تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

امروز که از خواب بيدار شدم کلی منتظر زنگ زدن يه نفر بودم اما خبری نشد.راستی امروز رفته بودم پشت فرمون يه ماشين بيچاره يه تيکه يه جوونی يه اشتباهی کرد ديگه من قاطی کردم،تموم شد ديگه يه دنده تخته گاز بابا با مهدی چسبيدن به صندليها حالا اين ديگه محمد بود که يه خيابون خوشگلو با پيست فرمول يک اشتباه گرفته خب وقتی ديگه لايی بازی شروع شد زود تموم شد چون حالش رفت تو قوطی البته مال منم رفت چون پدر اظهار داشتن تا يه ماه ديگه بازم ماشين بی ماشين.هيچی يه چند جا ديگه هم يه کارايی کرديم و بالاخره برگشتيم خونه.بعدش رفتم يه خورده لباس خريدم.يه کمم بيرون بودم.تا اينکه شب که نه نصف شب برگشتم خونه.طبق معمول اومدم پای کامپيوتر تا صبحم سرو کله زدم باهاش.امشب به اين فکر کردم که پس فردا ميرم دانشگاه اما نه دانشگاه واسم مهم نيس چون عصرش کلی کار دارم اون مهمتره.جالبه که دنيا چه عجيب غريب شده اتفاقای جالبی ميافته اونايی که کاملاً بهت اعتماد دارن بهت شک ميکنن و اونايی که نبايد اعتماد داشته باشن تا چه حدی بهت اعتماد ميکنن.امشب تصميم گرفتم واسه يکی يه سری کارايی کنم چون يادمه اون يه کمکی بهم کرده بود و اين نامرديه که آدم کمک خواهر سابقشو فراموش کنه من يه جا بهش مديونم چون يه کاری کرد که کار من سریعتر راه بيافته يعنی کارم يه روز جلوتر افتاد خب منم بايد کمکش کنم تا گول يکی از شاگرد کوچولوهامو که نه گول يه اشغالو نخوره.امشب تا خود صبح با دوستام صحبت کردم.حيف که خسته بود رفت والا ميخواستم حرفای جديد بزنم اما خب عيبی نداره من عادت کردم که خدا هميشه منو بندازه زمين و هروقت ميخوام حرف بزنم خفم کنه،خب خداس ديگه هر کاری کنه من ميگم باشه.
پ.ن:خير سرم ميخواستم امروز اونقدر ارومو يواشو خوب برونم که بابام ديگه ماشينو بهم بده اما خب يه کورس چند تا لايی يکی دوجا کل کل با بقيه.و اما يه جا ارتيست بازی که نه خب من ماشينو جمع کردم اونا گازانبری داشتن ميومدن تو شکم من.خب بابا گفت آفرين محمد خوب ميرونی اما هنوز زوده که ماشين دستت باشه.
پ.ن:بهم ميگن تيره نپوش،جاش رنگای شاد بپوش بعد که شاد ميپوشم ميگن چرا انقدر جيغن اين رنگا.يکی نيس بگه بالاخره من بايد چه کنم خسته شدم بس که هی تغييره قيافه دادم.اما خب من که پول ندارم لباس بخرم بزار هر چی ميخوان بگن.
پ.ن:بعضی وقتا از خودمم بدم مياد که چرا من با هر کسی صحبت ميکنم يه بار نشد طوری که ميخوام بشه کسی که ميخوام مخش زده نشه ناجور آويزونم ميشه،کسی هم که ميخوام اخطارامو بفهمه نميفهمه نميدونم خدا به داد اينا برسه من که نتونستم کاری واسشون کنم جز اينکه مجبور شم خودم جاشون تصميم بگيرم اين راه اخر بود.
پ.ن:يکی از بچه هامون رفته.اصلاً حالو حوصله ندارم.يادش بخير چقدر سر من حرف شنيد ولی يه بارم نشد که بگه من ديگه محمدو دوس ندارم چه ساده بود بيچاره هميشه دوسش داشتم اما در حد يه خواهر اما مثه اينکه اون يه کم با من فرق داشت اون نامه ای که قبل از رفتنش نوشت آتيشم زد فهميدم که از جايی زده که نتونم جلوی رفتنشو بگيرم.ديدنش موند تا سال بعد اگه زنده باشم.يادش بخير صحبتا از اين شروع شد که اون ميخواد منو تور کنه اما اون جدی حرف ميزد من با شوخی البته اون ميدونست که من سر به سرش ميزارم اما دل که حرف منطقی نميفهمه اميدوارم اونم بشه مثه من.
پ.ن:پس فردا ميخوام برم قبرستون منظورم همون دانشگاهه.به اين فکر ميکنم که چه جالب بود پارسال با چه ذوقی رفتم دانشگاه.البته ذوق من از يه چيز ديگه بود چون از بچگی روز اول مدرسه فقط يه جذابيت واسم داشت شناختن نقطه ضعف بقيه.اما اينبار........امسال که برم دانشگاه ديگه مثه هميشه نيست چون پارسال يه پسر سالم بودم الان با يه قلب.....البته پس فردا ميتونه جذاب باشه اما نه به خاطر صبحش به خاطر عصرو شبش.متنفرم از همه دانشگاه به جز دوتا پسر، شايدم بيشتر شن.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز معمولی بود.يکی از دوستام رفته بود يه جايی که من آرزو داشتم کنارش باشم ولی خب عادت کردم به اينکه خدا ميگه اگه بميری هم بايد زجر بکشی.غصه زياد شده نه اين حرف من نيس حرف بقيس من که به زندگی اميدوارم و ميدونم همه چيز خوب ميشه همه چيز.ميخندم به اينکه چقدر ميشه زندگی رو زيبا تصور کرد چقدر ميشه به خودت دروغ بگی.امروز ميشه گفت من بيدار نبودم چون تازگيا نميدونم چی شده که هی ميخوابم يعنی اميدوارم چيزی که فکر ميکنم نباشه.من گفتم از اين ببعد ميخوام شاد باشم و به هيچی فکر نکنم و جالبه که تازگيا زياد خوابم مياد هربارم که ميخوابم خوابای خوشگل ميبينم خوابايی که خيلی دوسشون دارم!!! نميدونم آخه من  چه گناهی کردم که تو خوابم هی زجر بايد بکشم.خدا فقط يه سؤال ازت ميپرسم به نظرت واقعيت دنيا کافی نبوده که حالا ديگه خوابمم ازم گرفتی؟ ببينم شايد من بايد هی زجر بکشم ولی واسه چی؟ من به کی ظلم کردم که اينطوريه؟ مامان بابام که نفرينم نکردن تازشم منم که به گردن اونا حق دارم آخه خدا کيه که بتونه ازم ناراضی باشه؟من خدايا کدوم کارو بيجواب گذاشتم که اينه حقم جز کارای يه سری که هنوز نتونستم جبران کنم که اونام که منو خيلی دوس دارن خدا به کدوم دليل داری زجر ميدی؟خدا بس نيس؟ باشه بس نيس.امشب با يکی از دوستام کلی صحبت کردم اون خالی شد ولی من!!!نميدونم.خيلی جالب شده زندگيم وقتی بيدارم حرص ميخورم وقتی ميکپم حرص ميخورم نميدونم چی شده.فردا قراره برم پشت رل بشينم اميدوارم کسی اعصابمو بهم نريزه چون نميخوام جلوی بابام يا داداشم بخوام با ماشين کارای بد کنم.فقط ميتونم بگم اميدوارم خدا بس کنه همين.
پ.ن:امروز خيلی بيدار شدمو خوابيدم ولی خب کلاً همش عذاب شده خوابام نميدونم چيکار کنم کاش ميشد بتونم يه خورده واسه خودم زندگی کنم اونوقت ميدونستم بايد چيکار کنم تا ديگه غمگين نباشم.
پ.ن:امروز خيلی جاها ديگه قرصم جواب نداد حتی صدام درنميومد تا بگم يه دونه از اون قرصامو بدين کوفت کنم.ديگه نه ماست جواب ميده نه هيچی با اين اعصاب من فقط يه چيز جواب ميده: راحت شدن که يعنی مرگ.
پ.ن:بعضی وقتا دلم به حال خودم ميسوزه که کاش يه کمم دلم به حال خودم ميسوخت ولی نه نميخوام.بعضی وقتا آدما خيلی نفهم ميشن و نميتونن رمز اصلی حرف منو بفهمن به يکی هی حرف ميزنم ميگه تو چرا با دخترا لجی نميفهمه که ميخوام بگم هی دختر مواظب کلات باش داره باد ميبرتش خب به من چه که چه بلايی ميخواد سرش بياد وقتی نميفهمه منظور حرفامو.
پ.ن:امشب وقتی نگاه کردم به کوهی که کنار اتاقم درست کردم خندم گرفت خداييش واسه کنکور خودم يه دهم اينم کتاب جمع نکرده بودم اما خب اون دوستم واسم خيلی عزيزتر از اين حرفاس،اميدوارم بتونم يه چيز خوب واسش گير بيارم.
پ.ن:روزا شب ميشن،شبا صبح روزا پشت سر هم ميگذرن،ماها سالها قرنها ولی آدم همونجايی مونده که بابا مامانش موندن چرا؟بعضی وقتا ميگم شايد تقصير منه که از آدما زياد انتظار دارم ولی حتی اگه من نابغه ترين آدمه رو زمينم باشم بازم هيچی فرق نميکنه چون من هيچوقت انتظار زيادی ندارم.نميدونم چرا هر کسی به من رسيد جز يه تعداد کمی همشون ناجور خنگ شدن.اميدوارم يه روزی برسه که همه معنای برابری رو بفهمن.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز قرار بود برم يه جايی ولی نشد خب نرفتم.امروز که از خواب بيدار شدم يه صدای آشنا شنيدم.همينطوری صحبت کرديم تا اينکه بالاخره صحبتا تموم شد.امروز خيلی اذيت شدم خيلی دلم نميخواد اصلاً بخوام فکر کنم ديگه خسته شدم از دست مامان بابام و داداشم ديگه نميتونم به خيلی چيزا فکر کنم امروز نشستم فيلم ديدم.فيلم قشنگی بود خيلی قشنگ وقتی اين فيلم رو ديدم،ديدم که نه مثه اينکه بقيه کشورام ميتونن فيلمای غمناک بسازن.دوباره من رفتم تو بهر فيلم فکرای ناجور به سرم زد سؤالايی که نميشه راحت بهشون جواب داد.نميدونم چی شد که دلم سوخت به حال اون شخصيت،ياد خودم افتادم که هميشه تا اخر رفتم ولی خدا منو به زمين کوبيد نميدونم شايدم تقصير خودم بوده ولی خب آخه من که جايی رو اشتباه نکردم پس چرا؟کلاً بيخيال همه چی شدم.امروز يه سر رفته بودم بيرون که يکی زنگ زد يه کم صحبت کردم يه سری تصميمايی گرفته بود که منو مطلع کردش.شبم رفتم با مهدی پارک يه خورده گردوندمش خودمم يه کم فوتبال بازی کردم.خفن تو جو بودم يه چند تا جا کارايی کردم که هيشکی انتظار نداشت همه از تعجب چشماشون باز مونده بود.بعدش با مهدی جونم برگشتيم خونه.يه بسته امشب اومد که خيلی سنگين بود ولی خب خودم تنهايی مجبور شدم کلی ببرمش.يه سری جزوه و کتاب بود که واسه يکی ميخواستمشون.امشب چشمام خيلی ميسوخت نميدونم تازگيا چرا خيلی خوابم مياد ولی همينکه ميخوام بخوابم خوابم نميبره.واسم ديگه چشمام مهم نيستن امشب چشمام خيلی ميسوخت اما با اون حال اومدم تو نت تا خود صبحم بيدار بودم داشتم با دوستم صحبت ميکردم.يه چند باری از دهنم پريد که من خستم ولی خب خوبه که حواسش نبود ولی واقعاً چشمام داره ميترکه.
پ.ن:امروز صبح خيلی خسته بودم ولی خب نميدونم چی شد که بيدار شدم ديگه واسم هيچی مهم نيس.فقط فهميدم مثه اينکه داره هوا خنک ميشه،همين.
پ.ن:اين فيلمه که امروز ديدمش خيلی روم تأثير گذاشت.هيچوقت فکر نميکردم بشه يه همچين فيلمی ساخت ولی من ديدمش.وقتی فيلم تموم شد واقعا حيفم اومد که تموم شد.ميدونين يه جورايی با يکيشون احساس همدردی کردم البته اون يه بار اين بلا سرش اومد من هزار بار ولی اون يه بار واسه هميشه از پا افتاد من هزار بار از جام بلند شدم چون ميخواستم بجنگم ولی هر بار محكمتر كوبيده شدم.
پ.ن:عصری رفته بودم يه جايی که يه سری کارايی رو انجام بدم.طبق معمول اعصابم بهم ريخت با ديدن اينکه بعضيا چطوری ميتونن زندگی کنن چطوری روشون ميشه به بقيه فخر بفروشن چرا نبايد قانونی باشه که همه رو مساوی کنه متنفرم از پولدارايی که براشون طرز زندگی بقيه مهم نيس(با اينكه من اصلا پولدار به نظر نميام ولی خيليا منو با اونا يكی ميكنن).
پ.ن:امشب داداشمو برده بودم پارک.وقتی نگاه ميکنم بچه ها رو ميگم کاش منم تو همون بچگيم ميموندم کاش هيچوقت بزرگ نميشدم اما پشيمون شدم چون داغ خوشحال بودن از ۴-۵ سالگی به دلم مونده پس فقط الان که بزرگتر شدم يه کم مشکلاتم فرق کرده و يه کم بزرگتر شده همين.
پ.ن:هر وقت ازم ميپرسن حالت خوبه؟ميگم بد نيستم.ولی واسه چند نفر هميشه خوبم و توپ.امشب نميدونم چرا همه ميگفتن تو حالت زياد خوب نيس ولی من حالم خوب بود چون ديگه واسم هيچی جز يه چند تا چيز مهم نيس من که گفتم فراموشی گرفتم واسه همين ديگه واسم هيچی مهم نيس.من ميفهمم چرا هی خوابم ميگيره چون بايد يه زجر تازه رو تحمل کنم خواب چيزايی که فراموششون کردم نميدونم چرا بايد خدا بخواد با من لج کنه نميدونم فقط از خودش کمک ميخوام که اين ازمايشای مسخره رو بگذرونم اميدوارم زود تموم شن البته زود تموم ميشن چون ديگه از عمر خوشگلم چيز زيادی نمونده.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

از اونجايی که امروز روز پر کاری بود واسم ولی يهو تصميم گرفتم که خالی کنم خب بيکار خونه بودم امروز يه چند نفری بهم زنگ زدن که خوشحال شدم از شنيدن صداشون.خيلی وقته از يه صدا خبری نيس نميدونم چی شده ولی دلم تنگه واسه صداش.امروز برگشتم به سال قبل که شروع کردم کارمو يعنی گفتن شعرايی که سریع بودن ولی با محتوا.يکی ازم خواسته بود واسش شعر بگم که خب گفتم.بعدش واسش فرستادم.امروز اتفاقای جالبی نيافتاد همينطوری ميگذشت ولی احساس غمو غصه نداشتم چون ديروز حسابی خوشحال شدم.امروز دو تا فيلم از شبکه دو ديدم که قشنگ بودن.وقتی نگاه کردم اوليشو از اونجايی که ديگه يه پا فيلسوف شدم هنوز يه ربع از شروع فيلم نگذشته بود که تا آخرشو حدس زدم.دوميشم شب ديدم که خيلی حرفا واسه گفتن داشت اما بازم کل کل با بابام بازم همون حرفای هميشگی ديگه دارم خسته ميشم از بس ديالوگمو تکرار کردم.اما اينم مهم نبود امشب گفتم بزار يه کم بيام نت که خوشحال شدم يکی از دوستامو ديدم ولی يکی نميتونست بياد اما خب عيبی نداره جاش خالی.امشب يکی واسم يه حرفايی زد که اعصابمو داشت بهم ميريخت ولی خب سعی کردم بهش بگم به چيزی فکر کنه تا زندگی با همه سختيهاش نتونه روش تأثير بذاره.يادم مياد روزايی که دلم ميشکست هيشکی نبود دلداريم بده اما من هميشه از اسمون واسه اينو اون افتادم.امشب يه حرفی خوندم که تا مغز استخونمو سوزوند:ديگه ازت نميپرسم که چرا از غم مينويسی چون دارم به حرفت ميرسم.وقتی اين حرفو خوندم از خدا خواستم که ديگه هيشکی بهم اين حرفو نزنه چون نميخوام کسی بگه از زندگی نااميده چون من هميشه تو اسمون سياه به اميد خورشيد موندم تا اسمون زندگيمو ابی کنه و حتی از اون بالاتر به اين اميد بودم که کسی که اونو واسه من آفريده مهربونترين موجود دنياس کسی که هيچوقت بهم نه نميگه شايد گوش نده به حرفم ولی نه گوش ميده و بهم نشون ميده که چرا اون موقع به حرفم گوش نداده.
پ.ن:امروز خوشحال بودم چون ديروز خوب گذشت،ميدونين چرا؟ چون خودم خواستم والا ديدن خيليا ميتونست حالمو بد کنه ولی من نخواستم ناراحت بشم،چون اونايی که ناراحتيمو ميخوان وقتی شاديمو ميبينن بدتر ناراحت ميشن.
پ.ن:ديگه نميخوام به بديهای دنيا فکر کنم ميخوام به اين فکر کنم که زندگی ميتونه قشنگ باشه.ميخوام به اين فکر کنم که چرا به اميد کسايی که دوسشون دارم نباشم؟خب اونا کمکم ميکنن.
پ.ن:امروز وقتی فيلمارو ديدم خيلی حس قشنگی داشتم چون حرفايی رو شنيدم که حرف دل خودم بودن.چون خيلی وقته خيلی حرفا رو دلم مونده که اونا رو امشب شنيدم.
پ.ن:امشب يکی از دوستام يه کم اعصبانی بود واسه همين باهاش کلی صحبت کردم تا اينکه حالش بهتر شه حرفايی زدم که شايد اون به شوخی گرفته باشه ولی من جداً گفتم.
