امروز که از خواب بيدار شدم واسه سحری دلم شور ميزد ولی گفتم نه مهم نيس.بعدش دوباره خوابيدم صبح که از خواب بيدار شدم موبايلمو بی صدا کردم چون بايد ميرفتم يه جايی نميشد موبايلم بزنگه آره کلاً راه افتادم رفتم به سمت مکافاتم.کارم که تموم شد موبايلم بازم زنگ نزده بود تعجب كردم همينطوری تا شب گذشت چند باری خواستم برم سر کوچه از يه چند جايی يه خبری بگيرم اما گفتم چه فايده اگه اتفاقی افتاده باشه بهتره من هيچکاری نکنم چون ممکنه اوضاع بدتر شه همينطوری تا شب گذشت که شب يکی زنگ زد.
من:بفرماييد از اون طرف صدای خش خش خواستم قطع کنم که يهو به دلم افتاد که نکنه........بالاخره صدای طرف اومد سلام محمد منم.......من:خب سلام چی شده؟ یه چيزايی گفت که مخم سوت کشيد با اينکه به اون صدا خيلی اعتماد داشتم اما ترجيح دادم فعلاً بزارم تا ثابت شه که ماجرا از چه قراره.راستی امشب معنای ثانيه رو فهميدم چون زانوهام خرد شد،چون يه موتوری احمق با سرعتی احمقانه پريد وسط چهارراه که خب بخير گذشتو به معنای واقعی ميليمتری رد شد از دروازه مرگ بالاخره با اون اعصاب داغون رفتم يه گوشه ای.نميدونم واقعاً چرا خدا اين کارارو با من ميکنه نميدونم به کی مديونم که اهش منو گرفته چون من که هيچ بدیی نکردم به کسی نميدونم شايدم ندونسته کاری کردم اما خب به من چه خودش بايد بگه يا اينکه خب خدا من چيکارش کنم من که کوتاهی نکردم.نميدونم خيلی عجيب شده زندگی همه چيز بهم ريخته فقط الان دارم به يه چيز فکر ميکنم که چيکار ميشه کرد هيچ کاری چون وقتی کوزه بشکنه ديگه شکسته،واقعاً بعضی وقتا از خودم بدم مياد که چرا بعضی وقتا حرفامو جدی نميگيرن مگه اون موقعها لحنم شديدتر نيس نميدونم نميدونم چيکار ميشه کرد ولی خدا رحم کنه،فقط همين.راستی امشب به يکی يه سری کارايی رو سپردم ولی ميدونم که آخرش گند زده ميشه اما خب آدم بايد بعضی وقتا از اميدای کوچيکم نگذره.امشب تا نصف شب بيرون بودم پی اينکه ببينم اين اتفاقی که افتاده کی سوتيش بوده ولی نه من همه جا رو حساب کرده بودم.با اطلاعاتی که من داشتم نه هيچ جايی مشکل نداشت ولی خب سوتیی که اين وسط داده شده يه سوتی کوچولو نبوده.اينکه يکی يه جا لو رفت که خب کار يه آدم احمق بود ولی چی؟به خاطر اينکه دوست يکی ميشد بايد کارشو بيجواب ميزاشتم حالا هم که مشکوک ميزنه که دوباره يه کاری کرده بايد بازم ساکت بمونم که هيچی نشه نميدونم صبر تا کی.
