روزا ديگه تموم شدن،اتفاقای ناجور واسم عادی شدن.نميدونم چه خبره دوربرم،گرچه اگرم ميدونستم ديگه واسم هيچ اهميتی نداره چون نميخوام به هيچکدومشون فکر کنم چون ديگه فکرم نميتونه بره جاهای دورو بگرده،خسته شدم از دست همه ميخوام يه کمم به فکر خودم باشم اما نه من اينکاره نيستم.نميدونم چی بايد بگم يا از چی بنويسم اما يه حس ميگه بنويس چون بايد بنويسی.نميدونم شايد ميخوام با نوشتن يه کم سبکتر شم اما نه اينا مهم نيستن.اصلاً ولش کنين بريم سر حرفای اصلی.
امروز که از خواب بيدار شدم رفتم يه جايی.بازم گشتن با ماشين تو اين شهر بزرگ البته بيشتر تو دهاتمون بودم تا تو تهران ولی ديگه دهاتمونم شده يه شهری واسه خودش،وقتی به دره ونک يا فرحزاد نگاه ميکنم يا به قله های ولنجک ميگم نه فقط دهات خودمون باهمه سرسبزيش با خيابونای سوئديش يا امريکاييش.اما چه فايده که من تو اينجا نفس ميکشم ولی وقتی ميرم دانشگاه خفه ميشم از هوای کثيفش،آره واقعاً چه فايده وقتی ميبينی کاخ بعضيارو تو دامنه کوهی که تو کوهپايش يه عده دارن از گرسنگی جون ميدن،واقعاً چه فايده؟
وقتی امروز رد ميشدم از کوچه پس کوچه هامون دلم گرفت وقتی ديدم يه بچه خردسال که عشقش بازی تو پارکاس داره از سرمای زجری که ميکشه ميلرزه اما هنوز داره تو جنگل اسفالت ميگه خانوم آقا تورو خدا فقط يه آدامس بخر.آره حتماً اين همون انصافيه که بهمون قول دادن تو اون دنيا آره اينه برابری بين منو اون بچه.وقتی ميری صفحه حوادث روزنامه ها رو نگاه ميکنی ديگه چشمات خسته ميشن از ديدن واژه دختر فراری يا خوندن خودسوزی يه دختر،کشته شدن از سر غيرتای الکی،ميخونی از نابرابری بين همه فقط يه جا هممون برابريم اون اينه که هممونو تو خاک دفن ميکنن همين.وقتی ميخونم که فلانی اينکارو واسه اينجا اونجا کرد ميخوام فرياد بزنم هی مگه شما سيستانو اباد کردين؟مگه شيرمردا و شيرزنای کردمونو نجات دادين؟آره همش حرفه کو عمل تو همين تهران هنوز ده ونک هست هنوز فرحزاد هست که صد متر اونورترشون گرونترين خونه های تهران ساخته شده،آره اينه برابری.
وقتی امشب تو اخبار نشون ميداد مزار شهدا رو با خودم گفتم آره اينا جنگيدن تا برابری باشه،تا آزادی باشه تا استقلال باشه تا جمهوری اسلامی باشه اما حالا ميبينم که صد رحمت به حکومت اسلامی اسم اينا نام بزرگ اسلامو خراب کرده،خيلی جالبه که پيامبرمون و بيشتر امامامون جزو ثروتمندای عرب بودن اما زندگی اونا رو نگاه کنين زندگی اين جوجه ملاهای تازه به دوران رسيده رو نگاه کنين.همشونم سرو ته يه کرباسن مگه وقتی مارو تو دانشگاه ميزدن مگه وقتی از سر کلاس ميبردنمون جايی که عربم اونجا نی نميندازه آقايون حرفی زدن نه فقط وقتی دستشون از قدرت کوتاه شد همه چيزو علم کردن.آره نگاه کنين اين برابريه که بهمون گفتن اين نه اسلامه نه برابری يادمه شنيدم که ميگن اگه تو سير بخوابی همسايت گرسنه بخوابه مسلمون نيستی پس چشمامون حتماً کوره که نميبينيم چی شده.وقتی نگاه ميکنی به همه جای دنيا ميبينی دولتش واسه جنگجوهاش کلی خرج ميکنه اما شده يه بار يه سری به خانواده شهدا بزنين؟شده جانبازارو نگاه کنين؟خب آره همه کور شديم نميدونم واقعاً چی بگم بهتون.به هر اسمی رسيديم فقط گند زديم بهش حالا ميخواد بسيج با اون ارمانای مقدسش باشه که الان به چه باتلاقی افتاده يا اسم مقدس حزب الله باشه يا اسم امربه معروف.نميدونم يا منو امثال من از دين هيچی نفهميديم يا اينکه اسلام اونی نيس که ما تو کتاب دينيامون خونديم.