پ.ن:خيلی جالبه که تازگيا زود ميخوابم اگه بخوام بگم واسه عادت به صبح زود بيدار شدنه دروغ گفتم چون من هر وقت بخوابم هروقت که بخوام بيدار ميشم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز رفته بودم واسه انتخاب واحد.امروز خيليا رو ديدم که از ريختشون متنفر بودم اما واسه دلخوشی بقيه واسشون مدهوش شدم.يه سريا هم ديدم که خب از ديدنشون خيلی لذت بردم.يه کم شوخی با دوستام و طبق معمول همون خونسردی خوبم(فقط نميدونم چرا خيليا دارن سر اين دق ميکنن که من انقدر بيخيالم)آره صبح که بيدار شدم اول يه صفايی به صورت دادم تا ناز باشم چون کلی کار داشتم امروز مخصوصا با نگاهم و لبخندم که هميشه کلی حرف هم واسه پسرا هم واسه دخترا داره.وقتی رسيدم سرجام مستقر شدم فقط يه سری حرفای خنده زدم.يه سری قيافه ديدم که با خنده هام آتيش به جونشون زدم خداييش از من پررو تر تو اين دنيا پيدا نميشه سر بچه مردمو با پنبه ميبرم بعدش ميرم با خنده سلام ميکنم خب پسرا تو بغلم،دخترا خب نميشه بغلشون کرد زشته،مگه نه؟ خب واسه اونا همون نگاه پر از مهرم!!!!بسه،اونا دوس دارن من بهشون نگاه کنم خب منم عمرا هيشکی جز دوستم که اونا هم پسرن کسی رو تحويل نميگيرم تو دانشگاه يعنی کم ميشه دختری انقدر خوشبخت شه البته من بيرون از دانشگاه خب يه کم که نه خيلی فرق ميکنم(هيچوقت يادم نميره سؤال يکی رو که ازم پرسيد محمد اگه واسه ماها تيپ نميزنی واسه کی تيپ ميزنی خب يه نگاه کردم گفتم واسه تلفنام ديگه از اون ببعد تو چشمام نتونست زل بزنه!!!!).ولی کلاً يه تيکه با سپاه خوشگلم که نه با همرزمام زديم از دانشکده بيرون يه گشتی بزنيم که خب من از تيکه کلمه معروفم واسه چند نفر استفاده کردم ولی خب ديدن قيافه عجق وجق پسرامون با لباسای ساده من(چرا من بايد مثه عقده ايها لباسای مارکدار بپوشم خب کتان کتانه جينم جين مارک که مهم نيس مگه نه؟)خب اما يه تيکه واقعاً من تعجب کردم از اينکه چطوری يه دختر با روسری تو دانشگاه اومده،واقعاً از حماقت اون که خب کلاً همه دانشمندای خرخون خنگن ولی چرا انتظامات؟ خب حتماً يه چی گفته چيزی بهش نگفتن.حالا اينا به جهنم خانومی بد نگاهی ميکرد من موندم اين پارسالم همين موقعها محبتش واسه من گل کرده بود نميدونم حتماً جای داغی که رو دلش گذاشتم خوب شده ميخواد اينبار سلاخيش کنم.دوستم منو کشت بس که زد تو پهلوم که محمد داره اينطوری نگاهت ميکنه گناه داره،آخه چرا اين بچه ها انقدر سادن که..............هيچی اصلاً نميخوام يادم بيافته چون هربار يادم مياد اونقدر ميخندم که دلو روده هام مياد تو گوشم.ولی کلاً که کارام تموم شد يعنی با خيال راحت طبق چيزی که ميخواستم انتخابمو کردم خيلی راحت رفتم سر بقيه کارام يعنی آماده شدن واسه عصر.خب عصری هم يه سر رفتم ددر که يه جورايی بد نگذشت واژه خوبی نيس،خيلی خوش گذشت چون خوب بود که کلی خنديدم.راستی امروز تو دانشگاه هم کلی خنديدم با بچه ها واسه دل اونم يکی از نگاهای قشنگمو انداختم کنار خندم دادم بهش تا خب نگه محمد نامرد عجب دل سنگی داره که پارسال جونمو نجات داد بدترين نوع خيانتو بهش کردم هنوز منو نبخشيده گرچه اگه يه کم فکر ميکرد ميفهميد که من بدون هيچ چشمداشتی براش اون کارو کردم و خب خدا هم جواب کار خوبمو داد ديگه منم بخشيدمش.امشب هم خوب بود فقط يه تيکه خيلی سردم شد خيلی.فهميدم ناجور دارم تب ميکنم پس سریعا کاری کردم که حالم خوب شه.امشبم کم بيدار موندم.خب حالش نبود که زياد بيدار بمونم مگه گناهه؟
پ.ن:خب من هميشه از بچگی ياد گرفتم تو خونسردی هر کاری که بخوام ميتونم بکنم چه کمک باشه چه ضربه.چون هميشه خونسردی من واسه طرف مقابل خيلی مهم بوده و منو به اهدافم ميرسونه.
پ.ن:وقتی نگاه ميکنم به سادگی بچه هامون ميگم ای خدا فردا اينا قراره همه کاره بشن وای به حال اون مملکتی که يه دختر نفهمه که پسره دوسش نداره(که خب من همه دنيا رو دوس دارم جز آدم بدا)يا اينکه پسری که نميفهمه سر کاره.واقعا متأسفم واسه کسايی که به من دل ميبندن چون من ارزششو ندارم.امروز وقتی ديدم که يکی با ديدن من سفيد شد انگار انتظار نداشت منو تو اون لحظه ببينه اما خب من هميشه همه جا هستم مخصوصا جاهايی که قراره بهم خيانت شه.
پ.ن:بعضی وقتا حال ميکنم با برنامه ريزيهای دقيقم که يکی از دلايل موفقيتم همينه البته بعد از اراده ای که هيچی جز خدا نميتونه جلوش وايسته.کاش ميشد خيليا ميتونستن يک دهم من اراده داشته باشن.اون موقع ديگه خب هيچ مشکلی نميموند تو اين دنيا.
پ.ن:امروز عصرو فراموش نميکنم وقتی نگاه کردم به درو برم که چه ساده ميشه با خيليا بازی کرد از بچگی بدم ميومد از کسايی که يه گوشه بشينن و غم از دست رفتن چيزی رو بخورن واسه اينه که من تو بدترين شرايط زندگيم شايد بد ضربه ای خورده باشم مثه از دست دادن پسرعموم که از خودم فقط دو سال بزرگتر بود اما تا جايی که شد از غمم کم ميکنم با کارايی که در نظر دارم چون ميدونم که انتقام کجا بايد به کار بياد معلومه که .............هيچی بمونه که من چيکارا ميخوام با بعضيا بکنم.
پ.ن:امشب ديگه به حدی از نظر انرژی کم اوردم که همين که رسيدم خونه ديگه از حال رفتم خوابيدم.اما خب يه کم بيدار شدم واسه شام خوردن دوباره خوابيدم تا بعدا که از خواب پريدم يه کم اومدم تو نت دوباره خوابيدم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز نفهميدم کی خوابم برد اما وقتی قرارمو با يکی بهم زدم خيلی راحت برگشتم سر کارام خيلی جالب بود واسم من اون کسی بودم که اگه يه قراری ميزاشتم عمرا به هم نميزدم اما اينبار نميشد کاری کرد.امشب تولد بزرگترين عموم بود ميخواستم برم بهش يه تبريک كوچولو بگم که يهو زنگ زدن گفتن مهمونيم خونشون البته مثه اينکه مامان بابام از قبل ميدونستن ولی خب واسه من چه فرقی ميکرد چون اين نبود دليل اينکه قرارمو بهم زدم چون من ميتونستما بعد قرارم برم خونشون چون کارم ساعت ۷ يا ۸ تموم ميشد ولی مهمونی ساعت ۹ شروع ميشد.وقتی رفتم اونجا خيلی خسته بودم اما نه نميشه بهش گفت خستگی چون خوشحال بودم که يه سری کارايی ميخوام بکنم که به درد ميخورن.فردا قراره برم انتخاب واحد واسه دانشگاه.خوب شد امشب به يکی از دوستام زنگ زدم چون نميدونست فردا انتخاب واحده خيلی فاجعه ميشد اگه فردا نمی اومد.امشب يه جورايی خنديدم اما من ميدونستم طبق معمول امشبم با مامان بابا کل کل دارم نميدونم چی بگم بهشون خودشون ميدونن حق با منه اما خب.........امشب خيلی ديگه اعصابم بهم ريخت همونجا تو ماشين خوابيدم يهو يه دردی بيدارم کرد واقعاً نفسم بالا نمی اومد وقتی دردم اروم شد نگاه کردم ساعتو رفتم تو خونه گفتم يه کم بيام تو نت ببينم چی ميشه.يه کم با يکی از دوستام صحبت کردم ولی خيلی زود رفتم چون بايد ميخوابيدم.فردا روز بزرگيه هم صبحش هم عصرو شبش.ميخوام فردا رو بتونم رو پاهام وايستم گرچه ميدونم محاله بتونم.
پ.ن:امروز خيلی فکر کردم به کارايی که ميخوام بکنم اما ديدم بهتره اين کارايی که ميخوام بکنم که از خودکشی خيلی بدترن رو بندازم واسه بعدا يا شايدم هيچوقت که اين اخريه خيلی احتمالش بالاس.
پ.ن:من تو عمرم نميشه قرارو بهم بزنم اما خب اينبار ديگه خيلی واجب بود که بهم بزنم چون نميخوام اشتباه کنم ميخوام واسه خودمو اميدام زندگی کنم البته اين يه قاعده اس که من تا موقع مرگ دوستامو فراموش نميکنم اما الان من دوستام خيلی کم شدن خيلی طوری که............هيچی حتماً من اخلاقم بده که دوس نداشتن به پام بمونن تا واسشون بسوزم.
پ.ن:امشب بازم پسر عموهامو ديدم.يه تيکه ديدم که چقدر بچه های امروزی له له پولو ميزنن،حالم بهم ميخوره مگه يه ادم چی ميخواد؟ به من که يه كم بدن بهترين زندگی رو تا اخر عمر راه ميندازم،نميدونم بيشتر از اين ديگه به چه دردی ميخوره؟ ولی خيلی جالبه که من ميدونم چه جوری مايه دار شم ولی خب فعلا زوده واسه بعضی کارا،خيلی زوده.
پ.ن:وقتی ميبينم آدما واسه بزرگ کردن خودشون با من کل ميندازن واسم جالبه که چه دل خوشی دارن.من تو عمرم خالی نميبندم يعنی اگرم ببندم به يه دقّيقه نميکشه که ميگم شوخی کردم.ولی وقتی ميبينم بعضيا ميخوان خوردم کنن خب مجبورم مسخرشون کنم که خب اگه قراره خيليا از کارای من سر دربيارن که من محمد نميشدم.
پ.ن:امشب وقتی داشتم داغون ميشدم فقط از خدا يه چيز خواستم:خدا حالمو خوب کن چون فردا يه کار مهم دارم که نميخوام از انجامش بمونم،همين.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز جمعه هستش.من عصر يه قرار مهم داشتم ولی خب گفتم سر زدن به مامان بزرگم واجبتره تا اينکه بخوام برم دنبال کارای خودم البته خب يه دليل ديگه هم داشت.آره امروز که از خواب بيدار شدم نميدونم ناهار خوردم يا نه باورتون نميشه به خدا دارم جدی ميگم که يادم نيس.کلاً مهم نيست امشب که رفتم خونه مامان بزرگم وقتی نگاه مامان بزرگمو به خودم ديدم فهميدم که يه جورايی داره چم ميشه.آره يه خورده با پسر عموهام كه اونام اومده بودن واسه سر زدن به مامان بزگمون،صحبت کردم ولی قسمت مهم امشب اينجا بود که من اومدم خونه.طبق معمول با يه اعصاب داغون که از چشمام داشت آتيش بيرون ميزد برگشتم خونه.امشب با دوستام يه کم صحبت کردم ولی يه جاهايی حواسم نبود از دستم در رفت فکر کنم يه کم از اعصبانيتم سر يه سری از دوستام خالی شد ولی به خدا قسم من که نفهميدم ولی حتما چيزی گفته بودم که به دلش اومده بود.آره امشب با يکی از دوستام تا خود صبح حرف زدم.وقتی اون حرف ميزد من جای اينکه بتونم ببينم حرفاشو بايد برف پاک کن چشمامو ميزدم تمام پهنای صورتم پر شده بود دارم يه تصميمی ميگيرم که.............نه صد سال سياهم نميخوام اون تصميمو بگيرم.امروز که حرف زدم پشيمون شدم از يه سری کارام جاش يه سری کارای جديد ميخوام بکنم کارايی که خيلی جالبه،خيلی جالبتر از هر چيزی که بشه فکرشو کرد.
پ.ن:امشب وقتی پسر عمو کوچيکمو ديدم باهاش يه کم صحبت کردم ديدم که چه دنيايی داره.راحت از اين دنيای اشغال من داره زندگی ميکنه ميخواستم خير سرم يه سری کارايی واسش کنم اما تو دلم يهو پشيمون شدم چون نميخوام اون پاشو بذاره جا پای بقيه من تنها کسی هستم که سالمم ولی.........هر کی خواست راه منو بياد نابود شد،يا مرد يا مرد.
پ.ن:من تو عمرم سعی کردم هميشه از هر اتفاقی که درو برم ميوفته عبرت بگيرم.امشبم يه اتفاقایی افتاد که فهميدم بعضيا دوس دارن با حرفاشون همه عشقو علاقشونو برسونن اما بعضی وقتا اشتباه فهميدن منظور طرف ميتونه همه چيزو خراب کنه.من از همين عبرت امشب يه جايی استفاده کردم.
پ.ن:امشب وقتی دوستم يه حرفی زد تمام بدنم و تمام فکرم بهم ريخت يه لحظه برگشتم گفتم محمد کجايی تو؟ هی مرد بيدار شو،داری ميری تو پرتگاه اونی که داره صدات ميکنه ديگه حنجره اش پاره شد چرا دستشو بستی تا نتونه بياد بگيرتت پس حداقل با صداش بيدار شو.
پ.ن:امشب ياد قديما افتادم.چه روزايی بود روزايی که به تاريکی شب بودنو شباش ظلمتی داشتن که هيچوقت چشمام توش کار نميکرد.وقتی يادم مياد اون موقع هارو ميبينم که واقعاً معجزه شده من هنوز کنار خيليام.
پ.ن:امروز وقتی اومدم بخوابم نتونستم چون چشمام خيلی پر بودن ولی خاليشون نکردم.خيليا دلمو شکستن کسايی که از جون واسشون مايه گذاشتم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز ميخواستم برم يه جايی اما بنا به دلايلی پشيمون شدم.زندگی ديگه بد نيس اتفقا بهتر شده اما يه چيزی هست که زياد زيبا نيس.دلم خيلی تنگ شده واسه بعضيا دلم ميخواد پر بکشه اما تو قفس تنم مونده.امروز وقتی قرارمو بهم زدم باز دوباره خوابيدم شب بيدار شدم ولی خب بازم واسم مهم نبود که چی ميخواد بشه نميدونم شايد هم مهم باشه چون من تو عمرم اصولا بد قولی نميکنم ولی خب اينبار بايد ميکردم.امروز تقريباً خوابم نميبرد چون ديگه عادت کردم به بيدار بودن تو شبا.امشب وقتی با يکی از دوستام صحبت ميکردم ميخواست بره جايی که سبکتر شه اما من تو اين قفس هنوز دلم داره آتيش ميگيره واسه خودم.نگاه ميکنم به درو ديوار ولی هيچ فايده ای نداره چون ديگه عادت کردم به اين قفس.تازگيا چند تا قرار مهم با يه سری گذاشتم اما ميخوام همشونو کنسل کنم چون نميدونم که داره چی ميشه.دارم ميرم به سمت يه جور مردن اما اين بار مردنم ديگه فايده ای نداره مثه اشکايی که واسه بقيه ريختم.ترم جديد داره شروع ميشه ولی من هنوز تو مهر نه حتی از اون عقبتر تو مرداد سال پيش موندم.ميخوام يه تغييری بدم تو زندگيم اما يه مشكلی هست در اين بين که نميخوام اون باشه به خاطر همين نميخوام که تغيير کنم.
پ.ن:امروز من نخوابيدم فقط وقتی صبح زود از خونه زدم بيرون وقتی باد به صورتم خورد خواستم يه چيزی بگم اما......ترجيح دادم فعلاً اشکامو نگاه دارم.
پ.ن:بعضی وقتا آدما به اميد زندن ولی چه فايده وقتی اميدا به ياس تبديل ميشن؟ ولی من يه اميدی دارم که هيچوقت به ياس تبديل نميشه.حاضرم جونمو بدم اما يه خورده هم اميدم کمرنگتر نشه.
پ.ن:امروز با يکی کلی تلفنی صحبت کردم آخه ديشب خيلی سر به سرم گذاشت نميدونم چی بگم.آخه ما آدما چرا اينطوری هستيم چرا نميتونيم احساسمونو فرياد بزنيم؟ آره کلی صحبت کرديم تا اينکه حرف زده باشيم.نه فقط حرف زدن نبود چون............هيچی ولش کنين.
پ.ن:امروز وقتی زدم از خونه بيرون نگاه کردم که آفتاب چه نوری ميده به اسمون چيزی که کم ديدمش چون شدم مثه يه جغد يا شايدم خفاش چون شبا ميرم کارامو ميکنم روزا ميخوابم.ديگه گوشتی به پوست نمونده تا کسی بتونه بگه محمد تو چقدر بزرگی،همه فقط ميگن محمد چقدر لاغر شدی.يه بار نشد بگن چی شده که آب رفتی.
پ.ن:اميد هميشه قشنگه.منم به يه چيزايی اميد داشتم اما همشون به ياس تبديل شد ديگه مونده بودم پس من به چه اميدی دارم نفس ميکشم که يهو فهميدم يه اميد تازه ای پيدا کردم از همه قبليا بهتره،همين.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز رفته بودم دانشگاه.وقتی راه افتادم دلم داشت مثه سيرو سرکه ميجوشيد.ديشب که همه غرورم له شده بود.امروز وقتی داشتم ميرفتم دانشگاه يکی بهم زنگ زد.نميدونم بعضيا چرا خوبی کردنو تو جاهايی ميبينن که من ازش متنفرم.همون پسر احمق بازم زنگ زد يه سری پيشنهادايی داد که حالمو داشت بهم ميزد.نميدونم بهش چی بگم.بگم آخه عوضی بيشعور مگه من مثه تو هستم که فقط دنيا رو تو کثافت کاريا ببينم.نميدونم بالاخره يه جوری پيچوندمش حداقل ميدونم تا يه چند روزی ازش خبری نيس.وقتی تو دانشگاه بودم با دوستم نشسته بودم کلی کار ميکردم چه کاری؟ خب معلومه دانلود.آره نشستيم يه کم دانلود کرديم بعدشم رفتم کارنامه دو تا ترممو گرفتم.وقتی به نمره هام نگاه ميکردم خندم گرفت وقتی نگاه کردم به اتفاقايی که سر هر امتحانی افتاد.چه فاجعه هايی رو از سرم گذروندم، چه دردايی به قلبم نشست،چه تهديدايی شدم چه دلايی ازم شکست.ترم اولو يادمه که له شدم همه بدنم درد گرفت،يادم اومد بلاهايی که به سرم اومد.وقتی به نمره های ترم دوم رسيدم ياد اتفاقای اون دوران افتادم،چه اتفاقايی وقتی که داشتم ميرفتم اما موندم وقتی دلم پرکشيد،وقتی وجودم ايران بود اما روحم تو يه جای ديگه،يادم اومد همه خاطره ها.وقتی برای بار اخر نگاه کردم فقط يه چيزی واسم موند يه تاسف واسه خودم چقدر دل به دست اوردم تو اين يه ساله ولی چه کسايی دلمو شکستن حتی يه بارم نشد يکی بگه محمد دوست دارم.فقط هر کی بهم رسيد زد بهم گفت من مثه تو هستم،يکی نگفت محمد من مثه تو نيستم همه يادشون رفت که من هيچوقت دلی رو نشکستم ولی چه دلايی شکست ازم.کلاً گذشت امروزم مثه هميشه با کلی اميد شروع کردم ولی با کلی درد تموم شد.امروز وقتی اومدم خونه کلی جنگيدم نه با آدما نه با يه سری جونورايی که نميدونم از کجا اومده بودن.بعدشم شب نشستم يه کم رو سوپرايزم کار کردم و بعدشم که اومدم تو اينترنت يه کم با بچه ها صحبت کردم خودشم چه صحبتايی وقتی داشتم صحبت ميکردم حالم از همه بهم ميخورد جز يه سری.امروز وقتی تو مترو بودم يه سؤالی از يکی کردم وقتی جوابمو شنيدم تو خودم شکستم،همه وجودم له شد،وقتی جوابمو شنيدم از همه نااميد شدم از همه،تو دلم گفتم محمد مردنم کمته.امشبم که خيلی خوش گذشت بهم،اونقدر از خودم متنفر شدم که هيچی جوابمو نميداد نه دوغ نه ماست نه داروهام هيچی نميتونست از شادی سرشارم!!! کم کنه اونقدر شاد بودم که سرم داشت ميترکيد،بدنم داشت از تو ميترکيد.يه تصميمی گرفتم که ديگه اينبار اينو به هيشکی نميگم آره به هيشکی نميگم ديگه بسه واقعاً بسه خدا بسش کن.امروز من ديگه خوابم نمياد.