پ.ن:حالا يه سريا ميفهمن که من واسه چی انقدر رمزی کار ميکردم چون نميخواستم هيچ روزی برسه که يکی اطلاعاتی داشته باشه که نبايد داشته باشه.آره امشب ديدم که نه خوب ميکنم که هميشه اطلاعاتو طبقه بندی ميکنم خيلی کار خوبی ميکنم چون آدمای فضول،حسود،اشغال و.... تو اين دنيا زيادن که خب نبايد هيچوقت بزاری اسرار لو بره يعنی يا اينکه ساکتشون کنی(که روش من اصلاً تو اين مورد جذاب نيس)يا اينکه چيزی واسه گفتن نداشته باشن(که خب اين ميشه رمز گذاشتن رو حرفای مهم)
پ.ن:امروز يه اتفاقايی افتاد که معنای زمان بندی رو بهتر متوجه شدم يعنی اينکه چه زمانی چيکار بايد کرد.امشب يه سری درسای ديگه هم گرفتم مثلاً اينکه هيچوقت از آدما انتظار نداشته باشم يه کارو بتونن درست انجام بدن.هميشه آدما زيادی خودشونو تحويل ميگيرن ولی هيچی نيستن البته اين مثالو تو دخترا خيلی ديدم که همشون ميگن ما مستقليم،خودم واسه خودم تصميم ميگيرم،مامان بابای من هميشه به حرف من احترام ميزارن اما خب تا الان خيلی کمشنو ديدم که بتونن واقعاً اينکارو انجام بدن اين هميشه يه سؤال واسه من بوده که چرا بعضی دخترا دوست دارن جای پسرا باشن خب مگه مجبورين خالی ببندين که بعدا...........فقط اميدوارم يه همچين دختری هيچوقت يه تيکه از نقشه های من نشه چون من اشتباها رو نميبخشم.
پ.ن:امروز تمام غرب تهرونو گشتم با ماشين واسه اينکه ببينم چه خبرا شده تو شهر نازم.بعدشم تمام دهاتمونو پياده گز کردم يه چند تا چيزو چک کردم و يه سری کارارو انجام دادم اما خب مهم اينجا بود که فهميدم نه من اعتماد به نفسم بالا نيس خداييش يه فرقی با بقيه دارم.ولی خب امشب از خدا يه چيزو خواستم که خدايا به اين قلب من اونقدر صبر بده که بتونم خاليبندی بقيه رو بشنوم بدون اينکه بخوام چيزی بهشون بگم.
پ.ن:زندگی به نظر من هيچوقت جای اشتباه نداره چون بالاخره بايد يادمون باشه که اينجا بازی نيست که تو بتونی دوباره امتحان کنی اينجا فقط يه بار هر اتفاقی بوجود مياد و از بين ميره تو بايد بتونی استفاده کنی.يه بار يکی گفت محمد چرا بعضيا هيچوقت حسرت گذشته رو نميخورن خب با اينکه جوابش به نظر اسون مياد اما سخته فهميدن اين جمله که اونا هيچوقت با گذشته يا آينده کاری نداشتن بلکه حالا رو کار داشتن.خب نميدونم چرا بعضيا تو کاراشون تعلل ميکنن چون به نظر من هر چيز بدی مثل يه ميکربه که اگه هر چه زودتر نابودش نکنی مياد تمام اون چيزو فاسد ميکنه.به نظر من هميشه عضو فاسد فقط بايد حذف شه البته ترميم هم ميتونه کاری کنه اما فقط در شرايط خاص.
پ.ن:دلم به حال خيليا سوخت اما هيشکی دلش به حال من نسوخت نميدونم چرا.همه ميگن صبر کن همه چيز درست ميشه اما يه بار نشد يکی بگه خب محمد تو که هميشه ترکوندی اينبار بايد چيکار کنيم سریعا خب نميدونم بهش چی ميگن ولی من ميگم حماقت چون با صبر هيچی درست نميشه مگه يه ادم چند وقت زندست که بخواد الکی عمرشو حروم کنه.نميگم صبر بده اما صبر با ارزش نه اينکه وايستی ببينی حريفت تو شطرنج زندگی چيکار ميکنه تا تو جواب بدی.به نظر من بايد تو کاری کنی که اون مجبور شه به روشی که تو ميزاری جلوی پاش عمل کنه.ولی کو گوش شنوا همه فقط خالی ميبندن که من اينم من اونم يه عمر ضربه بقيه،غم بقيه رو سر اين حرفا خوردم اما چه فايده که همشون تو سری خور شدن اميدوارم اين اخرين بارا ديگه تو سری خور نبينم اميدوارم و سعی ميکنم دلم به اين خوش باشه که من همه کارامو درست انجام ميدم خب اين کار بقيس که بايد مواظب باشن.
