امروز با هر زوری بود خودمو رسوندم دانشگاه.گلوم بدتر داره ميسوزه تب ندارم اما چشمام گوله آتيشن.امروز وقتی داشتم ميومدم دانشگاه به يه سری چيزا فکر کردم.ولی خندم گرفت که چرا من بايد يه همچين لطفی به يه سريا کنم؟ البته خب واسه بقيه کاری کردن لطف نيست وظيفست اما خب بعضی وقتا نه نميشه.امروز وقتی رسيدم ديدم در کلاس بستس يه کمی با دوستام صحبت کردم.سعی ميكنم خنده از رو لبام دور نشه چون من وقتی شادم بهتر ميتونم واسه بقيه باشم تا وقتی ناراحتم چون تو ناراحتی سکوت من خيلی آزار دهنده ميشه.وقتی اولين استاد اومد سر کلاس ديدم نه خيلی شادو خوشحاله.يه لحظه داشت خندم ميگرفت اما يه نگاه خندمو حذف کرد.يه نگاه هست که خيلی ازارم ميده ولی خب نميتونم بگم از اون نگاه متنفرم.ميدونين من از زل زدن هميشه متنفرم اما بعضيا پارتيشون خيلی کلفته.امروز وقتی کلاس اول تموم شد يه اتفاق عجيب افتاد يهو ديدم واحدی که ترم پيش من پاس کردم چه کلاس شلوغی داره،اين واسم عجيب نبود چون خيليا اين واحدو افتادن اما خب ديدن بعضی قيافه ها خب عجيب نبود چون عجيب يه لغتيه که خيلی کم مياره جلوی اون حس منو يه سری ديگه.اما خب خيلی راحت از يکی پرسيدم اونم خب منو بيجواب نزاشت خب بالاخره آدم بايد هميشه جاسوساشو فعال نگه داره مگه نه؟ (نگين بدم چون تقصير من نبود که اون خواست جاسوس بشه خودشه که منو دوس داره هنوز نميدونم به چيه من دلبسته.به بيريختيم يا فقرم شايدم به يه آدمی که خيلی ضعيفه نميدونم!!!)بالاخره امروز يه کم ديگه گذشت اما يه اتفاقی افتاد که ميدونم اگه الان بگم خيلی ناراحتم کرد يکی فکر ميکنه واسه دلداريش ميگم اما به خدا خيلی ناراحت شدم آخه به اين سرعت خيلی ناجوره.دو تا کلاس بعدی تشکيل نشد.من اومدم خونه با يه حال داغونتر از داغون.عصری يکی زنگ زد يه کم صحبت کرديم.بعدشم افطار کردمو رفتم يه جايی که ميخواستم کفش بخرم.طبق معمول ايرانيو دبه کردن خب.......اما از اونجايی که من هيچوقت تو بدقولی رحم ندارم خب يارو يه کفش ديگه جور کرد که خب از قبليه بهتر بود.فردا يه جايی قرار دارم ميخوام با اين کفش تازه هام برم.نه به خاطر اينکه قرار دارم نه واسه اينکه ميخوام فردا يه جور ديگه لباس بپوشم چون............خب دليلش به علت وجود دخترای فضول زياد که اينجا نظرای ناجور ميدن مخفی ميمونه تا بسوزن.امشب يه کم راحت تر سرمو رو زمين گذاشتم چون فردا کلی کار دارم،بايد نصف تهرونو بگردم.فقط اميدوارم حداقل يا حداکثر پيش نياد(اگه اين جمله نامفهوم بود نگران نشين رمزه.).
پ.ن:امروز خواستم خوب باشم خيلی خوبو مهربون خواستم برم دل يکی رو به دست بيارم چون با اينکه نميدونم چرا هی خودشو به من که مثل يه ديوار اهنينم ميکوبيد،ولی من دلشو شکستم خب ميدونين من از خيليا بدم مياد اما خب اونايی که ازشون بدم مياد..........هيچی فقط بگم اون کسايی که فکر ميکنن من ازشون بدم مياد همشون اشتباه ميکنن همشون.راستی من منصرف شدم از اينکه دلشو به دست بيارم چون يکی از دوستام ممکنه ناراحت بشه پس خب اون بياد معذرت خواهی کنه از دوستم اگه اون بخشيدش منم از گناهش ميگذرم(بحث اعتماد به نفس نيست مسئله اينجاس که همه دوستای من از بقيه برترن،يعنی منو بقيه از همه دوستای من پايينتريم.)
پ.ن:اينکه چرا من به بعضيا نميگم از اينکه بهم زل بزنن متنفرم برميگرده به اينکه خب بعضيا پارتيشون کلفته چون نه همه برابر نيستن چون من از همه پايينترم(الکی دلخوشم نکنين خودم ميدونم چيم!!!)خب امروز هم يکی داشت نگاهم ميکرد خب اگه من اشتباه ميکنم مسئله اينجاست که يه نفر نه دو نفر هم نه چند نفر گفتن مرد هرکار ميکنی حداقل بهشون بفهمون که انقدر تابلو نباشن.نميدونم الان داره يه سال ميشه که من ميگم هيچ خبری بين منو اون نيس ولی خب چون باهاش مهربون بودم حتماً اين اشتباه پيش اومده.کاش بعضيا حداقل يه کم از دانشکده بيرونتر هم ميديدن تا الکی قصه تعريف نميکردن واسه هم.
