امروز يه روز معمولی بود.يکی از دوستام رفته بود يه جايی که من آرزو داشتم کنارش باشم ولی خب عادت کردم به اينکه خدا ميگه اگه بميری هم بايد زجر بکشی.غصه زياد شده نه اين حرف من نيس حرف بقيس من که به زندگی اميدوارم و ميدونم همه چيز خوب ميشه همه چيز.ميخندم به اينکه چقدر ميشه زندگی رو زيبا تصور کرد چقدر ميشه به خودت دروغ بگی.امروز ميشه گفت من بيدار نبودم چون تازگيا نميدونم چی شده که هی ميخوابم يعنی اميدوارم چيزی که فکر ميکنم نباشه.من گفتم از اين ببعد ميخوام شاد باشم و به هيچی فکر نکنم و جالبه که تازگيا زياد خوابم مياد هربارم که ميخوابم خوابای خوشگل ميبينم خوابايی که خيلی دوسشون دارم!!! نميدونم آخه من چه گناهی کردم که تو خوابم هی زجر بايد بکشم.خدا فقط يه سؤال ازت ميپرسم به نظرت واقعيت دنيا کافی نبوده که حالا ديگه خوابمم ازم گرفتی؟ ببينم شايد من بايد هی زجر بکشم ولی واسه چی؟ من به کی ظلم کردم که اينطوريه؟ مامان بابام که نفرينم نکردن تازشم منم که به گردن اونا حق دارم آخه خدا کيه که بتونه ازم ناراضی باشه؟من خدايا کدوم کارو بيجواب گذاشتم که اينه حقم جز کارای يه سری که هنوز نتونستم جبران کنم که اونام که منو خيلی دوس دارن خدا به کدوم دليل داری زجر ميدی؟خدا بس نيس؟ باشه بس نيس.امشب با يکی از دوستام کلی صحبت کردم اون خالی شد ولی من!!!نميدونم.خيلی جالب شده زندگيم وقتی بيدارم حرص ميخورم وقتی ميکپم حرص ميخورم نميدونم چی شده.فردا قراره برم پشت رل بشينم اميدوارم کسی اعصابمو بهم نريزه چون نميخوام جلوی بابام يا داداشم بخوام با ماشين کارای بد کنم.فقط ميتونم بگم اميدوارم خدا بس کنه همين.
پ.ن:امروز خيلی بيدار شدمو خوابيدم ولی خب کلاً همش عذاب شده خوابام نميدونم چيکار کنم کاش ميشد بتونم يه خورده واسه خودم زندگی کنم اونوقت ميدونستم بايد چيکار کنم تا ديگه غمگين نباشم.
پ.ن:امروز خيلی جاها ديگه قرصم جواب نداد حتی صدام درنميومد تا بگم يه دونه از اون قرصامو بدين کوفت کنم.ديگه نه ماست جواب ميده نه هيچی با اين اعصاب من فقط يه چيز جواب ميده: راحت شدن که يعنی مرگ.
پ.ن:بعضی وقتا دلم به حال خودم ميسوزه که کاش يه کمم دلم به حال خودم ميسوخت ولی نه نميخوام.بعضی وقتا آدما خيلی نفهم ميشن و نميتونن رمز اصلی حرف منو بفهمن به يکی هی حرف ميزنم ميگه تو چرا با دخترا لجی نميفهمه که ميخوام بگم هی دختر مواظب کلات باش داره باد ميبرتش خب به من چه که چه بلايی ميخواد سرش بياد وقتی نميفهمه منظور حرفامو.
پ.ن:امشب وقتی نگاه کردم به کوهی که کنار اتاقم درست کردم خندم گرفت خداييش واسه کنکور خودم يه دهم اينم کتاب جمع نکرده بودم اما خب اون دوستم واسم خيلی عزيزتر از اين حرفاس،اميدوارم بتونم يه چيز خوب واسش گير بيارم.
پ.ن:روزا شب ميشن،شبا صبح روزا پشت سر هم ميگذرن،ماها سالها قرنها ولی آدم همونجايی مونده که بابا مامانش موندن چرا؟بعضی وقتا ميگم شايد تقصير منه که از آدما زياد انتظار دارم ولی حتی اگه من نابغه ترين آدمه رو زمينم باشم بازم هيچی فرق نميکنه چون من هيچوقت انتظار زيادی ندارم.نميدونم چرا هر کسی به من رسيد جز يه تعداد کمی همشون ناجور خنگ شدن.اميدوارم يه روزی برسه که همه معنای برابری رو بفهمن.
پ.ن:امروز خيلی بيدار شدمو خوابيدم ولی خب کلاً همش عذاب شده خوابام نميدونم چيکار کنم کاش ميشد بتونم يه خورده واسه خودم زندگی کنم اونوقت ميدونستم بايد چيکار کنم تا ديگه غمگين نباشم.
پ.ن:امروز خيلی جاها ديگه قرصم جواب نداد حتی صدام درنميومد تا بگم يه دونه از اون قرصامو بدين کوفت کنم.ديگه نه ماست جواب ميده نه هيچی با اين اعصاب من فقط يه چيز جواب ميده: راحت شدن که يعنی مرگ.
پ.ن:بعضی وقتا دلم به حال خودم ميسوزه که کاش يه کمم دلم به حال خودم ميسوخت ولی نه نميخوام.بعضی وقتا آدما خيلی نفهم ميشن و نميتونن رمز اصلی حرف منو بفهمن به يکی هی حرف ميزنم ميگه تو چرا با دخترا لجی نميفهمه که ميخوام بگم هی دختر مواظب کلات باش داره باد ميبرتش خب به من چه که چه بلايی ميخواد سرش بياد وقتی نميفهمه منظور حرفامو.
پ.ن:امشب وقتی نگاه کردم به کوهی که کنار اتاقم درست کردم خندم گرفت خداييش واسه کنکور خودم يه دهم اينم کتاب جمع نکرده بودم اما خب اون دوستم واسم خيلی عزيزتر از اين حرفاس،اميدوارم بتونم يه چيز خوب واسش گير بيارم.
پ.ن:روزا شب ميشن،شبا صبح روزا پشت سر هم ميگذرن،ماها سالها قرنها ولی آدم همونجايی مونده که بابا مامانش موندن چرا؟بعضی وقتا ميگم شايد تقصير منه که از آدما زياد انتظار دارم ولی حتی اگه من نابغه ترين آدمه رو زمينم باشم بازم هيچی فرق نميکنه چون من هيچوقت انتظار زيادی ندارم.نميدونم چرا هر کسی به من رسيد جز يه تعداد کمی همشون ناجور خنگ شدن.اميدوارم يه روزی برسه که همه معنای برابری رو بفهمن.
لينك مطلب  توسط Last Survivor
|
