تبليغاتX
خاطرات من - روز داغون من ..نه نمیدونم شایدم خوب بوده

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

محمد ديشب خيلی کم خوابيده اينو امروز چندبار شنيدم يکی ميگفت خوابيدن کمتر از انقدر ساعت نميشه اما من ارزو دارم بتونم اندازه خوابمو به ساعت برسونم.ديشب خوندن يه مطلب اعصابمو داغون کرد خيلی داغون.ديگه خسته شدم از بس گفتم بعضيا ارزشی ندارن،خودتو ناراحت نکن.امروز ديدم ديگه دارم ميميرم برا همين عصری به خودم يه حال توپ دادم واسه خودم يه خرجی کردم.ياداوری بعضی خاطرات آدمو له ميکنه،بعضی وقتا دست خودم نيس خداييش ديگه کارم شده از غم شنيدن،از غم گفتن،از غم خوندن،از غم............گفتن از غم گفتن نه من که از غم نميگم.امروز يکی ديگه از استادامونو ديدم يه نگاه عجيبی سر کلاس کرد بهم من خودمو زدم به اون راه چون فهميدم که نگاه چه کسی رو دنبال کرده بعدش يه خورده دقت کردم ديدم چه هارمونی زيبايی وجود داره تو حرکات وقتی با يکی از دوستام صحبت ميکردم فهميدم که نه بايد اين بار جدی صحبت کنم با يکی چون اين استاده يکی از دوستامو انداخته چون يه دختره.........نميخوام اين بلا برای بار دوم سرم بياد اون بار استاده هر چی تونست گفت بهم،اشغال منو به چيزايی محکوم کرد که......هنوز آتيشش رو قلبم خاموش نشده.اما خب خيلی زود پشيمون شدم چون يادم اومد که قسم خوردم واسه نکردن بعضی کارا خب پس بهتره يه راه جديد پيدا کنم.من هميشه با ديدن نگاهايی که دلخوشن خيلی خوشحال ميشم،امروز نگاهای با حسرت ديدم،نگاهای متعجب  ديدم،نگاهای............هزارو يه جور نگاه ديدم اما يکی فقط يه نگاه منو ديد نگاهی که...........از بس نفرت توش بود اگه هركی جای اون بود فرار ميکرد.امروز چند تا جا سرمو انداختم پايين،گرچه من نبايد خجالت بکشم چون وظيفم سنگين تره اما خب تا نقشه هامو تموم نکنم نميشه ولی بايد اول يه سری رو مطمئن شم حتی اگه ديدن دارن منو سلاخی ميکنن بايد اونام کمک کنن که لهتر شم اما سخته قبول کردن خيانت به دوستت تو بدترين شرايط اما خب بايد بفهمن که اينو من ميخوام که اون موقع بهم خيانت کنن همه بايد بهم خيانت کنن.چون اين فکر منه نميخوام کس ديگه ای به خاطرش بازخواست  شه.امروز وقتی شنيدم يکی بهم گفت ترسو خودمو به کری زدم اما کناريم شنيد تا من بيام بگم ساکت بمون ديگه حرفشو زد منم مجبور شدم سرمو بالا بيارم................ادامشو نميتونم بگم چون اينبار..........هيچی اصلاً ول کنين.امروز کلاس فارسی خاطره هايی رو واسم زنده کرد،چه ساختمون معارف چه اسما چه نگاهای يه نفر چه دری که استاد بازگذاشت ويه سری کسايی که رد شدن اما ديگه واسم هيچی مهم نيست مهم اينه که من به اهدافی  برسم که ميخوام قبل از دير شدن بهشون برسم اينبار حرف برتری نيس چون اينکه يه سری برترن توش حرفی نيس.امروز ميخواستم يه سری حرفا رو واسه يه سری بزنم اما هنوز ساکت موندم.از اين ببعد ساکت تر ميشم،رو همه حرفام بايد کلی فيلتر بزارم بايد عادت کنم به اينکه تنها فکر کنم،تنها کار کنم چون چيزايی که شنيدم اصلاً خوب نيس،فقط يه خواهش از اونايی که ميدونم دوسم دارين:دعا کنين اشتباهی رخ نده چون اينبار هر اشتباه يعنی از بين رفتن يه سری زندگی.واسم دعا کنين نه واسه من نه،واسه بقيه کسايی که..............بازم سانسور.