امروز خيلی ناراحت شدم وقتی اون بچه رو ديدم وقتی به اونجاها سر زدم.شبم که اون مزارا رو ديدم ديگه قاطی کردم.ميدونين خيلی از ماها کور شديم که سعی ميکنيم تا تو يه چی نفعمون نباشه نبينيمش.امروز يه سری کارايی کردم که خيلی وقتگير بود اما واسم ارزش داشت که اون کارارو بکنم،يه چيزی رو بايد منتقل ميکردم اما واسه تبديل کدش چند ساعت وقت گذاشتم اما کدی که تو اون نوشته بود اميدوارم کشف نشه چون يه تيکه از يه پروژه بود که واسه يکی از دوستام فرستادم اميدوارم اونقدر باهوش باشه که با صدای بلند فکر نکنه چون بهش ياد دادم که چه جوری بشه مثه من،الکی حرف نسازين پشت سرم نه سياسی بود نه اعتقادی بسه اين حرفای مضحک.آره وقتی نگاه ميکردم به چيزی که نوشتم دادم يه چند نفری هم بخوننش تا مطمئن شم از چيزی که ساختم وقتی خوندنش فهميدم که چه عجوبه ای نوشتم،هرکی خوند فقط تعريف کرد ازش اما نفهميد که تو اون نوشته رازايی خوابيده كه ميتونه.......خب سانسور.راستی يه چيزی که اصلاً مهم نيس اما واسه کسايی که ازم متنفرن چرا مهمه خوشحال باشين که دارم ميميرم،آره ديگه حالی نمونده واسم.کاش ميتونستم يه کم راحت بخوابم کاش.........
پ.ن:امروز وقتی نگاهم به کوخايی که کنار کاخا ساخته شده افتاد از اين رو به اون رو شدم.ولی نميدونم کجان اون آدمايی که ميگفتن...........نه يکی ازم خواسته سياسی!!!!! ننويسم.اما دارم روز به روز از همه متنفرتر ميشم چرا آدما ساکت ميشينن نگاه ميکنن به اينا چطور ميشه ساکت موند گذاشت هر بلايی که ميخوان سرمون بيارن.نميدونم خدا اينا رو به راه راست هدايت کنه يا امثال منو به راه راست تر اينا!!!چون من كيی كه هيچوقت هدايت نميشم.
پ.ن:امروز وقتی رسيدم خونه هيچ حالو حوصله ای نداشتم که با يه اتفاق بدترم شد.ديگه واسم سوختن گلوم مهم نيست چون اين بدبخت اونقدر توش بغض خفه شده ديگه کارش از مردابم گذشته.امروز چشمام ميخواست آتيش بگيره اما نه اينبار اين گرما مال چشمای تبدارم که ديگه چشمه هاش خشک شدن از بس که قبلاً ابشو به پای اينو اون ريختم،نبود مال اين سرم بود که ميگن چون هنوز پير نشدم پر هواست اما من ميگم ديگه از پيری هم گذشته اين موهام که داره سفيد ميشه خب عقلمم که مثه شماها کار نميکنه پس منم پيرم!!!!!
