بهترشه سعيمو کنم و من هميشه ازشون ممنونم که انقدربه فکرم بودن.آره من دارم يه کار بزرگ ميکنم که ميتونه تمام عمرمو تحت تأثير قرار بده،اما سخته چون اينکار به يه سری شرايط نياز داره و مثه خنثی کردن يه بمبه و اگه هر جاش اشتباه  کنم ديگه تمومه و هيچ کاريش نميشه کرد.پس واسم دعا کنين.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز مسخره بود.آره امروز که از خواب بيدار شدم ديگه صبح نبود چون ديشب اصلاً نفهميدم کجا خوابم برده بود فقط شانس اورده بودم که قبل از خوابم(پشت کامپيوترم)از اينترنت اومده بودم بيرون.آره کلاً خيلی بد بود چون بدجوری خوابم نمييومد بعدشم يهويی که خوابم برده بود.آره خيلی خسته بودم و تو خواب بودم که موبايلم زنگ زد خب يکی از دوستام بود بهش زنگ زدم و يه کمی صحبت کردم.اه بازم نتونستم يه سری چيزارو بگم نميدونم تا کی من بايد صبر کنم ولی ميترسم دير بشه و بازم مجبور شم به زحمت بيافتم.آره همينطوری تا عصر بيکار بودم که دوباره به يکی زنگ زدم.ميدونين يه چيزی منو از بچگی اذيت ميکرد، اونم اينه که ميبينم من از هيشکی انتظار بيش از حد ندارم اما همه ازم ميخوان مطیع بی حدو حصر اونا باشم خب منم نيستم واسه همين ناراحت ميشم که چرا طرفو از اذيت کردم.آره امروزم با دوستم يه کم صحبتمون قشنگ شد(يعنی همون حالگيری)آره ولی خب من باتمام توانم سعی کردم غير مستقيم بهش بفهمونم اما نه زهی خيال باطل.آره بعضی وقتا واقعاً ديگه خيلی چيزا مسخره ميشه يکی ديشب بهم يه چيزی گفت که هنوز تو گوشمه اون گفت:
محمد(اين استعاره از چيزی که منو صدا کرد ول کنين اصل مطلبو بچسبين)ميدونی واقعاً تو داری شورشو در مياری به تو چه که کيا چه مشکلايی دارن تا کی ميخوای خودتو واسه همه ازارو اذيت کنی.ول کن بابا بزار يه بارم بقيه بهت خوبی کنن هر کی بهت خوبی کرد تو هم بهش خوبی کن نه اينكه خودتو فدای همه كنی.
ولی خب مسئله اينجاس که من هيچوقت نميتونم اينطوری بی معرفت باشم.کاش ما آدما يه کم سعی ميکرديم چيزايی رو که به نفعمونم نيس بفهميم.واقعا ديگه خسته شدم از دسته خيليا الان ديگه آفتاب طلوع کرده ولی من هنوز بيدارم واقعاً ديگه يه خفاش شدم شبا تا صبحا بيدارم و روزا خواب(البته تا قبل از ظهر چون من بيشتر از يه ميزانی نميخوابم با اينکه بهش خيلی احتياج دارم ولی.......).خيليا ميگن برم دکتر قلب چون ديگه واقعاً حالم خرابه اما چه فايده خودم که ميدونم مشکلم چيه،پس چرا پولمو حروم کنم ته تهش ميميرم ديگه(البته با پوزش از بعضيا که مجبور شدم بازم بارنگ قرمز تو زمينه سياه از نااميديو مرگ بگم).هر کدومتون که دوستم دارين فقط واسم يه دعا کنين که خدا يه کم بزاره نفس بکشم چون واقعاً ديگه هيچی ازم نمونده واقعاً روز به روز دارم آب ميرم کاش يه روز من بتونم با خيال راحت بخندم کاش.خدا آخه چرا نميزاری نفس بکشم؟به پای کدوم گناهم منو اينطوری ميکنی؟مگه من دل کسی رو شکستم که تو ميخوای دلمو بشکنی؟ اگرم امتحانه، كه مطمئنم نيس واقعاً ديگه خسته شدم خدا بهم بگو چه جوری از اين امتحان ميتونم خلاص شم چون نتيجه اش هر چی كه باشه نميخوامش.ديگه متنفر ميشم ولی هنوز سعيمو ميكنم چون......................