پ.ن:اعصابم بهم ريخته،ديگه حالو حوصله ندارم وقتی ميبينم که بقيه دربارم چه فکری ميکنن از خودم بدم مياد چون خيلی وقته که از اونايی که فکر ميکنن من حاضرم واسه خوشحال بودن خودم هر کاری رو انجام بدم،بدم مياد و از احمقايی که فکر ميکنن منم مثه خودشونم.
پ.ن:بعضی وقتا آرزو ميکردم که گذشتمو همه ميدونستن.هر کی منو ميبينه فقط حالا رو ميبينه اينو نميبينه که من يه بچه ساده بودم اگه الان هر چی هستم از زحمت خودمه.نميدونم چيکار ميکنم که خيليا فکر ميکنن من يه بچه پولدار بی دردم که اصلاً نميدونم بقيه چه دردايی ميکشن،نميدونم لباس مارکدار ميپوشم يا اينکه هميشه غذاهای انچنانی ميخورم به خدا سر تا پای منو جز عينکم جمع بزنين به ۳۰ تومن هم نميرسه،من از همون جايی لباس ميخرم که خيليا ميخرن،من از همون غذايی ميخورم که بقيه ميخورن،من تا همين سه سال پيش رو زمين ميخوابيدم حالا هم تشكم از پر قو نيست.به خدا من تو خونمون هميشه رو زمين ميشينم رو همون زمين غذا ميخورم.اگرم احساس ميشه که من پولدارم من اعتقاد دارم خدا به هر کسی به اندازه دلش ميده،من هيچوقت دلی رو نشکستم يا هيچوقت پز ندادم کاری که هيشکی حتی تو موقعيتای پايينتر منم نتونست انجام بده.
پ.ن:امشب يه تيکه رفته بودم پارک چون داداشم خواست بگردونمش.منم طبق معمول ديدم که تابا خلوت شدن رفتم به عشقم بپردازم اما وقتی که سوار تاب شدم رفتم تو فکر که صدای يکی منو به خودم اورد:نيافتی.
ولی خب دير بود چون من داشتم پرواز ميکردم البته مشکلی نبود چون مثه هميشه سالم رو پاهام اومدم پايين.ولی هميشه تابو دوست دارم چون حس ميکنی خلا چيه،حس ميکنی که ازادی يعنی چی.
پ.ن:وقتی تاب سواريم تموم شد داشتم برميگشتم خونه يه لحظه برگشتم به تابی که خودم هميشه سفتش ميکنم نگاه کردم ولی يه نگاه به من بود که وقتی تو نگاه من گره خورد فقط نگاه من مثه هميشه شد با يه لبخند شيطونی مخصوص خودم.وقتی سرمو برگردوندم فقط از خودم با اين نگاهای مخصوصم با اين لبخند خاصم با اون طنين خيلی خاصتر صدام و از همه چيزايی که تو بدنم هست متنفر شدم،چون...............
پ.ن:خيلی وقتا حس ميکنم که دکتری که واسه نجات يه بچه براش امپول ميزنه چه حسی داره.چون اون بچه بهش با نفرت فکر ميکنه اما دکتر فقط به صلاح اون بچه فکر ميکنه چون دوسش داره ولی اون بچه نميدونه.البته وقتی دردا کنار ميرن اون بچه ميفهمه که اشتباه ميکرده که از اون متنفر بوده ولی چه فايده که همه خستگی دکتر تو تنش مونده به خاطر اون نگاهی که بهش شد،به خاطر اينکه کسی نفهميد که اون به صلاح اون کار ميکنه.آره منم مثه اون دکتر فقط به اين فکر ميکنم که نجات بدم و هيچوقت نميخوام کسی قدر کارامو بدونه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز صبح بيدار شدم ولی نه کسی که منتظر زنگش بودم نزنگيده بود.جوابشو که دادم دوباره خوابيدم.معلوم شد که نه دل من الکی شور نميزد.بالاخره کسی که بايد زنگ ميزد زنگيد يه کم صحبت کرديم كه.........البته منتظر يه زنگ ديگه هم بودم اما نه خبری نشد.امروز کلاً خيلی خسته بودمو ناراحت ولی نه ناراحت نبودم.امشب داداشمو بردم بيرون بازی کنه وقتی اون داشت بازی ميکرد من داشتم به يه تصميم فکر ميکردم که به يکی زنگ بزنم يا نه.ميدونستم که اگه به من باشه جوابش منفيه يا حداقل يه صحبت خشکو سرده اما يادم افتاد ديشب رو و کلاً يادم افتاد که به دو نفر يه قولی دادم خب برای همين تصميممو گرفتم و کاری که بايد انجام ميدادمو انجام دادم.امشب وقتی مهدی داشت تو دنيای خودش سير ميکرد منم تو دنيای خودم بودم.يه جا يه عوضی فکر کرد که منم مثه بقيه بچه سوسولا ميگم زور بگو داداشی ولی وقتی خواستم بزنم پوزشو بچسبونم يادم افتاد داداشم کنارمه و برق تيزيش منو نترسوند فقط خنديدم از کنارش رد شدم.يه سر تکون دادم يه لحظه سپردم مهدی رو به يکی تا يه خورده بپيچونتش بعدش خب من هميشه زود ضربه ميزنم خب قبل اينكه دستش به جيبش برسه،رفت پيش همونايی که عرضشونو داره،چون بايد ميفهميد تا من زنده ام هيچ کسی حق نداره لات بازی دربياره.آره وقتی مهدی رو ديدم دستم خونی بود ولی نفهميد.خب آره يه کم داداشی رو گردوندم چون ميدونستم اون عوضی يه جايی رفته که.......اصلاً ولش کنين من با معتادا هيچکاری ندارم.امشب با يکی از دوستام يه کم حرفم شد که مهم نبود چون ميدونستم که خب يه روزی ميفهمه که من به خاطر خودش دعواش کردم نه به خاطر خودم.فردا قراره برم دانشگاه ولی تا الان هنوز بيدارم.تازگيا يه چيزی فهميدم که امشب ديگه ازش مطمئن شدم،خيلی درد داره ولی خب ميدونين ميزارم به پای اينکه بقيه منو نشناختن.امشب فهميدم خيليا فکر ميکنن من فقط حرف ميزنم اونم واسه خودم نه واسه بقيه در صورتی که من حتی يه بارم تو حرفام به خودم فکر نکردم.بعضی وقتا به خودم ميخندم که چه جونی واسه بقيه ميکنم اما اونا فکر ميکنن من واسه خودم دارم ميگم،خب حق دارن چون من از بچگی عادت کردم چند قدم جلوترو ببينم اما خب خيليا فقط به حالا فکر ميکنن.اينم ديگه واسم از اهميت افتاده چون وظيفه من خوبی کردنه خب اگه بقيه  قدر حرفامو نفهميدن ديگه پای خودشونه.
پ.ن:ديگه شدم يه احمق نفهم ديگه هيچی منو نميترسونه جز ناامنی واسه کسايی که دوسشون دارم.امشب دادشم بهم ميگفت محمد چرا حال طرفو نگرفتی وقتی اون حرفو زد......ولی خب نزاشتم بفهمه که چرا مشتم خونی بود نزاشتم بفهمه که اون موقع از ترس چاقوش واسه تو و اينکه تو جايی بودم که بچه بود ولی خب يه چند لحظه بعدش...........بدم مياد از هر چی آدم زورگو تو اين دنياس اما اينم ميدونم يه روزی ديگه ضربه درست ميخوره جايی که بايد بخوره.
پ.ن:امشب نگاه کردم به همه ستاره ها.ديدم دارن هی چشمک ميزنن به اين اميد که خوشگلتر باشن ولی واسه من هيچ زيبايی وجود نداشت.چون داشتم يه تصميم سخت ميگرفتم،خيلی سخته بعضی وقتا که بخوام تصميم بگيرم اما من هميشه غرورمو له کردم انداختم تو بين اشغالا پس اين بارم جوابمو گرفتم.
پ.ن:امشب چند نفر دلمو شکستن يکيش داداشم بود،يکيش دوستم و بازم دوستم.وقتی مهدی گفت چرا هيچی نگفتی؟وقتی يکی از دوستام تظاهر به نکردن کاری کرد که انجامش داده بود،و آخريشم وقتی که يکی نفهميده خنجر تهمتو روقلبم گذاشت.اون زخمايی که رو تنم هنوز جاش هست همه درداشو جمعم ميکردی بازم به زخم هيچکدوم از اين سه تا نميرسيد اما من قول دادم ديگه ناراحت نشم.
پ.ن:نميدونم از چی بگم، از چی نگم.دلم بازم پره خدا چرا تو همه اين دنيات منو هميشه تنها گذشتی؟باشه خدا بازم صبر ميکنم چون شايد صبرم جوابی داشته باشه.
پ.ن:فردا ميخوام برم دانشگاه.از الان اين حسو دارم که انگار قراره برم يه جای تنگ مثه قبر.کاش ميتونستم يه کم کمتر تنها باشم.هيشکی حرف دل منو نفهميد جز.........فکر نميکنم به تعداد انگشتای يه دستمم برسه.خدا باشه بازم صبر ميکنم تا ببينم چی ميشه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز روز خوبی بود.با اينکه اولش خوب شروع شد ولی وسطاش افتضاح بود ولی خب خوب تموم شد،نميدونم.امروز به خاطر افتضاح يه پسر احمق همه برنامه هام بهم ريخت.کاش من بتونم اين دلسوزيهامو تموم کنم.امروز زود از خواب بيدار شدم همه خواب بودن با اين حال صبحانه نخورده از خونه زدم بيرون چون يه کار مهم داشتم.آره بعد از چند ساعت برگشتم خونه که يکی زنگ زد گفت محمد تورو خدا برو اينکارو کن.من از بچگی از دروغ متنفر بودم ولی اين پسره احمق نشسته بود از زبون من به يکی يه سری دروغايی گفته بود که واقعاً شرم اور بود.آره بالاخره من نشستم با يه برنامه ريزی حساب شده همه حرفا و نقشه هامو جور کردم چون يه کار مهمتر ديگه داشتم که بايد انجام ميشد و اين به شرطی بود که من گندکاری اين گل پسرو جمع وجورش ميکردم.واقعاً بعضی وقتا از حماقت بعضيا حالم گرفته ميشه.گرچه خب خدا رو شکر من از بچگی بازيگر خوبی بودم(گر چه من هيچوقت به نفع خودم از اين خاصيتم استفاده نميکنم اما واسه کسايی که دوسشون ندارما فقط نقش بازی ميکنم.)خب با يه سری تصميم از يه فاجعه بزرگ نجات پيدا کردم گرچه بيچاره شدم ولی خب هيچ وقت امروز عصرو فراموش نميکنم چون محشر ترکوندم.آره بالاخره خودمو به جای اصليم رسوندم.يه کار فوق العاده کردم خيلی نازو زيبا.من هميشه از خودم خوشم مياد که هميشه پيشبينی هر اتفاقی رو ميکنم ولی جداً امروز واقعاً خيلی از خودم خوشم اومد که با يه نقشه حسابی تونستم همه چيزو درست کنم.امشب خيلی خوش گذشت،من خيلی خوشحال شدم.چند روزی بود که ناراحت بودم اما با اتفاقی که امشب افتاد فکر کنم تا چند روز ديگه هم شاد باشم.راستی امشب با يه سری از دوستام صحبت کردم اما جای يکی خالی بود چون يه زنگ بهم بدهکاره،که حتماً نميتونسته.راستی امشب يه جورايی عجيب گذشت نميدونم اگه واقعاً امروز تدبيرای خاصی انجام نميدادم الان چی ميخواستم بگم اما خب من الکی محمد نشدم خداييش يه عمر زحمت کشيدم تا به اينجا برسم. از وقتايی که معامله های ميليونی سر کارای من جوش ميخورد تا الانی که هنوز حرفم به درد بساز بندازا(خب بابا بساز بفروش)ميخوره(کاش يه سهمی ميگرفتم خداييش اون موقع ميتونستم الان واسه خودم زندگی کنم.)آره امشب با يه شک تموم شد.يه شکی که فردا جوابش مياد خدا کنه خدا نخواد اذيت کنه چون نميخوام طعم شيرين کارای امروزم از بين بره.
پ.ن:واقعاً نميدونم به کسايی که دروغای بد ميگن چی بگم.به کسايی که ميخوان مثلاً به خيال خودشون واسه يکی ديگه مخ بزنن يا شيرين کاری کنن.کاش ميفهميديم که دروغ چيز خوبی نيس مخصوصا اگه نفع خودت توش باشه.
پ.ن:بازم يه شاهکار ديگه تو قرارام.يه شاهکار واقعی تو لاپوشونی حماقت بقيه.امشب ياد يکی از کارام افتادم که واسه بابام يه سود بزرگ جور شد البته اونقدر اون کار من سود داشت که همه سود بردن و هنوز به خاطر اون کارم تشويق ميشم چون اون موقع فقط ۹ سالم بود(کلاهبرداری نکردم يه ايده باحال زدم که کلی سود داشت واسه همه يعنی طرفين.)
پ.ن:امروز خيلی خوب بود ولی يه واقعيت بزرگ وجود داره تو زندگيم که چرا خدا نميخواد يه روز کاملاً خوب داشته باشم،مشکل از طرف من نيست چون من هيچوقت نام خدا و شکر کردنو يادم نميره،خودشم از ته دل.
پ.ن:بعضی وقتا به اين فکر ميکنم که زندگی اونقدرام سخت نيست.مشکل اصلی منم که زندگی ايده ال ميخوام نه واسه خودم بلکه واسه همه دنيا.هروقت که به مشکلای زندگيم نگاه ميکنم ميبينم نه هيچکدومشون ناراحت کننده نيستن چون همشونو ميتونم نابود کنم جز يه سريشون که اونم ميسپارم به يه کس ديگه که طبق دستور من نابود کنه چون خب من دوست ندارم واسه بعضيا وقتمو تلف کنم.
پ.ن:يه سوپرايز بزرگ،يه اتفاق جالب نميدونم چی بزارم اسمشو ولی خب ميخوام يه کار جديد کنم.ميخوام از يکنواختی دربياد اين زندگيم ولی خب بايد يه کم بيرحم بشم ولی خب سخته چون من وقتی عصبانی ميشم بيرحم ميشم که اونم با خودم بيرحم ميشم نه با بقيه.شايدم سعی کردم با يکی از خاصيتایی که تو وجودم خوابيده برم جلو چيزی که هر کسی رو خورد ميکنه مگه اينکه به حرفام گوش بده،نه خودش خودشو نابود ميکنه من فقط يه سری جمله به خودش ميگم همين نه تهديد نه بيرحمی اتفاقاً تو صلح کامل.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز به هر زوری بود از جام بلند شدم.وقتی که از جام بلند شدم ديگه آفتاب تابششو داشت کمتر ميکرد.ديروز خبرای قشنگی نشنيده بودم يعنی يه جورایی بعضياشون بد بودن.واسه همين امروز يه کم خسته بودم.که يکی از دوستام زنگ زد يه کم که نه کلی باهم صحبت کرديم.بعد از صحبتامون نميدونم چرا احساس خستگی ميکردم اصلاً حالو حوصله نداشتم واسه همين رفتم سرمو گذشتما تا يه کم بخوابم.نميدونم با اينکه خوشحال بودم که با دوستم اين همه صحبت کردم ولی خب خيلی چشمام خسته بود.اونقدر خسته بودم که نفهميدم مامانم کی اومد بالا سرم صدام کرد نفهميدم چی گفت ولی حتماً وقتی ديد اونقدر خستم که صداشو ندارم گذاشت رفت.ولی خب يه تلفن يهو منو از خواب پروند خيلی خوشحال شدم وقتی اسمی که رو موبايلم افتاده بود رو ديدم آره جواب دادم ولی خيلی به بقيه برخورد چون من خيلی خسته بودم.خب اما الان داشتم با کسی که پشت خط بود ميگفتم و ميخنديدم.جالب بود کلی صحبت کرديم،ولی يهو من ديدم که يکی ديگه زنگ زد خب بايد جواب ميدادم واسه همين حرفامون نصفه کاره موند که خب من با اين يکی دوستم يه کم صحبت کردم که با اين يکی هم نصفه کاره موند همه حرفام.آره امشبم اينطوری گذشت ولی خب يه جورايی بد نبود،چون رفتم بيرون اما اينبار زود برگشتم امشب انتظار بودن يه نفرو تو اينترنت نداشتم ولی اونم ديدم.آره امشب شب عجيب غريبی بود ولی با اين اتفاقايی که ميافته ميدونم فردا عجيبتره چون کلی کار دارم خدا کنه فردا برنامه اضافی پيش نياد چون همه برنامه هام بهم ميريزه.فردا يه روز فشردس.
پ.ن:امروز با خيليا صحبت کردم که همشون خوشحالم کردن آره خوشحالم که بعضيا هستن که صحبت با اونا خوشحالم ميکنه.
پ.ن:خدا کنه فردا روز خوبی باشه.يعنی برنامه هام بهم نريزه چون اصلاً حالو حوصله ندارم سوپرايزهايی که آماده کردم بهم بريزه.
پ.ن:ميخوام از اين ببعد فقط به قسمتای خوب زندگی فکر کنم به شرطی که بعضی روزام مثه فردا واسم خوشحال کننده باشه.
پ.ن:دارم ميميرم.........نه از غمو غصه نه از هيجان چون فردا رو دوس دارم و هيچ جوری نميخوام بهم بخوره چون فردا ميتونه....يه نقطه عطف باشه.
پ.ن:ميخوام يه تجديد نظر تو دوستيام بکنم اما احتمالاً نميکنم چون اونوقت جز چند نفر ديگه کسی دوستم نميمونه و من نميخوام اينو ميخوام همه رو دوس داشته باشم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز صبح زود بيدار شدم به اميد اينکه برم يه جايی که يکی خبر داد نه محمد ميتونی راحت بگيری بخوابی همون موقع خواستم گوشيمو پرت کنم که يادم افتاد تقصير اون چيه که بقيه احمق بازی در ميارن.ديگه خسته شدم از دست خيليا ميخوام بهشون بگم ديگه بسه هر کاری واستون کردم ديگه نميخوام ريختتونو ببينم اما بعضيا ازم خواستن ساکت بمونم.ميدونين ديگه تو قلبم پر شده از نفرت،ميدونين نفرت من به اندازه همون دوست داشتن کذاييم خفنه.امروز ديگه اعصابم داشت خورد ميشد يکی نيس بگه محمد تا کی ميخوای واسه اينا خودتو فدا کنی؟ که من تو جوابش بگم تا اخر عمرم.ميگم من خيلی ديوونم که هنوز همه رو دوست دارم.يادمه هميشه اين روزای اخر روزشماری ميکردم واسه درسو مدرسه اما حالا دارم به اين فکر ميکنم که چه جوری ميخوام اين ترم لعنتی رو شروع کنم،اگه ميشد اين ترمو مرخصی ميگرفتم اما نه نميشه.ميخوام سال بعدو يه کم مرخصی بگيرم تا بتونم کارامو درست کنم يه فکری هم به اوضاع اين زندگيم کنم اما خب کو تا سال بعد تازشم اگه وجود داشته باشه.امشب با چند تا از دوستام کلی صحبت کردم اما حيف که همشون نوبتی رفتن ولی منو غم من باهم تا صبح داشتيم صحبت ميکرديم.اون از خودش ميگفت من از خودم ولی خب نميدونم کی بود که.........خوابم برد بهتره.
پ.ن:کاش خيليا ميفهميدن که هر کسی جای خودشه و ارزش خودشو داره.ولی حيف که من از همه کاشها بدم مياد.