من:بفرماييد از اون طرف صدای خش خش خواستم قطع کنم که يهو به دلم افتاد که نکنه........بالاخره صدای طرف اومد سلام محمد منم.......من:خب سلام چی شده؟ یه چيزايی گفت که مخم سوت کشيد با اينکه به اون صدا خيلی اعتماد داشتم اما ترجيح دادم فعلاً بزارم تا ثابت شه که ماجرا از چه قراره.راستی امشب معنای ثانيه رو فهميدم چون زانوهام خرد شد،چون يه موتوری احمق با سرعتی احمقانه پريد وسط چهارراه که خب بخير گذشتو به معنای واقعی ميليمتری رد شد از دروازه مرگ بالاخره با اون اعصاب داغون رفتم يه گوشه ای.نميدونم واقعاً چرا خدا اين کارارو با من ميکنه نميدونم به کی مديونم که اهش منو گرفته چون من که هيچ بدیی نکردم به کسی نميدونم شايدم ندونسته کاری کردم اما خب به من چه خودش بايد بگه يا اينکه خب خدا من چيکارش کنم من که کوتاهی نکردم.نميدونم خيلی عجيب شده زندگی همه چيز بهم ريخته فقط الان دارم به يه چيز فکر ميکنم که چيکار ميشه کرد هيچ کاری چون وقتی کوزه بشکنه ديگه شکسته،واقعاً بعضی وقتا از خودم بدم مياد که چرا بعضی وقتا حرفامو جدی نميگيرن مگه اون موقعها لحنم شديدتر نيس نميدونم نميدونم چيکار ميشه کرد ولی خدا رحم کنه،فقط همين.راستی امشب به يکی يه سری کارايی رو سپردم ولی ميدونم که آخرش گند زده ميشه اما خب آدم بايد بعضی وقتا از اميدای کوچيکم نگذره.امشب تا نصف شب بيرون بودم پی اينکه ببينم اين اتفاقی که افتاده کی سوتيش بوده ولی نه من همه جا رو حساب کرده بودم.با اطلاعاتی که من داشتم نه هيچ جايی مشکل نداشت ولی خب سوتیی که اين وسط داده شده يه سوتی کوچولو نبوده.اينکه يکی يه جا لو رفت که خب کار يه آدم احمق بود ولی چی؟به خاطر اينکه دوست يکی ميشد بايد کارشو بيجواب ميزاشتم حالا هم که مشکوک ميزنه که دوباره يه کاری کرده بايد بازم ساکت بمونم که هيچی نشه نميدونم صبر تا کی.
پ.ن:حالا يه سريا ميفهمن که من واسه چی انقدر رمزی کار ميکردم چون نميخواستم هيچ روزی برسه که يکی اطلاعاتی داشته باشه که نبايد داشته باشه.آره امشب ديدم که نه خوب ميکنم که هميشه اطلاعاتو طبقه بندی ميکنم خيلی کار خوبی ميکنم چون آدمای فضول،حسود،اشغال و.... تو اين دنيا زيادن که خب نبايد هيچوقت بزاری اسرار لو بره يعنی يا اينکه ساکتشون کنی(که روش من اصلاً تو اين مورد جذاب نيس)يا اينکه چيزی واسه گفتن نداشته باشن(که خب اين ميشه رمز گذاشتن رو حرفای مهم)
پ.ن:امروز يه اتفاقايی افتاد که معنای زمان بندی رو بهتر متوجه شدم يعنی اينکه چه زمانی چيکار بايد کرد.امشب يه سری درسای ديگه هم گرفتم مثلاً اينکه هيچوقت از آدما انتظار نداشته باشم يه کارو بتونن درست انجام بدن.هميشه آدما زيادی خودشونو تحويل ميگيرن ولی هيچی نيستن البته اين مثالو تو دخترا خيلی ديدم که همشون ميگن ما مستقليم،خودم واسه خودم تصميم ميگيرم،مامان بابای من هميشه به حرف من احترام ميزارن اما خب تا الان خيلی کمشنو ديدم که بتونن واقعاً اينکارو انجام بدن اين هميشه يه سؤال واسه من بوده که چرا بعضی دخترا دوست دارن جای پسرا باشن خب مگه مجبورين خالی ببندين که بعدا...........فقط اميدوارم يه همچين دختری هيچوقت يه تيکه از نقشه های من نشه چون من اشتباها رو نميبخشم.