پ.ن:يادم مياد يه روز يکی ازم پرسيد محمد تو که نميخوای خودکشی کنی؟بهش خنديدم اون روز اما الان که نگاه ميکنم اون بيچاره درست فهميده بود من دارم خودمو زجرکش ميکنم خداييش اين کار من از اونی که خودشو دار ميزنه يا قرص ميخوره يا ميپره بدتره من دارم با بدنم کاری ميکنم که هيچکسی نميکنه.دکترا که هيچی همه ميگن که محمد بسه تا کی ميخوای حرص اينو اونو بخوری هر چی اونا از سکته کردنو اينجور چيزا منو ميترسونن من بدتر ميکنم ديگه قرصام که جواب نميدن چشمام ديگه از سرخی که در بيان بقيه شک ميکنن.بيچاره مامان بابام که به بچشون دل بستن دلم به حالشون ميسوزه چون برادرم که خب نه واسه اونم دلم ميسوزه اما بقيه خيلی اذيتم کردن همشون جز يه چند تاشون که خب اونام دارن از من جدا ميشن،دارن بهم پشت ميکنن خب پس چی بگم اما نه دلم واسه اونا هم ميسوزه حتی واسه کسايی که از من متنفرن چون نميدونم کی ديگه ميخواد سر به سرشون بزاره سرشونو گرم کنه،آره دلم واسه همه ميسوزه جز خودم.
پ.ن:هربار که ميخوابم نميدونم هی از خواب ميپرم.خيلی سردمه،تو خودم غرق شدم.هميشه از خودم بدم ميومد که چرا يه بارم نتونستم بگم منم آدمم با هرکی صحبت کردم فقط از يه چيز گفت تو همون بچه پولدار بيدردی هستی که هيچی جز منافع خودت رو نميتونی ببينی.هربار که واسه هر کسی هر کاری کردم بی منت،آخرش زد تو سرم که حتماً خودتم يه چيزی اين وسط بردی که اين کارو کردی نميدونم واقعاً بايد چيکار ميکردم تا يه بارم يکی منو بفهمه تو اين همه مدت فقط چند نفر هستن که دليلشون موجهه که اونم دليلش بدبختی اين مملکته همين.همشون بهم مديونن اما اون چند نفر خب من جاشون دارم زجر ميکشم اونا از حالم ديگه خبر نگرفتن چون يکيشون سرش به درسش گرمه الان يکيشم که ديگه چيکار کنه که همه چيشو بستن تا نتونه حتی يه سلام برام بفرسته تا جوابشو بگيره بفهمه هنوز زندم اما نميدوم چرا هنوز دل نکندم از اين دنيا ميگم خب شايد يه روزی هم من بتونم واسه خودم نفس بکشم،يه روز نگن که اين محمد يه آدم اشغاله،يه بار تو دادگاه عادلانه محکوم شم نه تو دلايی که فقط بديامو ديدن و يادشون رفته همه خوبيامو چه دلداريامو چه همدرديامو،متنفرم از هر چی آدم قدرنشناسه که همشونم دوروبرمو پر کردن اگه تا الان به اميد يه چند نفری نشسته بودم اما الان ديگه خستم از دست همتون.
پ.ن:اين چند روزه کلی حرف رو دلم خوابيده بود.نميدونم يا من تو توهمم که دارم واسه هرکسی که بتونم کار خوب ميکنم يا بقيه کورنو نميبينن.اما عيبی به اينا نيس چون هر بار که يه کار خوب کردم خدا منو زد نميدونم چرا ولی خب حتماً من نبايد کار خوب کنم شايد بايد بشم همونی که فقط خودش مهمه آره بايد اون بشم اما خب ميزارم ثانيه ای که عزرائيل اومد بالا سرم بعدش ميشم اين آدم.هنوز اميدم به...........نميدونم اين ميتونه منو زنده نگه داره يا نه اما........نه هيچ حرفی واسم نمونده.فقط يه چيز ميگم سعی کنين بفهمينش:من نيستم که رمزی حرف ميزنم اين شماها هستين که ميخواين چيزی رو نبينين خب اينکه هرکی بار اولی که اينجارو بخونه معلومه هيچی نميفهمه جز خاطرات يه ديوونه که خوشی زده زير دلش حالا ميخواد مثه خيليا طعم زجرو بکشه.آره اين من نيستم که رمزی ميگم اين بقيه هستن که چشماشونو به روی حقيقت بستن اگه چشماتونو باز کنين همه چيز اينجارو ميفهمين ولی خب باز کردن چشمايی که خستس و دنبال خوابای خوش هست........نه سخته ولی غيرممکن نيس پس سعی کنين چشماتونو بشورين بعدش بخونين چون رمزايی که من ميزارم هيشکی نميفهمه که کجاست و چی نوشتم.پس با خيال راحت بخونين.