پ.ن:امشب يه چيزی فهميدم که خيلی بده.اونقدر بد که نميخوام حتی بهش فکر کنم.
پ.ن:غمو غصه،تهمت،غيبت و خيلی بديهای ديگه چرا انقدر تو اين دنيا زياد شدن؟ کاش ميشد آدم بتونه يه گوشه ای پيدا کنه تا سرشو راحت اونجا بذاره.
پ.ن:کاش ميشد خيليا ميتونستن يه کم فکر کنن ديگه نميخوام بگم از دست خيليا خستم چون از دست خودم خستم که ساکت نشستم.
پ.ن:سرم درد ميکنه،بدنم درد ميکنه،.......اينجور جمله ها هيچوقت از زبون من درنمياد ولی تازگيا دارم احساس ميکنم که ديگه ميخوام اينا رو هم بگم چون ديگه کارم از درد گذشته.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز جمعه بود،امروز خيلی خسته بودم خيلی ساکت خيلی ناراحت.امروز يه جايی دعوت بودم ولی نرفتم چون اصلاً حالو حوصله  هيشکی رو نداشتم.امروز وقتی من از خواب بيدار شدم خورشيد ديگه داشت ميرفت نميدونم چی شده که ديگه از سرزندگيم هيچی باقی نمونده.امشب وقتی همه رو از خونه فرستادم بيرون همه چراغا رو خاموش کردم يه کم با خودم خلوت کردم يه نگاه به خودم يه نگاه به دورو برم ديگه نميدونم چطوری بگم بسه.امشب کلی همه اس.ام.اس زدن که محمد کجايی بيا ولی نه ديگه خيلی دير بود،چون من محمدی نميشناسم،آخه من ديگه فراموشی گرفتم دارم يواش يواش همه چيزو فراموش ميکنم اولين چيزی که يادم رفت خودم و همه چيز خودم بود حتی اسمم.امشب رفتم تو کوچه خيابونای تاريک قدم زدم رفتم جايی که اصولا بعضيا کارای يواشکيشونو ميکنن اما من هم تنها بودم هم اينکه چيزی واسه کشيدن يا تزريق کردن تو جيبام نبود،ولی از همه اونا بدتر تو دنيای خودم بودم،تمام تنم داشت ميلرزيد تمام چشمام احساس ميکردن که ميخوان خون گريه کنن احساس ميکردم که همه جای بدنم داره ميسوزه.تو اين بين به اين فکر ميکردم که اينايی که الان انقدر دنبال پيدا کردنم هستن و حتماً يکی رو دنبالم دم خونه فرستادن چرا اين همه اذيتم کردن؟ يادم مياد که هيچوقت نتونستم به عنوان يه حامی ازشون کمک بخوام،اونوقتايی هم که خواستم.......فقط لهم کردن.يادم مياد وقتی همه طردم کردن،يادم مياد وقتی که همه هی کنترلم ميکردن تا بدونن کجام،يادم مياد همه سختيهايی رو که کشيدم،يادم مياد وقتی جيبامو ميگشتن تا هيچ پولی نداشته باشم،يادم مياد.......همه بدبختيامو. يادم مياد پيشنهادايی که رد کردم اصلاً ولش کنين امشب فقط يه ربع رفتم مامان بزرگمو ديدم ديروقتم اومدم خونه يه خورده پشت کامپيوترم نشستم با دوستام يه کم صحبت کردم باز دوباره رفتم خوابيدم چون فردا صبح زود يه قرار مهم واسه له شدن دارم.
پ.ن:ديگه غمو غصه خوردنم بی فايدس ديگه کارم داره تموم ميشه.يادش بخير اون روزايی که واسه امروز چه برنامه هايی ميريختم که...........اما يادم رفته بود ممکنه خدا نخواد من با نقشه نازم جلو برم و بخواد خودی نشون بده.
پ.ن:امشب فهميدم که چه قدر ارزش دارم ولی خب چه فايده که ديگه ديره مامان بابا جونم،ديگه ديره خانواده عزيزم،ديگه ديره دوستای نازنينم،ديگه واسه همتون و واسه هر كاری ديره.
پ.ن:ديگه نگاه تو چشمام فقط خبر از يه ادم خورد شده ميده.ديگه خبری از اون نگاهای شادی که برق ميزد نيست.نميدونم چيکار کردم که اين حقمه.
پ.ن:يادم مياد روزايی که بچه بودم،آره اون روزا هم من غم ميکشيدم ولی کاش اون روزا بود به خدا اون روزا هر بديی داشت حداقل از الان من بهتر بود.
پ.ن:مينگرم به اسمان شب،مينگرم به دوردستها،مينگرم به سکوت سرخ دلم در برابر تاريکی دوردست شبها.اين حرفی که زدم خيلی معنا داشت اما فکر نميکنم کسی معنای اصليشو بفهمه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز من نخوابيدم هر بار که سرمو گذشتم رو بالشم يکی زنگ زد ولی يه تيکه ديگه واقعاً از حال رفتم يعنی ديگه هيچی نميشنيدم حتی صدای فرياد داداشمو نميديونم شايد اون موقع مرده بودم ولی خب دوباره برگشتم اما اينبار ديگه نخوابيدم.همه جای بدنم درده از سر تا پام،از امروز هيچی يادم نيس جز اينکه عصری ديگه ناجور دلم گرفت از خونه زدم بيرون چون ديگه تابو تحمل نداشتم خسته و ناراحت بودم نه ناراحت نبودم چون همه سعيمو ميکنم که ناراحت نباشم.ديگه دلم جايی نداره،ديگه خيره شدنام هيچ چيزمو دوا نميکنه،حتی فکر کردن نميدونم کاش همه چيزو ازم ميگرفتن اما يه چيزو بهم برميگردندن البته خب ميدونم که هيچ ارزشی نداره ولی خب واسه دوستام ميخوامش.يکی ميگفت ديگه بسه خسته نشدی انقدر برای بقيه دل سوزوندی،ميگفت يه نگاه به خودت تو اينه کردی ميگفت مگه تو دوست اونا نيستی ميگفت چرا نميخوای مثه خودشون باهاشون باشی؟ ولی من فقط خنده های تلخمو بهش ميزدم ميگفتم نه نميشه چون من که نميخوام يه دوست باشم من ميخوام بهترين باشم.يکی ميگفت امثال تو بعد از مردنشون معلوم ميشه چی بودن ولی من به همينم راضيم که بعد از من اين داستان بمونه تو ياد خيليا تا بهشت واقعی اينجا باشه.تمام شبو اينطوری گذروندم تو يه خلسه واقعی،اونقدر تو فضا رفته بودم که يکی اومد بهم گير داد ولی وقتی ديد نه دهنم بو نميده يا اينکه حالم طبيعيه گفت از دست من کمکی بر مياد؟ جواب خوبی دادم که خيلی نکته داشت اميدوارم حرفمو تو ذهنش نگه داره.وقتی به حرفام که واسه بقيه زدم فکر ميکنم ميبينم خداييش من ديگه دارم يه فيلسوف بزرگ ميشم دارم احساس ميکنم اين همه فکر کردن داره نتيجه ميده ولی چه فايده وقتی من درم از غمو غصه بقيه از دست ميرم چه فايده؟ هرکی منو ميبينه ميگه تو که غمی نبايد داشته باشی چون فقط مادياتو ميبينن چون نميفهمن که من واسه خودم ناراحت نيستم من واسه بقيه ناراحتم.دقيقا دارم حس ميکنم رنجی که پيامبرا کشيدن تا بتونن مردمو هدايت کنن گرچه هيچوقت به اونا نميرسم ولی اونا حداقل يه چند نفری حرفاشونو فهميدن ولی من چی؟ نميدونم امشبم اينطوری گذشت همش فکر بقيه بازم خلا بازم خستگی بازم.........ديگه نميتونم رو پاهام وايستم چون نميشه تا ميتونم استراحت ميکنم ولی روز به روز دارم ضعيفتر ميشم لاغرترو  زردتر.جون خودم اگه مرتاض بودم ميتونستم جلوی سونامی هارو بگيرم چه برسه به قطارو ماشين ولی حيف که من از خدا چيزايی رو خواستم که اونقدر ساده و پست بودن خدا اهميتی نداد نميدونم شايدم سختن ولی خب آخه ...........هيچ سختی توشون نيس.امروز حتی صحبت با دوستام هيچ غمی از دلم برنداشت چون از خيلی زياد هر چی بر داری بازم خيلی زياده نميدونم چه مرگم شده اما دواشو ميدونم چيه يا مرگ تدريجيه يا..................
پ.ن:فکرم خاليه ديگه دارم چيزايی که مهمنو مينويسم.خيلی از اسما از فکرم پريده دارم فراموشی ميگيرم.اولين چيزی هم که فراموش کردم خودم بودم.
پ.ن:واقعا خدايا چرا من بايد اين بلاها سرم بياد مگه من چيکار کردم؟ خدايا چی ميخوای ازم؟وقتی که جوونيم از دستم رفت چی ميخوای بهم بدی چون تنها چيزی که راضيم ميکنه چيزيه که خيليهارو ناراضی ميکنه پس اونو نميخوام به خاطر بقيه چون من همه رو دوس دارم جز خودم.
پ.ن:چه جوابی دادم به طرف هنوز تو حرف خودم موندم.يادم مياد خيليها وقتی به يه سری از قسمتای زندگی من رسيدن تو مراتب پايينتر حرفی زدن که سرشونو به باد داد ولی من هنوز ساکت موندم چون ميخوام خدا کاری کنه که اين حرفا تو سينه ام بمونه و با من دفن شه.
پ.ن:کاش ميشد آدما آزادتر باشن،کاش ميشد فکرای منفی نبود کاش خيلی چيزا ميشد اما من از بچگی به کاش اعتقادی نداشتم واسه همينه که شدم محمد.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

وقتی به زور بيدارم کردن ديگه خورشيد ميخواست خداحافظی کنه.از امروز هيچی يادم نيس ولی شبش چرا.امروز بابام داشت مهدی رو با پسر داييهام ميبرد سرزمين عجايب،هر چی بهم گفتن همراهشون نرفتم چون خيلی خسته بودم.حالمم خراب بود.وقتی مامانمو با اونا همراه کردم برگشتم تو اطاقم يه نگاه به سقف يه نگاه به صندليم  يه لحظه خنده ام گرفت وقتی يادم اومد تازه طناب خريدم،به اين خنده ام گرفت که واقعاً کسايی که خودشونو ميکشن عجب احمقايی هستن و از ضعيف بودنشون بدم مياد.يه کم که فکر کردم هوش از سرم پريد ديگه چه برسه به خواب.نشستم يه نامه نوشتم از خونه زدم بيرون ولی اخرين خطش اين بود شايد ديگه برنگشتم که خب داشت اينطوری ميشد ولی.........اينبار شانس نياوردم خودم خودمو نجات دادم.آره امشب تا ديروقت بيرون بودم اونا برگشته بودن آره بهشون خيلی خوش گذشته بود.يادم مياد يکی يه حرفی زده بود بهم که وقتی بهش فکر ميکنم ميبينم نه اصلاً ولش کنين مهم نيس.امشب با يکی از دوستام کلی صحبت کردم.تا خود صبحم که بيدارم.بعضی وقتا به اين فکر ميکنم چرا يه بار عوض اينکه به حرفام دقت شه فقط متهم ميشام به هزارو يه جور گناهو حرفای مسخره.وقتی ميبينم که مردم کر شدن حالم ازشون بهم ميخوره.اون روز يکی تو ماشين برگشت بهم گفت چه عجب نميگی ايول به جامون ،چه ابو هوايی داره.ميدونين جوابش چی بود  چيزی که خيلی وقته رو دلمو بهش گفتم حرفی که حتی خودمو ناراحت ميکنه چه برسه به بقيه.حرفايی رو دلم مونده که ميترسم کسی بشنوتشون ولی به اندازه خودم با جنبه نباشه برگرده به خدام حرفی بزنه بعدش من خودمو نميبخشم.
پ.ن:يکی ميگفت من خيلی به فکر بقيه ام ولی اصلاً به فکر خودم نيستم.من کار خاصی نکردم فقط ميخوام دوستام بدونن دوستی چيه.کاش يکی مثه خودم پيدا ميشد.اين تنها تعريفيه که از خودم ميکنم اينه تنها خوبيم که خودم دوسش دارم من بهترين دوست دنيام،اينو هرکی بيشتر با من بوده درک کرده ولی خب اگه من بزارم متوجه شه چون خيليا نميدونن.
پ.ن:امشبم زياد به اسمون نگاه کردم ولی حيف که بازم سياهی ديدم فقط سياهی ولی من تو اسمون بودم چون قرمزيمو حس ميکردم.
پ.ن:کاش ميشد به خيليا بفهمونم حرفامو اما نه نميشه چون خدا نميخواد.من با خود خدا مشکلی ندارم من با کارايی که دليلش معلوم نيس مشکل دارم.
پ.ن:دوستيا دارن از بين ميرن کاش ميشد خوشحال باشيم از چيزايی که خدا بهمون داده ولی حيف که فقط داره ازم ميگيره چيزايی رو که قدرشونو دونستم.
پ.ن:الان بهترين وقت واسه خيلياس تا واسه هميشه نابودم کنن.کسايی که خيلی وقته جلوی صحبتام و افکارم ساکت شدن چون من واقعاً اشتباه نميکنم چون هميشه درست فکر ميکنم بعد کاری رو انجام ميدم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

بازم ميخوام از اين ماجرا بگم.ديگه دارم به تضاد کامل ميرسم يعنی خنده هايی که از گريه بدترن يا گريه هايی که از هزار تا خنده توشون شادی بيشتره.دوست داشتنايی که نفرتش کشندس يا نفرتايی که توش يه جور عشق وجود داره.دارم خلوچل ميشم؟نه اينطوری نيس،دارم اينطوری ميشم.يعنی ترحمايی که از انتقام بدترن و انقامايی که از دلسوزی مالامال شده.
نميدونم از گشتن به دنبال يه تکيه يا يه شونه واسه گريه،ناليدن از  نبودن و وقتی مياد دستت فقط ميخندی کنار تکيه و نگاهای شادتو ميدی بهش،چون دلت نمياد يه لحظه هم اون نگاها برات ناراحت شن.يادم مياد وقتی بچه بودم وقتی داستانای عاشقانه مثه ليلی و مجنونو ميخوندم ميخنديدم که مگه ميشه يه آدم انقدر خودکشی کنه اما الان ميبينم که خودم دارم واسه همه دوستام چه پسر چه دختر جون ميدم.
يادم مياد اون روزايی که فکر ميکردم اوج دنيا اون درختيه که من بالاش رفتم يعنی 9 متر ولی حالا ميبينم يه اوجهايی وجود داره که نميشه به تهش رسيد.يادش بخير وقتی اون موقعها ميرفتم اون بالا ميخنديدم به بقيه که ميترسيدن بخورم زمين.ولی حالا که بالای کوه ميرم يا کنار دره ها با جرأت وايميستم ميبينم هيچکی ناراحت نيست فقط ميگن اونقدر احمقه که.........
ديشب يکی بهم گفت محمد ميخوای خودکشی کنی جوابشو اينبار برخلاف هميشه دادم:آره ميخوام بميرم(خودکشی نه به اون معنا من داشتم يه کری ميکردم اون شوخی کرد).آره تضاد حتی اينجا هم اومده تو يه حرفام.
ديشب نگاه کردم به حالت رفتارم وقتی ميخوام بزنم زير گريه ميخندم وقتی ميخوام بخندم بغضم ميگيره.وقتی عصبانيم خونسرد به نظر ميامو اروم ولی وقتی ارومم اصلاً حالم درست حسابی نيس.ميدونم چمه ولی خب نميتونم بگم........نه ميگم ديگه از اين بازی مسخره خسته شدم.
پ.ن:دارم به تضاد واقعيی ميرسم يه تضاد هميشگی.
پ.ن:کاش من هميشه بچه ميموندم.بچه ها شايد دنياشون احمقانه به نظر برسه اما خيلی دنيای پاکی دارن که همش محبته ولی حيف که خيليا نميفهمن.
پ.ن:خدا چرا اينکارو با من ميکنی من کجا کار بدی کردم که تو نميتونی ببخشيش چيکار کردم خدا بگو
پ.ن:خستم اما آماده تر از قبل.مردم اما زنده تر از هميشه.همش تضادم عاشق متنفر،ديوونه عاقل وهزار تا چيز ديگه.
پ.ن:من يا دارم فيلسوف ميشم يا ديوونه يکی بهم کمک کنه تا بدونم که چه بلايی داره سرم مياد.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ديشب خيلی دير خوابيدم امروزم زود بيدار شدم چون بايد با يه سری از دوستام ميرفتم بيرون آره رفتيم بيرون.بد نبود يه خورده حرفای قشنگ زديم اما من منتظر يه تلفن بودم که بايد بهم زده ميشد.يعنی دوس داشتم يکی بهم زنگ بزنه.آره تو اخرين لحظاتی که ديگه داشتم نااميد ميشدم از زنگ زدنش يهو ديدم صدای قشنگ موبايلم در اومد همينکه شماره رو ديدم خوشحال شدم يه کم صحبت کردم باهاش که بالاخره يه تصميمی گرفته شد.من امروز عصر هم بيرون از خونه بودم با يکی از دوستام ولی اين بار برعکس صبح خيلی خوب بود.آره کلی خوش گذشت البته خب من ظهری اونقدر حالم خراب شده بود که تا عصری واقعاً داشتم ميمردم،اينبار از ناراحتی نبود به يه دليل خاص حالم خراب بود ولی خب درست شد.بعدش با دوستم که بيرون بوديم خيلی خوش گذشت طوری که امشبم يه شب خوب واسم بود.تا اولای شب باهم بوديم که اونو رسوندم خونشونو رفتم پی کارم.کنار اون که بودم يکی داشت اعصابمو بهم ميريخت اما من نميخواستم وقتی کنار دوستمم بخوام اونو ناراحت کنم.امشب وقتی از دوستم جدا شدم فقط يه نگاه به اسمون کردم همين.بعدش راهمو گرفتم رفتم.امشب وقتی داشتم برميگشتم خونه به يه سری چيزا فکر کردم،چيزایی که ازشون متنفر بودم.کاش ميشد آدم بتونه بعضی جاها بگه خدا اين امتحانتو نميخوام ولی نه هممون مجبوريم طبق داستان زندگی کنيم.امشب با يكي از دوستام كلي صحبت كردم اما اون حرف منو نفهميد منم ديگه كاری نميتونستم واسش بكنم ولی.......نه ديگه واسم مهم نيست.امشب خيلی دير برگشتم خونه خيلی دير.بعدشم رفتم سر کامپيوترم و يه کم با دوستام صحبت کردم که يکيشون فقط اعصابمو بهم ريخت چون نميخواد بعضی چيزارو قبول کنه ولی واقعا دوسش دارم خيلی و يکيشونم که از مهربونيش واقعاً در عجبم وبا يه چند نفر ديگه يه كم صحبت كردم.نميدونم خدا چرا ميخواد منو اذيت کنه چرا؟
پ.ن:امروز از صبح زود تا نصف شب سرپا بودم.اونقدر تو فکر بودم که نفهميدم پاهام کی سست شده،ديگه اونقدر خسته بودن که حتی نميتونستن يه خورده از وزنمو تحمل کنن با اينکه مثه فلجا دست به ديوار راه ميرفتم.
پ.ن:خدا بهت تبريک ميگم که تونستی گوش خيليهارو کر کنی تا حرفامو نشنون چون ميدونی اگه بشنون ديگه.............بس کن خدا تورو به خودت قسم ميدم بس کن.