پ.ن:امروز تمام غرب تهرونو گشتم با ماشين واسه اينکه ببينم چه خبرا شده تو شهر نازم.بعدشم تمام دهاتمونو پياده گز کردم يه چند تا چيزو چک کردم و يه سری کارارو انجام دادم اما خب مهم اينجا بود که فهميدم نه من اعتماد به نفسم بالا نيس خداييش يه فرقی با بقيه دارم.ولی خب امشب از خدا يه چيزو خواستم که خدايا به اين قلب من اونقدر صبر بده که بتونم خاليبندی بقيه رو بشنوم بدون اينکه بخوام چيزی بهشون بگم.
پ.ن:زندگی به نظر من هيچوقت جای اشتباه نداره چون بالاخره بايد يادمون باشه که اينجا بازی نيست که تو بتونی دوباره امتحان کنی اينجا فقط يه بار هر اتفاقی بوجود مياد و از بين ميره تو بايد بتونی استفاده کنی.يه بار يکی گفت محمد چرا بعضيا هيچوقت حسرت گذشته رو نميخورن خب با اينکه جوابش به نظر اسون مياد اما سخته فهميدن اين جمله که اونا هيچوقت با گذشته يا آينده کاری نداشتن بلکه حالا رو کار داشتن.خب نميدونم چرا بعضيا تو کاراشون تعلل ميکنن چون به نظر من هر چيز بدی مثل يه ميکربه که اگه هر چه زودتر نابودش نکنی مياد تمام اون چيزو فاسد ميکنه.به نظر من هميشه عضو فاسد فقط بايد حذف شه البته ترميم هم ميتونه کاری کنه اما فقط در شرايط خاص.
پ.ن:دلم به حال خيليا سوخت اما هيشکی دلش به حال من نسوخت نميدونم چرا.همه ميگن صبر کن همه چيز درست ميشه اما يه بار نشد يکی بگه خب محمد تو که هميشه ترکوندی اينبار بايد چيکار کنيم سریعا خب نميدونم بهش چی ميگن ولی من ميگم حماقت چون با صبر هيچی درست نميشه مگه يه ادم چند وقت زندست که بخواد الکی عمرشو حروم کنه.نميگم صبر بده اما صبر با ارزش نه اينکه وايستی ببينی حريفت تو شطرنج زندگی چيکار ميکنه تا تو جواب بدی.به نظر من بايد تو کاری کنی که اون مجبور شه به روشی که تو ميزاری جلوی پاش عمل کنه.ولی کو گوش شنوا همه فقط خالی ميبندن که من اينم من اونم يه عمر ضربه بقيه،غم بقيه رو سر اين حرفا خوردم اما چه فايده که همشون تو سری خور شدن اميدوارم اين اخرين بارا ديگه تو سری خور نبينم اميدوارم و سعی ميکنم دلم به اين خوش باشه که من همه کارامو درست انجام ميدم خب اين کار بقيس که بايد مواظب باشن.
لينك مطلب  توسط Last Survivor
|