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز يه روز کسل کننده بود يکی از همون روزايی که واقعاً ناجور بود.امروز ميخواستم با يکی از بچه ها برم بيرون که نشد.جاش رفتم يه جای باحال و کلی به خودم خوش گذروندم(البته از نوع سالمش)آره کلی خنديدمو خندوندم ولی بازم دلم گرفته بود گرچه مجبور بودم واسه بقيه بخندم ولی خب ته چشمام غصه موج ميزد.دلم شور ميزد و يه کمم عصبی بودم.آره امشب با يکی از دوستام داشتم صحبت ميکردم کلی با هم صحبت کرديم ولی کاش ميشد قبل از اون يه کم اعصابم کار ميکرد و ميتونستم با خوشحالی باهاش صحبت کنم ولی خب ناراحت بودم، واسه همين نتونستم باهاش خيلی خوب صحبت کنم.آره دلم بد گرفته ميخوام يه چيزی بگم ولی نميتونم نميدونم چيکارش کنم بدجوری دلم ناراحته ولی خب اگرم نگم خب بازم دلگيرم نميدونم کاش اوضاع جامعه بهتر بود و ميشد يه خورده راحت تر زندگی کرد.امّا هم فضول زياد شده هم کلاً مردم ديدگاهشون منفيو ناپاک شده و واسشون هيچی ارزش نداره جز تهمت زدن يا مسخره کردن.آره اگه مردم يه خورده مثبت تر بودن خيلی کارا ميشد کرد ولی حيف که نيست واقعاً حيف.امشب خيلی يه جوری بود فکر کنم کلی اعصابم بهم ريخت چون اصلاً ديگه صبرو تحمل ندارم ديگه نميخوام نافرمانی بی علت ببينم نه بهم نگين خود رای و خودخواه چون من هميشه اوضاع همه رو درک ميکنم و هيچ انتظار بی خودی از هيشکی ندارم ولی واقعاً خستم.به خدا كلی سعی ميکنم خوشحال باشم يا اينکه بخندم ولی خب همش غصه گرفته دروبرمو.سعی ميکنم مثبت نگاه کنم ولی نميشه واقعاً نميشه.نميدونم اخرش چي ميشه ولی كاش ادما يه كم ادم بودن ولی همش حرفه چون هيشكی سعی نميكنه هيشكی.فعلاً خداحافظ

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز يه روز خاص واسه خودش بود چون ديروز يه روز سختو کاری رو پشت سر گذاشته بودم و امروز اولين روز استراحتم بود.آره امروزم يه اتفاق جالب افتاد با يکی از دوستام کلی صحبت کردم و کلی خنديدم راستی امروز يه اتفاق جالب ديگه هم واسم افتاد يعنی عجيب بود واسم که يه همچين چيزی رو بشنوم ولی به نظر من که فقط يه شوخی تلخو بی مزه بود آره خيلی دلم واسه سفر تنگ شده ميخوام برم سفر امّا نميخوام تنها باشم چون به چه دردم ميخوره بدون دوستام برم گردش.آره نميدونم چيکار کنم خيلی زحمت کشيدم تا بتونم برم ولی حالا نميدونم با اين موقعيت چيکار کنم ميخوام برم ولی تنها نه و مشکل اصلی از اينجا شروع ميشه.نميدونم شايدم درست نباشه اما خب به نظر من مرگ يه بار شيونم يه بار ميخوام يه کار عجيب غريب کنم کاری که خيليا آرزوشو دارن ولی خب من ميتونم ولی يه مشکل بزرگ در اين بين هست ولی اونم حلش ميکنم.يعنی خدا هم بايد کمکم کنه چون خدا هدف منو از اينکارم ميدونه و خب کلا مشکلی فکر نميکنم باشه مگه اينکه خدا بخواد،آره ببينيم چی ميشه.