امروز وقتی زود رفتم دانشگاه،ديدم کلی ادم نشستن پشت کامپيوتراشون دارن با چه سرعتی تايپ ميکنن.دلم به حال همشون سوخت آخه بيچاره ها هممون سرکاريم ته تهش ماهی 5تا گيرمون مياد آخرش مهمه که سهمه هممون چند مترمربع قبره.اما نه خندم گرفت چون زندگی همش غم نيست خيلی جاهاشو بايد بخندی چون حيفه که بخوای غمو غصشو بخوری.امروز يه جا يکی مثه بقيه يه حرفی زد که نميخوام بشنومش،اون گفت:محمد ببين اين حرفا رو بايد کسی بزنه که خودش از زندگی هيچ غمی نداشته باشه.گفت محمد اگه يکی وبلاگتو نخونه ميگه تو چه زندگی ماهی داری.يکی ميگفت محمد تا کسی به نگاهت خيره نشه نميفهمه اين چشا کلی گريه کرده نميفهمه که تو چی کشيدی.يکی ميگفت محمد نگاه کن من نميخوام موهات اينطوری شه بعدش چندتا از موهامو کند سفيد بودن اما من فقط به روش خنديدم چون نميخوام کسی ناراحت باشه اگه من ناراحتم به درک مگه مهمه؟ولی نميخوام کس ديگه ای ناراحت باشه آره ميخوام غمخوار همه شم.يه بار يکی موند چرا اين همه محبت بهش کردم،آره اون کسی بود که هر کاری تونست کرد تا خوردم کنه هر کاری هميشه بهم فقط توهين کرد اما وقتی من فهميدم..........برعکس اون برخلاف فکر همه خودمو خورد کردم تا بتونم بهش کمک کنم اما يه لحظه هم نزاشتم بفهمه که چی شده آره اون فکر کرد حتماً کارم بهش افتاده اما بازم نزاشتم بفهمه خواستم فکر کنه من احمقم خواستم..........نه بازم ميگم محمد به درک مهم بقيه آدمان.آره همينطوری گذشت تا شب که اومدم خونه رفتم موهامو کوتاه کردم بعدش يه صحنه ديدم که حالمو بهم زد.از خودم که نه از خدا خجالت کشيدم گفتم خدا ببين چی خلق کردی اسمش محمده يه اشغال به تمام معناس کی ميخوای اين يه دونه کثافتو از زمين بندازی يه جای دور؟اما بازم سکوت.ديگه شدم مثه چيزی که ازش ميترسيدم يکی که پارسالو فراموش نميکنه سالی که ميخواست پاک باشه و تا جايی که تونست موند نه خيلی پاک موند خيلی اما سال جديدو ديگه............محمد ازت متنفرم،همين.
پ.ن:يه نگاه به همه واسم بس بود حالم داره بهم ميخوره ديگه قرصامم جواب نميده،دارم خودکشی ميکنم.نگاهای يه نفر آتيشم ميزنه.اما نه همش توهمه.يادم مياد قدرتی که نداشتم،يادم مياد هرجا ميرفتم اروم بودم که کسی شاخم نزنه اما الان کجاست اون علی گراز که بخواد واسم تيزی بکشه؟کجاست اون............حالم از همشون بهم ميخورد به جز يه جا اونم وقتی که بچه پولدارای اشغالو بيخ ديوار رديف ميکردن اما نه همه مردن جز من منم راز زنده موندنم بيرحميم بود با اينکه هيچوقت پليس دستش بهم نرسيد چون من نه تيزی داشتم نه قمه من خودم واسه خودم يه.......نه لات نبودم چون من با پنبه سر ميبرم ،اما کاش يکی الان بود که واسم شاخو شونه ميکشيد حتی دلم واسه حرفای.........اسمشو نميارم چون دوست ندارم فردا بگن اسمشو تو اينجا اوردم نميخوام باز دوباره داداشيشو ببينم چون اينبار ديگه.........گور بابای هرچی آدم لاته.حالمو بهم زدن واسه همين خفتشون کردم خوبم کردم چون من از همشون شاخ تر بودمو هستمو خواهم بود چون اين بدن هنوز ميتونه طعم تيزی رو بچشه کوچولوها برين بخوابين خشونت زياده.(من چاقوکش نيستم ولی خب روش خاصی دارم که زخمش از هر زخمی کاريتره.گرچه افتخار من به شاخ بودنم نيس.)
