تبليغاتX
خاطرات من - خسته شدم؟؟؟نمیدونم

خاطرات من

THE LAST ERROR IN WORLD

ديگه واسم اهميتی وجود نداره جز جون يکی دو نفر که اونم خب دارن منو فراموش ميکنن،به درک اين زندگی يه مدت بود واسه گروهای خاصی  شعرو از اينجور چيزا ميساختم ديگه حتی حوصله اون کارارو هم ندارم.بهم ميگن محمد کجايی که بی تو که نميشه سرگروه تويی ولی ديگه حالو حوصله هيشکی رو ندارم ميخوام بدونم مگه من چيکار کردم که اين بلاها سرم اومده؟ديگه  حتی نميخوام بگم خدا باهام لجه.ميخوام بدونم اين زندگی تا کی ميخواد اينطوری پيش بره،نه حتی اينم اهميتی نداره امشب تا نصف شب بيرون بودم تازگيا ديگه کسی منو نميبينه نامه های بيجواب، پيغامای بقيه هم ديگه فقط ميخونمشون.به قول يکی با چراغای خاموش چت ميکنم.امشب رفته بودم بيرون از خونه.رفته بودم يه جايی که بتونم واسه خودم نفس بکشم اما نه حتی اونجا هم نتونست ارومم کنه.عذاب وجدان داره خفم ميکنه.چرا من ساکت موندم؟چرا به دوستم نگفتم هی مواظب  باش؟چرا گذاشتم اون هر کاری ميخواد بکنه بکنه؟حالا دارم نتيجشو ميبينم چون نخواستم خودخواه باشم آره نخواستم.فردا روز جديدی واسه خودشه.هروقت به اين فکر ميکنم که زندگی ميتونه قشنگ باشه يا نه،جوابم معلومه.امروز به يه سری اتفاق فکر کردم ديدم نه هيچ اتفاق خاصی نيافتاده چون اين روزا رو من پيشبينی کرده بودم فقط يه اتفاق ممکنه بيافته که ميتونه واسم غيرمنتظره باشه فقط يه اتفاق.امشب وقتی به اسمون نگاه ميکردم،وقتی ستاره ها رو ميشمردم،به خودم لرزيدم  چون...........اونايی که من از فراموشی نجاتشون دادم نامردونه دارن منو فراموش ميکنن اما بازم ميگم به درک چون منو به هدفم ميرسونه.آره به هدفی که هنوز از بين نرفته.پ.ن:واقعاً زندگی چه ارزشی داره وقتی تو يه بچه پولداری که بقيه اينو نميتونن بفهمن که پولت همه چيزو حل نميکنه.کاش حداقل اون بچه پولداره بودم اما نميدونم پول مگه رنگ خونو عوض ميکنه که من حق ندارم ناراحت شم.خسته شدم از بس مسخرم کردن گفتن مگه بچه پولدارام ناراحت ميشن.اما به خدا از اون پولی که خيليا فکرشو ميکنن من هيچ استفاده ای نکردم من همونطوری زندگی ميکنم که يه........خب خداييش سادس.
پ.ن:خيليا گفتن ديگه ننويسم سانسور يا اينکه ننويسم رمزی خب باشه نمينويسم و نميگم.يادش بخير اون روزايی که خيلی از اين بچه پولدارارو مسخره ميکردم که هی اينارو نگاه کن که نميتونن دماغشونو بالا بکشن اما الان ميبينم نه مثه اينکه منم مثه اونام از ديد بقيه بين منو اونا هيچ فرقی وجود نداره جز يه فرقی من خسيسم اونا تيغ خور،خسته شدم از بس شنيدم تو بايد فقط پول باباتو خرج کنی و هيچی نگی و فقط بگی خدا مرسی ميزنی پس کلم خب باشه اينم به خاطر شماها ميگم.