راستی امروز رفته بودم کوچه خيابون که بازم حالم بهم خورد چون واقعاً ديگه کثافت کاری به اوجش رسيده و من ميترسم داداشمو بين اينا بفرستم چون ديگه همون يه خورده پايبندی هم ديگه از بين رفته آره خيلی بد شده خيلی بد و بايد يه کم فکر کنيم به حال خودمون(البته بازم ميگم به هيچکدوم از برو بکسه فضول بسيجی يا منکراتيها هيچ ربطی نداره خودمون خودمونو درست ميکنيم)واقعا حيفه که بخوايم مثه يه گله خوک زندگی کنيم(البته بعضيا نه همه!!!)بابا ماها آدميم به خدا هيچ حيوونی جلوی چشم بقيه هر کاری رو نميکنه که ماها ميکنيم بسه جون هر کی دوست دارين يه کم بياين اوضاعمونو بهتر کنيم نميگم بچه مثبت شيم ولی به خدا زشته واقعاً زشته.ماها آدميم.و بايد مثه ادم زندگی كنيم ولی خب اصلا به من چه اخرش دود اينكارا به چشم كسايی كه اينكارارو ميكنن ميره،اوني كه دامنش پاكه هيچيش نميشه.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز رفته بودم دانشگاه که خيرسرم نمره پروژمو بگيرم آره همين طوری رفتم و با کلی زحمتو ناراحتی بالاخره نمرمو گرفتم آره منم مثه بقيه نمره ام معلوم شد.البته ديروز خيلی قشنگ بود واسه همين تونستم تحمل کنم با اينکه ديشب فقط يه ساعت خوابيده بودم ولی امروز سر حال بودم امروز يه کمم نگران بودم و واسه يکی دعا کردم تا عملش خوب شه که خدارو شکر خوب شد.آره کلاً امروز يه روز عجيب غريب بود نميدونم بگم خوب بود بد بود ولی خب بالاخره با اينکه بالا پايين زياد داشت ولی بالاخره خوب تموم شد آره امروزم گذشت تا ببينيم روزای ديگه چی ميشه ولی امروز با يکی از دوستام حسابی صحبت کردم چون واقعاً داره خودشو نابود ميکنه.ميدونين عاشق بودن يا عاشق شدن خوبه ولی نه واسه هر کسی و ازطرفی عشق وقتی دو طرفه باشه معنا داره نه اينکه تو زوری يکی رو بخوای ولی اون دوست نداشته باشه.کلاً با هر زوری بود بالاخره يه جورايی يه خورده سعی کردم حالش بهتر شه(چون طرف بد جوابی داده بود ولی خب ميدونين واسه عاشقا هيچی قابل قبول نيست جز حرف خودشون).و امروز يه چيزو فهميدم من هر چقدرم پست يا کثيف باشم ويا هرچقدر بد و بيرحم باشم(البته بعضی وقتا مثه وقتايی که خيانت يکی رو ببينم)ولی بازم از خيليا اوضاعم بهتره و واقعا واسه ادما ارزش قائلم و به كسی مثه....فكر نكردم.آره ميدونين يکی واسم يه چيزايی از رفتن به يه جايی گفت که واقعاً حالم بهم خورد و واقعا يه لحظه خواستم بزنم تو دهنش(گر سعی كردم بفهمه ناراحت شدم از حرفاش)و از خيلی از آدما متنفر شدم.شايد درست نباشه بگم ولی واقعاً بهتره ما يه کمم به چيزايی جز مسائل جنسی فکر کنيم چون واقعاً بهتره يه کم با حيوونا فرق کنيم آره بهتره يه کم فرق داشته باشيم چون ديگه واقعاً بسه خيلی از ماها به نام عشق هزار تا کثافت کاری ميکنيم ولی بهتره يه کم عوض شيم فقط يه کم.فعلاً خداحافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يکی از قشنگترين روزای زندگيم نبود بلکه ميگم بهترينش بود.