پ.ن:امروز وقتی داشتم برميگشتم خونه يکی منو شناخت منم اونو.خب گفت محمد چه........خب بحثمون شروع شد با خنده رفتيم جلو.گفت هنوزم مثه قبلنايی.نگاهم جوابشو داد گفت نه بابا هنوز آتيش جهنمی خندم گرفت که اين بدبخت هنوز نفهميده که جهنم جلوی من لنگ ميندازه.يه خورده صحبت از قديما شد يادم اومد که چيکار کردم با اين بيچاره اما خب تقصير خودش بود.کلی باهم خنديديم گفت محمد تو خيلی چيزا بهم ياد دادی اما خب حالا ميفهمم که اون موقعها چی ميگفتی.گفت آره تو راست ميگی که خيليا نميفهمن که تو چی ميگی بعد از يه مدت ميفهمن.گفت که محمد الان کارم شده گرفتن حال کسايی که ميخوان مثه تو شن گفتم خب کجا رسيدی؟ گفت هر چی ميرم جلوتر ميفهمم که تو واقعاً يکی يه دونه بودی تو واقعا کثافتی.گريه اش گرفت گفتم زشته خانومی تو کوچه خيابون گريه ميکنی گفت محمد درسته اون موقع بچه بودم اما هميشه ازت متنفرم که نزاشتی من............خب من وظيفم اين بود که نزارم يه آدم خودشو بکشه گناه که نکردم ولی خب يه جا اونم مثه خيليا طعم بيرحمی منو چشيد خب........خداييش من بيگناهم،خب اون ازم خواست نشون بدم که واسه چی من شدم محمد خب منم بهش نشون دادم اون کلی انتقام گرفت از پسرا اما خب بازم نتونست به من برسه چون من هنوز رکوردم هست تو ياد همه نه فقط خودم.ولی جالب اينجا بود وقتی ازم جدا شد گفت محمد تو شايد خيلی اشغال باشی واسه آدم اما من نفهميدم چه جوری اين آدم واسه دوستاش اين همه خوبه و اينم نفهميدم تو چه جوری تونستی واسه............خب قرار بود نگم سانسور پس نميگم.
پ.ن:امشب يه لحظه يه حرفی شنيدم يه جايی برگشتم نشون بدم که منم ايرانيم.اما خب بيچاره پسره من هنوز نگفته حرفمو گذاشت دررفت بعدش فهميدم مثه اينکه مزاحم يه دختره شده بودن چه جالبه که من هنوز نگفته ببخشيد آقا ساعت چنده؟ بيچاره ها پا به فرار گذاشتن البته شناختمش يکيشون همونی بود که........داستانش طولانيه اما اينو ميگم يه اشغالی بود که يه بار منو تو يه جای تاريک ديده بود خب فهميده بود که من هنوز صدای کمک خواهيارو ميشنوم.اما يه جا ديگه حالم بهم خورد از قباحت اين جامعه.طبق معمول يه فضول از اسمون افتاد کنار من.با اين دختره چيکار داری؟فرض کن اين حرفو تو يه مغازه شلوغ جلوی اون همه ادم گفته.از اونجايی که من بد جواب ميدم گذاشتم اون جواب بده گفتم ميشه لطفاً جواب اين خانومو بدی.دختره حرفی زد که منو برق سه فاز که نه فازش انچنان بالا بود که از سرم پريد.دختره:اولاً به تو چه عوضی!!!!بعدشم دوست پسرمه به تو چه؟؟!!(عجب پررويی بود اگه دستمو......خب حالا که اتفاقی نيافتاد)هيچی فقط ميتونم بگم از اين همه قباحت من خجالت کشيدم منم ياد گرفتم ديگه به هيچ دختری نگم که مداد طراحی چيه،البته تا وقتی که يه دونه باجنبشو نديدم چون خانومی جدی گفته بود چون شمارشو رو بين ور وسايلم ديدم اما خب اونم مثه بقيه سوخت........خودش نه کاغذی که توش شماره بود البته خب اگه بخواد ميدونه من کجام ولی خب خدا کنه خنگ باشه.
پ.ن:دارم ديوونه ميشم از دست همه قاطی كردم.راستی اين بار سانسور نکردم تا بدونين من واسه چی ميگم خيليا ضايعن البته خب از اين ببعد مينويسم مگه اينکه خب.........بعضيا ازم بخوان اسمشونو نيارم.امشب وقتی با يکی از دوستام حرف ميزدم چشمام داشت ميسوخت بيچاره تو حسرت يه بارون مونده ديگه خشک شده اين يه دونه چشمه هم پريده.نفس کشيدنم مثه آدمای دم مرگ شده نفسم که بالا نمياد،قلبی که درد ميکنه.ديگه نميدونم واقعاً تا کجا ميخواد اين دنيا خوشگل شه.يادمه خيليا ميگفتن که محمد تو خوش شانسی اما خب ثابت شده که من از شانس بهره ای نبردم چون خيليا هستن کنارم اما دقيقاً مثه زالو هستن مگه يه سری خيلی كم که اونام دارن منو فراموش ميکنن به زودی نوبت رفتن اونام ميرسه خب بالاخره به قول يکی از صميمی ترين دوستام واسه هر اومدنی يه رفتن هستش اما وقتی من اين حرفو بهش زدم تا سه روز گريه ميکرد که تو حق نداری منو ترک کنی!!!!!
