تبليغاتX
خاطرات من - یه روز ......خب بدون نام

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

امروز که از خواب بيدار شدم کلی منتظر زنگ زدن يه نفر بودم اما خبری نشد.راستی امروز رفته بودم پشت فرمون يه ماشين بيچاره يه تيکه يه جوونی يه اشتباهی کرد ديگه من قاطی کردم،تموم شد ديگه يه دنده تخته گاز بابا با مهدی چسبيدن به صندليها حالا اين ديگه محمد بود که يه خيابون خوشگلو با پيست فرمول يک اشتباه گرفته خب وقتی ديگه لايی بازی شروع شد زود تموم شد چون حالش رفت تو قوطی البته مال منم رفت چون پدر اظهار داشتن تا يه ماه ديگه بازم ماشين بی ماشين.هيچی يه چند جا ديگه هم يه کارايی کرديم و بالاخره برگشتيم خونه.بعدش رفتم يه خورده لباس خريدم.يه کمم بيرون بودم.تا اينکه شب که نه نصف شب برگشتم خونه.طبق معمول اومدم پای کامپيوتر تا صبحم سرو کله زدم باهاش.امشب به اين فکر کردم که پس فردا ميرم دانشگاه اما نه دانشگاه واسم مهم نيس چون عصرش کلی کار دارم اون مهمتره.جالبه که دنيا چه عجيب غريب شده اتفاقای جالبی ميافته اونايی که کاملاً بهت اعتماد دارن بهت شک ميکنن و اونايی که نبايد اعتماد داشته باشن تا چه حدی بهت اعتماد ميکنن.امشب تصميم گرفتم واسه يکی يه سری کارايی کنم چون يادمه اون يه کمکی بهم کرده بود و اين نامرديه که آدم کمک خواهر سابقشو فراموش کنه من يه جا بهش مديونم چون يه کاری کرد که کار من سریعتر راه بيافته يعنی کارم يه روز جلوتر افتاد خب منم بايد کمکش کنم تا گول يکی از شاگرد کوچولوهامو که نه گول يه اشغالو نخوره.امشب تا خود صبح با دوستام صحبت کردم.حيف که خسته بود رفت والا ميخواستم حرفای جديد بزنم اما خب عيبی نداره من عادت کردم که خدا هميشه منو بندازه زمين و هروقت ميخوام حرف بزنم خفم کنه،خب خداس ديگه هر کاری کنه من ميگم باشه.
پ.ن:خير سرم ميخواستم امروز اونقدر ارومو يواشو خوب برونم که بابام ديگه ماشينو بهم بده اما خب يه کورس چند تا لايی يکی دوجا کل کل با بقيه.و اما يه جا ارتيست بازی که نه خب من ماشينو جمع کردم اونا گازانبری داشتن ميومدن تو شکم من.خب بابا گفت آفرين محمد خوب ميرونی اما هنوز زوده که ماشين دستت باشه.
پ.ن:بهم ميگن تيره نپوش،جاش رنگای شاد بپوش بعد که شاد ميپوشم ميگن چرا انقدر جيغن اين رنگا.يکی نيس بگه بالاخره من بايد چه کنم خسته شدم بس که هی تغييره قيافه دادم.اما خب من که پول ندارم لباس بخرم بزار هر چی ميخوان بگن.
پ.ن:بعضی وقتا از خودمم بدم مياد که چرا من با هر کسی صحبت ميکنم يه بار نشد طوری که ميخوام بشه کسی که ميخوام مخش زده نشه ناجور آويزونم ميشه،کسی هم که ميخوام اخطارامو بفهمه نميفهمه نميدونم خدا به داد اينا برسه من که نتونستم کاری واسشون کنم جز اينکه مجبور شم خودم جاشون تصميم بگيرم اين راه اخر بود.
پ.ن:يکی از بچه هامون رفته.اصلاً حالو حوصله ندارم.يادش بخير چقدر سر من حرف شنيد ولی يه بارم نشد که بگه من ديگه محمدو دوس ندارم چه ساده بود بيچاره هميشه دوسش داشتم اما در حد يه خواهر اما مثه اينکه اون يه کم با من فرق داشت اون نامه ای که قبل از رفتنش نوشت آتيشم زد فهميدم که از جايی زده که نتونم جلوی رفتنشو بگيرم.ديدنش موند تا سال بعد اگه زنده باشم.يادش بخير صحبتا از اين شروع شد که اون ميخواد منو تور کنه اما اون جدی حرف ميزد من با شوخی البته اون ميدونست که من سر به سرش ميزارم اما دل که حرف منطقی نميفهمه اميدوارم اونم بشه مثه من.
پ.ن:پس فردا ميخوام برم قبرستون منظورم همون دانشگاهه.به اين فکر ميکنم که چه جالب بود پارسال با چه ذوقی رفتم دانشگاه.البته ذوق من از يه چيز ديگه بود چون از بچگی روز اول مدرسه فقط يه جذابيت واسم داشت شناختن نقطه ضعف بقيه.اما اينبار........امسال که برم دانشگاه ديگه مثه هميشه نيست چون پارسال يه پسر سالم بودم الان با يه قلب.....البته پس فردا ميتونه جذاب باشه اما نه به خاطر صبحش به خاطر عصرو شبش.متنفرم از همه دانشگاه به جز دوتا پسر، شايدم بيشتر شن.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  |