پ.ن:يادش بخير روزی که اون حرفارو زدم چقدر حرف خوندين تو گوشم.يادش بخير از حرفايی که زدين، هنوز گوشام پر از قولاييه که شنيدم خيلی جالب بود حرفاتون.يادش بخير چه حرفای قشنگی ميزدين،خيليا شدن خواهرايی که فقط از خواهر بودن اينو ميدونستن مونثن،يا چه کسايی شدن مثه داداشم اما اونام فقط از داداش بودن فقط مذکر بودن.اه خسته شدم،کو اون حرفای قشنگتون؟کو اون همه قربون صدقه رفتنا؟خب من که ديگه به دردتون نميخورم چرا حالا بازم گير دادين که کنارتون نفس بکشم؟من که فقط از غم ميگم خسته نشدين از اين همه لاوی که ترکوندين؟بسه ديگه من نميخوام.من ترحم نميخوام ناز کردن نميخوام من فقط اينو ميخوام که معنای يکی از حرفامو بفهمين آره يه حرفم،همشنو نميخوام ولی يکيشو ميخوام.
پ.ن:ديگه خسته شدم از بس شنيدم:محمد قرصات ديرنشه....محمد ببينم حرص نخوريها گور بابای همه اونا......محمد چرا اين همه واسه اينو اون دل ميسوزونی.......محمد جون منو قسم بخور کنارم ميمونی........يا هزار جور ديگه از اين حرفا.ديگه نميخوام حرف بزنين يه بار نشد از يکيتون بشنوم محمد حرفت چيه.آره از دوست داشتن فقط يه سری چيزارو فهميدين که زمينی بودن خسته شده اين بالام بس که پرواز نکردم ديگه نميخوام نگاهتون کنم.ديگه نميخوام دست کسی رو بگيرم(ميدونم كه ميگين الان عصبانيم چون اين حرفا به محمد جونتون نمياد اره ميدونم)خسته شدم از بس الکی گفتم عاشقم نه من هوسبازم نيستم اوضاعم خرابه نميخوام به اين فکر کنم که چه قولايی دادم هرکدومتون اومدين جلو فقط گفتين محمد بمون کنارم تا ته دنيا هر چی من از رفتن گفتم از گريه ها گفتين ديگه خسته شدم از دست خودم بس که دروغ گفتم به خودم مگه من چيم که انقدر بهم دل بستين.ميگن دخترا زود عاشق ميشن پس پسرا چه غلطی ميکنين که وقتی ميگم بهتره رو پای خودت وايستی ميگی نه محمد من بی تو يه اشغالم نيستم خب اگه اينطوريه کجايين وقتی دلم شکسته بسه ديگه  نميخوام ريخت خيلياتونو حتی يه بار ديگه هم ببينم.
پ.ن:هفته اول دانشگاه خيلی زودو راحت گذشت.نتيجش فقط ديدن يه نگاه مهربون تر بود که اميدوارم اين دفعه توهم باشه چون خوردن سيلی از اون واسم خيلی خوب تره تا اينکه اونم بگه دوست دارم.يه فاجعه ميشه اگه  اون بازم بخواد...........نميخوام فکر کنم درسته من دوسش دارم خيلی ولی نميخوام به پام بسوزه.هنوز نميتونم با اين کنار بيام که پارسال منو اون تنها توی کوچه،مزاحمت يه چند نفر برق تيزيی که درخشيد اما خب صدای اهو ناله ای که بلند شد.اما نزديک يه ماه بعدش دلم شکست چون  نخواستم بگم چرا با من....؟چون ميدونستم،چون عادت کردم به اينکه کسی قدر کارامو نفهمه اما نه اون موقع محمدش پاک بود به پاکی چشمه اما الان از يه مردابم اشغالتره خيلی فرق کردم نميخوام حتی به صد قدمی من برسه اما خب........خدا کنه اينبار توهم باشه خدا کنه چون ديگه هيچ قدرتی نمونده واسم تا بتونم بهش بگم چرا نه......آره  اينكه چرا ميخوام کنارم نباشه.

لينك مطلب  توسط Last Survivor  |