پ.ن:بغضايی که داره خفم ميکنه،قلبی که تير ميکشه،چشمايی که ميسوزه،......کلی اتفاقای مسخره کنار منه اما هنوز من ميگم تا روز اخر به خدا اميدوار باش چون اون بهترينه اما خب بالاخره اونم ميخواد يه امتحانايی کنه.به قول خودم اينبار اينجا مينويسمش تا ديگه نگين تو که هميشه از غمو غصه نوشتی چرا اينو ميگی،آره من ميگم خدا هرکسی رو بيشتر دوست داشته باشه احتمالاً بيشتر اذيتش ميکنه گفتم احتمالاً چون اگه خدا منو دوست داشته باشه خب به خيليا ظلم ميشه.
پ.ن:يه نگاه به همه واسم بس بود حالم داره بهم ميخوره ديگه قرصامم جواب نميده،دارم خودکشی ميکنم.نگاهای يه نفر آتيشم ميزنه.اما نه همش توهمه.يادم مياد قدرتی که نداشتم،يادم مياد هرجا ميرفتم اروم بودم که کسی شاخم نزنه اما الان کجاست اون علی گراز که بخواد واسم تيزی بکشه؟کجاست اون............حالم از همشون بهم ميخورد به جز يه جا اونم وقتی که بچه پولدارای اشغالو بيخ ديوار رديف ميکردن اما نه همه مردن جز من منم راز زنده موندنم بيرحميم بود با اينکه هيچوقت پليس دستش بهم نرسيد چون من نه تيزی داشتم نه قمه من خودم واسه خودم يه.......نه لات نبودم چون من با پنبه سر ميبرم ،اما کاش يکی الان بود که واسم شاخو شونه ميکشيد حتی دلم واسه حرفای.........اسمشو نميارم چون دوست ندارم فردا بگن اسمشو تو اينجا اوردم نميخوام باز دوباره داداشيشو ببينم چون اينبار ديگه.........گور بابای هرچی آدم لاته.حالمو بهم زدن واسه همين خفتشون کردم خوبم کردم چون من از همشون شاخ تر بودمو هستمو خواهم بود چون اين بدن هنوز ميتونه طعم تيزی رو بچشه کوچولوها برين بخوابين خشونت زياده.(من چاقوکش نيستم ولی خب روش خاصی دارم که زخمش از هر زخمی کاريتره.گرچه افتخار من به شاخ بودنم نيس.)
پ.ن:امروز وقتی داشتم برميگشتم خونه يکی منو شناخت منم اونو.خب گفت محمد چه........خب بحثمون شروع شد با خنده رفتيم جلو.گفت هنوزم مثه قبلنايی.نگاهم جوابشو داد گفت نه بابا هنوز آتيش جهنمی خندم گرفت که اين بدبخت هنوز نفهميده که جهنم جلوی من لنگ ميندازه.يه خورده صحبت از قديما شد يادم اومد که چيکار کردم با اين بيچاره اما خب تقصير خودش بود.کلی باهم خنديديم گفت محمد تو خيلی چيزا بهم ياد دادی اما خب حالا ميفهمم که اون موقعها چی ميگفتی.گفت آره تو راست ميگی که خيليا نميفهمن که تو چی ميگی بعد از يه مدت ميفهمن.گفت که محمد الان کارم شده گرفتن حال کسايی که ميخوان مثه تو شن گفتم خب کجا رسيدی؟ گفت هر چی ميرم جلوتر ميفهمم که تو واقعاً يکی يه دونه بودی تو واقعا کثافتی.گريه اش گرفت گفتم زشته خانومی تو کوچه خيابون گريه ميکنی گفت محمد درسته اون موقع بچه بودم اما هميشه ازت متنفرم که نزاشتی من............خب من وظيفم اين بود که نزارم يه آدم خودشو بکشه گناه که نکردم ولی خب يه جا اونم مثه خيليا طعم بيرحمی منو چشيد خب........خداييش من بيگناهم،خب اون ازم خواست نشون بدم که واسه چی من شدم محمد خب منم بهش نشون دادم اون کلی انتقام گرفت از پسرا اما خب بازم نتونست به من برسه چون من هنوز رکوردم هست تو ياد همه نه فقط خودم.ولی جالب اينجا بود وقتی ازم جدا شد گفت محمد تو شايد خيلی اشغال باشی واسه آدم اما من نفهميدم چه جوری اين آدم واسه دوستاش اين همه خوبه و اينم نفهميدم تو چه جوری تونستی واسه............خب قرار بود نگم سانسور پس نميگم.