امروز که از خواب بيدار شدم رفتم يه جايی.بازم گشتن با ماشين تو اين شهر بزرگ البته بيشتر تو دهاتمون بودم تا تو تهران ولی ديگه دهاتمونم شده يه شهری واسه خودش،وقتی به دره ونک يا فرحزاد نگاه ميکنم يا به قله های ولنجک ميگم نه فقط دهات خودمون باهمه سرسبزيش با خيابونای سوئديش يا امريکاييش.اما چه فايده که من تو اينجا نفس ميکشم ولی وقتی ميرم دانشگاه خفه ميشم از هوای کثيفش،آره واقعاً چه فايده وقتی ميبينی کاخ بعضيارو تو دامنه کوهی که تو کوهپايش يه عده دارن از گرسنگی جون ميدن،واقعاً چه فايده؟
وقتی امروز رد ميشدم از کوچه پس کوچه هامون دلم گرفت وقتی ديدم يه بچه خردسال که عشقش بازی تو پارکاس داره از سرمای زجری که ميکشه ميلرزه اما هنوز داره تو جنگل اسفالت ميگه خانوم آقا تورو خدا فقط يه آدامس بخر.آره حتماً اين همون انصافيه که بهمون قول دادن تو اون دنيا آره اينه برابری بين منو اون بچه.وقتی ميری صفحه حوادث روزنامه ها رو نگاه ميکنی ديگه چشمات خسته ميشن از ديدن واژه دختر فراری يا خوندن خودسوزی يه دختر،کشته شدن از سر غيرتای الکی،ميخونی از نابرابری بين همه فقط يه جا هممون برابريم اون اينه که هممونو تو خاک دفن ميکنن همين.وقتی ميخونم که فلانی اينکارو واسه اينجا اونجا کرد ميخوام فرياد بزنم هی مگه شما سيستانو اباد کردين؟مگه شيرمردا و شيرزنای کردمونو نجات دادين؟آره همش حرفه کو عمل تو همين تهران هنوز ده ونک هست هنوز فرحزاد هست که صد متر اونورترشون گرونترين خونه های تهران ساخته شده،آره اينه برابری.
وقتی امشب تو اخبار نشون ميداد مزار شهدا رو با خودم گفتم آره اينا جنگيدن تا برابری باشه،تا آزادی باشه تا استقلال باشه تا جمهوری اسلامی باشه اما حالا ميبينم که صد رحمت به حکومت اسلامی اسم اينا نام بزرگ اسلامو خراب کرده،خيلی جالبه که پيامبرمون و بيشتر امامامون جزو ثروتمندای عرب بودن اما زندگی اونا رو نگاه کنين زندگی اين جوجه ملاهای تازه به دوران رسيده رو نگاه کنين.همشونم سرو ته يه کرباسن مگه وقتی مارو تو دانشگاه ميزدن مگه وقتی از سر کلاس ميبردنمون جايی که عربم اونجا نی نميندازه آقايون حرفی زدن نه فقط وقتی دستشون از قدرت کوتاه شد همه چيزو علم کردن.آره نگاه کنين اين برابريه که بهمون گفتن اين نه اسلامه نه برابری يادمه شنيدم که ميگن اگه تو سير بخوابی همسايت گرسنه بخوابه مسلمون نيستی پس چشمامون حتماً کوره که نميبينيم چی شده.وقتی نگاه ميکنی به همه جای دنيا ميبينی دولتش واسه جنگجوهاش کلی خرج ميکنه اما شده يه بار يه سری به خانواده شهدا بزنين؟شده جانبازارو نگاه کنين؟خب آره همه کور شديم نميدونم واقعاً چی بگم بهتون.به هر اسمی رسيديم فقط گند زديم بهش حالا ميخواد بسيج با اون ارمانای مقدسش باشه که الان به چه باتلاقی افتاده يا اسم مقدس حزب الله باشه يا اسم امربه معروف.نميدونم يا منو امثال من از دين هيچی نفهميديم يا اينکه اسلام اونی نيس که ما تو کتاب دينيامون خونديم.