پ.ن:خودم واسه خيليا شونه بودم،غمخوار خيليا بودم حتی کسايی که ازم بدشون ميومد اما خب من محمدم و هيچوقت تو بديها جبران نميکنم.خودمم خيلی دنبال شونه گشتم اما هيشکی حتی اونايی که الکی ميگفتن واسم جون ميدن هم شونشونو ندادن بهم،اما يه سری خواستن بدن اما خب من نميخواستم اونارو ناراحت کنم.
پ.ن:چشمام داره ناجور ميسوزه نميدونم از بغضايی هست که رو قلبم تلنبار شده يا از بيخوابيهامه يا از مريضيهام نميدونم ولی هر چی هست دليلش از بين نميره پس بايد بهش عادت کنم.
پ.ن:دنيا کوچيک شده،قلب ادما کوچيک شده غصه ها اما بزرگتر شدن ديروز يکی ازم يه چيزی پرسيد که خيلی ازارم داد چون نميخوام به اينجور چيزا فکر کنم چون ديگه اينجور چيزا واسم هيچ ارزشی نداره،هيچ ارزشی.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز.....نه ديگه نميخوام حرف خاصی بزنم.امروز صبح زود بيدار شدم چون کلی کار داشتم رفتم خريد واسه يکی از دوستام چون قرار بود امروز ببينمش.آره امروز يه قرار مهم داشتم.راستی کلی با يکی از دوستام تو صبح صحبت کردم.خوشحال بودم که حال اون خوبه چون خوب بودن حال دوستام حال منم خوب ميکنه.امروز خيلی خسته بودم خيلی به خاطر همين يه خورده خوابيدم که يه اس.ام.اس حالمو ناجور گرفت ديگه حالو حوصله ای واسم نموند.تا شب خيلی پکر بودم واسه همين از خونه زدم بيرون تا يه کم فکر کنم که دادشم زنگ زد به موبايلم گفت داداشی کجايی منو نميبری بيرون؟ خواستم بگم خيلی خسته و ناراحتم اما گفتم الان ميام زودی.وقتی رسيدم خونه گفتم نميشه يه شب ديگه بريم که پشيمون شدم گفتم زود باش بپوش.هنوز برق چشاش تو ذهنمه خب آخه اون چيکار کنه که خدا منو اذيت ميکنه؟چرا اون بايد تاوانه اعصبانيت منو بده؟آره بردمش پارک کلی بازی کرد بعدش اومديم خونه.آره يه کم دراز کشيدم چون ديگه به معنای واقعی خسته بودم بعدشم که اومدم پای کامپيوتر.يه کم با دوستام صحبت کردم اما يه خبری خيلی متعجبم کرد.نميدونم خدا هدفش چيه اما خدا باشه اگه تو ميخوای منو تنهامم کنی تا نتونم واسه کسی حرفامو بزنم باشه هر کاری دوس داری بکن چون تو خدايی من يه آدم ساده.آره فردا قراره با دوستام برم بيرون اما واسه من صبح مهم نيس مهم عصره که بايد خوب تموم شه.آره من عصر دوس دارم خوشحال شم ولی.........هيچی مهم نيس که نگفتمش.
پ.ن:خواستن اعصابمو بهم بريزن عيبی نداره،خواستن لهم کنن عيبی نداره،هزارجور بالا خواستن سرم بيارن عيبی نداره ولی چرا يه بار به اين فکر نکردن که منم آدمم همينه تنها شکايت من از خيليا.
پ.ن:خيلی دوس دارم گريه کنم اما هيشکی که کنارم نيس که واسش گريه کنم ولی بدونم واسه اشکام ارزش قائله،اونايی هم که ارزش قائلن نميخوام ناراحتشون کنم.ولی کلاً گريه نميکنم چون ديگه اشکام خشکيده از غصه،چون قسم خوردم گريه نکنم،چون.........
پ.ن:خدا اين بازی تا کی؟اين فکرا تا کی؟ظلم تا کی؟نامردی تا کی؟خدا بسش کن اينو،ازت خواهش ميکنم حداقل با دوستام کاری نداشته باش.
پ.ن:کاش آدما قبل از خيلی کاراشون فکر ميکردن تا کاری نکنن که بعدا پشيمون شن.
پ.ن:ديگه نميخوام بگم خستم يا ناراحتم چون همش دروغه من خسته نيستم ناراحتم نيستم، همين.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز به يه ماجرايی فکر ميکردم که خب دست خودم نبود خيلی واسم جالب بود که واقعاً تو بعضی جاها چه ظلمايی به آدما ميشه.وقتی به زندگی خيلی دخترا نگاه ميکنم از هم جنسای خودم بدم مياد بس که خبيثانه با اين بدبختا رفتار کردن.کلاً خيلی دلم به حالشون ميسوزه البته الان بعضی پسرا هم فلک زده شدن.
يه ماجرايی شنيدم که همه اعصابمو داغون کرد يه دختره نشسته دوست پسرشو تهديد کرده که آره ميام ابروتو تو محلتون ميبرم.ولی اون دختر يه اشتباه کرده که الان زندگيش دست پسرس.من هميشه از اين موقعيتها بدم مياد گرچه اگه دختره آدم خوبی بود واسش حاضر بودم يه کارايی کنم ولی نه حقشه چون اول اينکه خب اگه من کمکش کنم به باباش خيانت کردم که چيزايی که ميدونستم رو نگفتم،البته فکر نميکنم اون پسره هم يه همچين کاری کنه ولی خب از اون پسره هيچی بعيد نيس.بعضی وقتا من ميگم چرا بايد دروغ گفت وقتی ميشه راست گفت خب اگه تو نميتونی طبق قانونای خانوادت با جنس مخالف دوست باشی خب پس يا راستشو با شجاعت بگو يا اصلاً دوست نشو.البته پسره گفته ميخواد فقط ببينتش واسه بار اخر تا کادوشو بده ولی اون احمق نميفهمه که محبت يه پسر يعنی تو همه زندگيشی.خب من چيکار کنم؟ نه متأسفم واسه دختره که نميفهمه اگه پسره عصبانی شه خب اونوقت اون همه چيزشو از دست ميده.ميدونين به نظر من دختره احمقه که ميخواد يه همچين پسر توپی رو از دست بده،نه اينکه چون پسره دوستمه دارم تعريفشو ميکنم ولی خب هم عاشق اون دخترس طوری که قلبش واسه اون ميتپه،هم مايه داره هم قيافه داره هم اينکه اخلاقش  محشره ولی خب دختره فکر ميکنه که يه پرنسس مياد دنبالش(گر چه اين پسره از پرنسسا هيچی کم نداره)آره بعضی وقتا خنده ام ميگيره که چرا واقعا چرا اينطوری ميکنيم.خب خانوم خودت پيشنهاد ازدواج دادی حالا تحويل بگيرش خوب نميشه که پسر مردمو سرکار بزاری چون اون پسر مردم شاگرد منه ولی بين منو اون يه فرق وجود داره من هميشه خودمو خورد ميکنم چون دوس ندارم اکسی اذيت شه ولی اون خب ميتونه بگه تو با خيلی پسرا دوست بودی اونوقت بابات عمرا نميزاره پاتو از اين مملکت بيرون بزاری تازشم خفت ميکنه اگرم نکنه زندانيت ميکنه،آره احمق مامانت هم له ميشه چون نخواست کثافت کاريهاتو جمع کنه.وقتی يادم مياد اين دوست من چه کارايی واسه اين دختره کرد واقعاً نميتونم درک کنم اون چی ميخواد؟ چون از نظر مالی،قيافه،اخلاق،از هر نظری که فکر کنين خانواده پسره از اونا برترن خب آخه يکی نيس به اين بدبخت بگه بيچاره من جات بودم با اين پسره کنار ميومدم نه اينکه بخوام باهاش لج کنم.
پ.ن:امروز يه چيز ديگه هم شنيدم که خيلی دردناکتر از اينکار بوده يعنی يه نفر تو يه جايی مخ چند نفرو همزمان زده.ولی..........
پ.ن:کاش بچه ها ياد بگيريم دروغ بده.چون حتماً يه روزی پشيمون ميشين خيلی زود پس سعی کنين دروغ نگين(يا مثه من همه واقعيتارو نگين).
پ.ن:کاش دختره اينو ميفهميد که پسره خيلی دوسش داره ولی حيف واقعاً حيف که خيليا قدر محبتو نميفهمن چون فکر ميکنن محبت با پوله،متأسفم.
پ.ن:اين ماجرا حالمو بهم زد که چرا يه دختر فقط ميتونه يه تهديد کوچولو کنه اما اون پسره ميتونه همه زندگی دختره رو عوض کنه حتی ممکنه پدره از سر غيرتای مسخرش هر بلايی سر اون بياره.
پ.ن:کاش آدما خيلی چيزارو بفهمن اما حيف که همه چشاشونو ميبندن و فقط به الان فکر ميکنن نه به آينده.بعدش که به امثال من برميخورن ميگن شماها خوش شانس بودين اما نه من از بچگی همه برنامه هامو ريختم و واسه همه کارام تصميم گرفتم واسه همينه که فقط خداس که ميتونه کارای منو بهم بريزه نه هيچ موجود ديگه ای.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز روز دومه.امروزم دير بيدار شدم ديگه نميخوام روزا رو بشمارم آخه دلم بيشتر تنگ ميشه.دارم مثه زندانيا رو ديوار خط ميکشم.امشب داداشمو بردم پارک همينطوری نشسته بودم داشتم فکر ميکردم که ديدم نه بهتره بس کنم چون فکرو خيال فقط اعصابمو بهم ميريزه ديگه نميخوام به هيچی فکر کنم چون قول دادم.امروز نشستم قالب وبلاگمو تموم کردم،تو يکی از همين روزاس که ديگه بزارمش.امشب که تو پارک بودم يهو نميدونم چی شد فکرم رفت به سال پيش.آره يادم اومد که پارسال اين موقعها چه دل خوشی داشتم چه روزايی بود وقتی ماه رمضان شد وقتی که روزا واسم تمومی نداشت چون داشتم به اين فکر ميکردم که آره ديگه همه غمو غصه هام تموم شده اما نميدونستم که خدا واسم ميخواد ماجراهايی رو رقم بزنه که........آره پارسال اين موقعها داشتم خوش ميگذروندم اما الان.........سعی ميکنم فقط به خاطر قولم خوش بگذره اما خب خدا......امشب سعی کردم يه خورده بازی کنم تا فکرم مشغول باشه آره خوشحال شدم که يه خورده حالو هوام عوض شد ولی خب همش با يه تلفن خراب شد.دلهره ای که داره مثه خوره تنمو ميخوره آره ميخوام يه ريسک بزرگ کنم اما ميترسم که بازم خدا همه نقشه هامو بهم بريزه نميگم ناراحتم نه اتفاقا سعی ميکنم بخندم زيادتر از گذشته.آره امشب يه تيکه خواستم يه کم با مامانم صحبت کنم اما ديدم نه اونم مثه بابام هيچی نميفهمه آره خودم با دستای خودم گورمو کندم خب حق دارن،کی باورش ميشه که يه بچه که هنوز ده سالش نشده همه کسو سرکار بذاره و تا الان که داره ميره تو 20 سال هيشکی از زندگيش هيچی ندونه.آره نميدونم چی بايد بگم.بگم تقدير بگم سرنوشت بگم صلاح نميدونم چه اسمی بزارم رو اين کارای خدا.
پ.ن:امروزو سعی کردم زياد حس نکنم چون اگه ميخواستم حسش کنم اونقدر غصه تو فکرم جمع شده که ميتونه لهم کنه.
پ.ن:ديگه حتی حال از تخت جدا شدنم نمونده نميدونم ديگه چه مرگمه.من که ديگه غمگين نيستم پس چمه؟
پ.ن:کاش خدا بس کنه اين بازيشو چون ديگه داره مسخره ميشه واقعا داره مسخره ميشه.هر کی بهم ميگه خدا رو چقدر حس ميکنی ميگم همه جا هم تو شاديام وقتی ميخواد ازم بگيره هم وقتی که تو غمام ميگه خب ديدی چيکارت کردم.
پ.ن:قالب جديدم خيلی ناز شده ولی بايد بشينم بزارمش ولی هنوز حوصلشو ندارم کاش ميشد يه کم بتونم استراحت کنم.
پ.ن:تازه هنوز من يه اتفاق ناجور واسم نيافتاده که ميخواد بيافته.نميدونم بعد اون اتفاق ميخوام چی بگم.ديگه خسته شدم از غصه خوردن واسه کارام ميخوام بگم خوب کردم ولی خب آخه خدا چرا اذيت ميکنه چرا؟
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز ديگه صدايی نبود تا بيدارم کنه،هيشکی بهم زنگ نزد.آره ديشب که ميخواستم بخوابم تا خود صبح داشتم غلت ميزدم چون خيلی گريه داشتم ولی قول دادم ديگه ناراحت نباشم.امروز زندگی ميگذشت تا اينکه شب اومد.داداشم گفت منو ميبری پارک منم که ميخواستم يه کم فکر کنم بردمش ولی هيچ همبازيی نبود واسه همين خودم باهاش بازی کردم چون داداشم از فکرام مهمترن.يه کم که داشتيم بازی ميکرديم يهو برق پارک رفت.باورتون نميشه ۵ دقيقه نشد که پارک شد خانه ارواح داداشم گفت دادشی بريم ديگه هيشکی نيس منم گفتم باشه رفتيم خونه که بعد يه نيم ساعت برقا اومد.منم مثه هميشه از خونه زدم بيرون تا يه کم برم هواخوری!!!!!!البته خب هر چی گفتن الان که ديروقته ديگه رفتم بيرون البته قبل بيرون رفتن يه خورده با يکی از دوستام صحبت کردم.امشب اعصابم داشت بهم ميريخت اما بازم نخواستم چون نميخوام هيچی واسم مهم باشه جز دوستام.راستی امشب که اومدم خونه يه لحظه فقط به ديوار تکيه دادم يه کم چشمامو رو هم که گذاشتم خب وقتی بيدار شدم ديدم که يه ساعتی خواب بودم اما انگار فقط يه چشم برهم زدن بوده.آره يواش يواش دارم ديگه به اين حرفم ميرسم که دوستام همه زندگيمن آره من اونارو خيلی دوست دارم.راستی امشب با يکی از دوستام يه خورده صحبت کردم ولی حيف که زودی رفت.راستی امشب خيلی خنديدم اما همشون خنده های تلخ بود.ولی امشب فهميدم که من هميشه تو اين ماجرا موفقم که همه با ديدن قيافم يا شنيدن صدام فکر ميکنن زندگيم خيلی خوبو خوش ميگذره،خوشحالم که ميتونم واسه بقيه شادی جور کنم.البته ميخوام واسه خودمم بکنم اما يه شرطی داره: اگه خدا بذاره.
پ.ن:امروز خيلی روحو تنم خسته بود اما ناراحت نبودم،چون قول دادم و اينکه خب..........
پ.ن:ميخوام ديگه يه فکری به حال زندگيم کنم اينطوری نميشه پيش رفت چون واقعاً دارم خورد ميشم من نميخوام حالم طوری بشه که نتونم با دوستام باشم.
پ.ن:خدا به خاطر دوستام بزار شاد باشم يا اين خواستمم سنگينه واست که نميخوای بهش گوش بدی.
پ.ن:بعضی وقتا ميگم تا کی ميخوام واسه خيليا بسوزم ولی عيبی نداره به پای همه ميسوزم چه دوستام چه اونايی که الان ديگه دوستم نيستن.
پ.ن:ميگن هميشه بعد شب سياه يه صبح سپيده ببينيم من اون صبحو ميبينم يا نه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز خوب شروع شد،خوبم تموم شد اما با يه گريه.امروز رو هيچوقت فراموش نميکنم چون حتی اگه بخوام هيچوقت اين اتفاق نميافته.امروز صبح با صدای يکی شروع شد و با نگاه يه نفر تموم.امروز روز خيلی خوبی بود،ولی خب من هميشه از عصرای جمعه متنفرم.امروز خيلی اتفاق افتاد که خوشحالم کرد ولی خب يه اتفاقی بود که ميخواست امروز که خيلی قشنگ بودو خراب کنه اما من يه تصميم گرفتم که اصلاً فکر نکنم به اون ماجرا.آره امروز خيلی خوش گذشت يعنی ميتونم به جرأت بگم که يه روز خوب بود البته يه چند جايی يه خرده حالم خراب شد يه جا که نميدونم چرا يهو تمام دهنم تلخ شد و يه خورده بعدترشم ناجور فشارم افت کرد.البته فهميدم چرا اينطوری شد ولی خب تمام سعيمو کردم تا دوستم متوجه نشه.آره کلی حرف مونده بود رو دلم که گفتمشون.آره امروز روز قشنگی بود مخصوصا با عصرش ولی خب من اينبار خواستم عصر جمعه خوب باشه و نزاشتم حتی يه لحظه شم بد شه.شبشم خوب بود.امشب يه سر رفتم خونه مامان بزرگم اونجا فقط ميگفتيمو ميخنديديم خوش گذشت.اما خب يه جورايی ته دلم ناخوش بود چون............نه اصلاً ول کنين امروز روز خوبی بود.امشبم تا صبح بيدار بودم با دو تا از دوستای خيلی خوبم صحبت کردم تا خود تقريباً صبح.بعدش ديگه هر کاری کردم نتونستم دلتنگيمو فراموش کنم.کاش بعضی وقتا من زودتر بتونم حرفامو بزنم چون والا وقتی که من ازم قول بگيرن ديگه نميتونم زيرش بزنم واسه همين خب ديگه من قول دادم ناراحت نباشم پس ناراحت نيستم.آره خوشحالم.
پ.ن:امروز جمعه بود با همون عصرای لعنتيش ولی خب من اجازه ندادم که فکرام بخواد لهم کنه.
پ.ن:ميدونين من هيچوقت الکی حرفی نميزنم اينکه گفتم دارم تنهاتر ميشم خب راستی بود ولی خب اين تنهايی های من اصلاً ماندگار نيس.
پ.ن:کاش ميشد بشه من يه خورده ميتونستم واسه خودم نفس بکشم اونوقت خيلی کارارو ميتونستم انجام بدم.
پ.ن:خب امشب يه سريا خواستن اعصابمو بهم بريزن با حرفاشون ولی من نخواستم طعم خوب امروزو از بين ببرم واسه همين ساکت موندم.
پ.ن:قراره قالب وبلاگمو عوض کنم،رنگ نوشته هامو عوض کنم،حتی مضمونشم شاد کنم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز قرار بود با دوستام بريم باغ وحش ولی خب حال نداد برم واسه همين موندم خونه.آره امروز يه جورايی خسته بودم ديگه يواش يواش دارم به اخر راه نزديک ميشم اينو خودم بهتر از بقيه ميفهمم چون حسش ميکنم.راستی امشب با يکی از دوستام حرفم شد خيلی اعصابم بهم ريخت طوری که الان که سپيده زده هنوز بيدارم ديگه از خواب متنفرم.آره ميخوام يه استراحت هميشگی کنم چون نميخوام ديگه به چيزی فکر کنم.ميدونين ديگه واسم فقط دوستام مهمن نه خودم نه چيزای ديگه فقط دوستام مهمن.بهم ميگن چرا غمگين مينويسم ولی خب مسئله اينجاست که غمگينم دست خودم که نيس.آره نميخوام بگم بده ولی خب خيلی بده که من اينطوريم.ولی ميخوام يه بار ديگه تو دوستيهام تجديد نظر کنم کاملاً چون ديگه نميتونم با همه خوب بمونم نميتونم.امشب يکی داشت دقم ميداد ولی خب فهميدم اون ميتونه هميشه يه دوست خوب واسم باشه.ديشب با يکی دعوام شد ولی خب اصلاً واسم اهميت نداشت چون ديگه بسه.ميدونين ميخوام ديگه از غم ننويسم چون خودمم بدم مياد ولی خب آخه خيلی کم ميشه چون من چيز خوبی به اون صورت تو زندگيم ندارم ولی خب همه سعيمو ميکنم.راستی فردا ميتونه يه روز خوب باشه واسم،آره اميدوارم.