پ.ن:امشب يه لحظه يه حرفی شنيدم يه جايی برگشتم نشون بدم که منم ايرانيم.اما خب بيچاره پسره من هنوز نگفته حرفمو گذاشت دررفت بعدش فهميدم مثه اينکه مزاحم يه دختره شده بودن چه جالبه که من هنوز نگفته ببخشيد آقا ساعت چنده؟ بيچاره ها پا به فرار گذاشتن البته شناختمش يکيشون همونی بود که........داستانش طولانيه اما اينو ميگم يه اشغالی بود که يه بار منو تو يه جای تاريک ديده بود خب فهميده بود که من هنوز صدای کمک خواهيارو ميشنوم.اما يه جا ديگه حالم بهم خورد از قباحت اين جامعه.طبق معمول يه فضول از اسمون افتاد کنار من.با اين دختره چيکار داری؟فرض کن اين حرفو تو يه مغازه شلوغ جلوی اون همه ادم گفته.از اونجايی که من بد جواب ميدم گذاشتم اون جواب بده گفتم ميشه لطفاً جواب اين خانومو بدی.دختره حرفی زد که منو برق سه فاز که نه فازش انچنان بالا بود که از سرم پريد.دختره:اولاً به تو چه عوضی!!!!بعدشم دوست پسرمه به تو چه؟؟!!(عجب پررويی بود اگه دستمو......خب حالا که اتفاقی نيافتاد)هيچی فقط ميتونم بگم از اين همه قباحت من خجالت کشيدم منم ياد گرفتم ديگه به هيچ دختری نگم که مداد طراحی چيه،البته تا وقتی که يه دونه باجنبشو نديدم چون خانومی جدی گفته بود چون شمارشو رو بين ور وسايلم ديدم اما خب اونم مثه بقيه سوخت........خودش نه کاغذی که توش شماره بود البته خب اگه بخواد ميدونه من کجام ولی خب خدا کنه خنگ باشه.
پ.ن:دارم ديوونه ميشم از دست همه قاطی كردم.راستی اين بار سانسور نکردم تا بدونين من واسه چی ميگم خيليا ضايعن البته خب از اين ببعد مينويسم مگه اينکه خب.........بعضيا ازم بخوان اسمشونو نيارم.امشب وقتی با يکی از دوستام حرف ميزدم چشمام داشت ميسوخت بيچاره تو حسرت يه بارون مونده ديگه خشک شده اين يه دونه چشمه هم پريده.نفس کشيدنم مثه آدمای دم مرگ شده نفسم که بالا نمياد،قلبی که درد ميکنه.ديگه نميدونم واقعاً تا کجا ميخواد اين دنيا خوشگل شه.يادمه خيليا ميگفتن که محمد تو خوش شانسی اما خب ثابت شده که من از شانس بهره ای نبردم چون خيليا هستن کنارم اما دقيقاً مثه زالو هستن مگه يه سری خيلی كم که اونام دارن منو فراموش ميکنن به زودی نوبت رفتن اونام ميرسه خب بالاخره به قول يکی از صميمی ترين دوستام واسه هر اومدنی يه رفتن هستش اما وقتی من اين حرفو بهش زدم تا سه روز گريه ميکرد که تو حق نداری منو ترک کنی!!!!!
پ.ن:بغضايی که داره خفم ميکنه،قلبی که تير ميکشه،چشمايی که ميسوزه،......کلی اتفاقای مسخره کنار منه اما هنوز من ميگم تا روز اخر به خدا اميدوار باش چون اون بهترينه اما خب بالاخره اونم ميخواد يه امتحانايی کنه.به قول خودم اينبار اينجا مينويسمش تا ديگه نگين تو که هميشه از غمو غصه نوشتی چرا اينو ميگی،آره من ميگم خدا هرکسی رو بيشتر دوست داشته باشه احتمالاً بيشتر اذيتش ميکنه گفتم احتمالاً چون اگه خدا منو دوست داشته باشه خب به خيليا ظلم ميشه.
لينك مطلب  توسط Last Survivor
|