امروز خيلی ناراحت شدم وقتی اون بچه رو ديدم وقتی به اونجاها سر زدم.شبم که اون مزارا رو ديدم ديگه قاطی کردم.ميدونين خيلی از ماها کور شديم که سعی ميکنيم تا تو يه چی نفعمون نباشه نبينيمش.امروز يه سری کارايی کردم که خيلی وقتگير بود اما واسم ارزش داشت که اون کارارو بکنم،يه چيزی رو بايد منتقل ميکردم اما واسه تبديل کدش چند ساعت وقت گذاشتم اما کدی که تو اون نوشته بود اميدوارم کشف نشه چون يه تيکه از يه پروژه بود که واسه يکی از دوستام فرستادم اميدوارم اونقدر باهوش باشه که با صدای بلند فکر نکنه چون بهش ياد دادم که چه جوری بشه مثه من،الکی حرف نسازين پشت سرم نه سياسی بود نه اعتقادی بسه اين حرفای مضحک.آره وقتی نگاه ميکردم به چيزی که نوشتم دادم يه چند نفری هم بخوننش تا مطمئن شم از چيزی که ساختم وقتی خوندنش فهميدم که چه عجوبه ای نوشتم،هرکی خوند فقط تعريف کرد ازش اما نفهميد که تو اون نوشته رازايی خوابيده كه ميتونه.......خب سانسور.راستی يه چيزی که اصلاً مهم نيس اما واسه کسايی که ازم متنفرن چرا مهمه خوشحال باشين که دارم ميميرم،آره ديگه حالی نمونده واسم.کاش ميتونستم يه کم راحت بخوابم کاش.........
پ.ن:امروز وقتی نگاهم به کوخايی که کنار کاخا ساخته شده افتاد از اين رو به اون رو شدم.ولی نميدونم کجان اون آدمايی که ميگفتن...........نه يکی ازم خواسته سياسی!!!!! ننويسم.اما دارم روز به روز از همه متنفرتر ميشم چرا آدما ساکت ميشينن نگاه ميکنن به اينا چطور ميشه ساکت موند گذاشت هر بلايی که ميخوان سرمون بيارن.نميدونم خدا اينا رو به راه راست هدايت کنه يا امثال منو به راه راست تر اينا!!!چون من كيی كه هيچوقت هدايت نميشم.
پ.ن:امروز وقتی رسيدم خونه هيچ حالو حوصله ای نداشتم که با يه اتفاق بدترم شد.ديگه واسم سوختن گلوم مهم نيست چون اين بدبخت اونقدر توش بغض خفه شده ديگه کارش از مردابم گذشته.امروز چشمام ميخواست آتيش بگيره اما نه اينبار اين گرما مال چشمای تبدارم که ديگه چشمه هاش خشک شدن از بس که قبلاً ابشو به پای اينو اون ريختم،نبود مال اين سرم بود که ميگن چون هنوز پير نشدم پر هواست اما من ميگم ديگه از پيری هم گذشته اين موهام که داره سفيد ميشه خب عقلمم که مثه شماها کار نميکنه پس منم پيرم!!!!!
پ.ن:يادم مياد يه روز يکی ازم پرسيد محمد تو که نميخوای خودکشی کنی؟بهش خنديدم اون روز اما الان که نگاه ميکنم اون بيچاره درست فهميده بود من دارم خودمو زجرکش ميکنم خداييش اين کار من از اونی که خودشو دار ميزنه يا قرص ميخوره يا ميپره بدتره من دارم با بدنم کاری ميکنم که هيچکسی نميکنه.دکترا که هيچی همه ميگن که محمد بسه تا کی ميخوای حرص اينو اونو بخوری هر چی اونا از سکته کردنو اينجور چيزا منو ميترسونن من بدتر ميکنم ديگه قرصام که جواب نميدن چشمام ديگه از سرخی که در بيان بقيه شک ميکنن.بيچاره مامان بابام که به بچشون دل بستن دلم به حالشون ميسوزه چون برادرم که خب نه واسه اونم دلم ميسوزه اما بقيه خيلی اذيتم کردن همشون جز يه چند تاشون که خب اونام دارن از من جدا ميشن،دارن بهم پشت ميکنن خب پس چی بگم اما نه دلم واسه اونا هم ميسوزه حتی واسه کسايی که از من متنفرن چون نميدونم کی ديگه ميخواد سر به سرشون بزاره سرشونو گرم کنه،آره دلم واسه همه ميسوزه جز خودم.
