تبليغاتX
خاطرات من - اولین روز قبرستون!!!!

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

امروز اولین روز دانشگاه بود.صبح بيدار شدم هنوز آفتاب در نيومده بود که صورتمو خوشگل کردم.يواش يواش همه رو بيدار کردم.نشستم صبحانمو خوردم.ديشب اصلاً نتونستم بخوابم به جز دو يا شايدم سه ساعت.امروز صبح يهو تصميم گرفتم خيلی خوشگل شم واسه دراومدن چشم يه سری.بعضی وقتا ميشه که.................نه هيچی نميشه.خب همينکه رسيدم دانشگاه يکی از وروديهای جديدو ديدم گفتم واقعاً خدايا چرا بعضيا خيلی خنگن هيچی منو يه ربع دم دره دانشگاه نگاه داشته البته وقتی پشت سرمو نگاه کردم فهميدم نه مثه اينکه همشون خنگن دقيقاً شده بود مثه صف نونوایی پشت من صف بسته بودن.بالاخره خانوم اجازه دادن بريم تو البته خب منم اقدامشو بيجواب نزاشتم نميدونم چرا يهو خيلی محکم خورد زمين!!!!نه من اصلاً تقصيری نداشتما!!!!خب ميتونين باور نکنين.بعدش رفتم دانشکده خودمون بچه ها رو ديدم کلی سلامو خنده باهم کرديم.بعدش رفتم سر اولين کلاس چه استاد با مزه ای بود.کلاس بعدی رو تا عمر دارم سعی ميکنم فراموش نکنم.دقيقا از چيزی که ميترسيدم سرم اومد.سعی کردم اصلاً واسم مهم نباشه ولی خب واسم مهم بودش.آره کلاس سوم هم تشکيل نشد.امروز قيافه های خاصی رو ديدم اما نه هيچکدومشون واسم اونقدر مهم نبود.وقتی يکی داشت خودشو واسم لوس ميکرد،وقتی يکی ديگه ديدم موهاشو مش کرده،وقتی........کلی هستن اما همشون يه چيز مشترک داشتن همشون حالمو بهما زدن همشون.امروز کلی تو دانشگاه گشتم ولی بازم يه حس خاص داشتم انگار يکی تو گوشم داد ميزد محمد امروز يه اتفاق ناجور تو راهه اما سعی کردم به چيزی فکر نکنم تا اينکه بالاخره افتاد ولی سعی کردم با تمام قدرتی که واسم نمونده از کنارش با بی تفاوتی بگزارم که موفق بودم تا حدی.بالاخره به سمت خونه راه افتاديم البته با يکی از دوستام.تو راه کلی خنديديم منم سعی کردم اون اصلاً از حال خرابم چيزی نفهمه چون نميخواستم بازم دلش واسم بسوزه.امروز عصرو شبم به سادگی که نميشه گفت.گذشت چون نامرديه اما هنجرم داشت آتيش ميگرفت اما از يه چيز خوشحال بودم کسی از سرخی چشمام از صدای گرفتم از خستگی تنم از صدای التماس گونم چيزی نفهميد(خب چون من که الان اينو مينويسم ديگه ديره واسه همين فهميدنش مهم نيس.)امشب خواستم به يکی اخطار بدم اما خب من چيکار کنم که نفهميد.امشب خواستم شب بيدار شم با يکی صحبت کنم اما موبايلمو خاموش کردن تا خوابم بهم نريزه آخه من شب خيلی دير برگشتم خونه.امشبم واسه سحری بيدار شدم يه چی کوفت کردمو يه خبری از حالم به يکی دادم و حالا ميرم ميکپم تا فردا صبح.
پ.ن:امروز فهميدم که نه اصلاً خالی نبستم که من واقعاً ميخوام يه بلايی سر دانشگاهم بيارم تا ديگه از اين ببعد همه بدونن که من با هيچکس شوخی ندارم جز دوستام که خب روز به روز دارم از تعدادشون کم ميکنم تا بدونم تکليفمو.
پ.ن:امروز يه سری نگاه تو چشمام ميخواست خرابم کنه واسه همين سریع مسير نگاهمو عوض کردم اما يکی از نگاها نامردونه لهم کرد وقتی تو چشم رفت حتی فرصت نکردم يه خورده پلکامو جمع کنم همون طوری خشکم زد گرچه خب شايد پنج ثانيه هم نشد ولی خب ديدن چشمای من خيلی سخته اما اين بار اين من بودم که نتونستم فرار کنم.
پ.ن:امروز خيليا،خيلی حرفا زدن اما يه سرياشون قلبمو سوزوند چون دوست ندارم اينطوری کسی باهام صحبت کنه.طبق معمول بازم پيش خودم تحقير شدم بدون اينکه کسی بفهمه چی شده محمد تو خودش شکست اما بازم نزاشت حتی صدای اهش در بياد.
پ.ن:امروز تمام سعيمو کردم هيشکی نفهمه حالم خرابه از صبح فقط خنديدم تا همه بگن محمد چه شاده امروز اما حالم خيلی خراب بود تازشم که اون اتفاقه افتاد.شب يه لحظه گفتم سرم ديگه شکست ولی نه مثه اينکه سر من از اون اهن محکم تر بود چون سرم بادم نکرد ولی خيلی درد گرفت.مثه اون دسته بيلی که خورد جايی که قبلاً همه آدما شکسته بودنش شانس اوردم که قلبم سر جاش نبود والا قلبم بازم ضربه ميخورد.
پ.ن:امشب وقتی داشتم برميگشتم چن تا جا خوابم برد اصلاً نفهميدم بعضی خيابونای بزرگو چه جوری رد کردم اما رسيدنم به خونه يعنی اينکه هنوز سالمم.چشمام درد ميکنه مثه سرم اما چيکار کنم اينم يه جور بدبختيه ديگه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  |