تبليغاتX
خاطرات من - لباس مسخره اما........نمیشه گفت

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

امروز با مسخره ترين لباسام رفتم دانشگاه يه شلوار پارچه ای،يه تيشرت......،و کفشام و موهايی که مثه اين داغون پسرای امروزی به قول خودشون فشن،يه لحظه که رفتم جلوی آينه خودم خندم گرفت ولی گفتم بزار ببينم کی چی ميگه،البته خب يه چيز مهم بود به نام پول اون سرو وضع من نزديک صد تومن می ارزيد اما خب من اون لباسامو اونطوريا دوس ندارم.وقتی رسيدم دانشگاه يادم اومد که يکی بود يه زمانايی هر چيز جديدی که ميخريد فرداش ميپوشيد منم هميشه به خاطر دلش کاری ميکردم که فکر کنه وای چه چيزای نازی خريده گرچه ميدونستم هميشه بهش ميندازن ولی خب دل شکستن هنر نيس.آره بالاخره رفتم تو دانشگاه.از اونجايی که دير راه افتاده بودم خب کلاس اولو حال نکردم برم.با دوستام يه کم حرف زدم تا کلاس بعدی شروع شه بعدشم رفتيم سر کلاس نشستيم.رفتم اون ته نشستم تا حداقل از نگاهی که ميتونه همه نقشه هامو بهم بريزه دور باشم اما نه اشتباه بود يه  تغيير جا نميدونم چی بگم.بالاخره اين کلاسه هم تموم شد رفتم سر کلاس بعدی خنده دار بود کلاس تا ته پر شده بود اما اينبار خوشحال شدم عوض اينکه بخوام هی به نگاه يه نفر دقت کنم راحت ميتونم يه کم واسه کارام فکر کنم.يهو ديدم يکی از کلاس رفت بيرون يه لحظه قلبم لرزيد ولی يادم اومد که  خودم اينو ميخوام و هميشه اين به نفع منه که با هرکسی تو يه کلاس  باشم جز همين يه نفر چون اعصابمو بهم ميريزه.يه کم مشغول موبايلم شدم حواسم به هيچ جا نبود و از طرفی جايی که نشسته بودم از هيچ جايی ديد نداشت واسه همين وقتی سرمو اوردم بالا يهو يه احساسی گفت محمد برگرد،هيچی برگشتن  همونو..............نميدونم مسئله جبرانه يا دوست داشتن،شايدم يه نقشه باشه اما خب آخه چه نقشه ای ميتونه باشه جز يه کار انتحاری نميدونم ماجرا چيه اما متنفرم از يه تيکه اما ميدونم طول نميکشه تا همه چيز بياد تحت کنترل خودمو دوستام چون يه تيکه از دستم دررفته يه تيکه هم تازه اضافه شده ميمونه کنترل اين دوتا بخش که خب مهم اونی هست که تازه اضافه شده.تو کلاس يه سری اتفاق ديگه افتاد که بازم خب چون فضولايی هستن که اينجا رو ميخونن نميشه گفت.خب بعد از کلاس با تمام سرعت کوبيدم اون سر شهر.خب اين يه تيکه هم چون به خيليا ربطی نداره جز.......كسايی كه نظراشونو هميشه دوست دارم خب اونام ميگم بهشون،بازم سانسور ميشه.آره از اونجا برگشتيم خب سر موقع رسيديم دانشگاه اما خب کلاس تشکيل  نشد.خب من اونجا فهميدم که حکمت خدا اين بوده که من دوباره برگردم تا قيافه يه فضولو ببينم حالم از کسايی که دانشگاهو با جاهای ديگه اشتباه ميگيرن بهم ميخوره.ولی بالاخره برگشتم خونه.وقتی رسيدم خونه خيلی خسته نبودم اما چون ميخواستم شب بيدار باشم خب بايد ميخوابيدم گرچه دست خودمم نبود همه شبو خوابيدم تا ساعت مقرر وقتی بيدار شدم تا بعد اذان بيدار بودم.بالاخره رفتم خوابيدم.خيلی خستم خيلی،گلوم داره آتيش ميگيره اما خب چيکار کنم بايد تحمل کنم هوای کثيف تهرانو.اما يه مشکلی داره پيش مياد که ازش خيلی ميترسم چيزی که رو من تأثير نميزاره اما رو يه سری  چرا تأثير ناجوری ميتونه بزاره بدم مياد از اينکه ميبينم...........نه  حتی نميخوام اسمشو ببرم.
پ.ن:امروز خيليا يه حرفو زدن اما به شيوه های مختلف،يکی گفت محمد ژلت تموم شده؟هرکی يه حرفی زد.....اما يکی يه جا منو ديد حتی نتونستم بگم تف به اين شانس اين از کجا رسيد.گفت محمد معرکه شدی،هم لباسات قشنگن هم موهات اينطوری سعی کن بيای هميشه(کاش ميمردم اما اينو نميشنيدم)اما من فقط تونستم با سکوتم بهش بفهمونم تو يکی خفه.آره واسه همه اين مهم نيس که محمد کيه،مهم اينه که محمد چی ميپوشه،چی ميگه،چيکار  ميکنه،....همين حماقتاس که منو داره خفه ميکنه.مگه من کيم که.......هيچی اصلاً ولش کنين.
پ.ن:


(خيلی رمزی بودش مجبور شدم اين يه تيکه رو ننويسم)
پ.ن:ذهنم خيلی مشغوله اما خب من نميخوام نقشه ای که واسش زحمت کشيدم حالا از بين بره.ولی اينجا بايد يه چيزو اعتراف کنم يه اتفاقی داره ميافته که شايد باعث شه يه کم نقشه هام عوض شه اما خب ميخوام اين يه بارو خودخواهی کنم،اينبار ديگه مهم محمد نيس مهم اينه که اون اتفاق خاص بيافته تو اين راه فقط دو نفر مهمن که نميخوام بهشون خش بيافته،خودشون ميدونن که نقشه چيه اما يادشون رفته که...............شايدم يادشون باشه.فقط خدا کنه زودتر معلوم شه که کيا بايد دور گود تماشاچی باشن چون هرکی تو حصار بمونه...........فقط ميتونم بگم متأسفم.
پ.ن:وقتی داشتم برميگشتم خونه خندم گرفت از يه سری اتفاق.چه جالبه که من يه کوچولو به نظر ميام.چه احمقانس که اين منم که...................کاش يه سری آدم خود شيرين ميتونستن زبونشونو نگه دارن تا من مجبور نشم که بخوام الان بازم سانسور کنم خب ميتونين هر قسمتی رو که سانسور شده رو  بپرسين تا بگم.
پ.ن:خب امشب يه تيکه دلم شکست اما خب ميدونين يه تصميم جالب گرفتم گفتم صحبت نميکنم تا اعصبانيتم بخوابه.خب وقتی برگشتم يه چشم سوزان بود که داشت صحبت ميکرد و بالاخره رفت خوابيد تا ببينه فردا چی ميشه.فردايی که ميخواد نقشه هاشو بهم بريزه اما خب ته تهش يه کم تغيير ميدمش يه کم.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  |