پ.ن:هربار که ميخوابم نميدونم هی از خواب ميپرم.خيلی سردمه،تو خودم غرق شدم.هميشه از خودم بدم ميومد که چرا يه بارم نتونستم بگم منم آدمم با هرکی صحبت کردم فقط از يه چيز گفت تو همون بچه پولدار بيدردی هستی که هيچی جز منافع خودت رو نميتونی ببينی.هربار که واسه هر کسی هر کاری کردم بی منت،آخرش زد تو سرم که حتماً خودتم يه چيزی اين وسط بردی که اين کارو کردی نميدونم واقعاً بايد چيکار ميکردم تا يه بارم يکی منو بفهمه تو اين همه مدت فقط چند نفر هستن که دليلشون موجهه که اونم دليلش بدبختی اين مملکته همين.همشون بهم مديونن اما اون چند نفر خب من جاشون دارم زجر ميکشم اونا از حالم ديگه خبر نگرفتن چون يکيشون سرش به درسش گرمه الان يکيشم که ديگه چيکار کنه که همه چيشو بستن تا نتونه حتی يه سلام برام بفرسته تا جوابشو بگيره بفهمه هنوز زندم اما نميدوم چرا هنوز دل نکندم از اين دنيا ميگم خب شايد يه روزی هم من بتونم واسه خودم نفس بکشم،يه روز نگن که اين محمد يه آدم اشغاله،يه بار تو دادگاه عادلانه محکوم شم نه تو دلايی که فقط بديامو ديدن و يادشون رفته همه خوبيامو چه دلداريامو چه همدرديامو،متنفرم از هر چی آدم قدرنشناسه که همشونم دوروبرمو پر کردن اگه تا الان به اميد يه چند نفری نشسته بودم اما الان ديگه خستم از دست همتون.
پ.ن:اين چند روزه کلی حرف رو دلم خوابيده بود.نميدونم يا من تو توهمم که دارم واسه هرکسی که بتونم کار خوب ميکنم يا بقيه کورنو نميبينن.اما عيبی به اينا نيس چون هر بار که يه کار خوب کردم خدا منو زد نميدونم چرا ولی خب حتماً من نبايد کار خوب کنم شايد بايد بشم همونی که فقط خودش مهمه آره بايد اون بشم اما خب ميزارم ثانيه ای که عزرائيل اومد بالا سرم بعدش ميشم اين آدم.هنوز اميدم به...........نميدونم اين ميتونه منو زنده نگه داره يا نه اما........نه هيچ حرفی واسم نمونده.فقط يه چيز ميگم سعی کنين بفهمينش:من نيستم که رمزی حرف ميزنم اين شماها هستين که ميخواين چيزی رو نبينين خب اينکه هرکی بار اولی که اينجارو بخونه معلومه هيچی نميفهمه جز خاطرات يه ديوونه که خوشی زده زير دلش حالا ميخواد مثه خيليا طعم زجرو بکشه.آره اين من نيستم که رمزی ميگم اين بقيه هستن که چشماشونو به روی حقيقت بستن اگه چشماتونو باز کنين همه چيز اينجارو ميفهمين ولی خب باز کردن چشمايی که خستس و دنبال خوابای خوش هست........نه سخته ولی غيرممکن نيس پس سعی کنين چشماتونو بشورين بعدش بخونين چون رمزايی که من ميزارم هيشکی نميفهمه که کجاست و چی نوشتم.پس با خيال راحت بخونين.
لينك مطلب  توسط Last Survivor
|