پ.ن:خب امروز حالم نه بد بود نه خوب ولی خب شب حالم ناجور خراب شد.
پ.ن:ميخوام برگردم به قبلنا ولی خب يه سری شرايط ميخواد که من بتونم درس شم اما........
پ.ن:يعنی فردا ميتونه روز خوبی باشه؟ امروز يه جورايی اميدوار شدم ولی کو تا اتفاقای خوب.
پ.ن:امروز يه صدايی بيدارم کرد که هميشه دوسش دارم اما حيف که اون صدارو واسه چند روزی از دست ميدم.اما خب بالاخره که برميگرده.
پ.ن:امروز هيچ جا زنگ نزدم چون اصلاً حال هيشکی رو نداشتم اونايی هم که دوسم دارن خب زنگيدن ديگه

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز خنده دار بود واسم.آره امروز يه سری اتفاقای واقعاً مسخره افتاد.ديشب که اعصابم اونطوری بهم ريخت خب الان بايد سعی ميکردم اروم باشم.ديشب يکی از دوستام بدقولی کرد ولی خب تو اين دنيا زياد از اين اتفاقا ميافته،اون اعصابمو بهم نريخت اون باعث شد يه کم ناراحت بشم اما وقتی شب بيرون از خونه تو يه جايی بودم خب يه اتفاق ناگوار افتاد که حالمو بهم زد چون دوباره يه کار.......مسخره کردم.خب امروز همينکه از خواب بيدار شدم يکی بهم زنگ زدش.يه کم باهم صحبت کرديم و يه خورده از اون حرفای هميشگی زديم ولی خب بازم هيچ ارزشی واسم نداشت چون واسه من فقط دوستام مهمن خب مشکلاتم که هيچ اهميتی نداره.آره امروز به يکی ديگه هم زنگ زدم يه کم صحبت کرديم.آره صحبتامون خوب بودن و اما واسه فردا يه سری قرار داشتم که همشنو کنسل کردم چون اصلاً حالم خوب نبود که بخوام برم جايی.ميدونين امشب ما يه سری مهمونايی داشتيم که خب بهشون خوش گذشت و اما من طبق معمول يه کم از خونه زدم بيرون چون اصلاً حالو حوصله نداشتم.تازگيا يه حس جديد دارم ولی خب اصلاً واسم مهم نيست.امشب کلی با يکی از دوستام تا خود صبح صحبت کردم بعدش رفتم واسه خونه صبحانه رو آماده کنم ميشه گفت ديگه نخوابيدم چون ديگه واقعاً همه مغازه ها باز بود وقتی من به اغوش تخت خوابم رفتم.کاش ميشد بتونم يه خواب درست حسابی به اندازه يه عمر خستگيم بکنم اما حيف که نميشه.تازه قراره تنها ترم بشم خيلی تنهاتر.
پ.ن:امروز فقط مسخره بود.اونقدر مسخره که فقط مثه ديوونه ها داشتم ميخنديدم.
پ.ن:باشه خدا تو زور بگو من گوش ميدم چون هيچ جا نميشه بهت اعتراض کرد چون همچين حقی گذاشته نشده.
پ.ن:دارم به تنهايی عادت ميکنم مثه قديما دارم ميشم يه بچه درونگرا با کلی راز تو وجودش که اگه بميره همه برعکس ازش برداشت ميکنن.
پ.ن:يه گوشه ميخوام واسه يه استراحت طولانی ولی پيدا نميشه چون خدا نميخواد من اروم باشم.واقعاً چرا؟خدا من هر بديی داشته باشم فقط درباره تو هستش،پس به کدوم گناهم داری اذيت ميکنی؟
پ.ن:.............ترجيح ميدم ساکت بمونم چون فعلاً سکوت بهتره.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

هی اين کيه؟چرا منو از اونجا در اوردين؟حالا چرا دارين منو ميزنين؟ پس ميزنم زير گريه. آره اين اولين چرا هستش که ميپرسی ولی همينکه اين چرا رو ميخوای جواب بدی وارد يه جای نکبت بار شدی.
من دارم زندگی يکی رو تعريف ميکنم که ميدونم اين ماجراهاشه پس حرفايی که ميگن من در اشتباهم موقوف.
خب من الان هنوز بچه ام با اينکه همه هم سنام هنوز دارن انگشتاشونو ميمکن من بايد کارای ديگه ای بکنم چون بايد زود بزرگ شم.چون بابام نيست چون مامانم نيست چون دلش پيش بابامه با اينکه جسمش کنارمه و مزاحمتای بقيه و تيکه هايی که خفه شد چون بابای من يه جای توپ شد رئيس،چيزی كه هنوز خار چشم خيلياس.آره بابام اونور دنياس منو مامان اينور دنيا.آره روزا همينطوری ميگذشتن اون بچه شادی که واسه رو زمين نگاه داشتنش كلي زحمت ميكشيدی حالا بايد بازم نگهش داری اما سر پا اونم به زور هزار جور امپولو سرم هنوز يادمه دستام ديگه جايی نداشتن واسه سوزن.
روزا گذشتن بابايی برگشته خودشم دست پر اول از همه منم تو بغلش هيچوقت دوتا روزو فراموش نميکنم يکيش روزی که بابام تو اسمون پرکشيد و روزی که من تو بغلش بودم و افتخار ميکردم که بابام با سربلندی برگشته اصلاً نه همه اينا به درک مهم اينه که بابام بعد از چند وقت برگشته اما موهاش به خاطر دوری يه کم نازتر شده ولی هنوز روزايی که باهاش صحبت ميکردمو يادمه چه روزايی بود واسه يه بچه خيلی کوچولو.
روزا ميخواستن خوب بگذرن روز به روز اوضاع بهتر ميشد واسه اين کوچولو حالا ديگه اين کوچولو ميرفت مدرسه ولی اون يه بچه معمولی نبود چون واسه مدرسه اش هميشه افتخار مياورد هميشه.آره روزا بازم ميگذشتن روزايی که يواش يواش داشت از آرامش دور ميشد.آره اون کوچولو وقتی داشت تازه دهه دوم زندگيشو شروع ميکرد حرفايی ميزد که همه کف ميکردن،کارايی ميکرد که همه کف ميکردن اما بازم همون درسخونه بود چون ميدونست........تنها راه فرار از دست فضولا تو زندگيش اينه که درسش هميشه خوب باشه.واسه همين هميشه تو اتقش پشت درای بسته كتاباش جلوش باز بودن اما..........
آره اون کوچولو يواش يواش حرفاش واسه بقيه دردناک شد چون کسی هيچی نميفهميد از حرفاش بهش ميگفتن خفه شو خب اونم ساکت ميشد اما با زيرکی خاصی رازداری ميکرد طوری که حتی مامان باباش و هيچ کس ديگه ای نفهميد اون داره چيکار ميکنه.روزا همينطوری ميگذشتن تا اين کوچولو تو اولين روزای دهه دوم زندگيش ناجور افت کنه طوری که همه شک کردن ولی بازم با زيرکيش همه رو گذاشت سر کار بازم خودشو بالا کشيد.ولی تو اون مدرسه يه سری فهميدن که اين پسره بهتره از مدرسه اخراج شه چون داره تفکراتی رو تو ذهن بقيه ميکنه که اصلاً به نفع هيشکی نبود.وقتی که داشتن هر کی که بر خلاف بقيه حرف ميزدو سلاخی ميکردن اون حرف از........آره روزا گذشت تا بزرگتر شد.اون يواش يواش يه چيزایی فهميد اما هنوز به نفع هيشکی نبود که اون حرف بزنه واسه همين خفه شد.
بازم روزا گذشتن حالا ديگه اون بزرگتر شده بود اما هنوز هيشکی نميدونست اين پسره کيه.آره دقيقاً شده بود يه گرگ تو لباس ميش اون کسی بود که همه سرش قسم ميخوردن ولی خب اون کاراشو خوب بلد بود.يواش يواش ديگه يه سريا شک کردن برای همين خواستن واسه اون مشکل ايجاد کنن اما اون با بیرحمی هر کسی رو که شک ميکرد نابود ميکرد کاری ميکرد که از کشتنم بدتر باشه.يواش يواش ديگه اوضاع اون خطری شد،ولی اون بازم هيچی نگفت که چرا خدا؟
روزا همينطوری ميگذشتن ولی هيشکی شک نکرد که اين پسره چرا اين همه ساکته چون اون قدر حرفای چرتو پرت و الکی واسه بقيه ميزد تا اصلاً کسی از سکوت اون هيچی نفهمه.آره روزا ميگذشت اين بچه کوچولو رو طبیعت تربيت کرد واسه همين يه بيرحمی شد که ميتونست هرکاری کنه و راز شکست ناپذيری نقشه هاش تو يه چيز بود،توی........
آره روزا گذشتن ولی اينبار ديگه نوبت خدا بود تا نشون بده که قويترين منم نه تو.اگه تو قوی هستی واسه قدرتايی هستش که من بهت دادم.اما اون باورش نميشد که سرچشمه خوبيها بخواد اين کارای شيطانی رو به اون ياد داده باشه واسه همين گفت خدا تو قوی هستی ولی من به يه شرط همه اينکارامو ميزارم کنار به شرطی که.........اما با اينکه هرکسی اون شرطو بدونه ميخنده اما خدا خواست بگه نه با اينکه اون بچه شروع به عمل کردن به قولش کرد ولی بازم نه خدا نميخواست اونو ول کنه.روزا ميگذشتن اما بازم هنوز خدا با اون سر جنگ داره ولی اون فقط ميپرسه خدا تا کی؟ چون اعتقاد داره خدا يه روز اين بازی مسخره رو واسه اون تموم ميکنه.
پ.ن:اين داستان واقعی بود اما با سانسور بسيار چون هم خيلی طولانی ميشد هم.............
پ.ن:من نميگم همش تقصير خداس ولی خب واقعاً هيچ کسی جز خدا حريف اون نميشد و نخواهد شد چون اون................
پ.ن:اينو نميدونم چرا تعريف کردم ولی خب تعريف کردم چون ميخوام بگين که چرا اين بدبخت از بچگی زجر کشيده.
پ.ن:بعضی وقتا خيلی مسخره ميشه که بعضيا که کم ميارن يا هيچی نميفهمن ميگن همچين چيزايی حقيقت نداره.
پ.ن:اون نااميد نيست،خسته هم نيست اما خيلی ناراحته که چرا خدا باهاش بد تا ميکنه چرا خدا اذيتش ميکنه چون اون نميخواد سکوتو بشکنه،چون ميترسه که..............هيچی اصلاً ولش کنين ببخشيد وقتتونو گرفتم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يه روز معمولی چون ديگه واسم هيچی اهميت نداره خب همه روزام ميشه يه روز معمولی(مگه اينكه.......).امروز صبح که بيدار شدم بعد از چند دقيقه يکی از دوستام زنگ زد يه کم صحبت کرديم.يه خورده عجيب بود ولی خب من پيشنهادشو قبول کردم تا نگه محمد تو نخواستی چون ميخواستم بهش ثابت بشه.نميدونم من يا حس ششمم خيلی قويه يا اينکه آدمارو خوب ميشناسم.ديشب خيلی داغون بود واسه همين خواستم امشب جبران شه ولی خب خدا نخواست،البته خب تقصير يکی هم بود يه خورده ولی من ميدونم که مقصر اصلی کيه.امشب که رسيدم خونه کلی اعصابم خورد بود چون يه سری اتفاقای ناجور افتاد که جز يکيش اصلاً واسم مهم نبود ولی خب همشون جسممو داغون کردن.هميشه آدما که حالشون بد ميشه ميگن وای دارم ميميرم ولی من حتی وقتی حالم خرابه با اينکه چشم ديگه تار ميشه بازم ميگم نه مرسی حالم خوبه چون نميخوام کسی ناراحت شه.امشب يکی از دوستام يه چيزی فهميد ولی خيلی چيزارو نه نزاشتم بفهمه البته خب به خاطر قولی که بهش داده بودم مجبور شدم يه سری کارارو بکنم ولی خوشحالم که اون هيچی رو متوجه نشد.وقتی اخر شب من دوباره اومدم اينترنت خيلی خنده دار بود چون همه فکرم که خراب بود ديگه ناجور اعصابم داشت بهم ميريخت ولی نه بازم گفتم مهم نيس چون خب بعضی آدما بالاخره خب زياد اشتباه ميکنن واسه من اين مهمه که اشتباهاشون عمدی نباشه.امشب تو وبلاگ يکی نظر دادم با اينکه ميدونستم نميزاره نظرم بمونه يعنی اصلاً نميزاره چاپ شه ولی خب گفتما بايد نظرمو بزارم چون وظيفه دارم به خاطر قولی که بهش دادم.آره امشبم تا خود صبح بيدار بودم آره وقتی من ميخواستم بخوابم تقريباً همه بيدار شده بودن همه ايران تقريباً بيدار بودن.
پ.ن:چه سخته وقتی ميبينی دوستت هيچی از حرفاتو نميفهمه خيلی سخته وقتی ميبينی که داری سرش شيره ميمالی.
پ.ن:امشب حالم داشت از خودم بهم ميخورد ولی نه من امشب هيچ کار بدی نکردم هيچ کاری حتی دروغم نگفتم به جز يه تيکه گفتم نه نميخوام حرفی بزنم ولی همه چيزو گفتم.
پ.ن:چرا بعضی آدما به اين فکر نميکنن که با کارشون ممکنه يه پسر اذيت شه يا يه دختر تو هچل ناجور بيافته.چرا نميخوان يه کم اون مخشونو به کار بندازن.
پ.ن:من خوشحالم که امشب همه حرفامو زدم با اينکه کسی چيزی نفهميد ولی خب من گفتم ميگم اگه توضيح بخواد کسی توضيح ميدم.
پ.ن:کاش ميشد يه حرفايی رو اينجا زد ولی نه نميخوام بيشتر از اين غمناک باشه تازه ميخوام وبلاگمو خوشرنگ کنم با يه عکس خوب که کسی ديگه نگه.........چون ميخوام اين آخرين کارم واسه بقيه کنم،من که همه چيزمو به خاطر دوستام دادم اين يکی هم روش باشه عيبی نداره به زودی خوشگل مامانيش ميکنم وبلاگمو.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امشب دلم گرفته خيلی دلم گرفته يادم مياد اون روزايی رو که دلم ميگرفت هر چی.......نه بد اموزی داره واسه بچه های زير ۱۸ سال(چون نميتونن گواهينامه بگيرن!!!!)آره يادم مياد که چيکارا ميکردم نميدونم از چی بايد گفت يعنی ميدونم ولی سخته گفتنش.بعضی وقتا که تنها ميشم به اين فکر ميکنم که نکنه من از بقيه بيش از حد انتظار دارم ولی خب اگه اينطوری باشه چرا هيشکی بهم نگفت نميدونم بايد به چه زبونی بگم خدا بس کن ديگه چرا به دوستام گير ميدی؟ خودمو که داری خفه ميکنی بسه ديگه آخه مگه من چيکارت کردم ديگه به تنگ اومدم باشه اينم قبول هر چی اصلاً تو بگی اصلاً حالم بهم ميخوره از هر چی که خلق کردی.ديگه نميخوام به هيچی فکر کنم ببينم يه سؤال اگه بگم دوستامم واسم مهم نيستن اونوقت ميخوام ببينم چيکار ميکنی؟ديگه اون وقت چه جوری ميخوای اذيت کنی.اما تو خوب ميدونی که واسه من هيچوقت دوستام بی اهميت نميشن خدا هر بلايی دوس داری سرم بيار من که خم به ابرو نميارم ولی دوستامو ول کن ديگه بسمه خدا منا خدا پرستم يعنی تورو ميپرستم پس نزار دستم خالی باشه وقتی ميگن مگه بهت چی داده؟ نزار دستم خالی باشه وقتی دارن لهم ميکنن .خدايا من هيچوقت نگفتم بهم چيزی بده اما ازت خواستم چيزايی رو که ميخوام نگير که خب اگه بگم چيا هستن به خودت قسم خيليا دلشون ميشکنه که چرا با من اينکارارو ميکنی.خدا اگه من يه اشغال به تمام معنام عوضش خب هيچوقت به کسی بدی نکردم اگه کسی بهم بدی کرد بخشيدمش مگه اينکه خودش نخواسته باشه ببين خدا من هيچ جا کم نزاشتم پس بس کن اين بازی مسخره رو من اگه پيامبر بودم اون وقت ميتونستی اذيتم کنی پس ولم کن بزار به آتيش خودم بسوزم تا مخلوقاتتو به آتيش درونم نسوزوندم خدا ميدونی من بهشتتو نميخوام پس ولم کن من از جهنم بدم که نمياد خيلی هم دوسش دارم پس نزار يه روز کاری کنم که خيليا کنار من جهنمی شن.خدا تو از همه قويتری ولی خب فکر نميکنی بسه اين کارات چرا بقيه رو اذيت ميکنی.ميدونم من بی ارزشم والا يه بار به حرفام گوش ميدادی ولی خب بقيه چرا؟ اگه ميگی من بدم چرا بقيه؟اگه من بدم باشم همش خلق تو هستش تو منو آفريدی پس تو مسئولی نه من.بسه خدا يه بارم بزار از مهربونيات بشنوم خسته شدم بس که جبرتو ديدم.تو خدايی قبول ولی چرا من بايد اين بلاها سرم بياد؟چرا من؟ اينو تو جواب بده تا ببينم سوالی واسم ميمونه يا نه.
پ.ن:هيچی واسه گفتن نمونده خدا بايد جواب بده.
پ.ن:ديگه دارم خسته ميشم از اين همه بلايی که خدا سرم مياره.
پ.ن:خداييش حضرت ايوب يه بار داشت ميلغزيد اما من حتی همون يه بارم نلغزيدم فقط اون معصوم بودو وظيفه اش بود که خوب باشه ولی من چون وظيفه ام نبوده يه اشغال از آب دراومدم.
پ.ن:ديگه ميخوام..................نه همون خفه شدن لغت بهتريه.
پ.ن:کاش ميتونستم يه جايی يه کم استراحت کنم کاش ميتونستم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز واقعاً روز قشنگی بود.يه روزی که تا عمر دارم شايد فراموشش نکنم ولی شبش.......
ديگه دارم پير ميشم امشب فهميدم که ديگه از جسمم هيچی نمونده هيچی حتی از روحم.امروز با يکی يه سری کارايی داشتم که خب نشد ببينمش،گرچه ميدونستم ولی خواستم به خودم اميدواری بدم که نشد.ميدونين ديگه هيچی واسم مهم نيس هيچی جز دوستام ولی کاش دوستامم يه کم از حرفامو بيشتر ميفهميدن کاش.......گر چه خب هميشه يه سری بهتر از بقيه ميفهمن ولی خب مطالب اصلی رو نه هيشکی متوجه نميشه.دلم خيلی گرفته خيلی.صبح خيلی خوش گذشت خيلی ولی خب بايد پسش ميدادم به خدا آره خب خدا حق داره حتما اون ميدونه که من چرا نبايد يه روزی خوشحال باشم.ميخوام بگم تصميممو ولی خب ترجيح ميدم حرفامو خفه کنم چون هيشکی طاقت شنيدن حرفای اصليمو نداره.امشب با يکی از دوستام يه کم صحبت کردم يه حرفايی اون زد يه حرفايی من ولی خب يه چيزی هست که ازارم ميده اونم اينه که من ميدونم که آخرين حرفی رو که بهش گفتمو بهش عمل نميکنه.امشب خيلی اذيت شدم خيلی.دکتر خيلی حرفا بهم زد ولی چه فايده وقتی که تو ميدونی چته وقتی ميدونی دکتر چی ميگه ولی نميتونی بهش عمل کنی.آره خيلی سخته که بخوام به اون حرفا عمل کنم چون حتی اگه خودم بخوام حتی اگه همه بخوان يکی نميخواد نميدونم به پای چه کاری هستش که خدا داره منو آزار ميده آخه مگه من چه بدی کردم؟نميدونم پس خفه ميشم.
