تبليغاتX
خاطرات من - اخرین جمعه تابستون شد اخرین روز

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

امروز روز خيلی قشنگی نبود چون فردا قراره دانشگاها شروع شه منم بيحالم.فردا چند تا کار بايد انجام بدم يکيش آمار گرفتن از وروديهای جديده بايد ببينم واسه نقشه خوشگلم چند نفر هستن که همراهمن.دلم نميخواد اين ترم تلفات زياد شه مثه ترم پيش که کل تلفات فقط دو نفر بودن ميخوام اين بار کاری کنم که ديگه بدون اتفاقای داغون برنده شيم.ديشب لباسامو خريدم امشب ميخواستم برم کفش بخرم که نشد.امروز وقتی نگاه کردم به يه  سری چيزايی که جاش جز رو ديوار قلبم رو ديوار اتاقمم مونده.امشب وقتی داشتم وسايلمو ميچيدم چشمام به کلاسورم افتاد.يه اسم رو کلاسورم بود که خواستم پاکش کنم چون ديگه نميخوام اسمی رو کلاسورم باشه ولی پاک نشد يادم اومد که خودم طوری نوشتمش که پاک نشه.وقتی به اين فکر ميکنم که چه اتفاقايی افتاده فقط يه دعا ميکنم چيزی که حدس ميزنم اشتباه باشه چون ديگه نميخوام مثه پارسال بشه،ميخوام امسال،سال من باشه ديگه نميخوام يه خورده هم کوتاه بيام ميخوام قدمامو محکم بردارم ميخوام اينبار ديگه بفهمونم برای چی من شدم پادشاه اميرکبير و بهترين دوستم شده ولیعهد من البته اگر به من بود من دوست دارم هميشه اون وزيره باشم که از پشت پرده کارارو درست ميکنه.ديگه نميخوام بزارم اشتباهی رخ بده تو دانشگاه ديگه وقتشه نشون بدم من چه جوری هدايت ميکنم گرچه الان تو دانشگاه سربازامو راه انداختم فقط ميمونه تو دخترا که به موقعش جاسوسامو تو بين اونام راه ميندازم.آره اينبار ديگه از اون رحما خبری نيس مگه اينکه اتفاق خاصی بيافته که بايد من بخوام دوباره نرم شم و اينبارم سخته من نرم شم چون اينبار من سه نفرم نه يه نفر.ميخوام درس بخونم اما اينبار ديگه هر کی بخواد سرشو بالا بياره خودم با گيوتين قطعش ميکنم.
پ.ن:چه جالبه فردا خيليا ميرن دانشگاه همه خوشحالن چون يه جای خوب قبول شدن.يه عده هم بعد از يه مدتی ميفهمن ولی اين مهم نيس.مهم اينه که من اينبار با حس نفرت پامو تو دانشگاه ميزارم شايد اين بار ببر زخمی با خنده سلام کنه اما زخمی که رو تنش نشسته خيلی خطرناکش کرده.شايدم بهتره بگم من شدم همون گرگی که بارون ديده اما نه ميگن گرگا تنها ميمونن اما من اميدوارم هميشه نفس دونفر کنارم باشه.
پ.ن:فردا خيليا رو ميبينم اما فقط تو اين بين يه عده مهمن که خب بايد منو ببينن،فردا همه با ديدن من سعی ميکنن بخندن اما مسئله اينجاس که اگه به چشمام دقت کنن ميبينن که جداً خونی شدن.
پ.ن:امشب اصلاً خوابم نمياد،نميخوام به چيزی فکر کنم ميخوام فردا واسم همه چيز غيرمنتظره باشه اما نه نيس چون ميدونم فردا کيا عاشقانه نگاهم ميکنن(بهتر بود بگم کی نه کيا)و اينکه چه کسايی با نفرت از ديدن اينکه محمد چه پرصلابت تر شده،ازم ياد ميکنن.
پ.ن:وقتی يادم مياد مهر پارسالو و ابانو ميگم تف به تو محمد.چيکار کردی با اين بدن؟هر بلايی تونستی سرش اوردی.وقتی به دستم نگاه ميکنم،وقتی به ديوار اطاقم نگاه ميکنم،وقتی به ضربانای قلبم فکر ميکنم ياد غمو غصه هام ميافتم،ياد اين ميافتم که محمد چيکار کرد تو بارونا،يادم مياد چه دلايی رو از نو ساختم اما هر کسی رسيد بهم محکم کوبيد به شيشه عمرم يادم مياد چه خفتايی کشيدم سر کارايی که نکردم......اصلاً ولش کنين نميخوام دوباره يادم بياد.
پ.ن:مثه سربازايی که ميخوان واسه جنگ برن آماده شدم.لباس رزم که نه ولی لباسای قدرتمو پوشيدم.دارم به اين فکر ميکنم که خدا کنه اين تن بتونه تا عصر تحمل کنه سختيارو چون نميخوام به هيچوجه عصرم خراب شه.يکی نيس بگه محمد تو چرا انقدر..............خلو ديوونه ای؟خب ديگه اين يه راه واسه پيچوندن حرفامه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  |