پ.ن:امروز يه تيکه خيلی ناراحت شدم،چون بايد يکی از اين دو راهو انتخاب ميکردم خودم يا دوستم خب بازم شکستم.خداييش اگه دکتر کنارم بود اينبار دستور عمل صادر ميکرد واسم يه لحظه فقط از کلاس زدم بيرون چون نميخواستم جلوی چشم دوستامو نگاه زيرزيركی.........ولی خب بهتر که شدم برگشتم احمقانه ترين کارم اين بود نگاه يه نفرو قطع کردم رفتم کنار دوستم حرفايی رو زدم که ميدونم اون موقع نشنيدشون اما کاش ميفهميد که صدام توش درد خوابيده.
پ.ن:امروز عصر وقتی از دوستام داشتم جدا ميشدم مثه يه پرنده داشتم بال بال ميزدم ميترسيدم که چيزيش شه ميخواستم حداقل تا جايی که ميشه کنارش باشم حواسم بهش باشه.فقط يه لحظه از خدا يه چيز خواستم خدا کلاس آخريم تشکيل نشه که نشدو تونستم با قلبی نسبتا ارومتر کنار دوستم بريم بيرون سعی کردم بخندونمش اما...............اونو نميدونم چی شد اما من تو بدنم داشت منفجر ميشد.
پ.ن:امشب وقتی تصميم گرفتم فردا کفشامو بپوشم گفتم بزار کاری کنم که همه يه حس خاصی پيدا کنن خب موهای من به اب اشغالی که از شير اب اين شهر مياد بيرون حساسه،وز ميکنه.ميخوام فردا موهامو ژل نزنم ببينم کسی چيزی ميگه يا نه.ميخوام زشت باشم نه خوشگل(تو حسرت موندم که يه بار يکی بد بگه.)نميدونم حالا کو تا فردا صبح.
پ.ن:امروز خواستم خوب باشم خيلی خوبو مهربون خواستم برم دل يکی رو به دست بيارم چون با اينکه نميدونم چرا هی خودشو به من که مثل يه ديوار اهنينم ميکوبيد،ولی من دلشو شکستم خب ميدونين من از خيليا بدم مياد اما خب اونايی که ازشون بدم مياد..........هيچی فقط بگم اون کسايی که فکر ميکنن من ازشون بدم مياد همشون اشتباه ميکنن همشون.راستی من منصرف شدم از اينکه دلشو به دست بيارم چون يکی از دوستام ممکنه ناراحت بشه پس خب اون بياد معذرت خواهی کنه از دوستم اگه اون بخشيدش منم از گناهش ميگذرم(بحث اعتماد به نفس نيست مسئله اينجاس که همه دوستای من از بقيه برترن،يعنی منو بقيه از همه دوستای من پايينتريم.)
پ.ن:اينکه چرا من به بعضيا نميگم از اينکه بهم زل بزنن متنفرم برميگرده به اينکه خب بعضيا پارتيشون کلفته چون نه همه برابر نيستن چون من از همه پايينترم(الکی دلخوشم نکنين خودم ميدونم چيم!!!)خب امروز هم يکی داشت نگاهم ميکرد خب اگه من اشتباه ميکنم مسئله اينجاست که يه نفر نه دو نفر هم نه چند نفر گفتن مرد هرکار ميکنی حداقل بهشون بفهمون که انقدر تابلو نباشن.نميدونم الان داره يه سال ميشه که من ميگم هيچ خبری بين منو اون نيس ولی خب چون باهاش مهربون بودم حتماً اين اشتباه پيش اومده.کاش بعضيا حداقل يه کم از دانشکده بيرونتر هم ميديدن تا الکی قصه تعريف نميکردن واسه هم.
پ.ن:امروز يه تيکه خيلی ناراحت شدم،چون بايد يکی از اين دو راهو انتخاب ميکردم خودم يا دوستم خب بازم شکستم.خداييش اگه دکتر کنارم بود اينبار دستور عمل صادر ميکرد واسم يه لحظه فقط از کلاس زدم بيرون چون نميخواستم جلوی چشم دوستامو نگاه زيرزيركی.........ولی خب بهتر که شدم برگشتم احمقانه ترين کارم اين بود نگاه يه نفرو قطع کردم رفتم کنار دوستم حرفايی رو زدم که ميدونم اون موقع نشنيدشون اما کاش ميفهميد که صدام توش درد خوابيده.
پ.ن:امروز عصر وقتی از دوستام داشتم جدا ميشدم مثه يه پرنده داشتم بال بال ميزدم ميترسيدم که چيزيش شه ميخواستم حداقل تا جايی که ميشه کنارش باشم حواسم بهش باشه.فقط يه لحظه از خدا يه چيز خواستم خدا کلاس آخريم تشکيل نشه که نشدو تونستم با قلبی نسبتا ارومتر کنار دوستم بريم بيرون سعی کردم بخندونمش اما...............اونو نميدونم چی شد اما من تو بدنم داشت منفجر ميشد.
پ.ن:امشب وقتی تصميم گرفتم فردا کفشامو بپوشم گفتم بزار کاری کنم که همه يه حس خاصی پيدا کنن خب موهای من به اب اشغالی که از شير اب اين شهر مياد بيرون حساسه،وز ميکنه.ميخوام فردا موهامو ژل نزنم ببينم کسی چيزی ميگه يا نه.ميخوام زشت باشم نه خوشگل(تو حسرت موندم که يه بار يکی بد بگه.)نميدونم حالا کو تا فردا صبح.
لينك مطلب  توسط Last Survivor
|