پ.ن:امروز روز قشنگی بود اما من ميدونستم که خدا......هيچی بازم حرف خدا شد پس خفه ميشم.
پ.ن:امشب ميخواستم نيام تو اينترنت ولی خب دلم به حال چند نفری سوخت که به اميد من ميان،آره به خاطر دل اونا اومدم.
پ.ن:کاش ميشد امروز تموم نشه و کاش ميشد امشب خواب ميموندم و بيدار نميشدم تا بيشتر اذيت شم کاش......
پ.ن:خب بعضی وقتا يه سری بايد به آتيش چيزی بسوزن که نميدونن اون چيه.منو که کسی نفرين نکرده نميدونم چرا پس اينطوری ميشه.
پ.ن:از الان حاضرم قسم بخورم که فردا شبم داغونه چون ميدونم که داغونه پس از الان ميگم هيچی مهم نيس مثه امشب حتی اگه اين همه بلا سرم بياد بازم ميگم اشکالی نداره و خوب ميمونم البته سعی ميکنم که اينطوری باشه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

ميخوام امروز يه حرفی بزنم که تا کامل نفهمينش به هيچ دردتون نميخوره به جز واسه وقت گذرونی.
ميدونين هميشه از تضاد تو دنيا حرف کم پيش مياد ولی خب من هميشه تضادو خيلی حس کردم وقتی که من با سکوتم هر خاموشی رو شکستم وقتی با نگاهای پر از نفرتم سر تا پای عشقامو(همه کسايی که دوسشون دارم)نگاه کردم.وقتی با عشقو علاقه به کسايی که ازشون متنفر بودم فکر کردم.آره وقتی با صدای سکوتم فرياد ميزدم وقتی با فريادای ساکتم داد ميزدم.آره يا وقتی با بی علاقگی به چيزايی که دوس داشتم گوش ميدادم يا با علاقه به چيزايی که ازشون متنفرم گوش ميدادم.يا وقتی با عملم خلاف علاقه ام عمل ميکردم يا با کاری نکردن چيزايی رو که دوس داشتم انجام نميدادم.آره همه اينا يه جور تضادن.تازه خيلياشو نگفتم چون خيلی سخت تر بودن.آره خيلی وقتا با تضاد زندگی کردم،آخه ميدونين من با همه چی زندگی کردم تضادم يکيش بوده خب ميدونين اينارو واسه چی گفتم.خب معلومه واسه اين گفتم که يه چيزی به نام تضادو بخوام معرفی کنم ولی خب ميدونم بی فايدس.چون هيشکی نميتونه همزمان هم عاشق يکی باشه هم ازش متنفر باشه ولی من ميتونم.ميدونين آخه من يه عمره دارم اينطوری ميگذرونم از وقتی که شاديو غمام يکی شده آره حتی از قبل اون من خيلی با تضادم زندگی کردم.ولی ميدونين تنها مشکلی که در اين بين بودش اينه که همه تضادای من وقتی اتفاق ميافتن که همه خوابن(خواب......يعنی بی خبری)ميدونم خيلی سخته حرفام ولی تا جايی که بشه اسونش ميکنم ميدونين از بچگی من دنبال خيلی چيزا بودما يکيش اين بوده که يه آدم بتونه حرفامو بفهمه يعنی بتونه واسم معنيش کنه اما نه هيچ وقت به اين آرزوم نرسيدم(البته بودن آدمايی که بعضی وقتا يه چيزايی فهميده باشن ولی تا اخر حرفامو هيشکی نفهميد)آره يه عمر تو اين حسرت موندم که يكی از راه برسه و اين تضادمو بفهمه ولی نه هيشکی نبود.گرچه اين تنها چيزی نبود که خيليا ازم نفهميدن ولی خب يکيشون که بوده.آره امشب داشتم به اين فکر ميکردم که چی ميخوام آره من فهميدم که چی ميخوام چيزی که تو دستمه ولی خدا ميخواد از دستم بگيره اين خيلی بده ولی خب من اونقدر واسه اين مقاومت ميکنم که.....يا جونم بره يا اينکه اين دستم بمونه،که اوليش ممکن تره چون خدا.......به من يکی که رحم نکرده نميدونم شايد بالاخره يه روز ول کنه ولی خب مهم يه چيزه اونم اينه که هيچی ديگه واسم اهميت نداره هيچی جز دوستام.آره دوستایی که منو خيلی راحت فراموش کردن يا ميكنن،دوستايی که واقعا بعضی وقتا ميگم چرا خب يه بار نميخوان به يه تيکه از حرفام که هميشه هزار دفعه تکرارش ميکنم عمل کنن؟نميدونم يعنی ميدونم چيه آره تقصير دوستام نيست واسه اينه که دوسشون دارم چون ميدونم تقصير کسی هست که ميخواد من تنها باشم کسی که نميتونه قدرت منو روی زمين تحمل کنه،با اينکه من هميشه به يادش بودم و فقط با اون بودم ولی اون نه.
پ.ن:خيلی وقتا با تضادی که تو وجودمه خيلی حال ميکنم ولی خب مسئله اينجاس که هيشکی اون تضاد رو متوجه نميشه چون حتی اگه بخواد متوجه شه من نميزارم.
پ.ن:ديگه نميخوام بگم خدا بس کن چون اينم واسم اهميت نداره که چی ميشه چون ديگه هيچی واسم اهميت نداره هيچی جز دوستام.
پ.ن:ميدونم خدا هدفش چيه ولی اينبار ميخوام بگم نه چون حقمه که بگم نه چون.........هيچی ولش کنين.
پ.ن:ميدونين من خسته نشدم ولی کناريام چرا همشون خستن نميدونم بايد چيکار کنم چون دوس ندارم که اونا به خاطر من تو مشکل بيافتن.
پ.ن:ديگه به هيشکی نميگم حواست به حرفام باشه چون خب ديگه اينم واسم مهم نيست.چون خوب ميدونم که خدا نميخواد من همصحبتی داشته باشم حتی يه دوست نميدونم هدف چيه يعنی ميخوام بگم نميدونم چون اين بهتره تا بخوام به دليلش فکر کنم چون دليلش........نه بازم ول كنين.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز بازم مثه روزای قبل خوب بود مخصوصا که داره يه سری اتفاقای قشنگ ميافته.فردا کلی کار دارم از الان دارم فکر ميکنم فردا ناهار يا شامو چيکار کنم ولی خب بازم برام مهم نيست.راستی امروز يه سری اتفاقای بامزه افتاد.از همه مهمتر اين بود که يه سری فهميدن که من بيگناه بودم تو يه سری اتفاقا ولی هنوز از يه چيزی ميترسم اونم اينه که نکنه بخواد اتفاقی بيافته چون ديگه من خيلی با قبلم فرق کردم چون ميخوام جونمو واسه دوستام حفظ کنم پس هر کی بياد جلو واقعاً ميگم برو کنار يا از کنارش رد ميشم.نه من نميترسم يا کم نياوردم که ميخوام از کنارشون رد شم چون وقتی رد شم ديگه نفس بعدی وجود نداره.آره نميدونم شادم يا غمگين فقط ميدونم حالم خوبه و ديگه واسم هيچ اتفاقی مهم نيس.ديگه واسم همه چيز بی اهميت شده به جز يه چند نفری که خوب تا اخر عمرم واسم ارزش دارن يعنی تا نفس آخرم.امروز يه سری چيزارو واسه يه سريا توضيح دادم اما خب مسئله اينجاس که بازم بی فايده بود.راستی امشب يه سر رفتم گردش البته منظورم همون مهمونی کوچولوی خانوادگيه.به زور بردنم خونه داييم البته ميخواستم ديدنشون برم ولی خسته بودم.راستی امشب با يکی صحبت کردم که يه لحظه همه جام ناجور آتيش گرفت واقعاً احساس کردم که.......ولی خب چون ميخوام ديگه هيچ اتفاقی واسم مهم نباشه واسه همين بی اهميت از کنارش گذشتم.شب که اومدم تو اينترنت خيليا بودن ولی خب هيشکی واسم اهميت نداشت جز دو نفر که خب واسه همه رفتم جز يکی تا بتونيم راحت صحبتامونو کنيم.آره امشب زود خوابيدم چون ميدونم فردا روز سنگينيه ولی نه صبحش بلکه شبش،چون بر خلاف ميلم يه کاری کردما ولی خب اميدوارم که اينبار کارم بهم نريزه،فقط اميدوارم.
پ.ن:نزاشتم امروز واسم بهم بريزه ولی چند جا دلم ناجور گرفت البته نه همينطوری ولی خب بازم واسم هيچی مهم نبود.
پ.ن:فردا کلی کار دارم خدا کنه کارام درهم نشه چون فردا از اون روزاييه که نميتونم بگم اتفاقاش واسم بی اهميته.
پ.ن:يه احساس خاصی دارم که نميشه بگم خوب بود يا بد چون هيچی دربارش نميشه گفت هيچی.
پ.ن:فردا يا يه شب خوبه يا يه شب بد.خب پس بازم بهش فکر نميکنم چون ميدونم چی ميشه ولی خب ميخوام حتی به اين اميدوار نباشم که اتفاقی ميافته.
پ.ن:دارم ارادمو قوی ميکنم تا.........ديگه اگه اينبار مثه قديما تصميممو گرفتم خب ديگه نخوام به اين فکر کنم که چی ميشه چون متنفرم از اينکه بخوام فکر کنم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز خوب بودم چون ميخوام از اين به بعد خوب باشم.امروز رفته بودم دانشگاه.خب خوب بود.راستی امروز اونقدر با دوستام صحبت کردم که ديگه شارژ موبايلم تموم شد.امروز اول از همه يکی زنگ زد که خيلی وقت بود منتظر شنيدن صدای قشنگش بودم.همينطوری يه چند نفر ديگه هم زنگ زدن جالب اينجا بود که جز دو تا از تماسها منتظر بقيه بودم.آره امروز بد نبود.امروز خيلی خسته شده بودم طوری که نفهميدم کی خوابم برد ولی بعدش که بيدار شدم از خونه زدم بيرون نگاه عجيب مامان بابام حتی باعث شک من نشد  ولی وقتی به موبايلم نگاه انداختم که خب يه کم دير شده بود به خاطر همين زود برگشتم خونه البته بعد نيم ساعت.راستی امشب با يکی از دوستام تا خود صبح صحبت کردم.امشب به يه سری چيزا رسيدم يعنی در کل روز.راستی امروز يواش يواش داره معلوم ميشه که ميخوام چيکار کنم اما هنوز نه کامل معلوم نشده چون يه سری چيزای جديد امروز اتفاق افتاد که تصميم گرفتم يه کم بيشتر دقيق شم.ميدونين بعضی وقتا به يه سری چيزا شک ميکنم البته اصلاً درباره دوستام نيس بلکه به خودم ربط پيدا ميکنه ولی خب بالاخره بايد صبر کرد صبر. راستی ميخوام شاد باشم چون يه چيزی که فهميدم اينه که با ناراحت شدن من ممکنه يه سری ديگه هم ناراحت شن واسه همين ميخوام ديگه ناراحت نباشم.ميدونين ميخوام از اين به بعد هر اتفاق بدی که افتاد بگم چه جالب يه اتفاق ديگه و اگه هم يه اتفاق خوب افتاد بگم خب يه اتفاق بود،چون احساس ميکنم اينطوری بهتره.آره اينطوری بهترم طوری که ديگه ناراحت نيستم چون دوباره ميخوام چيزايی که کنارمه رو کنترل کنم چون ديگه ساکت بودن بی فايده شده ميخوام هر کی مياد جلوم بگم بفرما کنار به همين سادگی اگه نرفت من از کنارش رد ميشم آره فقط رد ميشم بعدشم خب.....اتفاق خاصی نمی افته.
پ.ن:بالاخره داره حالم خوب ميشه ولی اميدوارم اينبار موقتی نباشه.
پ.ن:تصميم بزرگمو هنوز نگرفتم ولی بزودی چرا
پ.ن:خب ميخوام بخندم چون به نظرم فکر کردن به اين ماجراها چيزی جز دردو غم واسم نداره پس ميخوام همه چيزو بزارم کنار.
پ.ن:دارم پروژمو شروع ميکنم و مهم اينه که ميخوام اينبار کاری کنم که تأثيرش تا آخر عمرم کنارم باشه،تا اخر عمرم.
پ.ن:خب چيز خاصی نمونده به جز اينکه بگم من همه رو دوس دارم اما تو اون تصميمم هيشکی تأثيرگزار نميتونه باشه جز خواسته خودم و نتيجه مستقيمم از اتفاقايی که ميخواد بيافته يا داره ميوفته هستش.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

خب امروز يه روز عادی بود.نميخوام بگم بد بود يا خوب.چون يه کار بزرگ کردم تصميمايی ميخوام بگيرم که همش به فردا بستگی داره،آره فردا.
امروز با يه سری از دوستام يه کم صحبت کردم.نميدونم ميخوام چيکار کنم يعنی هنوز ميخوام اميدوار بمونم.امشب يه مهمونی دعوت بودم،ديگه سعی کردم الکی نخندم،چون ميخوام از امشب يا نخندم يا اگه ميخندم واقعی باشه.امشب با يکی يه کم صحبت کردم،آره وقتی اون داشت ميخنديد من داشتم به اين فکر ميکردم که دارم چيکار ميکنم.بازم امشب همون بحث مسخره راه افتاد،بازم همه نشستن پای من تا يه کم منصرف شم ولی همشون اشتباه ميکردن چون نميخوان يه چيزو باور کنن اونم اينه که من وقتی يه تصميمو ميگيرم جز در شرايط خاصی که تعيين کردم حاضر به منصرف شدن از تصميمم نيستم.امشب با يکی از برو بکسمون که از جاهای دور اومده بود يه کم صحبت کردم.ميدونين يه چيزی فهميدم که نميدونم خوبه يا بد ولی هر چی هست نشون از خستگيم داره،آره از خستگيم از يه سری چيزا.امشب با يه سری يه فيلم خنده دار ديدم ولی سعی کردم فقط به فيلم نگاه کنم يعنی اصلاً به دنيا فکر نکنم آره يه جور خلسه مسخره.کلی پابه پای بقيه خنديدم چون اصلاً حالو حوصله نداشتم که کسی بخواد حرفی بزنه.کلی سعی ميکردن منو يه جا بنشونن تا حرفاشونو شروع کنن ولی مسئله اينجاس که من متنفرم من از سه سال پيش ديگه درباره اين بحث کر شدم هر کی هر چی بگه ميگم باشه حق با تو هستش ولی طوری اين جمله رو ميگم که از صد تا خفه شو بدتره.ديگه خسته شدما از تصميم گرفتن بقيه واسه خودم.ميدونين اگه به من بگن يه آرزو کن تا حتماً بهش عمل شه اينو ميگفتم که هر کی که نميخوام باهاش حرف بزنم ازم متنفر باشه و باهام حرف نزنه ولی حيف که اين فقط يه آرزو هستش و عمرا هيچوقت به واقعيت نميپيونده.راستی امشب با يکی از دوستای خيلی صميميم حرف زدم اميدوارم به حرفام گوش بده چون من باهاش طوری حرف زدم که يه چيزو غيرمستقيم بفهمه با اينکه بر ضد خودم کار کردم ولی خب من واسه دوستام از جون مايه ميزارم اينا که چيزی نيس.امشب دارم زود ميخوابم چون فردا ميخوام برم دانشگاه،ميخوام برم از اين جهنم نميدونم ولی ميترسم که بيرون اين جهنم خيلی بدتر باشه ولی خب ببينم چی ميشه.امروز جمعه ارومی بود چون همه سعيمو کردم اروم باشه گرچه خيليا خواستن بهم بريزنش ولی من حواسم بود.
پ.ن:نزاشتم امروز مثه بقيه شه ولی خب نتيجشم ديدم،آره ديدم.
پ.ن:خدا کنه فردا واسه بقيه روز خوبی باشه چون از چند روز پيش روزا واسه من خوب شدن،اما از نوع خاصی که خودم ميگم خوب.
پ.ن:خيلی جالبه واسم که خيليا فکر ميکنن من نااميدم ولی مسئله اينجاس که من اميدوارترين آدم دنيام،چون هيچی واسم جز اراده ام مهم نيس.
پ.ن:خستگی،نااميدی،دلزدگی،شکست،......يا خيلی چيزا ممکنه تو زندگی من به نظر بياد ولی هيچکدوم نيستن چون من خسته نميشم،نااميد نميشم،دلزده نميشم و يا هر اتفاقی که تو دنيا بيافته من هيچوقت شکست نميخورم چون اراده دارم.
پ.ن:به قول يکی اصلاً نميدونم دارم چی ميگم.اگه يکی فهميد حرفامو واسه خودم معنيش کنه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز خيلی حالم خراب شد طوری که حتی ديگه دستام کار نميکرد.نميدونم چی بگم از سرم بگم يا قلبم،ديگه چشام داشت ميزد بيرون از عصری اعصابم بهم ريخت خيلی بد هم بهم ريخت.امروز دل يکی از دوستام داشت ازم ميشکست ولی خب فکر کنم تونستم از دلش در بيارم.امروز با يکی از دوستام يه خورده صحبت کردم.ديگه نميدونم ميخوام چيکار کنم فقط دارم نفس ميکشم.امشب يکی از خاصترين شبام بود.امروز خيلی دستو پام لرزيد ولی شب ديگه ناجور رعشه گرفت همه بدنمو ديگه گفتم الانه که تموم کنم ولی نه هنوز زندم.امشب حالم از خودم بهم خورد که چرا من بعضی وقتا شک ميکنم چرا بعضی وقتا واسه ثابت کردن بعضی چيزا يه کاری ميکنم که حالمو بهم ميزنه اينکارام،چرا؟ ولی امشب يه اتفاقی افتاد که ديگه حداقل دلم به اين خوش شد که نه خيلی تنها نيستم يا شايدم اصلاً تنها نباشم با اينکه حالم خيلی خراب شد ولی خب عوضش چيزی که به دست اوردم ارزششو داشت من حاضر بودم واسه به دست اوردن اين حتی جونمم از دست بدم حالا که فقط يه کم حالم خراب شد ولی نميدونم چی بگم.هنوز که يادم ميافته همه تنم ميلرزه.راستی امشب من بعد از يه ساعت که ان شدم تونستم افامو بخونم بس که سرم شلوغ بود اما امشب يه تيکه به خودما مغرور شدم که چه ارزشی دارم من خيلی به خودم باليدم.ولی کاش فقط يه اتفاق ميافتاد.اتفاقی که نيافتادنش داره از تو منو له ميکنه ولی نه ميخوام ديگه حالم خوب باشه اگرم اون اتفاق نيافتاد باشه عيبی نداره منتظرش ميمونم.ميخوام يه پروژه بزرگو شروع کنم که خيلی سخته ولی خب اگه بتونم انجامش بدم ديگه هيچ مشکلی شايد تا آخر عمرم نداشته باشم ولی سخته البته من پشتوانه هايی دارم که حتی اگه اين پروژه هم شکست بخوره(که عمرا من همچين اجازه ای نميدم)ميدونم اونا نميزارن من هيچ احساسی کنم کاش بتونم محبت بعضيارو که تو سختيها به دادم رسيدن تو خوبيها جبران کنم چون هميشه ميسوزم تو اين عطش که يه کمکی به اندازه کارايی که تو سختيها انجام دادن من تو خوبيها(چون نميخوام سختی بکشن واسه اين ميگم تو خوبيها) براشون جبران کنم.خدا ديگه اينجا که ميشه ازت کمک بخوام ولی حتی اگه تو هم نزاری من کار خودمو ميکنم تا حداقل پيش خودم سرم بالا باشه.