آره امروز من روزمو بسيار خسته کننده و داغون شروع کردم امّا غروب اينبار دلگير نبود اينبار من غروبو نديدم ولی کلی حال داد امروز بهم.امروز تا خزانه رفتم البته طی دو ساعتو نيم که يه ساعتو خورده ايش زير افتاب ظهر کباب شدم ولی خوب بالاخره رفتم پيش دوستم و چيزايی که لازم بودو بدست اوردم.بعدش موقع برگشتن ديدم وقتشه که بخوام يه کار خوبو بزرگ بکنم و يه كم به زندگيم خوشی بدم پس معطل نکردمو کاری کردم که ديروزو هيچوقت فراموش نکنم.من ديروز پس از مدتها از جام برخاستم و دوباره مثل يه شير(البته از نوع جنگليش!!!)با صلابت شدم.پس از مدتها کاری کردم که غرورمو بهم بر گردوند امروز قلبم ديگه درد نگرفت.چون امروز روز خوبی بود.امروز تونستم پس از مدتها سرمو پيش خودم بالا بگيرم ولی خب از اونجايی که من هيچوقت نبايد کامل خوشحال شم(از حکمتهای خدا!!!!!)آره ته دلم ناراحت بود چون خواهر يکی از دوستامو فردا عمل ميکننش و من حتماً با تمام تلاشم واسش دعا ميکنم تا زودتر خوب شه.آره ولی کلاً ديروز روز خوبی واسم بود و بلايی به سرم اورد که اصلاً خوابم نمياد و کلی احساس شاديو خوشحالی ميکنم و توپ توپم و آماده هستم که فردا با استادمون رودررو ازش نمرمو که حقمه رو به زور بگيرم.البته خوب من لطف دوستامو فراموش نميكنم و اينكه الان اگه من بخوابم يه ساعت ديگه بايد برم پس فعلاً خدا حافظ
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

سلام امروز يه روز عجيبو مسخره شد يعنی اولش بد بود وسطاش خوب شد ولی دوباره خراب شد.امروز من يه کم دير رفتم سر قرارم با يکی از بچه ها که اون رفته بود حالا قراره فردا برم خونشون چون واسه پروژه استادمون واقعاً لازمه.آره همينطوری حالم گرفته بود که يهويی يکی اومد و خيلی باهم صحبت کرديم من خيلی خوشحال شدم چون واقعاً هم خيلی با فهمو شعور بود هم اينکه منو خوشحال کرد که حداقل يکی ديگه هم تو اين دنيا هست که مثه من فکر کنه.آره خيلی دوس دارم اين دوستمو چون واقعاً محشره.آره از همه چيز گفتيم ولی خب بيشترش اين بود که من يه سری درسايی از حرفاش گرفتم و گفتم شايد اين يه اتفاق جالب بود که من اونو ديدم و از حرفاش يه سری چيزايی رو فهميدم.آره بالاخره به سمت خونه راه افتادم.امروز قرار بود با يکی از دوستام برم سينما ولی خب نشد منم هيچی نگفتم.آره ساکت نشستم يه گوشه خونه چون من اصلاً از شبای جمعه خوشم نمياد چون خيبابونا پر ميشه از کسايی که ازشون بدم مياد.آره امشب يه جورايی اينطوری گذشت من ناراحت بودم از اينکه چرا اينجوری شد ولی خب از يه طرف خوشحال بودم که نشد برم چون يه اتفاق بهتر افتاد.آره اين واسه من مهمتر بود.امشب اصلاً حال نداشتم نه چيزی بخونم نه چيزی بشنوم و نه چيزی بگم واسه همين يه کمی اومدم چت کردمو زودی رفتم(يعنی امروز طلوع افتابو نديدم!!!!)آره امشب حالم يه جورايی گرفته بود ولی ميخوام فردا يه سری کار مهم کنم خدا کنه وقت کافی واسم پيش بياد،خدا کنه.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  |