پ.ن:دارم به اين فکر ميکنم که چيکار کنم اين اخرين............نميدونم چه اتفاقی ميخواد بيافته.ولی ميدونم که اينبار بايد خيلی محکم برم جلو ميدونم خيليا فکر ميکنن اعتماد به نفسم بالاست اما هنوز رو صورتشون سرخيش هست ولی بازم نميخوان باور کنن احمقا هنوز نفهميدن واسه اونا دارم خطر ميکنم اصلاً به من چه ربطی ميتونه داشته باشه که چه بلايی سرشون مياد اما نه واسه من مهمه که کنارم چی ميشه حتی اون احمقا با اون ترسوييشون واسم مهمن وقتی که داشتن ميومدن سراغشون احمقا يادشون رفت که کی بود که..........خب آزادن  هرطور ميخوان باور کنن به من چه ته تهش له ميشن وقتی ميان جلوی من وايستن.
پ.ن:امروز وقتی شنيدم که استاد فارسی يه سری حرفايی زد خندم گرفت که من که هميشه کلی حرف واسه گفتن دارم اما کدومشو بگم.آخه يادم مياد هروقت حرف زدم يا بيدين شدم يا سياسی يا  ضد خانواده کمترين اتهام بوده نميدونم اگه يه روز بگه امين(اسم من محمد امينه اون خواسته بگه امين) بيا تو بگو حرف دلتو از چی ميخوام بگم؟از اين ميخوام بگم که دارم کلی شعر که همشون ضد خانوادن يا اينکه ميخوام بگم هروقت حرف زدم خفم کردن گفتن زر بزنی ميکشيمت يا شايدم از اين ميخوام بگم تورو به اون خدايی که حاضرم قسم بخورم نمپرستينش باور کنين که من خدا پرستم نميدونم از چی  ميخوام بگم.
پ.ن:امروز يکی زنگ زد بهم يه سؤال کرد که حالمو خراب کرد حالم بهم ميخوره از اينکه کسی بهم شک کنه چون هر کی بهم شک کرد خيلی پست شدم باهاش لهش کردم،نابودش کردم تا بفهمه که نبايد ديگه شک کنه اما خب من به بعضيا نگفتم که از بعضی چيزا بدم مياد خيلی بدم مياد واسه همين دارم له  ميشم،خداييش از چيزی که شنيدم ناراحت نشدم اما به دلم اومد که مجبور شدم واسه بيگناهيم قسم بخورم طبق معمول تأثيرش رسيد به بدنم چون وقتی روزه هستم که ديگه نميتونم قرصامو بخورم.
پ.ن:عصری از هرکی که متنفرم ديدمش.البته يکيشو ميخواستم فقط با دندودنام گلوشو پاره کنم تا جلوی خودم از درد خفه شه خون اشغالش رو زمين پخش شه اما خب اون به موقع تونست فرار کنه از جلو چشمام.يکی رو هم ديدم که ميخواست منو نبينه اما خب من کوهم نه روح واسه همين به من که خورد رفت تو ديوار تا ياد بگيره که من از سر راه هر کسی کنار نميرم.بازم بگين خودخواهم چون نميدونين درباره کيا نظر ميدم،خب آزادين اما يادتون باشه که الکی تهمت زدن عاقبت بدی داره.
پ.ن:امروز وقتی ديدم که مردم چقدر مادی شدن داشتم بالا مياوردم جدی ميگم داشتم بالا مياوردم.وقتی پول مياد وسط مردم دين رو هم فراموش ميکنن.وقتی يه سری فهميدن که من در اصل کيم انچنان به تته پته افتادن که خودم از خودم خجالت کشيدم چون نميخوام کسی از کسی بترسه چه برسه وقتی يکی بخواد از من بترسه.اينو ميگم تا اونايی که از من بدشون مياد خوشحال شن ميدونين يکی از چيزايی که منو ناراحت ميکنه اينه که يکی از من بدش بياد و نخواد بهم بگه چرا،آره برين خوشحال باشين که منو ناراحت کردين اما...........واستون متأسفم که کسايی درو برم هستن که يه تار موشونو با تمام دنيا عوض نميکنم واسه همين دوستامو خيلی دوست دارم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor  |