امروز يه روز ديگه واسم بود.ديشب يه خواب خيلی خاص ديدم.خوابی که خيلی ارومم کرد چون فهميدم که من چمه،چون فهميدم که هدف چيه اما خب يه مشکلاتی واسه اون خواب هست که نميتونم به کسی بگم چون خيليا جنبشو ندارن.نميدونم شايدم تعريف کردم واسه يه سريا اما نميدونم پس قول نميدم به کسی.خوابه باعث شد يه کم شاد بشم.امروز وقتی رسيدم دانشگاه،رفتم سر اولين کلاس،امروز يه سری اتفاقايی افتاد که فقط دوست داشت بازم بگم توهم بودنشو آرزو ميکنم اما خب مسئله اينجاست که روز به روز ميبينم داره از توهم بيشتر فاصله ميگيره.دلم تنگ شده واسه يکی که خيلی نزديکمه اما خب خيلی دور.يادم اومد فيلم خيلی دور،خيلی نزديکو اما خب امروز معنيشو فهميدم چون دقيقاً احساس کردم که دلم واسه يکی خيلی گرفته.امروز وقتی سر کلاس نشسته بودم يهو رفتم تو يه دنيای ديگه.آره داشتم به يه مسئله فکر ميکردم که طبق معمول رفتم جايی که هيشکی دستش بهم نميرسه آره تو اين حالت بودم که..........يهو يکی انگار بهم يه تلنگر کوچيک زد اما شوت شدم چون ديگه تو جسمم نبودم.باز تو کلاس بعدی بازم رفتم تو فکر اما اينبار ديگه کسی حواسش نبود،راحت فکرامو جمع کردم اما بازم ديدم بهتره همه اين اتفاقا يه توهم باشه چون اصلاً نميخوام هيچکدومشون راست باشه چون دلم واسه يکی خيلی تنگ شده واسه صدايی که هر روز بيدارم ميکرد ميگفت محمد خوبی؟اما خب ميگن هميشه جدايی بهتره تا کنار هم بودن نميدونم چه مرگمه اما ميدونم که حالم زياد خوب نيس.امروز يهويی يه واحد گرفتم تا مشغول باشم تو اونجا هم اعصابم بهم ريخت يه مدارو چند بار بستم اخرش فهميدم که دستگاه منبع تغذيه خراب بوده خيلی مسخره بود ولی يه سری اتفاقای بی مزه هم افتاد اما هيچی واسم اهميت نداره چون دلم واسه خيليا گرفته اما خب بعضياشون الويتشون خيلی بالاس خيلی.
پ.ن:امروز وقتی ميرفتم دانشگاه تو ماشين يه کم به بعضی چيزا فکر کردم اما خب واسم خيلی جالب بود همه حرفا رو ميشنيدم ولی حواسم يه جای ديگه اين دنيا بود.مغزم همزمان چند تا کار ميکرد اما خب ميخوام ديگه به هيچی فکرنکنم چون خيلی داغون شدم.امروز يکی تا منو ديد گفت محمد چه لاغر شدی.انگار اب رفتی اما چه فايده که همه بدنم له شده دارم از غصه دق ميکنم چون بايد دق کنم.
پ.ن:امروز وقتی يه سری اتفاقا افتاد خيلی تعجب نکردم.وقتی دوستم داشت زير لبی به يکی يه سری فحشايی ميداد واسم مهم نبود چون ميدونستم که واسه من خوب شد چون........هنوز دست خودم نيست که بگم دليل بعضی چيزارو من خب حداقل از نگاهای يه آدمی که فقط منتظره تا گیر بده راحت شدم چون اصلاً حالو حسی نداشتم يکی ديگه بخواد واسم ياداوری کنه که من مثه يه دانشجو رفتار نميکنم.نميدونم منظورشون چيه اما خب زياد از اين زر زرا ميشنوم،اما واسم اهميتی نداره.
پ.ن:امروز تو اخرين لحظه ها يه کلاسو اضافه کردم که برم خيلی خسته بودم واسم فقط اين مهم بود که کنار دوستم باشم.کاش ميشد و بعضی وقتا يه کارايی رو کرد اما خب من به خاطر بعضيا مجبورم بعضی کارای بد کنم. پ.ن:به گذشتم يه نگاهی کردم ديدم نه خيلی خرابه خيلی.وقتی همينطوری داشتم به اين فکر ميکردم که اخرش که چی يهو تو ذهنم يه جرقه زد دلم خيلی گرفته ديگه تابو توانی نمونده واسم اما هنوز ميخوام بجنگمو مقاومت کنم ببينم چی ميشه آره ميخوام ببينم چی ميشه چون هنوز اميد دارم.
پ.ن:ديشب اون خواب عجيبو ديدم با اينکه تازگيا خوابای عجيبی ميبينم اما خب معنياشو ميفهمم اما خب مساله اينجاست که فهميدن معنای بعضياشون خيلی ناجوره اما خب واسه من مهم اينه که نتيجه رو بدونم اصلاً واسم مهم نيس از کجا بدونم.
پ.ن:امروز وقتی ميرفتم دانشگاه تو ماشين يه کم به بعضی چيزا فکر کردم اما خب واسم خيلی جالب بود همه حرفا رو ميشنيدم ولی حواسم يه جای ديگه اين دنيا بود.مغزم همزمان چند تا کار ميکرد اما خب ميخوام ديگه به هيچی فکرنکنم چون خيلی داغون شدم.امروز يکی تا منو ديد گفت محمد چه لاغر شدی.انگار اب رفتی اما چه فايده که همه بدنم له شده دارم از غصه دق ميکنم چون بايد دق کنم.
پ.ن:امروز وقتی يه سری اتفاقا افتاد خيلی تعجب نکردم.وقتی دوستم داشت زير لبی به يکی يه سری فحشايی ميداد واسم مهم نبود چون ميدونستم که واسه من خوب شد چون........هنوز دست خودم نيست که بگم دليل بعضی چيزارو من خب حداقل از نگاهای يه آدمی که فقط منتظره تا گیر بده راحت شدم چون اصلاً حالو حسی نداشتم يکی ديگه بخواد واسم ياداوری کنه که من مثه يه دانشجو رفتار نميکنم.نميدونم منظورشون چيه اما خب زياد از اين زر زرا ميشنوم،اما واسم اهميتی نداره.
پ.ن:امروز تو اخرين لحظه ها يه کلاسو اضافه کردم که برم خيلی خسته بودم واسم فقط اين مهم بود که کنار دوستم باشم.کاش ميشد و بعضی وقتا يه کارايی رو کرد اما خب من به خاطر بعضيا مجبورم بعضی کارای بد کنم. پ.ن:به گذشتم يه نگاهی کردم ديدم نه خيلی خرابه خيلی.وقتی همينطوری داشتم به اين فکر ميکردم که اخرش که چی يهو تو ذهنم يه جرقه زد دلم خيلی گرفته ديگه تابو توانی نمونده واسم اما هنوز ميخوام بجنگمو مقاومت کنم ببينم چی ميشه آره ميخوام ببينم چی ميشه چون هنوز اميد دارم.
پ.ن:ديشب اون خواب عجيبو ديدم با اينکه تازگيا خوابای عجيبی ميبينم اما خب معنياشو ميفهمم اما خب مساله اينجاست که فهميدن معنای بعضياشون خيلی ناجوره اما خب واسه من مهم اينه که نتيجه رو بدونم اصلاً واسم مهم نيس از کجا بدونم.
لينك مطلب  توسط Last Survivor
|