پ.ن:ميدونم هروقت ياد امشب بيافتم همه تنم ميلرزه.
پ.ن:گرچه امشب با فضاحتی وصف ناپذير شروع شد ولی پايانش عالی بود.
پ.ن:امشب ديگه گفتم احتمالاً کارم به بيمارستان ميکشه ولی الان که دارم اينارو مينويسم احساس ميکنم خوبه خوبم.
پ.ن:کاش خدا برگرده به سمتم چون خيلی بهش نياز دارم خيلی.
پ.ن:اينبار مينويسم که من حالم خيلی خراب بود ولی الان خوبم و خوب خواهم موند البته با اجازه خدا.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

يه روز تو يه اقيانوس پهناور تعداد زيادی دلفين تو يه گروه بزرگ زندگی ميکردن.اون گروه خيلی معروف بودش چون اون گروه هميشه جلوی يه گروه کوسه که از جاهای دوری می اومدن هميشه موفق بودن و هيچوقت شکار ميشدن بلکه برعکس شکار هم ميکردن واسه همين هميشه اون گروه کوسه ها از اينا يه کينه قديمی به دل داشتن.(از اينجا به بعد داستان شايد دردناك باشه اما........نميدونم)
تو اين گروه دو تا دلفين بودن که هم ديگه رو خيلی دوس داشتن به نامهای ديم(دی ام يه اسمه) که پسر بود و ديانا که يه دختر زيبا بود.يه روز که اين دو تا با هم صحبت ميکردن،ديم رو کرد به ديانا گفت:ميدونی ميخوام بهت يه چيزی بگم که خيلی درد ناکه واسم اما بايد بگمش ولی...... ديانا حرف اونو ناتموم گذاشتو گفت:ديم هر چی هست ميخوام الان بگی چون نميخوام تو زندگيمون چيزی رو از هم پنهون کنيم. ديم با هر ناراحتی بود ادامه داد:ميدونی ديانا من هيچوقت نميخوام جلوی پيشرفتتو يا خوشبختيتو بگيرم پس يه جايی ممکنه مجبور شيم از هم جدا بيافتيم شايد واسه هميشه.ديانا خنديد و گفت:ديم همه خوشبختی من و پيشرفت من کنار تو هسش من هيچوقت نميتونم از تو جدا بيافتم.ديم با خنده گفت:باشه ولی من خواستم فقط بگم.ولی ديم تو دلش ميدونست که خيلی وقتا دلش شکسته پس هميشه آماده بود.
روزا همينطوری ميگذشت که يه بار اون کوسه ها به اين گله حمله کردن ولی ديانا که هواسش نبود داشت اشتباهی خودشو به کشتن ميداد که ديم نجاتش داد.آره ديگه از اون به بعد اون دوتا ديگه ديوونه هم شدن ولی هنوز يه مشکل بزرگ وجود داشت چون خانواده ديانا که باهاش قهر کرده بودن فهميدن که چرا ديانا ناراحت نبود چون يکی کنارش بود و هميشه بهش دلداری ميداد.آره هم خانواده ديانا هم خانواده ديم مخالف اين دوستی اون دوتا بودن ولی اون دوتا همديگرو خيلی دوس داشتن.
آره روزا همينطوری ميگذشت و اونا از سرنوشتی که خدا ميخواست واسشون رقم بزنه اصلاً خبر نداشتن.با اينکه ديم هميشه ميدونست که خدا خيلی وقتا دوس نداره اون خوشحال باشه اما به ديانا هيچی نگفت.آره روزا ميگزشتن تا يه روز ديم ديد ديانا خيلی سرد شده.واسه همين هی ميرفت باهاش صحبت کنه اما ميديد که اون غمگينه ولی هيچی نميگه.البته سابقه داشت که بعضی وقتا ديانا ناراحت باشه اما ديم اصلاً به روش نياورد که دليل ناراحتی ديانا رو ميدونه آره حتی صميميترين دوستای ديم هم نفهميدن که ديم ميدونه هيشکی جز خدا.تا اينکه روز به روز ديانا با ديم بد رفتاريش بدتر شد ولی بازم ديم ساکت بود چون ميدونست اگه ديانا بفهمه که ديم ميدونه چی شده خيلی ناراحت ميشد واسه همين ساکت موند.تا اينکه يه روز ديانا اومد کنار ديم گفت:ديم من ميخوام برم يه جای دور.جايی که شايد تا خيلی وقت نتونم برگردم يعنی خيلی وقت همديگرو نبينيم.اما ديم گوشش به اين حرفا نبود چون داشت غم ميخورد که چرا؟چرا خدا اين بلاها رو سر اون مياره؟ ديم برگشت رو به ديانا گفت:من که بهت گفتم دوست دارم هميشه بين من و خوشبختيت،خوشبختيتو انتخاب کنی.ديانا چشاش پر اشک بودش ولی ديم مثه يه ستون محکم وايستاده بود ولی داشت از تو خالی ميشد.ديم پرسيد کجا ميخوای بری؟ ديانا جواب داد:همون جايی که کوسه ها زياد ميان.جايی که اونا منتظرن تا پاتو بزاری تا تيکه تيکت کنن.ديم گفت:نه منم ميام ولی ديانا مخالفت کرد.ولی اونشب ديانا و ديم خيلی حرف زدن که ديگه هيشکی هيچی نميدونه.از اون شب به بعد فردا که ديانا رفت ديگه هيشکی ديانا يا ديمو نديده هيشکی.
بعضيا ميگن اون دوتا باهم رفتن يه جايی که ديگه خانواده هاشون دستشون به اونا نرسه.بعضيام ميگن ديمو تو اونجا ديدن ولی بعد از ديده شدن ديگه هيشکی ديمو برای بار دوم نديده البته ميگن.......کوسه ها حرف ديگه ای دارن ولی هر چی هست ديگه هيشکی نميدونه اون دوتا کجان،هيشکی بجز خدا.
پ.ن:واقعاً دوست داشتن چه کارهايی که نميکنه حتی يه نفر ميشه مثه ديم و خودشو واسه عشقش به کشتن ميده.
پ.ن:من همه اين داستانارو خودم مينويسم اما چون کليله دمنه رو دوس دارم ميخوام به شيوه اون زندگی آدمارو به حيوونا نسبت بدم.همه اين داستانا واسه عبرتن نه فقط خوندنو...........ولش كنين
پ.ن:واقعاً چرا بعضی وقتا خدا با ادما اين کارارو ميکنه.چرا؟واقعاً چرا؟
پ.ن:نميدونم اگه من جای ديم بودم ميرفتم يا نه.چون خيلی قسمتای زندگی من مثه ديم خوبه ولی اون عاشق بودش ولی من هنوز اين عرضه رو نداشتم(نميدونم شايدم به قول بعضيا عاشقم).
پ.ن:...........اونجاهايی که داستانو سانسور کردم ببخشيد چون بايد کم نوشت تا بشه خوندشون والا هر داستان من خيلی طول ميکشه خيلی.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

نميدونم بگم امروز خوب بود يا بد.ولی ميگم بد بود خيلی بد بود خيلی.امشب فهميدم که نبايد ديگه اميدی به هيچی داشته باشم امشب فهميدم که شايد.......نه ولش کنين گفتم از چيزای خوب ميگم.
آره امشب با چند تا از دوستای قديمی صحبت کردم با يکيشون فکر کنم يه ساعتی بود که پای تلفن بودم طوری که خب بوی سيم سوخته جدام کرد.شبم که چی بگم اخر شب موبايلم داشت گريه ميکرد نميدونم چرا اينطوری شدم.امشب فهميدم که دوستام همه چيزمن چون خيلی دوس داشتم يه کم ميموندن تا ببينمشون.راستی امروز خواستم دست از خودکشی بکشم ولی نه پشيمون شدم چون گفتم چه فايده اگه من نخوام خود کشی کنم که کسی ديگه نميگه محمد جون من تورو دوس دارم به خاطر من اينارو ول کن(البته همه اينا بايد شادتون کنه چون خودم دارم ميخندم چون ميدونين که خودکشی من يه شوخی کاملاً مسخره اس!!!!)آره امروز و امشب يه روز خاص بودن ولی کاش ميشد يه کم بهتر باشه.امشب ديدم خدايا زندگيم داره تکرار ميشه(البته با دوره تناوب کمتر از يک سال)امشب ياد کارايی که ميخواستم پارسال بکنمشون افتادم،کارای خيلی بزرگ که.......امشب ياد حرف يه فالگير افتادم که ميگفت تو زندگيت از ۲۴ سالگی خفن متحول ميشه ولی من هرگز حرف هيچ فالگيری رو باور نکردم پای حرفای اونم واسه اين نشستم که دل خوش باشه،گر چه نسبت به بقيه آدم شناس خوبتری بود ولی بازم اون نتونست همه چيزو بگه.امشب فهميدم که من بعضی وقتا خيلی احمق ميشم،امشب فهميدم که بايد هيچ کاری نکنم جز جون دادن آره اين تنها کاریه که ميتونه راحتم کنه چون ميگم خدا شايد حداقل به اين خواستم که کشيدن يه نفس راحته گوش بده البته اونم شايد.امشب چند تا کار بد کردم که هيچوقت خودمو واسشون نميبخشم ولی يه کاری کردم که تمام بدنمو سوزوند طوری که فقط خودمو به تختم سپردم چون سرم بد جوری درد ميکرد ديگه چه برسه به بقيه بدنم.باورتون نميشه الان چند روزه که قرصامو خريدم ولی هنوز نميدونم چه شکلين يا اينکه حتی چرنگين حتی اسمشونم نميدونم،ولی ميدونم که آخرش يا يکی از اون چند نفر منو واسه هميشه راحت ميکنه يا اينکه.........نه نميميرم خدا منو راحت ميکنه چون مردن که ساده ترين راهشه.
پ.ن:خوبه ميخواستم مثلاً شاد بنويسم ببين چی شد خب آخه من نميخوام دروغ بگم منو ببخشين.
پ.ن:امشب يه فکری به کلم زد ولی مسئله اينجاس که واسه عمل به اون فکرم بايد خيلی........نه اصلاً ولش کنين چون نميخوام فکرشم بکنم.
پ.ن:يکی نيست به من بگه تو که نميخوای يه سری چيزارو بگی يا بنويسی چرا ..............ميزنی خب از اول نگو ولی خب من ميگم چون ميخوام ويرايش نشده باشه يعنی همون وقتی که هر چی به ذهنم مياد بگم.
پ.ن:تورو خدا اونايی که ميتونين کمکم کنين کمکم کنين من دارم خفه ميشم........
پ.ن:..........اونايی که خفه ميشن ديگه چيزی واسه گفتن ندارن.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

نميدونم از الان تا کی وقته که بخوام اين کارمو انجام بدم ولی فکر نميکنم با اين اوضاعی که من دارم زياد طول بکشه.تازه دارم ميفهمم که من هميشه حق داشتم که ميگفتم دوستام همه چيزمن.دلم ميخواد دوستامو ببينم اما نميشه چرا خدا چرا ميخوای اين بلارو سرم بياری؟
ميدونين بعضی وقتا ميگم خدا هر بلايی ميخواد سرم مياره چون ميدونه من هيچوقت اسيبی به خودم نميزنم(قلبم تقصير خدا و بقيس نه خودم) آره واسه اينه که راحت هر بلايی که ميخواد سرم مياره.
ديگه اميدم کوره ميخوام دوستامو ببينم اما هر کدومشون يه مشکلی دارن آخه خدا چرا؟خب مگه من ازت چی خواستم که اين تاوانشه؟خدايا ببينم اين همه آدم ميشنن دعا ميکنن خودشونو اما من که فقط بقيه رو دعا کردم چرا حالا با من اينکارو ميکنی چرا ميخوای از دوستام جدام کنی؟مگه من چيکار کردم کفر گفتم؟ ناشکريتو کردم؟چيکار کردم که انقدر سنگين بوده؟ببينم به کدوم گناهم اين همه بلا حقمه؟خدا خب خودت همه چيزمو بهم دادی باشه حق ميدم ازم بگيريشون ولی يادت باشه که خودت ازم گرفتيشون.
نميدونم دارم خلو چل ميشم(گرچه از خيلی وقت قبل شده بودم)ديگه نميتونم فکر کنم چشام ديگه باز نميشه،سرم تير ميکشه،......آخه خدا به جبران کدوم گناهم؟به تاوان کدومش؟ آخه من مگه به کی ظلم کردم که اينه جوابش؟ نميدونم.خدا ميگن تو عالمی منم به اين اعتقاد دارم ولی خب ببينم به ازای کدوم دونسته ات من مستحق اين بلاها هستم چرا اين کارو با من ميکنی؟نميدونم شايدم حق با تو باشه آره من اشتباه کردم که از همه چيزم زدم.آره اشتباه کردم که از جونم واسه هر کسو ناکسی مايه گذاشتم آره اشتباه بود که هر زخمو ناراحتی رو به اين تنم خريدم راست ميگی غلط كردم با هر چی که داشتم به خاطر بنده هات جون کندم راست ميگی منم بايد مثه بقيه ميکشيدم کنار.راست ميگی به من چه که يکی داره اين گوشه شهر الکی کتک ميخوره چون حقشو خواسته.به من چه که ميخوام نزارم به هيچ دختری حرفی زده شه.راست ميگی من غلط کردم که طعم چاقو رو به جونمو به تنم خريدم تا نزارم اون بلا سرشون بياد.راست ميگی که اشتباه کردم که همه اينکارارو کردم آره خدا تو راست ميگی اشتباه بود. ولی خدا هر چی بگی به خودت قسم حقم اين نبود.آخه نميدونم به چی بگم شکر(اگرم چيزی نباشه به اين ميگم شکر که منو جای بقيه بدبخت کردی!!!!)به سلامتيم که ازم گرفتی که حالا بايد هيچی نخورم يا به پولی که دارم ولی نميتونم ازش استفاده کنم.شايدم بگی مامان بابای خوب، کو بهم دادی که کارشون همش تحقير منه آره شايدم به دوستام که ميترسم بگم دوسشون دارم چون اگه بخوام بگم  ميترسم ازم بگيريشون چون هر کی رو دوس داشتم ازم گرفتی.خب خدا تو بگو به چی من بايد شکر کنم البته شکر ميکنم ولی خدا نميگی اگه منو ببينن ميتونم يه نشونه از بی رحميت بشم؟نميگی اگه من يه روز زجرامو به زبون بيارم چقدر از بنده هات ميبرن؟تو حتماً فکر اونم کردی چون خدايی تو ميدونی که نميگم چون نميزارم کسی بخواد حتی يه لهطه به اين فکر کنه که تو شايد بعضی وقتا بدی کنی آره خدا خفه ميشم ولی اگه مردم يادت باشه که تو منو کشتی و نبايد منو به خاطر خفه شدن توبيخ کنی چون نميخوام زير بار مسئوليت اون حرفام باشم نميخوام به کسی مديون باشم.
هيشکی نميدونه اما تو ميدونی هدف بزرگ منو.تو خبر داری از کاری که ميخوام بکنم اما خدا ميترسم که اونجام بخوای اذيتم کنی.خدا قسمت ميدم بس کن اين بازی رو ديگه تحملی وجود نداره.بزار يه کم نفس بکشم خدا تو ميدونی که......نه ولش کن نميخوام خيليايی که اينجارو ميبينن بدونن ميخوام چيکار کنم نميخوام باز دوباره الکی اميدوار شم يا همينطوری ميتونن يا اينکه نميتونن ولی هنوز ميگم خدا تنها کسی که باعث مرگ من ميشه تويی که خب حقم داری چون جون من مال توست.
پ.ن:ميگردم پی جايی خلوت تا کنم كمی استراحت(نوشتش ادبی شد).
پ.ن:ميخوام يه نفس فقط يه نفس به خاطر خودم بکشم پس بزار اون يه نفسو حداقل قبل از مرگم طعمشو حس کنم.
پ.ن:خدايا هر چقدرم اذيت بشم ميگم دوست دارم نه اندازه دنیا چون حتی دوست داشتنم حسمو نميتونه بيان کنه.
پ.ن:يه تصميم الکی گرفتم که عمرا بهش عمل نميکنم چون نميخوام و نميخوام که بخوام.پس خيال همتون راحت باشه که اون بالا يه حرفی زدم واسه گذشتن وقت.
پ.ن:.............بازم سکوت چون ميخوام خفه شم و فقط از خوبيها بگم چون امروز يه چيزی فهميدم که دوست دارم فقط خفه شم شايد واسه هميشه خفه شم نميدونم خيلی سرم درد ميکنه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  | 

امروز يه روز نميگم خوب ولی بد هم نبود.امشب خيلی خستم نميخوام به هيچی فکر کنم چون دارم خوب ميشم ولی من نميخوام به هر قيمتی خوب شم امشب يه شب خاص هم بودش البته هم واسه من هم واسه خيليا چون يه چيزی فهميدم که نميتونم به هيشکی بگمش به هيشکی.بد جوری حالم خرابه.قرصايی که دکتر داده هنوز يه دونشم نخوردم نميدونم واقعاً دارم چيکار ميکنم اما بهش ميگن خود کشی.نميدونم چرا بعضيا فکر ميکنن من احمقم چرا؟ ولی خب بهشون حق ميدم چون اين يکی از راهايی هست که بقيه رو ميپيچونم امشب با يه سری صحبت کردم که يکيشون اشنا در اومد يعنی فاميل يکی از دوستام.نميدونم چی بگم کلی کار ريخته سرم خيلی نميدونم دارم چيکار ميکنم يا به کدوم سمت ميرم سر يه دوراهی گير کردم که ميدونم هر راهی رو انتخاب کنم ميميرم ولی خب يکيش تنهايی ميکشه منو يکيش اينه که نزديکی ميکشه نميدونم.الان کليد نجاتم دست چند نفره که خودشون خبر ندارن.امروز کلاً همش زجر بود چون مبعث يه خاطره بد واسم داره که هيچوقت فراموشش نميکنم،هيچوقت.امروز ياد حرفايی افتادم که قلبمو شکست ولی خب بازم سکوت بهترين چيز بود تا فراموششون کنم ولی آخرش جماعت اشکمو در اوردن.نميدونم چه جوری حرفای دلمو بزنم چون من مطمئنم که همه چيزو ميگم ولی خب بقيه خيلی کم متوجه ميشن يا اگه متوجه ميشن نميتونن کاری کنن.نميدونم فردا شب يه اتفاق مهم ميافته خيلی مهم.کاش بشه بتونم يه نفس بکشم که تو اين راه دو سه نفر ميتونن کمک کنن اما من نميتونم از بقيه انتظار داشته باشم که هر کاری کنن خوب بعضی کارا انجامش سخته،نميدونم اصلاً ولش کنين.
پ.ن:امشب فهميدم خيلی احمقم سعی ميکنم امشبو بخندم چون ميدونم که فردا شب خيلی سخته خيلی
پ.ن:خوبه دکتر گفت بايد سعی کنی فشاری به خودت نياری ولی مگه ميشه،نميدونم چی بگم خدا يه عقلی به بعضيا بده.
پ.ن:نميخوام بدم مياد از خودم چون دارم کار بزرگمو دوباره تکرار ميکنم،من نميخوام حيوون بشم مثه خيليا ولی خب کمک ميخوام ولی........
پ.ن:خسته شدم کاش .....نه کاش حرف بيخوديه خوشم نمياد
پ.ن:.........اينم نميگم چون زشته ولی ببخشيد که خيلياتونو اذيت کردم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  |